من راز تو هستم چه بگویی چه نگویی ...

5 خرداد 1397 ساعت 12:29 ب.ظ

الغرض بین اینهمه قرار و بی قراری و کش و قوس های عشق و هجران و دلگیری ها و دلگرمی ها، آخر هفته ی بعد را مهمان معشوق خواهم بودتا مگر ببینم رقص باد در موهای  جوگندمی اش دلم را تا کجاها خواهد برد...

بله، دوباره عازم اعتکافم...

Bay doğruyla bayan yanlış

29 اردیبهشت 1397 ساعت 02:20 ب.ظ
روز اول سفر، روز دوم روزه خشک و خالی، روز سوم گلاب به رویتان و سِرُم. و باقی روزه های بی اعمال. تا الان که ماه رمضان من این بوده. کلا رنگ و لعاب ایمان اندکم پریده، مثل خورشت قیمه بدون زعفران و نمک... انتظار ندارم تا آخر ماه اتفاق خاصی در راستای بهتر شد اوضاع بیفتد. نهایتاً دعا می کنم اوضاع بد نشود.

اردیبهشت امسال خوب بود. ماسوله و زنجان و گیلان و مازندران و کرج و چشمهایم از دیدن بهار خوب لذت برده اند. دشت ها و مرتع های سبز و جنگل های نو و سرحال و گل های صحرایی و خدا را شکر. کاشکی فقط یک اضطراب کله خر و سمج قاطی همه ی خوبی ها نبود. توکل من کجاست؟

برای هم دعا کنیم. نه برای اینکه ماه رمضان شده. برای این دعا کنیم که آدم وقتی بداند توی دعای دیگری هست حالش خوب تر می شود. به هم حس و حال خوب بدهیم. جای دوری نمی رود.

یک زبان جدید شروع کردم. یک دنیای جدید در انتظارم است.

کامنت ریحانه توی چند پست قبل خیلی خوب بود:
یه موقع هایی میگم مثلا هی سختی و بدبختی سر راه آدم قرار میده که آدم آب دیده بشه. بعد تهش مثلا میگه تو الان به مقام پیامبری رسیدی. در همون لحظه من میگم نه! قبول نمیکنم! که قشنگ برنامه هاش بریزه گل هم بفهمه تلاش کردن و نشدن یعنی چی.


عنوان نوشت: آقای درست و خانم اشتباه، از آهنگ های محبوب گولبن ارگن که تینا برام فرستاد و الحق که چسبید.

HAS NOT BEEN SELECTED

26 اردیبهشت 1397 ساعت 08:17 ق.ظ
وقتی دری رو از  روی حکمت میبندی لطفا پنجره ها روهم ببند،کلا نور نیاد.بخوابیم.والله

بر هر چه همی‌لرزی،می‌دان که همان ارزی

22 اردیبهشت 1397 ساعت 09:35 ق.ظ
دلم میخواست حوصله داشتم و مینوشتم. خیلی می نوشتم. از سی و پنج سالگی که هنوز بهش عادت نکرده ام. از چشمهایی که انتهای پلکهاشون به هم نرسیده و شبیه رطب تازه هستند.از شبدرهای چاربرگی که هرکجا میرم به چشمم میان. از رساله که داره دوباره میشه یه وزغ زشت گنده. از قیمت یورو و دلار که حسابی منو ترسونده،از روزمرگی ها و از کسی که تمام این سالها فکر میکردم بهش تکیه کرده ام و تازه فهمیده ام که چقدر دوست داره اذیت شدنم رو ببینه. کسی که دوستش ندارم ولی باهاش حرف میزنم...و از بهار که امسال سنگ تموم گذاشته با سرسبزی و بارون و عطر گل...


الغرض حالم بد نیست. حتی خوبم.
برچسب‌ها: Fear & Hope

دیوانه کجا خسبد، دیوانه چه شب داند

19 اردیبهشت 1397 ساعت 10:11 ق.ظ

اگه دیروز چیزی مینوشتم حتما یه پست عاشقانه ی درست حسابی میشد. از اونایی که پر هستند از استعاره و مصرع های مسجع و اسم حسینا و عشق و امیری نعم الامیر...

امروز اما من و آسمون برای گریه به هم تعارف میزنیم. گاهی اون و گاهی من... می گن وقتی بارون میاد درهای نعمت بازند و دعا مستجاب میشه. من چه دعایی کنم که دلم رو خوش بیاد. دلم میخواد دعایی باشه که آخرش به شما نرسه. به شمایی که عاشق کش بازی هستی. عاشق شل کن سفت کن و مصلحت بازی... می دونی دوستت ندارم؟ فقط ازت میترسم. خیلی میترسم. از مصلحتت، از نعمتت، از لطفت و از غضبت میترسم. دیگه بغل نمیخوام. اذیتم نکن. بذار زندگی کنم. بذار بمیرم. روی زندگی ام اسم اجبار نذار. بذار خودم انتخاب کنم. میخوام بمیرم اما نمیخوام بعد مردن هم گیر شما باشم. ازت ترسیده ام. ازت دلگیرم. از اینکه دوباره دو روز دیگه میخوام بیام اینجا بنویسم شکر خوردم  و تو خوبی خوشم نمیاد. دلم میخواد بخوابم.زیاد بخوابم. گفته بودن این نیز بگذرد ولی چرا انقدر زود زود میگذره همه چی.مگه من چند سال دارم؟ آدم چند بار می تونه امیدوار بشه؟ آدم چند بار می تونه ناامید بشه؟هربار سخت تر میشه. هر بار خردتر میشم. مگه خودت نیافریدی؟ پس چرا نمی دونی دارم از دست میرم؟ دارم از دست میرم و دیگه نمی خوام حسینا صدات کنم. دیگه نمی خوام به هیچ اسمی صدات کنم.جوشن کبیر رو کسی میخونه که از طرف جبهه ی خودی به سمتش نیزه پرتاب نمیشه. من از شما ضربه میخورم. راست و چپ. امون نمیدی. جوشن و زره ساخته شده  از اسمهای شما فقط درد منو بیشتر میکنه.بهت امید بستم و ناامیدم کردی. یادت باشه. یاد منم هست. یادم هست جان ناامیدم رو مثل لاشه ی بزکشی انداخته ای  دست چاپ اندازهای طاق و جفتت. خوش ات باشه، الحق که خیلی مردی، خیلی جوانمردی... از اسفند حتی یکبار، خودت شاهدی که حتی یکبار گلایه نکردم از مصیبتی که کشیدم. اما امروز والان میبینم باید به روت میاوردم که شما رو شبیه مردی میبینم که استاد دوره دکتری است و می تونه دانشجو رو بارها و بارها مردود کنه و باز بکشونه دانشگاه...



پ.ن: خوبم. کلافه ام اما خوبم.

مکاتبات عاشقانه

5 اردیبهشت 1397 ساعت 03:32 ب.ظ

-گولو جونم  داره چیکار میکنه؟

- داره با بیل غذا میخوره.

- گولو جان؟ این یعنی خیلی گرسنه هستی؟

- نه! یعنی اسم همکارم آقای بیل هست و دارم با قاشق ناهار میخورم!!!

خادم و مؤذن این مسجد تن جان شماست

29 فروردین 1397 ساعت 08:54 ق.ظ

رجب که شروع شد، ضمیر ناخودآگاهم، برنامه هایی را برای این ماه طراحی کرد. الحمدلله در برخی موفق شدم و سبحان الله که برخی را بخاطر همه درگیریهای زندگی از دست دادم. با آمدن شعبان، با خودم زمزمه میکردم رجب تمام و دستهای من خالی. اما ندایی درونی متذکر میشد که "یا من یعطی القلیل بالکثیر، یا من یعطی من سئله، یا من یعطی من لم یسئله و لم یعرفه". چگونه میتوان گفت بی بهره درحالیکه به درخواست کم زیاد داده، به خواهنده عنایت نموده، زنبیل کسی هم که تقاضایی نداشته و حتی نمیشناخته پر کرده است. کامم شیرین است از چشیدن این جملات.

 

شعبان اما حکایتی دگر است، "فقد هربت الیک و وقفت بین یدیک"  به سویت گریختم و در آغوشت جای گرفتم. میدانستم که "بیدک لا بید غیرک" پس " لا ترد حاجتی و لا تخیب طمعی و لا تقطع رجایی" چرا که "انی احبک"، "یا جواداً لا یبخل" و بهتر از هرچیزی میدانم که کوله بارم را از "لم اسلط علی حسن ظنی قنوط الایاس و لا انقطع رجایی من جمیل کرمک" پر خواهی کرد.

 

 

زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند

14 فروردین 1397 ساعت 03:36 ب.ظ

بیست روزی هست که  در خانه تنها بوده ام. سکوت. آرامش و ترمیم زخمهای کوچک. دکترِ تن تشخیص افسردگی ماژور داده و دکترِ جان تشخیص طبع بهم ریخته.  ولی حالم خوب است. پوستم نازک شده که آن هم خوب خواهد شد ان شاالله. بهار آمده و مگر می شود دل سپرد به غم؟گرچه ابرهای تیره گاهی از آسمانم گذر میکنند ولی دلم انگار به جایی وصل است و زیاد متلاطم نیستم.


می دانید ؟ خیلی حرفها هست. خیلی حرفهای زیاد. ولی بلد نیستم و جان ندارم که بزنم. از پیشنهادهای ازدواج عجیب وغریب گرفته تا بالا رفتن از گنبد مسجد در اعتکاف. یادتان بودم. اکثرتان را به نام دعا کردم و باقی را به نشان. امسال غبار روی اعتکافم نشسته بود. به حداقل عبادت اکتفا کردم و خوشحالم که نصیبم شد و حداقل جزو معتکفین بودم. ذهنم کابینت آشپزخانه ی زنی شلخته است: در ظرف همه حبوبات باز مانده بوده  و زلزله آمده است. دلم میخواهد مغزم را از کاسه ی سرم بیرون بیاورم و با مسواک بشورم.


تصمیم های مهم زندگی تان را قبل از 35  سالگی بگیرید.آدم ترسو میشود. آدم وابسته می شود. شیرجه هایتان را قبل غرق شدن در میانسالی بزنید.




پ.ن:     ارزد که برای حج در ریگ و بیابان‌ها               با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند

بیمار شود عاشق اما بنمی میرد

6 فروردین 1397 ساعت 01:19 ب.ظ

 سلام

سال و حالتون پربرکت و خوشی.


رفتم سفر،زندگی کردم،برگشتم. خوب بود. آنقدری خوب که دلم برای سرما و گرما و مردم و غذا و حیواناتش تنگ شده. ان شاالله دیگر نمیگذارم سفر در من بمیرد. گورستان های زیادی رفتم و کلیساهای بیشتر. در کلیسا سوره حضرت مریم علیهاالسلام خواندم و در گورستان سوره ملک. در مراسم تعمید و مراسم تدفین شرکت کردم. برای قربانیان هولوکاست گریستم و با سربازان شهر خندیدم. بسیار پیاده راه رفتم و با خیلی از راننده های تراموا دوست شدم. به موهایم اجازه دادم طعم نور خورشید را بچشند.مردان و زنان بسیاری را شناختم که با جان و دل کمکم کردند و هرگز دستی و نگاهی به گستاخی حس نکردم. در پرواز برگشت اما، مردی، هموطنی، حس کرد اگر از لای درز صندلی هواپیما لمسم نکند فرصتی را از دست داده. به نامسلمان ترین کشور مسلمان دنیا خوش برگشتم.


بیمار هستم. دکترها تشخیص داده اند و قبل از آن خودم فهمیده بودم. فکرهای سیاه توی سرم جولان می دادند و ایمان و جان و جهانم را تار کرده بودند. چراغ روشن کرده ام و ان شاالله سحر نزدیک است. جان آدم بسیار عزیز است. من بسیار خوش اقبال بوده ام که اطرافیانم جان بیمار مرا تاب آورده اند.


عید را تنها هستم. خوب است. خانوده ام درک کردند و اجازه دادند به عزلت انتخابی ام. مثل دانه ای هستم زیر خاک. جوانه خواهم زد و بهارم در راه است. حسینا در گوشم حرفهای خوب میزند. سه روز آخر عید را مهمان خانه اش خواهم بود اگر که لطفش شامل حالم شود.


زیاده حرفی نیست. گوش میکنم و نگاه میکنم و حس میکنم. حرف زدن فعلا چندان جذاب نیست.



یک تولد پداگوژیکی

23 اسفند 1396 ساعت 10:34 ق.ظ

.

اگر هفتاد سالگی را عمر مفید در نظر بگیریم، من امروز در اوج آن ایستاده ام: سی و پنج. میانه ی دهه چهارم. قله ی زنانگی و زیبایی...

.



Q source

6 اسفند 1396 ساعت 12:59 ب.ظ

صبح با چشمان ابری بیدار شده ام.اشک دیگر قبل از چکیدن در نمیزند. بی تعارف شده ایم. گریه خوب است. اشک ریختن خوب است. حتی هق هق خوب است. بغض اما گربه ای ست با چنگال های دردناک. بغض، حیوان خانگی مهربانی نیست.


زندگی ام پر از خدایان و پیامبران است. من؟ بنده ای که دلش میخواهد تمام روز در معجزه ی لانه ی مورچه غرق شود. چه اشکالی دارد اگر لال باشم و لال بمانم. چه اشکالی دارد اگر کور باشم و کور بمانم؟ پرنده ای هستم ساخته از گل. هیچ مسیحایی بر من نمی دمد. سنگ می شوم در حسرت پرواز. دنیا را عادلانه ساخته اند به عشق . من سواد عشق ندارم و آب در لانه ی مورچه ها ریخته...


امتحانم درست وقتی که قصد ترک تحصیل و فرار به ناکجاآباد را گرفته بودم لغو شد. لغو که نه. به تعویق افتاد. فردا یا پس فردا. اضطراب مانند اره ای است که تا نیمه در ماتحت زندگی ام فرو شده. هر شیرینی تلخ است.


بلد نیستم درست حرف بزنم. میفهمم خلقتم جایی اشکال دارد. فهمیده ام کلماتم را مانند مردم انتخاب و استفاده نمیکنم. آنها در مقابل گنگ و گیج میشوند. حتی وقتی التماس میکنم که کمکم کنند باز فکر میکنند که زیرک و قوی هستم. من نیستم. ترد و بسیار رنجور هستم. ولی بلد نیستم با زبان آنها اینرا نشان بدهم. انگ دو رویی هم میخورم. دوستی لطف کرد و آیینه ای در مقابلم گذاشت. تصویرم زشت و بدجنس و کریه بود. دلم میخواهد  چوپان باشم. دور از آیینه ها. گوسفندان را دوست دارم و میدانم گرگ نخواهم شد. چهرام در انعکاس آب برکه ها همیشه مانند خودم است : بی خطر، غیر سمی، با کمی اعوجاج


چون تازیانه میخورد و دهن بندش میزنند و باز سواری میدهد. بله. اسب حیوان نجیبی است. من دختر نجیبی نیستم. دهن بند ندارم. حرفهایم را میزنم. سواری نمیدهم ، بیشتر میل دارم همراه باشم تا حمال. هر شب اما در تنهایی  تازیانه است که بر جانم می نشیند. من سیلاس هستم.


پ.ن: امنیت و عطوفت همیشه نصیب حیوانی میشود که به زبان آشناتری ناله کند.

لعل لبت حلوای من

2 اسفند 1396 ساعت 01:52 ب.ظ

کمتر از ده روز دیگر به امید خدا مسافرم و نه مقصد را درست میشناسم و نه ویزا گرفته ام و نه حتی یک لنگه جوراب بعنوان لوازم سفر کنار گذاشته ام. تمامی ذوق دلم اما به این است که سی و پنج سالگی ام را در ساحلی عاشقانه و زیبا جشن خواهم گرفت. حسینا، من و می و مستی و مستی و مستی...


خاله زنک بازی خر است. و خیلی ها استاد این بازی هستند. من نیستم. حتی قواعد احمقانه اش را خوب بلد نیستم. ولی چشمتان روز بد نبیند استاد اینم که خودم را توی هچل های تخیلی از این جنس بیاندازم. من کی میخواهم بزرگ بشوم و تصویر بزرگ را ببینم؟ خلاصه که خدا هوایم را خوب دارد وگرنه کلاهم پس معرکه است.


برایم یک تولد بگیر:   

مجلس ز پری رویان چون بزم سلیمانی

 با نغمهٔ داودی، مرغان خوش الحانی


شنبه آینده یک امتحان گند و سخت و خر دارم. برایم دعاهای الکلیلی و آرزوی موفقیت فوت کنید لطفاً.


توی صندوقچه ی کفش هایم چند جفت کفش پیدا کردم که حتی یکبار نپوشیده ام. از خودم شرمنده شدم. تا اطلاع ثانوی خرید درمانی تعطیل است.


در من دخترکی است لجباز، پا می کوبد و نق میزند: دلش برای تو تنگ شده است.


میبینی نواده ی لاوی؟ من نویسنده خوبی نیستم. کلمه میگویم و جمله می بافم. متن در من ابتر است

( تعداد کل: 676 )
   1       2       3       4       5       ...       57    >>