X
تبلیغات
پارس هاب

باده خرم عید است که در ساغر شد

6 مرداد 1393 ساعت 04:00 ب.ظ



کاش میشد دستهایم را به دور دنیای شما حصار کنم

6 مرداد 1393 ساعت 01:55 ب.ظ


ظالم بودم، فکر میکردم اگر وقتی از غزه حرف میشه من گوشامو بگیرم و از جمع برم بیرون امنیتم خراب نمیشه، فکر میکردم اگر نوشته های راجع به غزه رو نخونم افسرده نمیشم، فکر میکردم با عوض کردن کانال تلویزیون خانواده ام رو از غم حفظ میکنم. اشتباه می کردم. حنا دیروز ازم کاغذ خواست و گفت که میخوام یه داستان جنگی نقاشی کنم. پرسیدم چه جنگی؟ و انتظار انگری برد و دایناسور و گرگ ناقلا رو داشتم که جواب داد میخوام داستان غزه رو بکشم...


خدا منو بکشه که همه ی اون بچه ها حنای یه نفری هستن حتمن، همه ی اون زنها ماه مان و خواهر یکی هستن حتمن، همه ی اون مردها باباچه ی بچه ای هستن حتمن...خدا منو بکشه که این همه خر و خودخواهم...

بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

6 مرداد 1393 ساعت 12:41 ب.ظ


اوّلی/ خالی :


 گاهی خیلی اذیت میشم که نیستی. میفهمم اوضاع جامعه اینجوری شده. میفهمم بدشانسی های پی در پی باعث میشن آدمها دور بیفتن. میفهمم شاید برای تو هم خیلی سخت باشه. ولی اینا راضی ام نمیکنه، بازم شرایطم راحت نیست سخته. سخته جنسیتم، غریزه ام، سلامت جسم و روحم رو نفی کنم چون تو نیستی. نمیشه از نبودنت گفت؛ اون موقع همه میان و برام مثلا دل می سوزونن ولی نمیدونن که دلم رو می سوزونن ، آخه تو که گم نشده ای، نه؟ تو فقط نیستی و البته نیستن ات خیلی وقتا برام خیلی گرون تموم میشه. نوشتن این حرفها راحت نیست. میدونی همین الان که دارم مینویسم اینا رو از طرف چند تا خواننده میسنجم؟ اینکه چه کامنتهایی خواهم گرفت؟ و تازه این ساده ترین جنبه ی این نبودن های متوالی توئه. تو اونقدر دیر کرده ای که من مجبور شدم مرد باشم. مجبور شدم بفهمم که میشه خیلی کارها رو بدون تو انجام داد.من یاد گرفتم به تو تکیه نکنم. مجبور شدم خیلی وقتا حرف مردم رو تحمل کنم که وزنم و رفتارم و معیارم رو بی مهابا زیر بوته ی نقد می برن. آقای ناپیدا، ازت دلگیرم. بخاطر همه ی کارهایی که بجات انجام دادم و تو نبودی... ازت دلگیرم که بخاطر غیبتت من میرم زیر سوال .ازت به هزار دلیل دلگیرم.

 


* موضوع پاراگراف بالائی ازدواج نیست، تنهایی و اجبار به تنهایی ست.خواهش میکنم درک کنید.اگر هم درک نمیکنید خواهش میکنم سکوت کنید.


دوّمی/طلائی با نگین های سفید :


وقتی تلفنم زنگ میخوره و شمایید، وقتی بغضم میگیره و بهم میگید میفهممت، وقتی پشت سرم حرف میزنن و شما باهام می مونید که من واقعی رو بشناسید، وقتی از همه دنیا خسته و دلگیرم  و میتونم فرار کنم به خونه تون، وقتی حنا شما رو به اسم میشناسه، وقتی که پیش تون بلند بلند فکر میکنم و نمی ترسم، وقتی یهو بغلتون میکنم که باور کنم واقعی هستید. وقتی توی دعاهام سفارش میکنم که خدا مواظبتون باشه. این وقتها من توی بهشتم. شماها، اسمتون هرچی که باشه، برای من اونی هستید که قلبم رو گرم نگه میداره و یادم میاره تنها نیستم. بهتون گفته بودم که برام خیلی عزیزید؟ برام مثل حنا و مامانم عزیزید. عشقم اینه که بتونم مواظب شادی تون باشم، عشقم اینه که برق چشماتون رو ببینم. برام اونقدر مهم هستید که وقتی پای شما ، امنیتتون، آرامشون و شادی تون در میون باشه من قوی ترین هالک دنیا میشم و از هیچیِ هیچی کوتاه نمیام.


سوّمی/ سفید با نگین های طلائی:


آقاجان دلم برات تنگ شده، دلم برای خرداد 88 تنگ شده، خردادی که برای آخرین بار دیدمت، آقاجان تو خیلی خوبی، ما هنوز به یادت سوره جمعه و ملک میخونیم، به یادت میخندیم، آقاجان تو بهترین آقاجون دنیا هستی، مرسی که میایی به خوابمون، مرسی که هوامون رو داری، ما بعد از تو خیلی دلتنگ میشیم ولی بیشتر یادمونه که یه خانواده هستیم، بیشتر حواسمون به همدیگه هست، ماندا رو روی تخم چشممون نگه میداریم آقاجان ، دایی بازم رفته تو خودش ولی حواسمون هست گرفتاری نداشته باشه، شهرام با خانواده اش رفت آمریکا، اصلن فکرشو میکردی آقاجان؟ امیراتابک همین روزها زن میگیره، مریم هم شوهر کرد. از حنا بگم برات، آقاجان شما تو این دنیا حنا رو ندیدی، ولی اون روزی که آوردنش سر مزارت من خواب دیدم که حنا رو نشوندی رو پات و براش میخونی: نازیم دی نازیم، خانیم دی خانیم، بالام دی بالام، جانیم دی جانیم... حنا خیلی خوبه آقاجان، قیافه اش عین منه، اونقدر که دیگه از بچه دارنشدن زیاد نمی ترسم. انقده شیرین زبونه. کاش بودی میدیدی آقاجان. مامان هم خوبه، گاهی دزدکی گریه میکنه، میگه تو هر سنی که بابای آدم فوت بشه آدم یتیم میشه، شب بیست و هفتم یه تنور بربری برات خیرات کرد. دیدی چه خوشمزه بود؟ من یه عالمه اش رو ترید کردم تو سوپ! نیستی بگی که عین رعیت ها غذا می خورم. نیستی ولی من خودم بلدم کجاها یادت باشم. هر وقت کم عقلی میکنم از طرفت به خودم میگم : عقیل ای وای کمال ای وای ، پررویی که میکنم به خودم میگم : تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است... بابا هم خوبه ، پلاتین ها هنوز توی بدنش هستن ولی بحمدالله دوباره ورجه ای شده، دوباره کار میکنه و بازهم با شیرین کاری هاش همه مون رو حرص میده. آقاجون من خیلی ترسیده بودم بابا بمیره. الان هر وقت رو اعصابم اسکی های مدل بابایونه میکنه با خودم می گم خدا رو شکر که هست. خب خیلی وقتا هم کل کل میکنیم ولی مگه همیشه همینجوری نبوده؟ والله! خواهر کوچیکه امسال کنکور داد آقاجان. انقده بی خیاله. شما خوب شناختی اش که بهش میگفتی ارخیعین موستافا*. خواهر بزرگه مثل همیشه همش نق نق میکنه ولی هنوزم عاشق شوهرشه، اینو از چشاش می خونم. آقاجان دیگه من و خواهر بزرگه مثل بچگی ها دعوا نمیکنیم، حالا انقده با هم دوستیم که نگو. یاد گرفتیم به تفاوتهامون احترام بذاریم آقاجون. خواهر خیلی خوبه آقاجون. اینو توی همین چند سال گذشته متوجه شدم...میخواستم این پاراگراف رو برای خانواده بنویسم آقاجان، ولی همش رو به شما شد، نمیدونم چرا یهو اومدی نشستی توی کلماتم، حتمن بخاطر اینه که شما ستون این خانواده هستی، قربونت برم آقا جون. چیزی مثل مرگ نمیتونه ستون این خانواده رو بگیره. شما همیشه با مائی،مواظبمون باش.


* علی بی غم


چهارمی/ گلبرگهای درشت و نگینی که انگار تک افتاده


باز رسیدم به تو، میشه قبل از اینکه بنویسم بیام توی بغلت و یه کم قایم بشم؟ سرم رو بذارم روی استخون ترقوه ات و سه رخ ماهت رو نگاه کنم؟... یه طره از موهات پیچیده و حلقه شده روی گردنت، درست شکل یه ویرگول، و من معنای این ویرگول رو خوب می دونم، یعتنی وقتی میخوام با نگاهم قابت بگیرم روی این ویرگول، درست روی شاهرگت، حسابی مکث کنم، ضربان عشق تو رو توی بطن و دهلیز خلقتم حس کنم... چقدر خوشبختم که تو هستی... ماه رمضونت داره میگذره، فردا عید فطره، قرار بود توی این ماه جسمم گشنه بشه و روحم سیر. روحم رو گشنه نگه داشتم. به اون خوبی که میشد باشم نبودم. خودم می دونم. هفته ی گذشته که از شدت ترس نفسم به شماره افتاده بود و تپش قلبم رو توی سرم حس میکردم فهمیدم باز از بیراهه سردرآورده ام و باز دستم رو مدل خودت گرفته ای. من خیلی ترسیده بودم. اصلن نفهمیدم چی شد. ولی فهمیدم بازم منو گرفتی.درست دم افتادن منو گرفتی. اومدم خونه از ترس قایم شدم زیر پتوم. نرمی پتو زبری روزگار رو یادم آورد. تو نبودی من چه خاکی به سرم میکردم؟ من دختر خوبی نبودم و باز تو خدای بهتری بودی. خداهه ی گلم، نور چشمم، من باز ترسو شده ام. میترسم امسال بمیرم و شب قدر سال دیگه رو نبینم. می ترسم تنها بشم. میترسم بازم اشتباهی برم و اینبار جلودارم نشی. می ترسم ولی یه امید گرم تو دلم موج می زنه. همه ی این ترسها بخاطر اینه که من بنده ام نه؟ بخاطر این که بند خلقتم هستم نه؟ وگرنه خداهه که گولوهه اش رو ول نمیکنه. از گولوهه اش انتظار ییهو عالی شدن نداره. خداهه که صبوره که صبوره که صبوره...


تو مثل گلی، مثل خورشید، من یه نگینم، مثل ماه، دورت میگردم. اینجوری که نگاه کنی انگار مسیرهامون با هم فرق داره. تو اونوری میری و من اینطرفی، ولی خودمون که می دونیم ما وصلیم به یه انگشتر، ما که می دونیم ته تهمون میرسه به یه ریشه، به حسی که براش کلمه ای نساخته ای...

 

پ.ن: اولی رو تو برام نخواستی، دومی رو تو برام پیدا کردی و سومی رو تو واسم نگه میداری، دورت بگردم خدای اولی و دومی و سومی و هزارمی من.



عنوان نوشت: این شعر از حسین منزوی.

مادر شدن یک دوست

4 مرداد 1393 ساعت 02:50 ب.ظ


پریای عزیزم

خبر مادر شدن تو مثل عسل و کندر به دلم نشست

از صمیم قلبم بهت تبریک میگم که وارد دنیای عاشقانه ی مادری شده ای

برچسب‌ها: زندگی زیباست

با آکاردئون غیر از نواختن سلطان قلبها و الهه ناز چه کارهای دیگری میتوان کرد؟

4 مرداد 1393 ساعت 10:15 ق.ظ


- از مرتب کردن فولدرهای سالهای 84 تا 88 به این نتیجه رسیدم که اگر فولدر عکسهای 93 تا 98 رو موقع آرشیو کردن مرتب کنم بهتره!!!

- امروز چهارم مرداده و من پنجاه و نه هزار تومان تو حسابم دارم! چگونه تونستم کل حقوق رو بدون اینکه هیچ چیز دندون گیری بخرم، بر باد بدم؟

- دیروز جو منو گرفت و اتاقم رو تکوندم. دور ریختن تمام جزوه های ارشد حس غمگینی داشت. همینطور نت های GRE و Gmat  و تافل. ولی به هر حال من از این مرحله گذر کردم. 

- یکی از لذت های خونه تکونی پیدا کردن نوت های تنهاییه. توی جزوه ی تحقیقات بازار هزاران شعر سروده بودم!

- این جمله ها رو بصورت جسته گریخته توی جزوه ی استراتژی منابع انسانی یافتم :

 سگ  بر آن آدمی شرف دارد!... عزیزم جای این کارهات تو دستشوئیه نه تو زندگی من!...فدا سرم که واسه تربیت کردنت بیست و هفت سال دیر اومدم! هر کی با تو ازدواج کنه باید حلقه اش رو بندازه انگشت وسطی. منو وعده ی لباس گرم تو کشت. کینه ات مثل شتره و تحملت مثل مرغ، کاشکی برعکس بود. خیلی سخته توی تابستون به پای تصمیم زمستونی ات بسوزی.

  بمیرم برا خودم که با این همه مشقت اون درس رو نوزده گرفتم!!!


- آ عزیز، کامنتهات منو می ترسونه. البته not in a bad way. منو یاد کارهایی میندازه که واقعاً میشه انجام داد و من کبک وار ازشون درمیرم. دمیان رو توی اولین فرصت و با نگرشی که گفتی دوباره خواهم خوند. از اینکه همیشه همراهمی ممنونم. ممنون واقعی.


- هر چی به عید فطر نزدیک میشم دلم غمگین تر میشه. این درحالیه که بدنم رسمن کم آورده. مورد داشتیم که از زور گشنگی و تشنگی گریه کردم!


توضیح عکس: تولد بیست و پنج یا شش سالگی. من همیشه خودشیفته بوده ام.


توضیح عنوان:موسیقی متن فیلم دوست‎ داشتنی Amelie  به کارگردانی ژان پیر ژونه و آهنگسازی یان تیرسن(1998)

 

Gooloo the amish

4 مرداد 1393 ساعت 08:55 ق.ظ


خب من بالاخره مجبور شدم سیم کارتم رو پانچ کنم و بعد از پنج ماه مقاومت با رومیو دوست بشم (رومیو رو اسفند پارسال خریدم) در همین راستا ازتون خواهش میکنم منو در چند نکته یاری بکنید، چون ما در حقیقت ابداً دوست نیستیم و فقط مثل عروس و مادرشوهر داریم حفظ ظاهر می کنیم.


- اگر تلفن تون زنگ زد و من بودم، من نیستم! رومیو خودش زنگ زده! من تا اطلاع ثانوی با این پسره به هیشکی زنگ نمی زنم!

- اگر SmS دادید و جواب دادم شما؟ دلخور نشید. پسره کانتکت های منو نمیشناسه.

- اگر زنگ زدید و من جواب ندادم ، غیر از همه ی دلایل منطقی اینم در نظر بگیرید که خیلی وقتها تشخیص نمی دم که  این رومیوئه که داره زنگ میزنه.

- به وایبرم اصن اعتماد نکنید. خودش تشخیص میده بجای کلمه های من چی بنویسه. بجای گولو نوشت پاداش! کی گفته این پسره میتونه به من کلمه پیشنهاد بده اصن؟

- قس علی هذه...


عنوان

سوال استراتژیک

4 مرداد 1393 ساعت 08:05 ق.ظ


پسرک با دیدن عکسهای من در عروسی خواهر بزرگه پرسید: گولو اینجا رفته بودی عروسی یا رفته بودی ازدواج؟

برچسب‌ها: لاله و پسرکش

حالا من تا حدی رسیده ام به سال 85 ، تو فقط کجای 93 ایستاده ای؟

1 مرداد 1393 ساعت 03:38 ب.ظ

غزالها می توانند تا حدی عقب را ببینند و شیرها فقط روبرو را و همین تا حدی و فقط است که برنده و بازنده را معلوم میکند...
من دلم برایت تنگ شده است. دلم برایت تنگ شده است. دلم برایت تنگ شده است. بخاطر هیچی دلم برایت تنگ شده است. اندازه ی هشت سال دلم برایت تنگ شده است...


Knock-knock joke

1 مرداد 1393 ساعت 07:55 ق.ظ


حنا در اتاق خواهر کوچیکه رو می زد و میگفت: خواهر مِهلَبانم، در رو باز کن، من مامان ساسا هستم!


 یادم اومد چند وقتیه در اتاق خداهه رو میزنم و میگم :خدای مهربانم در رو باز کن من بنده ی درستکارت هستم...




مدیونید فکر کنید قصدم چیزی بجز پزدادن باشه!

31 تیر 1393 ساعت 03:33 ب.ظ
متوجه شده ام که اسم کوچکم در ترانه های شش و هشت و نام فامیلم در سرودهای ملّی و مذهبی از ارج و قرب خاصی برخوردار هستند

ظهور ابرهای آلتواستراتوس در افق

31 تیر 1393 ساعت 01:12 ب.ظ


فولدر عکسهای هشتاد چهار تا هشتاد و نه شبیه جغرافی است. هر آدم یک کشور. اسم خودم را به لاتین در گوگل ترانسلیت می نویسم. ترجمه ی فارسی اش می شود : مهاجرت

جمهوریت هیچ اصالتی ندارد

31 تیر 1393 ساعت 01:02 ب.ظ

- این روزها درظاهر سرگرم مرتب کردن فایلهای پخش و پلای هاردهای اکسترنال و اینترنال و CD و DVD های پراکنده ی گنجه هستم و کلماتم دلتنگ شده اند و خب من که اهل حسرت گذشته نیستم. فقط آدم از دیدن دیروزها یک جوری می شود. یک جوری که سکوتش میگیرد.

- سفرها را میبینم، البرز، میقان، طالقان، دریا، کیش، زنجان،من خوب زندگی کرده ام. آنقدر خوب که گولوی الان که حاصل همه ی تلاشها ی کرده و نکرده و تنبلی ها و خنده ها و گریه های دیروز است را عاشقانه دوست دارم. بر خلاف گذشته عکسها را در جابه جایی ادیت نمیکنم. حتی اگر توی عکسی با قیافه ی مضحک افتاده ام باز هم خوب است. باز هم ثانیه ای ست که ثبت شده. جایی غیر از قیافه ام دنبال زیبایی هستم.

- این همه آدم، دوست پسر و خواستگار و رهگذر و همکلاسی و همه و همه .من فقط دلتنگ یک نفر شدم. کمرنگ ترین ها گاهی چقدر پررنگ می شوند. آهنگ هق هق حبیب چقدر زیباست.

- کاش گاهی خداهه دیکتاتور بشود. به زور دستم را بگذارد توی دست خوشبختی هایی که من حکمتشان را نمی دانم. دوازده ساعت گذشته ام ملغمه ای از گه خوردم و غلط کردم به درگاه خدا بود و هنوز باور نمیکنم که رسته باشم. راست گفته اند که ترس برادر مرگ است. خداجان به جان خودت قسم ات می دهم که ولم نکنی.

- حنا انگار متوجه شده باشد که من وزن کم کرده ام، چند باری صدایم کرده" خاله ی نازک من" . به گمانم اما مسئله ی وزن نیست. روحم خیلی خیلی نازک شده. ترسو تر شده ام.

- شبهای قدر گذشت و ایمان من به سر جایش برگشت! خدا جان جای پای سست مرا در این راه محکم کن. دیگر ظرفیت خجالت کشیدن ندارم.

- سوتی دادن که شاخ و دم ندارد. داشتم با همکار خیلی محترم ساکن طبقه اول در مورد جلسه دموی یک نرم افزار چت می کردم، بحث که تمام شد خواستم احوال هم اتاقی هایش را بپرسم و خیلی شیک و مجلسی نوشتم : پایین چه خبر؟ همکار محترم پس از چند ثانیه سکوت زنگ زد به داخلی ام که ادامه ی بحث روی تلفن باشد! لابد فکر کرده واویلا اگر بخواهم بیشتر بنویسم!

- فعلا همین. آها راستی عنوان از من نیست، از آیت الله مصباح یزدی است.

تحمل تنها وسیله ای است که پدر همه چیز را در می آورد و گاهی حتی پدر آدم متحمل را

30 تیر 1393 ساعت 12:53 ب.ظ


مامان گفت: گولو از خداهه بخواه هر چه به اولیایش میدهد برای تو هم مقدر کند. من  دستهایم را گرفته بودم رو به سقف و داشتم یا مدبرالامور میخواندم. با خودم فکر کردم گیرم که دعا کردم و گیرم که مستجاب شد. مگر خدا به اولیایش چه میدهد جز رنج و عذاب و اگر با من نبودش هیچ میلی و ابتلا و امتحان؟ من که شناخت ندارم. من که توکل ندارم. من که از عذاب و سختی مثل سگ می ترسم. منکه دلم پر از شوق همان چیزهایی ست که تو بهشان میگویی گناه. دعا کنم که چه بشود؟ که فرشته هایت دوباره به تو بخندند که بیا! بنده ات باز ایمانش گرفته! امشب مست تو است و فردا مست انگور... تلویزیون داشت یوسف پیامبر را نشان میداد که هفت سال در زندان ماند که از غیر طلب آزادی کرده بود. حساب کردم که با این همه نشتی در ایمان و لقی در اعمال حالاحالاها مهمان زندان باید باشم و دعا نکردم. نماز دورکعتی با هفت تا قل هو الله را خواندم که پدر ومادرم را بیامرزی، جوشن کبیر را نصفه نیمه خواندم که صرفاً خوانده باشم و روم و عنکبوت و دخان را با صدای عبدالرحمن سدیس لب زدم و چرت زدم و آخرش هم خوابیدم. متاسفم که بنده ی خوب نمی شوم .تو هی راه نشانم میدهی و من هی بیراهه را گز میکنم. من خودم میدانم خرم! و امروز ، امروز که فرصت امسال گذشته و سال آینده معلوم نیست، من مانده ام و غم بزرگی که از خودم دارم. خسته ام خدا جان. از لذت گناه از نبود ایمان از این شرایطم خسته ام. تا کی درجا بزنم؟ ای نرم کننده ی آهن در دستان داوود، آونگ ایمان من را نگه دار. من از نگفتنی ها سنگینم، اجابت کن که سبک شوم... خسته ام.

عطر گس خرماهای چیده نشده

29 تیر 1393 ساعت 08:37 ق.ظ


گاهی فکر میکنم بین من و دختری که هشت سال قبل زیر باران نارام نیمه شب آبان ماه دریا دنبال سایه اش میگشت، جز هشت سال فاصله  چه فرقی هست؟ تو بگو. فرقی هست؟ حتمن کمی بیشتر گناه کرده ام، کمی بیشتر مست بوده ام، نمازهای بیشتری خوانده ام، بیشتر خندیده ام و بیشتر اشک ریخته ام. موهایم را بلندتر و کوتاه تر کرده ام و خودم چاقتر و لاغرتر شده ام.اما از اینها که بگذرم ، باز من هستم و تو و دره ای که پر نمی شود. منظورم را می گیری؟ کلافه گی ام را می بینی؟ من خسته ام. خیلی خسته. از درجا زدن در راهی که باید رفت خسته ام و حتی انگیزه ای برای گفتن از همه ی دانسته هایمان ندارم. من آونگ بودن را دوست ندارم، سقوط را هم. فکر کنم تو را دوست دارم و می دانم که دوست داشتنت را هیچ بلد نیستم. من دارم صدایت میکنم. می شنوی؟ دوست ندارم روزی بیاید که بهت بگویم گند زدم. امشب شب قدر است. کمک کن قدرت را بدانم... همین.

اقلیت های مذهبی و اکثریت های بی مذهب

29 تیر 1393 ساعت 08:02 ق.ظ

 خبر خاصی  نیست جز اینکه یکی از معاونت ها در مواجهه با پرسنلی که در سالن غذاخوری مشغول غذاخوردن/ روزه خواری بوده اند، آنقدر عصبی شد که سکته کرد، به کما رفت و پنج شنبه ی گذشته مُرد و به زعم خیل کثیری که او را شهید راه امر به معروف و نهی از منکر میدانند، مرا درگیر این سوال کرد که  "آیا ارزشش را داشت؟"

برنامه میزی

25 تیر 1393 ساعت 08:58 ق.ظ


خواهربزرگه عادت داره روی یخچال Note میزنه و یادداشت مینویسه، چند وقت قبل رفتم خونه شون و دیدم حنا هم خیلی قشنگ قسمت پایین یخچال رو مال خودش کرده و روش "برنامه میزی" مِمِشته!



می دونید اون موجود آبی رنگ که شبیه هزارپاست کیه؟ رندال شرکت هیولاهاست دیگه!

توی سینه‌اش جان جان جان یه جنگل ستاره داره، جان جان

24 تیر 1393 ساعت 09:58 ق.ظ


تو رفته ای و شبها تاب میخورند، تاریک و کج و بی قرینه.

تو رفته ای و غربت یعنی همین بی آرتی های ناگوار راه آهن -تجریش که آبستن هیچ لبخند جهانخندی نیستند. 

تو رفته ای و اینجا جهان سر صلح ندارد ، انگار هر لحظه باید قطعنامه ها را به رخ زندگی کشید.


پ.ن:  جمله هایم خشک شده اند. چرا هیچ کس نمیفهمد که من عطف کلماتم را گم کرده ام؟

تا خودش گوش نکرد، باورش نمیشد

23 تیر 1393 ساعت 08:34 ق.ظ



از حرفهای ما متوجه شده که پلیس ماشین منو دستگیر کرده بوده و دو روزه که تنها دغدغه اش اینه که آیا پلیس آهنگ هاشو گوش کرده یا نع!

برای همگان در هر جایی امنیت وجود خواهد داشت

22 تیر 1393 ساعت 08:01 ق.ظ


حالا دلیل نمیشه که چون تو امام هستی من برات مذهبی اینا بنویسم که! تو دوستمی. ازت خوشم میاد. از اینکه برای نماز خودت رو خوشگل میکرده ای. از اینکه وقت وضو لپات گل مینداخته. از دست و دل بازی ات خوشم میاد . از اینکه همیشه اول سلام می کرده ای و اصلن کینه ای نبوده ای، و بیشتر از همه از اینکه بند سوم صلح نامه ات عنوان این نوشته است. امنیت، حسی که حتمن تو هم مثل من خیلی خیلی قدرش رو می دونسته ای... 

حسن جان می دونم خوبی های تو حتمن بیشتر از این حرفهاست، ولی من همینقدر ازت می دونم و برای همین ها دنیا دنیا دوستت دارم. تولدت مبارک عزیزم.

یک نمایشنامه در سه پرده

21 تیر 1393 ساعت 12:39 ب.ظ

پرده ی اول : عثمان دربند


سر کوچه پارکش کردم؛ رفتم پی خوشی ؛ شش ساعت بعد آمدم ،نبود؛ تمامی مراکز راهور ناجا و عملیات و پارکینگ ها زنگ زدم،نبود؛ حضوری رفتیم به مرکز راهنمایی رانندگی؛ همه جا بیسیم زدند،نبود؛ گفتند سبک جدید است که با چرثقیل میدزدند؛ آمدیم کلانتری گاندی اعلام سرقت کردیم؛ کلانتری گفت عثمان متولد سال 89 ارزش سرقت ندارد؛ قفلش دیر باز می شود و وسایلش ارزانند، نوچ، برای آقای دزد هیچ صرفه ندارد؛ اینبار از کلانتری به پارکینگ ها تلفن زده شد؛ عثمان پیدا شد، کجا؟ گفتم که : دربند!


پرده ی دوم : ملاقات با دوزخیان


فلاسک و پک صبحانه در بر، عزم دربند کردیم؛ پارکینگ را جستیم و عثمان را دیدیم؛ همان یک شب بیرون خانه خوابیدن کاری با پسرک کرده بود که در نگاه اول نشناختمش؛ گونه هایش تو رفته و چشمهایش سوسو میزد؛ سرم را روی فرمانش گذاشتم و قول دادم برای نجاتش از هیچ چیز مضایقه نکنم؛ عدد کیلومتر شمار را یادداشت کردم تا مبادا مرکب الواطی نانجیبان شود و رفتم...


پرده ی سوم : جنگ با اولاد گروهبان


شنبه صبح اسب سمند پدر را زین کرده و خود را به پلیس مثبت ده و دفتر پیشخوان دولت رساندیم؛ جرائم از قرار خلافی سی و پنج هزار تومان که در مرور زمان تبدیل به هفتاد شده بود و شصت و چهار هزار از قِبَل عوارض شهرداری پرداخت کرده و کپی تمام مدارک زندگی را به خیابان گل نبی رسانده و چهل و سه هزار تومان مسکوک رایج جهت هزینه چرثقیل وانتی و چهارده تومان بابت هزینه پارکینگ پرداخت کرده و همچون کمان از چله رها شده بسوی تجریش رهیدیم که به آستان قدس بازارچه و نان سحر سلامی چهل دقیقه ای عرض کرده و الباقی قضایا و در این حکایت همین نکته بس که


"عثمان بیگ را خدا آزاد کرد"

تا به شیرینی یادم بماند

18 تیر 1393 ساعت 07:09 ب.ظ
که من ، اینجا، همین الان، کنار توی موبلوند، روبروی آن تو با تی شرت راه راه و خنده موشی ، دارم صدای خوش توی پیراهن پوش را می نوشم و خوشبخت ترین گولوی ممکن در این خلقت هستم...

قرار بوده تجریش فرار کنه آخه!

17 تیر 1393 ساعت 02:13 ب.ظ


و رسالت من این بود که دو ساعت پاس بگیرم، با دهن روزه بدو بدو برم تجریش، یه دونه نون گومبه ای گردو کشمش برای همکارهام بخرم و برگردم شرکت و به بقیه ی عزاداری ماهانه ام برسم!


بوی جوب مولیان!

17 تیر 1393 ساعت 10:40 ق.ظ



و خداوند مرخصی ساعتی را برای همچین روزهایی آفرید

( تعداد کل: 362 )
   1       2       3       4       5       ...       16    >>