X
تبلیغات
بازی تراوین

فرزند فاطمه

1 اردیبهشت 1393 ساعت 08:06 ق.ظ


تا همین دیروز، آقای حبیبی برای من مرد چشم آبی خندان کاریکاتورهای گل آقا بود. تا همین دیروز، که سنگ مزارش را دیدم .سنگ مزاری که برخلاف تمام برگه های هویت این دیار، مادر را عزیز داشته است... خدا رحمتت کند آقای چشم آبی.


متولد سال 1307

31 فروردین 1393 ساعت 11:30 ق.ظ

چند روز قبل از مادربزرگه پرسیدم : چند سالته ماندا*؟

گفت : من؟ حدود شصت سال!

یه چند دقیقه بعدش پرسیدم : خاله حمیدخت چند سالشه ماندا؟

بلافاصله گفت: باید شصت و یکی دوسالش باشه!

***

صرفاً خواستم بگم یه همچین مادربزرگی دارم من! بعدش مامانم اومده میگه :وا! ماما! یعنی دخترت بزرگتر از شماست؟ میگه :نعععععع ، آخه من سن خودم رو  یه خورده تقریبی گفتم...


* از بچگی به مادربزرگ مادری ام میگیم ماندا



ماهی که به صدای خنده هاش معروفه

31 فروردین 1393 ساعت 11:13 ق.ظ


برای من هم، مثل همون گولوچه ی سه ساله ی توی عکس، نهایت دوست داشتن اندازه ی بال هواپیماست... ماه مان، من هنوزم و همیشه اندازه ی بال هواپیما دوستت دارم. نباشی سقوط میکنم...

زنان برجسته vs برجستگی زنان

31 فروردین 1393 ساعت 09:03 ق.ظ


سوال مسابقه بمناسبت روز زن در شرکت گولوهه:


بانوئی لهستانی که دوبار جایزه نوبل را برای تحقیقاتش بر روی عناصر رادیو اکتیو گرفت و اکنون از تحقیقاتش در پرتودرمانی و درمان سرطان استفاده میشود


پاسخ برگزیده: 


ماریا کری!!!!



من ، نگین انگشتر خودم

30 فروردین 1393 ساعت 11:20 ق.ظ


وقتی من نبودم ، حتی فکر بودن هم نداشتم ، تو خیال مرا بافتی، گذاشتی ام توی یک دانه ی کوچک و در امن ترین جای جهان کاشتی . هشت ماه زنده نگه داشتی ام و پنج سال بعد از آن هشت ماه و بیست و شش سال بعد از آن پنج سال...

حالا من در سی و یکسال و یک ماه و هفت روزگی میفهمم که هرگز نخواهم فهمید کجاها حواست به من بوده. حالا یاد گرفته ام  کمی، فقط کمی، مثل تو باشم و خودم را عزیز بدارم. حالا یاد گرفته ام نگین انگشتر خودم باشم... و بلدم بگویم : خیلی دوستت دارم خداهه ی من. خیلی زیاد دوستت دارم. متوجه شده ای این روزها دیگر کمتر مینویسم؟ کمتر می نویسم و بیشتر زندگی می کنم. گاهی نوشته های دوسال قبل را میخوانم و با خود می گویم "اینها را من نوشته ام؟ چقدر عمیق! "ولی دلم تنگشان نمیشود. گاهی زندگی امروزم را نگاه میکنم و بلند بلند در عثمان می گویم : " خداهه این دختره منه؟ اینی که انقده خوشبخته منه؟" و خب خودت می دانی که گریه ام می گیرد. که خورشید هست، که چنارهای ولیعصر سبزند ، که رانندگی بلدم ، که عثمان هست و صندلی کناری ام خالی نیست، که خنده های دوستم از عسل صبحانه ام شیرین تر است، که مجبور به مهاجرت نشده ام ، که اکباتان غرق گل است، که بستنی عمو نعمت صدتا مزه دارد، که روی صندلی محوطه تنها ننشسته ام. که این منم. که حنا شکل من است . که ناهار جمعه کنار خانواده برای من بی معنا نیست. که خداهه، خداهه ی خوب خوشبوی من، لطفاً شادی های مرا همینقدر عمیق و کوچک نگه دار و مرا بیش از پیش شاکر... خداهه راستش من عاشق خلقتت شده ام. مرا عاشق نگه دار و عاشق بمیران و دوباره عاشق به این دنیا برگردان. من خیلی از تو راضی ام...


پنج شنبه اینجا صبحانه خوردم. خیلی خوب بود.

اینجا را ببینید .شما برای چی زندگی میکنید؟



مانند گُل مراقبت کند

27 فروردین 1393 ساعت 11:40 ق.ظ


این مطلب رو توی وبلاگ دوستی خوندم و خیلی خوشم اومد. ما چند تا از این خصیصه ها رو داریم؟ چند تا رو نداریم؟

  1. به شهروندان عادی بیشتر احترام بگذارد تا کسانی که پست و مقام دارند؛
  2. بتواند سی صفحه در مورد خود، روحیات و افکار خود بدون حتی یک جمله تکراری بنویسد؛
  3. برای خود به وسعت جهان، احترام قائل باشد؛
  4. در روز حداقل پانزده دقیقه برای شناخت خود وقت بگذارد؛
  5. از کسی سؤال خصوصی نپرسد؛
  6. برای هر سؤالی، چندین پاسخ متفاوت قائل باشد؛
  7. اختلاف خود با دیگران را با گفت وگو حل کند؛
  8. مبنای قضاوت در مورد انسان ها: ۹۵ درصد باطن و عمل آن ها، ۵ درصد، ظاهرشان؛
  9. انتظارات خود را از دیگران به حداقل برساند. با توانایی های خود زندگی کند؛
  10. راست گویی و درست کاری را نه صرفاً یک فضیلت فردی بلکه استوانه آفرینش بداند؛
  11. برای کل جامعه و آینده آن تلاش کند و نه صرفا در گروه و اطرافیان خود؛
  12. در روز پانزده دقیقه با گُل و گیاه وقت بگذراند و رنگ ها را تقدیر کند تا بلکه قدری از قدرت، سیاست، پول و خودنمایی فاصله گیرد؛
  13. در صف خودپرداز بانک، یک متر از کسی که مشغول کار بانکی است فاصله بگیرد؛
  14. با عذرخواهی، فضای تنش ها را تخفیف دهد؛
  15. از نیاز به نمایش، عبور کرده باشد؛
  16. اگر می خواهد ثروتمند شود، نهادهای دولتی و حکومتی را ترک کند؛
  17. بر کسانی که با او تفاوت فکری و سلیقه ای دارند، القاب نگذارد؛
  18. در زندگی اجتماعی و سیاسی: ۹۵ درصد فکر و مطالعه و استدلال، ۵ درصد حس، شایعات و فضاها؛
  19. تا بتواند در رانندگی بوق نزند؛
  20. به گونه ای رفتار کند که صاحبان قدرت سراغ او بیایند و نه بالعکس؛
  21. بخش مهمی از زندگی خود را برای بجا گذاشتن میراثی ارزشمند برای جامعه، طراحی کند؛
  22. هنگام به کارانداختن برف پاک کن ها برای شستشوی شیشه ها، اتوموبیل های اطراف را کثیف نکند؛
  23. برای هر انسانی، مستقل از اینکه چه فکری دارد و به کدام گروه تعلق دارد، ارزش انسانی قائل باشد؛
  24. از دوستی ها و به خصوص حلقه اول دوستان خود، مانند گُل مراقبت کند؛
  25. حداقل در دو کار گروهی به طور دائمی، برای فرونشاندن منیت های خود، مشارکت کند؛
  26. اعتبار فکری افراد را در متون قابل اتکایی که تولید کرده اند، بداند؛
  27. وارد شبکه ذهنی منتقدین خود شود تا جهان آن ها را بهتر درک کند؛
  28. در رفتار اجتماعی و اخلاق فردی، قابل پیش بینی باشد؛
  29. به هیچ فرد، گروه و ملتی دشنام ندهد. با مخالفین خود، حقوقی رفتار کند؛
  30. شأن و منزلت خود را به مراتب بالاتر از کسانی بداند که پست و مقام و منصب دارند.

«An unsystematic review of Persia's basijic development, in all its variety and unity and its vast temporal extent»

27 فروردین 1393 ساعت 08:25 ق.ظ


از قضا دیروز خواندن کتاب "سرگذشت حاجی بابای اصفهانی" نوشته جیمز موریه به پایان رسید


لینک کتاب


‘But,’ said I, who had rather taken fright at this extraordinary proposal, ‘how shall I present myself before a man

 whom I do not know? besides, such marvelous stories are related of the Europeans, that I should be puzzled in what manner to behave: pray give me some instructions how to act.’

‘Their manners and customs are totally different to ours, that is true,’ replied Mirza Ahmak, ‘and you may form some idea of them, when I tell you, that instead of shaving their heads, and letting their beards grow, as we do, they do the very contrary, for not a vestige of hair is to be seen on their chins, and their hair is as thick on their heads as if they had made a vow never to cut it off: then they sit on little platforms, whilst we squat on the ground; they take up their food with claws made of iron, whilst we use our fingers; they are always walking about, we keep seated; they wear tight clothes, we loose ones; they write from left to right, we from right to left; they never pray, we five times a day; in short, there is no end to what might be related of them; but most certain it is, that they are the most filthy people on the earth, for they hold nothing to be unclean; they eat all sorts of animals, from a pig to a tortoise, without the least scruple, and that without first cutting their throats; they will dissect a dead body, without requiring any purification after it, and perform all the brute functions of their nature, without ever thinking it

necessary to go to the hot bath, or even rubbing themselves with sand after them.’


میرزا حکیم گفت رفتار فرنگی ها با رفتار ما ضد و نقیض است . بجای اینکه موی سر را بتراشند و ریش را ول کنند, ریش را می تراشند و موی سر را ول می کنند , روی چوب و تخته مینشینند ولی ما روی زمین می نشینیم , با کارد چنگال غذا می خورند ولی ما با دست می خوریم ,آن ها همیشه متحرکند ولی ما همیشه ساکنیم , لباس تنگ می پوشند ما لباس گشاد , نماز نمی کنند ولی ما روزی ۵ وقت نماز می کنیم , در نزد آنها اختیار با زن است  و در نزد ما با مرد است , زنهایشان یک وری روی اسب می نشینند ولی زنان ما راست سوار میشوند , ایستاده قضای حاجت میکنند ما نشسته , شراب را حلال می دانند و کم می خورند ولی ما حرام می دانیم و زیاد می خوریم , ولی آنچه مسلم است این است که فرنگی ها نجس ترین و کثیف ترین مخلوق روی زمین هستند چرا که همه چیز را حلال میدانند و همه جور حیوانی می خورند حتی خوک , سنگ پشت و قورباغه . مرده را با دست تشریح می کنند بدون اینکه بعد از آن غسل میت بجا آورند . نه غسل جنابت سرشان می شود , نه تیمم بدل از غسل . اگر دیدی که فرنگی از چیزی که متعلق به توست خوشش آمده مبادا پیشکش بگویی که باخته ای , گفتن تو همان و بردن فرنگی همان

گل باغ تمنّا!!!

26 فروردین 1393 ساعت 10:22 ق.ظ


بهش بگین دیگه خودش رو توی کانتستهای جورواجور خسته نکنه که وارٍث برحقش داره میاد

شاید سوال شما هم باشه

25 فروردین 1393 ساعت 09:17 ق.ظ


این که تو انقدر به نماز و اعتقاداتت اهمیت میدی خیلی خوبه . ولی چرا پس عکس بی حجاب گذاشتی که من نامحرم ببینم ؟؟ مگه از نظر همون نمازی که تو بهش پایبند هستی ، این کار اشکال نداره ؟؟؟ اگه این نماز همون نمازی هست که همه میشناسیم ، تا جایی که من می دونم این کار اشکال داره. مگه اینکه بگی منظور تو از نماز یه چیز دیگه است ! البته که من نماز نمی خونم ولی تو که اینهمه به اعتقاداتت اهمیت میدی چرا خلاقش رو انجام دادی ؟؟

***

متنی که خوندید کامنت یه خواننده ست که فکر کردم شاید بهتر باشه پاسخش رو توی یه پست مجزا بگیره.


***

- آقای خواننده من نمی دونم شما چه نمازی رو میشناسید و به من هم ربط نداره که نماز میخونید یا نه ولی نمازی که من میشناسم و میخونم نظری نداره که در مورد حجابم ایجاد اشکال کنه. نماز من بیانگر نیاز من به حرف زدن با خدای منه. وقتی نماز میخونم روم میشه با خداهه درد و دل کنم، گلایه کنم، خودم رو براش لوس کنم، کارهامو بسپارم بهش. اگر نماز نخونم به خداهه حق میدم حواسش کمتر بهم باشه و این چیزی نیست که منو خوشحال کنه...

- اگر اینجا میگفتم که نه نماز میخونم و نه حجاب دارم هیچ مشکلی نبود نه؟ چون با زیرساخت زنجیری افکار اکثریت جامعه همخوانی داشت. آقای خواننده، مبحث اعتقادات مثل ریاضی نیست که بگی اگر P آنگاه q. خدا مثل دومینو در مورد بنده هاش قضاوت نمیکنه. من هم با خداهه صفر و یک ندارم. من یه بنده ی معمولی ام و خونه ی دونفری ام با خداهه رو آجر به آجر می سازم . نماز ،ستون خونه ی شخصی من با خداهه ست. 

- من توی خانواده و محیطی بزرگ شده ام که هرگز هیچ اجباری برای انجام اعمال  هیچ دینی نداشته ام. اطرافیانم هم اطلاعی از این موضوع ندارند مگر اینکه با من سفر رفته باشند یا وبلاگم رو خونده باشند. خوندن و نخوندن نماز توی محل کارم هم تاثیری جز اجبار برای پاک کردن آرایش و وضو نداره. برای دوستانم هم ذره ای فرق نداره من نماز بخونم یا نه. نماز خوندن من انتخاب خودمه آقای خواننده و متوجه نمیشم اون "یه چیز دیگه" که گفته اید میتونه منظور من از این کار باشه چیه.

- نوشتنی و گفتنی زیاده آقای خواننده  . ولی نه من قصد دارم خودم رو برای شما توجیه کنم و نه این حرفها برای شما توفیری داره. به هر حال جوالدوزی که که به من زدید، رسید و من همچنان امیدم به همین دو کلوم حرف حسابیه که با خدای خودم میزنم که پیامبرش هم گفته :انّ الصلاةً تناهُ یوماً 

Ovalar bana çok dardır

24 فروردین 1393 ساعت 09:36 ق.ظ

عید شد، با عثمان بیگ بیرون زدم و تهران را خلوت تر از همیشه دیدم، خانه ی دوستانم رفتم و از تعطیلی ها لذت بردم. سفر رفتم و خیلی پنیر لبنه خوردم. وضو گرفتم، مست کردم و نماز خواندم... دوستم مادر شد. همکارم ویزای آمریکا گرفت و دوباره پیشنهاد ازدواج داد. پدر همکار دیگرم مُرد. نوزاد یکماهه ی دوستم را بغل کردم و دنیا و مافیها از من دور شد. برای اولین بار شالی را سرم کردم که برای من و فقط برای من نقاشی شده بود. توی عثمان بیگ آهنگ های ترکی بیست سال قبل را خواندم. قبری دیدم که خالی بود. توی سکوت دریا جا ماندم. فهمیدم گاهی برای آدمها، اسم من مهم تر از رسم من است. موهایم بلند شدند. حنا توی خواب بغلم کرد و گفت: مامان. در لحظه های آخر تعطیلات یک دوست ندیده ام را دیدم و اولین شیرینی عیدم را پانزدهم فروردین ماه خوردم. بی هیچ دلیلی مرخصی گرفتم. روحم از شادی سنگین شد. روی ترازو رفتم و دیدم وزنم هفت کیلو کم شده است. کسی که جرات نداشتم حتی خیالش را هم ببافم بهم پیشنهاد داد. به خودم قول دادم که امسال نماز بدهکار نشوم. مزار دو تا از دوستانم را دیدم و دلم خواست قبر بخرم. در وبلاگم چیزی ننوشتم. آرام تر از این حرفها بودم.

عنوان برگرفته از این آهنگ است.

عسل ناب

24 فروردین 1393 ساعت 09:20 ق.ظ


جواب ردیف سی و یک رو نمی دونم ولی برای یک گولوی سی و یک ساله ، بهترین هدیه ، آیداست...

و صبح میرداماد را با گونه های خیس سلام کردم

24 فروردین 1393 ساعت 08:08 ق.ظ


همش بخاطر این بود که ته دلم مغرور شدم نه؟ بخاطر اینکه با خودم گفتم بقیه پول رو نمیگیرم که  اول صبحی یه نونی هم به آقای پمپ بنزین میرداماد برسه... همش بخاطر همون حباب لعنتی بود که یهو تو دلم اومد و سینه ام رو از خوشی عمل خیر! دادم جلو... می دونم همش بخاطر اون بود، وگرنه چرا آقای بنزینی بقیه پولم رو برگردوند و گفت :ما رو زمین نزن خانوم، ما خودمون زمین خورده ایم...

دیدن ماه در روز و ملاقات خورشید در شب

22 فروردین 1393 ساعت 12:43 ق.ظ


بهترین دوستان در زندگی آنهایی هستند که حضورشان باعث میشود کمی بلندتر بخندید، کمی بهتر به زندگی نگاه کنید، کمی بیشتر خودتان باشید... 

20 فروردین 1393 ساعت 10:59 ق.ظ
بین تحمل من و عمر این هفته ی سخت، دوّمی انگار دارد کوتاه میاید.

یاد بعضی نفرات، روشنم می دارد، قوتم می بخشد

17 فروردین 1393 ساعت 08:14 ق.ظ


بابونه، گیاهی است یکساله، معطر با خواص درمانی بسیار... شال من با طرح بابونه ،شالی ست آبی که نشان از  عمق دوستی های دیرین دارد و خواصش از شمار کلمات بیرون است...


نگارین، من امسال را با طرح بابونه و نقش محبت تو آغاز کردم... کاش دوست بهتری برایت بودم... در دستهای من جز شرمندگی از چشمانت چیزی نیست و در دلم محبت و ارادتی عمیق...

مکن ای صبح طلوع

15 فروردین 1393 ساعت 10:20 ق.ظ


امروز آخرین روز بود! فردا... فردا باید برم سرکار...

برم یا که نرم؟

14 فروردین 1393 ساعت 11:06 ق.ظ


دیشب یه SMS از یکی از همکارهام اومده که امروز مراسم سوم پدرشه. اونم کجا؟ مهرشهر کرج. ازش پرسیدم اتفاقی افتاده گفت بله متاسفانه پدرش پریروز بر اثر سکته مغزی فوت شده. خب من غروب امروز کردان هستم و رفتن به مراسم برام کاری نداره ، ولی معضلم اینه که نکنه کل ماجرا دروغ سیزده بوده باشه؟ 


بعداًنوشت: خدا پدرشون رو بیامرزه. واقعیت داشت و کاش دروغ سیزده بود. دروغ بودنش به رفتن تا حتی مهرشهر می ارزید...

قل للمغیب تحت اطباق الثرى ان کنت تسمع صرختى و ندائیا

14 فروردین 1393 ساعت 10:12 ق.ظ

بشینم یه گوشه‌ی دنج ، خیال تو رو ببافم

13 فروردین 1393 ساعت 10:35 ق.ظ


خداهه لطفاً ما را گره بزن به خوشبختی

گر پدر مُرد، تفنگ پدری...

12 فروردین 1393 ساعت 08:48 ب.ظ

 

یک مرزبان را کشته اند، ده روز پیش، من این پست را، تنها کاری که از دستم برمی آمده را، به وجدانم بدهکارم. این پست همان روزها نوشته شده بود و به امید یک تکذیبیه منتشر نشد، امروز 12 فروردین بود ، روزی که به حکومتی که پسرانش به پشتوانه ی آن مرزبان میشوند "آری" گفتیم، امروز دیگر مطمئنم پسر این سرباز وطن دیگر پدرش را نخواهد دید و هیچ فردائی نخواهد آمد که در آن شهادتهای این چنینی دروغ سیزده بدر باشد...

ادامه مطلب ...

افسانه ی یاد گرفتن انگلیسی در سه سوت

12 فروردین 1393 ساعت 09:22 ق.ظ


خواننده های زیادی از من می پرسند "چطوری انگلیسی یاد گرفته ام؟"


من راهی برای یاد گرفتن زبان تازه بلد نیستم ولی فکر کردم شاید بهتر باشه قصه ی انگلیسی یاد گرفتنم رو براتون بگم.زندگی همیشه یه عالمه راه به اجبار جلو پای آدم می ذاره.راه هایی که تاثیرشون رو روی مسیر زندگی آدم میذارن،حتی اگه قدمی توشون نگذاریم.زندگی منم همینجور بود. یعنی موقعیت کاری پدرم طوری بود که زبان انگلیسی توی خونه زبان غریبه ای نبود و گاهی هم سفرهایی به فرنگ پیش می اومد. از طرفی اقوامم با کسانی از ملیتهای دیگه ازدواج کرده بودند و لاجرم زبان محاوره با اونها انگلیسی بود. ولی از شما پنهون نیست که اینها تاثیر خیلی خیلی کمی روی یادگیری انگلیسی من داشتند. انگلیسی هیشکی بخاطر اینکه عموزاده اش با یه ژاپنی ازدواج کرده یا اینکه شوهر دخترعموش فرانسویه،خوب نمیشه. بخدا!. تاثیر اینا در همین حدیه که وقتی میان ایران ،آدم راحت باهاشون حرف بزنه.

من انگلیسی رو خودم یاد گرفتم.کلاس زبان نرفتم. البته راستش توی چهارم و پنجم دبستان رفتم موسسه دانش که تو ستارخان بود. تو دانشگاه مترجمی یا زبان وادبیات انگلیسی نخوندم. انگلیسی بهم الهام نشد.

من تلاش کردم. یاد گرفتن این زبان مهم ترین تلاش من توی عمرم بوده. من آهنگهای کریس د برگ و پینک فلوید رو صدبار گوش کردم.وقتی کتاب لیریک اینا تو ایران چاپ شد (+ و +) من از خوشی یه سکته ناقص زدم (سوم راهنمایی بودم). من فیلم Face Off رو دویست بار دیدم تا متوجه دیالوگهاش شدم. راستش خیلی زحمت کشیدم. هنوزم هر شب عوض لالائی کتاب صوتی هری پاتر رو گوش میکنم. منظورم رو درک می کنید؟ به نظر من هیچ روشی برای یاد گرفتن یه زبان تازه وجود نداره جز اینکه آدم رژیم اون زبان رو بگیره! یعنی خودش رو مجاب کنه که اون تنها زبان دنیاست و تنها راه ارتباطی با بقیه اینه که به اون زبان حرف بزنه و فکر کنه. 

از طرفی توانائی مکالمه به یه زبان غیرمادری یه مهارته که خیلی زود از یاد آدم میره. بنابراین اگر ازش استفاده نکنید فاتحه اش خونده است. من خیلی وقتا (سه بار توی هشت سال سابقه کار) شغلی با حقوق کمتر ولی امکان صحبت به انگلیسی رو انتخاب کردم و همین باعث شد توی مکاتبه اداری و تجاری و مکالمه هم قوی بشم. تا یادم نرفته اینم بگم که مدرک زبان ربطی به مهارت مکالمه اینا نداره. اون یه چیزی مثل کنکوره. من خودم برای تافل دوازده جلسه معلم گرفتم تا تیپ سوالات و زمانبندی جواب دادن دستم بیاد.


خلاصه که این قصه ی انگلیسی یاد گرفتن من بود و همونطور که میبینید هیچ چیز شگفت انگیزی هم نداشت. اگر سوالی هم باشه که جوابش رو بلد باشم در خدمتم.


پ.ن: حتمن شما هم آدمهایی رو میشناسید که بگن ما زبان انگلیسی رو دوست نداریم واسه همین نمی خواییم یاد بگیریم. به نظر این آدمها جرات ندارند بگن " ما می ترسیم تو یادگیری اش موفق نشیم و مسخره مون کنن". به این آدمها بگید یاد گرفتن یه زبان تازه دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.


متولد ماه مارچ

11 فروردین 1393 ساعت 11:29 ب.ظ


امروز یه دختر به دنیا اومد، یه دختر با موهای مشکی و چشمهای درشت و بینی کوچیک و انگشتهای کشیده. امروز من دوباره خاله شدم.

آقای قایقران، لطفا مرا تا ابد اینجا نگه دار

11 فروردین 1393 ساعت 12:57 ب.ظ

دریای سبزآبی، دریای ساکت سبز و پاک، زیباست ، بسیار زیبا

( تعداد کل: 249 )
   1       2       3       4       5       ...       11    >>