X
تبلیغات
نماشا

مستی شراب از برکت نان

11 تیر 1394 ساعت 12:58 ق.ظ


چقدر دلم میخواد می شد که کنارت بشینم با دوتا ماگ پر چایی، برات یه تکه موس کاپوچینو بذارم توی پیش دستی و بی تکلف و راحت، انگار که با برادر یا معشوق قدیمی، باهات درد و دل کنم. شما درک می کنی، می دونی از چی کدرم و به چیا امید دارم، مگه نه؟ کاشکی می شد سرم رو بذارم روی پات. بخوابم. بی هیچ فکری. فقط بخوابم. و وقتی بیدار بشم ببینم هنوز هم هستی. ببینم اینا خواب نبوده. کاشکی...








پ.ن: پدربزرگی که گفت:«خدایا! من او (حسن) را دوست می‌دارم، تو نیز او را دوست بدار»

دلم، چغوک سرگشته

10 تیر 1394 ساعت 11:18 ق.ظ


نشسته روی صندلی سبزچمنی و سرشو انداخته پایین، سعی میکنم نرم کننده ی بیشتری بزنم تا مبادا موهاش کشیده بشن و دردش بیاد و جیغ بکشه. برس گیر میکنه توی یه طره موی گوریده و کشیده میشه. انتظار دارم صدای جیغش رو بشنوم ولی ساکته. خیلی ساکت. سرشو بلند میکنم و میبینم قطره های درشت اشک پشت سر هم دارن از چشمهای گرد و براقش می چکن.

-  خاله فدات بشه حنا، چی شده؟

* پایا من نمیخوام دیگه بخوابم. من می ترسم بخوابم.

- چرا قربونت برم؟

* آخه می ترسم خواب وحشتناک ببینم.


و اشکها همچنان می چکند، اشک هایی که هر کدومشون یه خنجر به قلب منن. نور دو چشمم شبها کابوس میبینه. حاضرم خودم رو فدا و فنا کنم که آسیبی بهش نرسه. حاضرم بمیرم که تب نکنه. ولی خواب؟ خدایا من چجوری توی خواب حفظش کنم؟ بچه اکم ترسیده. اونقدر که گریه میکنه. که حاضر نیست بخوابه. چطور  بهش بگم کابوس میتونه از عوارض انسولین و دیابت باشه؟ حاضرم همه ی کابوس گیرهای دنیا رو بچینم دورش تا آروم بخوابه. به تمام لباسهاش شبق سنجاق کرده ایم. شبها توی بغل مامانش میخوابه. دیشب من رفتم خونشون کنارش خوابیدم. مادرش تا صبح کنارش بیدار بود و آیت الکرسی میخوند. یکی بیاد به من بگه این کارا فایده داره. یکی به من بگه درمان کابوس چیه. من تحمل رنج حنا رو ندارم. یکی که پیش خدا آبرو و اعتبار داره برای حنای من دعا کنه لطفاً... 

تشویش اذهان خصوصی‌

7 تیر 1394 ساعت 02:18 ب.ظ



آزمون کهن الگوها رو دادم و نتایجش جالب بود : آرکیتایپ های غالب من آرتمیس و دیمیتره!!! 


آرتمیس اینجوری توصیف شده :

- خواهر

- خدا بانوی ماه و شکار

- دختری عاری از زنانگی

- الگوی قدرتمند در ارتباط با مردان

- حفظ هویت فردی

- عشق به طبیعت


و دیمیتر:


- ایزدبانوی غلات

- خدابانوی مادر

- روزی رسان

- سرویس دهنده ی بی حد و اندازه

- حمایت بی دریغ

- عاشق بچه ها


نمیتونم بگم منتظر همچین نتیجه ای نبودم. البته مدتهاست که دیگه برام فرقی نداره شخصیتم چیه و آرکیتایپم کدومه، آدم یه لقمه نون حلال با دل خوش بخوره و این چند صباح رو با آدمهای دلخواهش سپری کنه کافیه...




این ماه همیشه آدم را دلتنگ می کند...

6 تیر 1394 ساعت 03:27 ب.ظ


- یکی از بهترین نعمت های تو این است که من خانه ای برای همینجوری رفتن دارم. خانه ای امن و صاحبخانه ای بی نظیر. ممنونم که جایی دارم که می توانم تویش دراز بکشم و تا وقتی حالم خوب بشود جیرجیر کنم. ممنونم که دوستی دارم که در کنارش آنقدر خودمم که مدتهاست در تنهایی ام حتی این همه صاف و صوف نبوده ام.


- آدم باید از دوستانش مثل دسته ی گل مراقبت کند. این را می دانم و سعی می کنم که بتوانم. ولی بگو چرا بعضی ها از این جمله این را استنباط میکنند که باید به پای دوستی کود ریخت؟ می دانم سوالم در مقابل پاراگراف بالا کمال ناشکری ست، ولی تو که خودت می بینی گاهی چقدر تحمل سخت می شود. نمی شود خودت بدون نیاز به تنش، یکجور صاف و ساده ای مسایل را ختم به خیر کنی؟


- خانه ام که افتاده بود به دست اجنبی را پس گرفتم. هر چه باشد پرنده ی گولو آنجا پر و بال گرفته و احترامش واجب است.


-  موهایم بلند شده اند و یک آفروی تمام عیار شده ام. خودم را با موهای فرفروک دوست دارم.


- حرف از سفر بود و گفتی من در ماه رمضان از جایم تکان نمیخورم : فهمیدم در آن کنج قلبم که عشق تو خانه کرده، تقویمی هست که دوازده ماه رمضان دارد، وگرنه من که عاشقی بلد نبودم، وگرنه من که صبوری بلد نبودم...


- بغل کردن بچه ها و دردسر همیشگی. گرفتی؟ حکمتت را هزاران مرتبه شکر... حرف دیگری ندارم.


- چطور آدمها میتوانند  نوزادها را ببینند و همچنان به وجود خدا شک داشته باشند؟ دیدن نوزادها و شنیدن خبر بارداری آدمها همیشه سرذوقم میاورد.


- من هرچقدر هم که بنالم، جیرجیر کنم و اشک بریزم، باز میدانم که قامتم کوتاه ست و ادعایم بلند. میدانم قلم دست توست و قصه هنوز در جریان است. گردن کج میکنم و تو که بلند و مهربانی تو که ماهی دستم را بگیر و بگذار هاله ات باشم. ادعای توکل که ندارم، فقط نهایت اعتماد را با رحمت تو معنا میکنم...



توضیح عکس: سعی میکنم وقایع را از زاویه دید محدود خودم قضاوت نکنم.


پ.ن: این مطلب را دیروز نوشته بودم منتها نمیدانم چرا سهواً چرکنویس شد.


من همسفر شراب از زرد به سرخ

3 تیر 1394 ساعت 09:51 ق.ظ



مصراع اول : عشق


عقربه های بخیل ساعتم دست و دلباز شده بودند، تو بگو حاتم طایی، انگار نه انگار که تا همین چند روز قبل گلوی ثانیه ها را سفت گرفته بودند مبادا که سهل و سریع بگذرند... تا آمدنت دیر گذشته بود و بودنت داشت مثل دانه های شن از لای انگشتان مشتاقم سر میخورد و از دستم می رفت؛ من هرگز از نوشیدن نگاهت سیر نشدم، غافل از اینکه روزگارمان آبستن چه ساعت های کسل و  پربرکتی خواهد شد و روزی خواهد آمد که من این سطور را بنویسم و شش ماه و یک روز از بوئیدنت گذشته باشد...


مصراع دوم: الف، لام، عشق


ام داود شروع شده بود و من حاضر به یراق و آماده بودم که امسال چرتم نگیرد و جسارت هم کرده بودم  و توی MP3 Player کل سوره ها را با صدای السدیس گذاشته بودم کنار دستم که اگر از صدای قاری مسجد خوشم نیامد! خودم بتوانم بارم را به منزل برسانم و چه خوش خیال بودم. خواستی که همان اول دعا خبر برسد که دعوت به مصاحبه های دکتری آمده و من تا زنگ بزنم شرکت و آقای همکار را بکشانم پشت سیستمم و فایل کارتم پیدا شود و شماره داوطبی را بنویسم و سایت را چک کنم، سوره ها و اعمال از نصف هم عبور کند و گرچه در ظاهر به مصاحبه دعوت شده بودم،اما حتی توفیق همخوانی با همان قاری مسجد را هم پیدا نکنم... و این همیشه روش ات بوده که یادم بیاوری من بی مهر تو همان حماری هستم که یَحمِلُ اَسفارا، گیرم که شاید در بهترین حالتش امسال یک P.H.D هم کنار اسمم بچسبانند...


***

توی این پاراگراف باید بنویسم که خبر داده ای که ان شاالله میایی و خبر رسیده که ان شاالله می روم و لابد باید چند تا استعاره هم بگنجانم که وقتی رفتی برگها زرد بودند و صورت من از خوشی گل انداخته بود و حالا عیار سرخی گیلاس های بازار بیست و چارست، درست مثل زردى رنگ و روی من در این چندوقت و بعد گریزی بزنم که فرصت جبران جزو صفات ذات توست و آغوشت، آغوشت، آغوشت، آغوشت، آغوشت، آخ که تمام متن هایم هیچ... فقط آغوشت...



توضیح نوشت: بسیار دلتنگ بودم، یادم آمد دهه ی آخر ماه رمضان موقع شیرین اعتکاف ست، جستم ولی نیافتم، تا دیشب که سارای قصه که به یمن این وبلاگ دوستم است، بی خبر از همه جا نایافته ام را بهم رساند، ان شاالله باز عازم اعتکاف هستم. سارا جان، از تو به هزار کلام ممنونم که فرشته ی خدا شدی و خبر دادی.

تربچه نقلی باغچه ی زندگی ام

30 خرداد 1394 ساعت 02:22 ب.ظ


قربونت برم خاله، کی میشه اون گردن لق ات رو بتونی نگه داری، کی میشه بیفتی به قان و قون، خاله گولو رو با لباس فرم نشناسی و گریه کنی، بعداً با لباس بیرون نشناسی و بازم گریه کنی، بخوای دندون دربیاری چونه ات تف تفی باشه، برات خوراکی غیر ارگانیک بخرم و اون مامان ارگانیک تر و تمیزت رو حرص بدم، آخ عسسسسل من، کی میشه تاتی تاتی کنی و من بپرم بغلت کنم بچرخونمت و دنیا دنیا بخندیم...


خاله جان قربون اون قدمهات برم، ببین دوستم بخاطر تولد تو برام چی نوشته

خوردن و آشامیدن روزه دار عبادت است!

30 خرداد 1394 ساعت 10:11 ق.ظ


بحمدالله ماه رمضون هم رسید. امسال خیلی منتظرش بودم. خیلی. خوشبختانه روزه گرفتن برام اصلا سخت نیست.فکر می کنم بخشی اش بخاطر این باشه که طی سال موفق شدم هر ماه چهارپنج روز رو روزه بگیرم. 


یادتونه گفتم میخوام هر شب سوره احزاب بخونم؟ خب نتونستم! به آیه ی بیست که میرسم دیگه رسمن خوابم. باید برنامه ریزی بهتری انجام بدم. یه گزینه ی خوب هم دارم. روزی یه صفحه انتخابی از قرآن رو میخونم و از معنی اش  نوت بر میدارم. خدا کنه بتونم. آمن


بعد از نماز میگم اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام و بغضم میگیره.


به لطف خواهرک مجبوریم قبل از اذان برنامه ی ماه عسل ببینیم یا صداشو بشنویم. مهمونهای روز پنج شنبه نظرم رو جلب کردند. واقعاً شما حاضرید با مردی که برای اثبات عشق از طبقه دوم خودشو پرت کته، ازدواج کنید؟ بعد این باید موضوع یه برنامه تلویزیونی بشه؟ طرح تشویقی ازدواجه مثلاً؟توی این جامعه که جوونا همه جای زندگی شون لقه، فقط کافیه عشقشون ثابت بشه؟  آخه اینم معیاره میدن دست مردم؟ خواهرک پرسید آجی اگه کسی آدمو واقعاً دوست داشته باشه راستکی می پره؟ خب من جواب این بچه رو چی بدم؟ بعد پونزده سالگی وقت ازدواجه دختره؟ د همین کارا رو میکنید که خانمی که قبل بیست سالگی ازدواج کرده توی سی سالگی یا افسرده میشه یا ... لااله الاالله. تازه بشخصه از مجری برنامه هم خوشم نمیاد! یه جوریه!


سر افطار پرخوری میکنم و معده ام قهر میکنه و زارپ همه چیو پس میده. هنوز مدیریت گوارشم رو بلد نیستم و میخواستم دنیا رو تغییر بدم. خدایا شکرت!


پرنده ی گولو به جنبه های جدیدی از شخصیت خود پی برده است!: وقتی گرسنه اش باشد یهویی گریه میکند!


عکس رو دیدید؟ دوستم، خواننده ی همین جا، رفته پیاده روی در حمایت از درمان دیابت، دوستم حامی حنا بوده. مرسی مریم. نمیدونم چجوری تشکر کنم. سپردمت به مهربون ترین supporting type جهان.


I just love the way you make me feel
Every time you come around you breathe life into my soul
And I promise that
I’ll try throughout the year
To keep your spirit alive
In my heart it never dies
Oh Ramadan!

Thank you 

چو یوسف ملک مصر عشق گیرد، کسی کو صبر کرد در چاه روزه

27 خرداد 1394 ساعت 03:00 ب.ظ



نشسته ام توی سبدی از حصیر و حصار، تا گلوگاه در نیلِ مشکلات و دغدغه ها احاطه ام، سبد تعلقاتم بسیار سنگین تر از حد تصورم است، اینطور اگر پیش برود تا غرق شدن دقایقی بیشتر راه نیست...  از خودم از جهانم خسته ام، بی تاب می شوم،دستانم را بلند میکنم تا مگر دستگیری پیدا شود... این کیسه ها چیست که از سبد آویزان شده و مرا به سقوط نزدیک میکند؟ چه کسی اینها را به زندگی من وصل کرده؟ چه کسی تا این اندازه بدخواه من است؟


کیسه ی اول را باز میکنم، بوی گند بیرون میزند: اینکه منم. من در حال تن پروری، من در حال پرخوری، ببین چقدر شکمم را پر از غذا کرده ام،چقدر سنگین شده ام ، دارم میخوابم،دارم بی اینکه نمازم را بخوانم میخوابم... نه! من نمی خواهم این باشم، من نمیخواهم دیگر پرخوری کنم، به زحمت گره کیسه را شل میکنم، کیسه رها میشود...


کیسه ی دوم صدای جیرینگ جیرینگ میدهد : باز منم که حقوقم را گرفته ام، سهم فقرا را سهل انگارانه کنار نمیگذارم، صدقه نمیدهم ، نعمت های خدا را تک خوری میکنم و هیچ باکیم نیست... گره این کیسه را هم با چنگ و دندان باز میکنم و به خودم قول میدهم که یادم نرود که در تمامی نعمتهایی که به من ارزانی می شود، سهمی برای دیگران مستتر است. قول میدهم سهم دیگران را نادیده نگیرم...


انگار نور امید بر سبدم تابیده، نیل دیگر وحشتناک نیست، کیسه ها را یک به یک و به زحمت باز میکنم، من های غرق دروغ، من های غیبت کن،من های پر از شهوت، در ازای جسمی گرسنه و تشنه و دستانی خسته و خون آلود سبدم را ترک میکنند...با خودم زمزمه میکنم کمک کن ، کمک کن، من از بوی گند از رخوت از خودم خسته ام...


برای لحظه ای متوجه می شوم از تلاطم های وحشیانه ای نیل خبری نیست، به اطرافم نگاه میکنم، نیل فرسنگها پایین تر از من و سبدم در جریان است...  من کی اوج گرفتم؟ من کی پرواز کردم؟ من که کاری نکردم، فقط  سعی کردم پرخوری و شهوت و غیبت و تهمت را کنار بگذارم... من که حتی خیال پرواز هم در مخیله ام نمی گنجید کجا و این آسمان کجا؟...


و حالا این دستهای توست که دستهای منتظرم را گرفته، این عطر توست که توی مشامم پیچیده و خاطرات تمام گندها را پاک کرده، این توئی که سرم را به سینه ات فشار میدهی و میگویی: گلپرم، هر عمل تو برای خودت است غیر از روزه که برای من است و خودم پاداشش را به تو خواهم داد... و من که از ذوق دوباره رسیدن به قدر آغوشت تمام الرمض های جهان را گوارا میبینم...



رسیدن ماه رمضان مبارکمان باشد، برایتان بالونهای رنگی و آسمان بلند آبی و سبد های امن و سبک آرزو میکنم



توصیه ی گولوچه ای: حالا که به لطف اینترنت همه چیز در دسترس است، سری به وبسایت مرجع تقلیدمان بزنیم، یکبار دیگر احکام روزه را بخوانیم که خدای نکرده بعدها بخاطر ناآگاهی های کوچک ، خطا نکرده باشیم. راستش من خودم نمیدانستم که تزریق آمپول تقویتی و سرم از نظر مرجع تقلیدم روزه را باطل نمیکند.

مامان؟ کجایی مامان؟ من برگشتم، کمی دیر ، اما برگشتم

26 خرداد 1394 ساعت 11:56 ق.ظ


برای اولین بار ،دلم میخواهد ، و خیلی هم میخواهد، که امروز بروم میدان بهارستان، فریاد بزنم که از شما ممنونم که امروز میتوانم دست حنا را بگیرم و روی زمین کشور خودم راه بروم.

فرازی از مکاتبات دو همکار

25 خرداد 1394 ساعت 08:20 ق.ظ


 نامه ی اول از طرف آقای پیگیریان :


با سلام

آقای مدیر شعبه ی فلان قریه عزیز با زبون خوش میگم

اون دستگاه کارمندشمار شعبه فلان قریه رو پس بدین

و گرنه .....

به  آقای مذکوریان در واحد انبار میگم بزنه تو حساب شعبه شما هههههههه

 

ترو خدا  خواهش میکنم

عجب اشتباهی کردم با شما همکاری کردم 


***

پاسخ نامه از طرف آقای مدیر شعبه :


جناب مستطاب اجل افخم اعظم،آقای پیگیریان(زید عزه)؛

ولکن گردن ما از مو باریکتر خواهد بود.

علیرغم قوانین جاریه و ساریه بر این دفتر معظم، الساعه به کلیه قشون تحت امر فرمان می‌دهیم لاشه دستگاه موصوف را تحت‌الحفظ به مرکز ارسال و راپرت وقایع را گزارش نمایند.

سرپاس مذکوریان درب و تخته ساختمان را به انضمام شیرآلات آن به حساب صالحات این دنیا و باقیات آن دنیای ما متصل فرمودند. فقره کارمندشمار  که قابلی ندارد.

زیاده جسارت و همکاری آن جناب، مزید شعف و سعادت است.

 

فلان قریه، بیست و یکم شعبان‌المعظم یکهزار و چهارصد و سی و شش

شارع صدوق کاشی ۴

احمد

***


 محرم و صفر اسلام ، و این دو همکار آیین مکاتبات اداری را...

.

.

.

.

زنده نگه داشته اند



قابل ذکر است جناب آقای پیگیریان که نامه اول را مرقوم داشته اند، خود از فصحای حاضرجواب علم و ادب می باشند، منتها از آنجاییکه آقای مدیر شعبه سنواتی چند را به تحصیلات حوزی پرداخته اند، فلذا هر گونه ادعای رقابت کتبی با ایشان حکم خودزنی دارد!!!

بهشت پیچیده در پتو

24 خرداد 1394 ساعت 09:01 ق.ظ

گولو پرنده ی بی سر

23 خرداد 1394 ساعت 12:16 ب.ظ



سلام

 مصاحبه ها هم خوب و کجدار و مریز تموم شدند، بعد از این منم و دکتری و مرحمت خداهه (الان فکر کردم دیدم قبل از این هم همین بوده خو!)


خانم اردیبهشتی جواب تست DSI (پرسشنامه تمایزیافتگی خود)رو برام فرستاد. بیشترین امتیازم در خرده مقیاس جایگاه من بوده. یه حس نرم و خوبی داشت که دیدم تست تایید کرده که توانائی ها و عقایدم رو بطور مشخص و معین می شناسم و می تونم ازشون پیروی کنم. 


دندون 6 فک پایین راست شکست! درسته که روت کانال شده بود، درسته که روکش نشده بود، ولی خیلی دلخور شدم از شکستنش. فصل جدیدی از داستانهای گولو و دندانپزشکی در راهه!


اومدم پداگوژیک بشم، به حنا گفتم ببین دندونامو مسواک نکرده ام  و این دندونم شکسته و دهنم رو تا جایی که میتونستم باز کردم تا عمق فاجعه رو ببینه. برخلاف تصورم یه نگاه خیلی خیلی عادی به دندونم انداخت و گفت" اشکالی نداره اینا دندون های شیرین هستن، بعداً جاش یکی دیگه درمیاد!!!" (البته در حقیقت گفت:اسکالی نداره اینا دندون های سیرین هستن، بعداً جاس یکی درمیاد)


دوست دارید حرص بخورید؟ دوست دارید دق کنید؟ دوست دارید در حد خودکشی از جامعه تون ناامید بشید؟ برید قسمت تبادل نظر نی نی سایت رو بخونید! 


هفته ی گذشته دو تا از وعده های غذایی ام رو بیرون خوردم: یکی یه شام توی رستوران ژوانی و اون یکی یه  نصفه ساندویچ هایدا توی سالن انتظار بیمارستان شهید رجائی. نقطه ی عطف هر دو وعده این بود که از خوشمزه ترین غذاهای زندگی ام بودن. خدایا شکرت که دوست و خنده رو آفریدی.


سه هفته ای هست که آخر هفته ها در خدمت خانواده هستم. صبحانه، شستن ظرفها، انیمیشن دیدن با بابا و حنا، بازی و حموم رفتن با حنا، گپ و گفت با مامانه، خنده و شیطنت با خواهربزرگه. آخر هفته ها وایبر و واتس آپ و لاین و تلگرام تعطیله.


به لینکها یه سر و سامون دادم و دروغ چرا مقدم همه بلاگفایی هایی که به بلاگ اسکای پیوسته اند رو گرامی داشتم!!!


همه ی اینا رو نوشتم که توی ذهنم مقدمه چینی کنم و بگم حالم یه جوریه. البته بد نیست. خوب هم. یه جور نرم و له و شیرین. مثل انبه. کلی تماس بی پاسخ دارم. کلی قرار نرفته. کلی کار اداری. ولی هیچی. می دونم دوستام دلخورن که عملاً هستم و نیستم، ولی بلد نیستم نقش بازی کنم. من، گولو گولوئیان، در حاضر، هستم و نیستم. اگر جواب تلفن تون رو ندادم، اگر پیغاماتون بی پاسخه، اگر کلا کمرنگم، بخاطر این نیست که مشکلی با کسی دارم. نه . من فقط یه کم زیادی ارومم و دوست دارم دور و برم خلوت باشه. همین.


پ.ن: هر کدوم از این پاراگراف ها یه پست طولانیه ولی کوتاه نوشته شده اند چون حال توضیح ندارم.!


عنوان برگرفته از اینجاست


مهم ترین نوشته، همان است که نوشته نمی شود. کاملاً با تو موافقم ، امروز روز مناسبی بود.

خنکی هندوانه با طعم شیرین صدای تو چقدر می چسبد

18 خرداد 1394 ساعت 03:57 ب.ظ


از صبح دارم سعی می کنم بنویسم. نمی شه. نوشتنم نمیاد. من پر از گفتنم نه نوشتن، باید که بشینی روبروم، با نگاهم قابت کنم، برات حرف بزنم حرف بزنم حرف بزنم، بشنوی، بخندی، بگی واویلا...


مصاحبه های مختلف رو میرم و هیچ حسی نیست، دلم میخواد قبول بشم. بگو ان شاءالله. دکتری مثل یه بارداری ناخواسته بود برام. انتظارشو نداشتم ولی اگر بچه ام سقط بشه بسیـــــــــــــــــار غصه خواهم خورد.


چرا نمازهای صبحم قضا میشن؟ دارم چه کار اشتباهی میکنم؟ کلافه شده ام. خیلی کلافه.


عکس بچگی هام که توش پیراهن تنمه رو نشون حنا دادم. یه کم نگاش کرد و گفت: این پیرهنم کجاس؟


وقتی تازه استخدام شده بودم ،همکار خدماتی درگیر شوهردادن دخترش بود، امروز شیرینی تولد نوه اش رو خوردیم... عمر چقدر راحت و زود می گذره...


موهام رو تیره کردم، همیشه موهای مجعد تیره به نظرم زنانه تر بوده.


تعطیلات مهمون داشتیم؛ خواهرم و حنا. چهار روز تمام موندند خونه ی ما. چقدر لذت بخشه صبح ها با گرمای دو تا دست کوچولو بیدار بشی که داره با تقلا خودشو میکشونه زیر پتوت. 


دستای باباهه رو میگیرم نوک انگشتاشو بوس میکنم. باباهه داشت بخاطر  رفاه ما کار میکرد که دستش آسیب دید، خدا خیلی رحم کرد که همه چیز به خیر گذشت.دستای باباهه رو میگیرم نوک انگشتاشو بوس میکنم و باباهه چشماش براق میشه، اشکای من میچکه رو دستاش... خدایا مراقب باباها باش، مراقب مردهایی که کار میکنن باش...


بحث سر مهربانی مشکوک عمه ها بود، آقای همکار سخن نغز گفتند: کی گفته عمه ها بَدند؟ خواهر بزرگه ی من انقده بچه های خواهر کوچیکه ام رو دوست داره که نگو..... ما هم نگفتیم!!!


بلاگفا دوست بدی شد. آدم با خطاها و باگ ها کنار میاد ولی دوستی ما و بلاگفا یه موضوعیتی داشت که متاسفانه الان از بین رفته. من دوست داشتم دوستام بیان بلاگ اسکای، ولی دوست نداشتم اینجوری بیان. نمی تونم خبیث باشم و شادی کنم. از معذب بودنشون توی نوشتن ناراحتم.


دیگه نمیدونم چی بنویسم. یه کم کرختم

من پایه ام، تو چی؟

17 خرداد 1394 ساعت 11:14 ق.ظ


امروز چه کار خوبی انجام دادی؟


من به یه پژوهشگر کمک کردم که بتونه پایان نامه اش رو با اطلاعات واقعی تکمیل کنه.


تو هم حاضری این کار رو انجام بدی؟


بیا اینجا


بعداًنوشت: از کمک تک تک تون ممنونم، تعداد پرسشنامه ها به حد نصاب رسید.شما برای یه نفر، یه روز خوب و شاد و موفق ساختید.

برچسب‌ها: We rise by lifting others

و من به فاصله ی عراق و شام فکر میکنم که سبز خواهد بود

13 خرداد 1394 ساعت 01:29 ق.ظ

وبلاگ محبوبم را میخوانم؛ در سالگرد تولدت نوشته:


حضرت علی (ع) میفرمایند: چون قائم ما قیام کند کینه از دلهای آدمیان رخت بر می بندد، چنانکه حیوانات وحشی با هم در صلح و صفا زندگی کنند. تا آنجا که اگر زنی پیاده فاصله میان عراق و شام را طی و با خود طلا و نقره حمل کند با امنیت از روی سبزه ها عبور خواهد کرد و از هیچ موجودی نمی هراسد.


توی ذهنم مسیر بین سوریه و عراق را می جورم، به نظرم  فقط کویر باشد. توی گوگل میزنم "عراق و شام" و کلیک میکنم روی عکسها... سبز نیست، کویر هم نیست، قرمز است، خیلی قرمز. دا*عش غوغا کرده، بدن ها مثل اینکه از لای دندانهای وحشی ترین حیوانات بیرون کشیده شده باشند، آدمها انگار مورد اصابت تلخ ترین کینه ها باشند، عکس هیچ زنی نیست، زنها لابد حتی ارزش عکسبرداری نداشته اند...

باز فاصله ی عراق و شام را تصور میکنم... این بار سبز، این بار امن و یکهو دلم از حجم تنهایی ات می گیرد... چقدر از نیکی و سلام دور افتاده ایم... خوب نشده ایم و  چقدر کار خوبان را سخت تر کرده ایم...هنر که کنیم می گوییم منتظر ظهورت هستیم و تمام! بخاطرت جلوی ظلم که نمی ایستیم  هیچ ، حتی حاضر نیستیم چراغ قرمز را رد نکنیم...


راستی امشب شمع های کیک تولدت را چه کسی روشن میکند؟




برچسب‌ها: تولدت مبارک

ساسای سیزده خردادی

12 خرداد 1394 ساعت 01:15 ب.ظ


توی نگاه اول یه عکس عادیه، توی نگاههای بعدی شاید ترکیب کوله پشتی و کیف کمی غریب باشه، ولی در کل عکسی نیست که آدم رو خیلی درگیر کنه؛ یه زنه که داره میخنده.همین.


برای من اما یه عکس عادی نیست، حتی یه عکس نیست، یه قصه ست، قصه ای که گرچه چهار سال اولش رو ندیده ام ولی توی سی و دو سال باقی، لحظه به لحظه سهیم بوده ام...


اون زن توئی ساناز. داری می خندی و مثل همه ی وقتهایی که از ته دل می خندی چشمات یه خط باریک شده اند.من اما میدونم که توی نی نی اون چشمها زنی نشسته که کمتر از ده روزه متوجه شده که دخترچه ی شیطون و بدقلق و غذانخور چهارساله اش مبتلا به دیابت نوع یک شده، زنی که توی کوله پشتی اش انسولین و دستگاه تست و آمپول گلوکاگون و لباس بچه و ملافه و قاشق و چنگال و دفترچه بیمه و دستمال کاغذی و کارت شناسایی و پرونده پزشکی داره. زنی که هر لحظه آماده ست اگه حال دخترش بد شد بره بیمارستان... زنی که از چهارشنبه سوری 93 این اولین باره که داره از خونه به مقصدی غیر از بیمارستان میاد بیرون و در مقابل درخواست منی که عکاس هستم ، خنده رو دریغ نکرده...


ساناز، دلم میخواد خیلی حرفها بزنم، از سالهای جنگ و دعوای بچگی، از سرتقی و یکدندگی و لجبازیامون، از خنده و اداها و حرفامون، از سالی که رفتی دانشگاه و من تازه جای خالی ات رو توی همه جای زندگی ام حس کردم، ساناز حرفم زیاده ولی تو توی این چند ماه اخیر کاری کرده ای که همه ی این حرفها کمرنگ شده اند... تو یهو توی نظر من یه مادرمثالی شدی... حنا رو از DKA شدن نجات دادی، شبها بیدار موندی و وقتی همه میگفتن ان شالله تشخیص اشتباه بوده باشه با چشمهای سرخ و پف کرده نشستی دیابت رو سرچ کردی. ساناز تو چجوری انقده قوی شدی آجی؟ چجوری این همه غم و شوک و شب بیداری و دردسر رو تاب آوردی تا الان حنا بگه من یه دیابتیک خوشحالم...آجی چجوری توی اون شرایط حتی یه بار سرت رو نگرفتی رو به آسمون و از خدا نپرسیدی چرا من؟ چرا حنا؟ چطوری همش میگفتی و میگى من راضی ام، من خدا رو شکر می کنم... یهویی این همه ایمان رو از کجا آوردی آجی؟ من برای همین یه کارت میتونم تا ابد بنویسم و اشک درست مثل همین الان تو چشام گوله بشه و بچکه... آجی تو معجزه ای... توی همه ی این سالها معجزه بوده ای...



فردا تولدته، گفتی برای تولدت کادو نمی خوای، اصرار که کردم گفتی کرم ضد آفتاب میخوای. قربونت برم آجی. قربونت برم که مثل آفتابی خودت. قربونت برم که اگه همه ی دنیا رو برات بخریم بازم جبران کارات نیست. آجی تو بهترین خواهر بزرگ دنیا، بهترین مامان حنای دنیا و د بهترین ساناز ساکن واحد شماره 9 هستی... الان و تا همیشه...



تولدت مبارک



پ.ن: من بلد نبودم به ساناز بگم آجی،خواهر کوچیکه وقتی زبون باز کرد یادم داد



برچسب‌ها: The behtarin Sanaz

آیینه دار صورت پیغمبر

9 خرداد 1394 ساعت 04:17 ب.ظ


و توی یه همچین روزی، قلپی از بغل خدا سر خوردی توی بغل بابا، و فصل عاشقی لیلا شروع شد...

بادا بادا مبارک بادا.... اینجا نوشته آیدا

9 خرداد 1394 ساعت 02:52 ب.ظ


خوشخبرنامه



یا ایها البلاگفائیون!از بنی اسرائیل که کله شق تر نیستید، اونا هم وقتی دیدن مصر جای موندن نیست به کنعان هجرت کردند.

مرا معلم عشق تو دکتری آموخت

9 خرداد 1394 ساعت 10:21 ق.ظ

سلام


خب ما رفتیم مصاحبه!


روز اول انقده ترسیدیم که دریغ از یه دونه عکس ناقابل!


ولی تا دلتون بخواد شرح داریم. 


روز اول 


از شب قبلش بگم که با دلی آرام و قلبی مطمئن رفتم حموم و یه کیسه کشی مبسوط راه انداختم ، تهش هم غسل مصاحبه کردم و پریدم بیرون. به نظرم این بهترین کاری بود که میتونستم در قبال اضطراب نیمه محسوسم انجام بدم.

 فردا صبحش مامانه از زیر قرآن ردم کرد و من بودم و عثمان و دوست پسره که نشسته بود روی صندلی کناری...  و  اینکه آدرس دانشگاه خیلی سرراست و با معیارهای من حسابی جور بود!(شوخی که نیست، پنج سال رفت و آمده)

دوم اینکه عجب مهندسی ساز بود! اصن یه دانشگاه واقعی بود! و این جور شد که همین جوری که به محل پذیرش نزدیک تر می شدم، انگار یه گنجشک توی توراکس گیر کرده بود و توی ابدومن هم حرکات مشکوکی حس میشد!!!(حس کردم چون قراره از مصاحبه دکتری حرف بزنم باکلاس تره که از لفظ پزشکی سینه و شکم استفاده کنم) 

خلاصه تا برسم به سالن پذیرش اوضاع طوری به نفع تیم مقابل تغییر کرد که سلام اول رو به مبالات دانشگاه دادم بعد به جاهای دیگه، و این مراسم احوالپرسی گرم و صمیمانه از سرویس بهداشتی بعد از تحویل مدارک، قبل و بعد از کپی گرفتن از توصیه نامه ها، بعد از رفع مغایرت و قبل از مصاحبه هم به صورت منظم و مدون انجام شد!

یعنی من تا وقت مصاحبه که سه ساعتی طول کشید یا داشتم از امعا و احشا( لاتینش میشه Viscera) رفع نقص میکردم یا وضو میگرفتم یا تو راه رفت به سرویس بهداشتی بودم یا داشتم برمیگشتم!!!یعنی کلا اون صدهزارتومنی که برای مصاحبه گرفتن حلالشون باشه! 

خلاصه ایامی چند گذشت و بالاخره جناب آقای پویا گولوئیان رو صدا کردن به اتاق مصاحبه!!!(من به اشتباه خونده شدن اسمم عادت کرده ام)...

خلاصه وجعلنا گویان وارد اتاق معهود شدم ، آقا چشمتون روز بد نبینهدور یه میز بیضی، پنج تا استاد گردالو نشسته بودن! آب دهنم رو قورت دادم و زونکنِ ز علم افروخته ام رو گذاشتم روی میز که محض رضای خدا حتی یکی شون هم بهش نیم نگاهی ننداخت... از صحنه های بعدی خاطرات پراکنده ای دارم که اونا هم گفتن نداره و خودمم قصد دارم در اسرع وقت از  افسون فراموشی یه کمکهایی بگیرم! 


خلاصه ده بیست دقیقه توی اون اتاق دهشتناک گذشت و بعدش... بعدش من بودم و خورشید و میل به فرار... من از مصاحبت استاد میایم، کجاست لاله؟


***

روز دوم


خب حالا دیگه یه گولوی مصاحبه دیده بودم و ترسم ریخته بود. بیدار شدم و صبحانه ی مختصری خوردم.



همونجور که از عکس پیداست، از لج مصاحبه ی دیروزی ،قشنگ یه گومبه پیاز و سس سیر هم چاشنی ماجرا کردم و با خودم گفتم وقتی منو می نشونن ته یه اتاق گنده و باهام حرف هم نمیزنن چرا خودمو از این سبزی معطر محروم کنم، یه نایلون گوجه سبز هم با خودم بردم که پشت درهای اتاق مصاحبه وقتم تلف نشه!!!(بعدا این ترکیب  جادویی نفخ حاصل از گوجه سبز و بوی پیاز و فاصله ی نیم اینچی با اساتید بسیار مشعوفم کرد!!!)

راه مثل دیروز هموار بود و آدرس سرراست، و کلا بجز اون ماشین سفید که هی میخواست ازم راه بگیره مشکل خاصی پیش نیومد و من به سلامتی رسیدم به دانشگاه و جای پارک خوب هم گیرم اومد و ته دلم هم بسیییار خوشنود بودم که به ماشین مذکور راه ندادم و به روح جهان ثابت کردم که راننده ی قابلی شده ام...



بعله ، همونجوری که از این عکس کجوله پیداست، این دفعه حسابی از فضای  قرمز و سبز و قهوه ای دانشگاه حظ وافر بردم و در هیات یک دکتربالقوه راه افتادم سمت سالن مصاحبه.




صبح سبز بهاری و صدای جیک و جوک پرنده ها و نسیم خنکی که لای شاخه های بید می پیچید و حس مطبوعی توی قلبم که انگار با هر تپش میگفت ان معی ربی سیهدین- من خدایی دارم که راهنمای من خواهد بود-. بیست و یک سال قبل  وقتی یازده سالم بود داشتم میرفتم سمت محل برگزاری آزمون تیزهوشان،  هاگوارتزی که توش زیربنای شخصیتم ساخته شد... حالا دارم میرم سمت مصاحبه ی دکتری، چه قصه ی خوبی، چه زندگی شیرینی، چه راهنمای عزیزی، چه عکس کجی!



با اینکه خیلی سلانه سلانه راه میرفتم ولی خیلی زود رسیدم به سالن، چهل نفر اومده بودند برای رشته ای که فقط چهار نفر پذیرش میکرد. سعی کردم به بزرگی لطف خداهه فکر کنم نه به زیادی متقاضی ها. مدارک رو تحویل دادم و نشستم  چارپ و چورپ گوجه سبز خوردم که یهو متوجه یکی از متقاضیان شدم که نه تنها از بقیه خوش برخوردتر بود بلکه خیلی متواضع نشسته بود یه گوشه و داشت دستاشو می لیسید!



بعله! جناب آقای جیرجورک! که گرچه آواز نخوند ولی حسابی سرم رو تا وقت مصاحبه گرم کرد، طوری که مجبور شده بودن آقای پویا گولوئیان رو چند باری پیج کنن.



خلاصه از آقای جیرجوک خداحافظی کردم و پونزده  دقیقه از بیست دقیقه ی مصاحبه رو دنبال اتاق 6 می گشتم. و البته بعداً که پیداش کردم دیدم که به به! جناب آقای راننده ی ماشین سفیده نشسته پشت میز اساتید و داره قارپ قارپ بهم میخنده! منم دست پیش گرفتم و بلند گفتم ای واااااااای استاد! و خلاصه در بَرِ استاد خردپیشه ام، طرح نمودم غم و اندیشه ام!!! خب بالطبع جو سنگین مصاحبه کانهو استون پرید و نتیجه ی مصاحبه ام این شد که استاد گفت "در زندگی آزاد باش! گذران است جهان! شاد باش"  یه جورایی یعنی دختر جون شما رانندگی ات رو درست کن ، دکتری پیشکش! و اینگونه بر من مسجل شد که روح جهان خودش به روح اعتقاد داره!!!



چارپاره ی نور و سنتور

3 خرداد 1394 ساعت 02:39 ب.ظ

و کتفهایی که جای کیسه های آذوقه ی مسکینان بر آن نمایان بود...


از شما هر چه بیشتر بگویم کمتر گفته ام. گاهی فکر میکنم اگر شما در مثلاً اتریش شهید می شدید هم الان اینهمه میگفتند عزادار شما بودن بی کلاس است؟ یا آن موقع قهرمان روشنفکر جهان می شدید؟ تازه امسال توی همین وایبر ده ها بار گفتند شما و قاتلان تان فامیل بوده اید و ما را چه به اختلاف فامیلی شما و من چقدر یاد همین کشتارهای ریز و درشت قومیتی افتادم که قاتل با افتخار می گوید: به کسی چه! برادر/دختر/خواهر/پدر خودم بود، کشتمش! 


راستی گفتم؟ باباهه که میخواست برود دکتر تا پانسمانش را عوض کنند، حنا را نبرد؛ گفت هوا گرمه، تشنه اش میشه، تازه دوست ندارم زخمم رو ببینه... لقمه ی حرام چه میکند با آدم؟ که مسلمان بودند که خانم را و رقیه را و سکینه را علی ها را می شناختند و مگر چند سال گذشته بود از آن دیروز آشنا که پیامبر دینشان دست همین شمای امروز را گرفت و مسیحیان نجران دیدند حقیقت  مهیبی را که چشم اینها بدان کور بود... شما با دستى که بوى پیامبر را مى داد دست حناهایتان را گرفته بودید...



***

تو ماهی و من ماهی ِ این برکه ی کاشی



ماندا می خواند : 

دورد اوغلانا اولدوم آنا ، اوغلانلاریم ئولدی

عباسیم اَل باتمیش قانا، اوغلانلاریم ئولدی

(مادر چهار پسر شدم، پسرانم را کشتند

دستهای عباسم غرقه به خون شد، پسرانم را کشتند)


و من بیت به بیت، خط به خط یاد گرفتم ماه فقط در آسمان نیست، امان نامه امنیت نمیاورد، هر آدمی لایق اسم برادری نیست، یاد گرفتم قسم راست باباهه نام مردی ست که عرض کتفهایش قومیت ندارد... 

برادر خیلی نعمت خوبی ست. لفظ برادر را اگر از خلقت شما گرته بردارند نعمت خیلی خوبی ست. پنجشنبه ی همین هفته ای که گذشت، من خیلی محتاج مردی بودم که بوئی از نام شما برده باشد، وقتی بغضم روی گونه هایم راه افتاد، میدانستم چرا قامت آقا از شهادت شما خم شد؛ حسرت نداشتنتان اندوه مدام است، چه رسد به مصیبت از دست دادن شما... 




***

پلکی بزن ای مخزن اسرار 



من صحیفه خوان خوبی نیستم،گومبه ای می نشینم کنج تختم، انگشتم را می کشم روی عطف کتاب، قصد همیشه خواندن دعای 37 است، پروانه ی خیال اما امان نمی دهد، از مهر به ماه می پرد، از اشک به آه، شمال سرد عقل را به جنوب داغ عشق می کشاند و به مردی فکر میکنم که حتی از مُردن محروم بوده ست...  معنای بی پناهی را میدانم، معنای پناه بردن به دعا، به صدا کردن امید با هزار اسم خوب وقتی که همه چیز بسیار ناخوب باشد... من می دانم سجده گاهی یعنی بغض ، یعنی نمیخواهم ببینم، یعنی "مرا ببر، خواهش میکنم مرا ببر" و چقدر یک مرد باید سختش باشد که نام و نشانش از کیفیت سجده هایش به یادگار بماند...

من که درک صحیفه ات را ندارم، دست میکشم روی جلد مات کتاب، روحم صیقل می خورد و نفسم به شماره می افتد و ماهیة مهریه همین است...




***

پیراهن یوسف بر حجره ی فیروزه تراشی


می دانم یازده ماه و پانزده روز چقدر طول میکشد، آنچه که نمی دانم عرض این مدت است، چه گذشت که دنیا در پیراهن مچاله شده ی یوسف بر سینه ی خانم متوقف ماند ... جهان عجیبی ست، انگار همیشه پیراهنی باید گم بشود و شب چشم خلقت را در بربگیرد تا مگر روزی نور ظلمت را بشکافد و جامه ی پدر بر تن، راوی مظلومیت قربانی مقبول دوران، به خونخواهی شیر و خون بازگردد...



پ.ن.2:  نمک نشناس نیستم خانم، می دانم هر تولدی که از این خاندان می رسد به لطف شماست. شما که ششمین ماه پنهان زیر کسای مهر هستید...شما معصوم منظلم پانزدهم...


پ.ن.1:لالائی های مادربزرگم - ماندا - همیشه آمیخته ای غریب از مهر و مویه است.

سوره ی مغازله

2 خرداد 1394 ساعت 03:05 ب.ظ


ریز و درشتِ اتفاقات پیچیده بودند دور اعتمادم و نمی دانستم با کلمات بی مادر، با عطش نوشتنم چه کنم...

 انگار از قعر چاه نگاه کردم توی چشمهایت و پرسیدم چیکارکنم؟بنویسم؟

گفتی بنویس عزیزم

هر چیزی دوست داری بنویس

خودم صدقه میذارم کنار

.

.

.

.

.

من که یوسف نبودم، نیستم، خورشید چشمهای توست که به چاه زندگی ام تابیده و به عزیزی عشق رسانده ست...

ز شادی بخندد دل از مهر تو

1 خرداد 1394 ساعت 10:07 ق.ظ


آسمون چرخید و خورشید چرخید و زمین و زمان دویدند و دویدند تا رسیدن به ماه تو، ماه پیچیدن گرم تابستون به تن ترد بهار، ماه سرسبز خوشی ، ماه توئی که سرپنجه های روح معمارباشی فصل ها رو عاشق کرده ای... 

تو دختر نارنج و ترنج منی جان دلم، امن بیا و شاد بیا و سالم بیا که دنیا رو برات چراغون می کنم...

حبس در قاب ایجس بازوهایش

30 اردیبهشت 1394 ساعت 03:48 ب.ظ


نوشتنم نمیاد. بی بلاگفا اینجا شده عین گورستان های متروک، فقط فرقش اینه که من از مزارهای متروک خوشم میاد و از اینجا نه! 


برای مصاحبه ها مقاله میخونم و امیدوارم. تهش یه چی میشه خو. خوبی اش اینه که یکی هست بجای من نگرانم باشه. من میشینم توى بغلش و بازی رو تماشا میکنم. امنم.


موزیکال باب اسفنجی رو دریابید. کاملا خالتور، کاملا ایرانیزه و کاملا مفرح.


دکتر مهربان و قرتی به مامانه گفته برای گرفتگی زانو باید روزى نیم ساعت حرکات موزون بکنه. ترکیب این توصیه،جمله ی بالایی و روح مشارکت خانوادگی در گولوئیان ها اینه که پریروز باباهه وسط خونه یه چی طرفهای سماع می رقصید و میگفت : مکعبیاش بیان وسط!!!


لذت یعنی با صدای قربون صدقه ی مامانه بیدار بشی. منظورم خودم نیست ها! نه. من خیلی وقته از سن ننری این مدلی ام برای مامانه گذشته. منظورم توکی و کوکو ست. مامان هر روز براشون آواز میخونه و نوچ میکشه. اونا هم براش دُقُل دُقُل میکنن و پرهاشون رو پف میدن. آخرین باری که آواز خوندن مامانه رو شنیدم هنوز بچه ی ته تغاری خانواده بودم.


یه وقتی هم هست که آدم میخواد بچه اش رو بغل کنه و ظاهراً هم همه چی مرتب و جوره، ولی یهو  که خوب  نگاه میکنه میبینه توی بغلش یه شیر آتش نشانیه...ایمان هم باید یه همچین  چیزی باشه. نمیذاره از حسرت چیزی که نداری آتیش بگیری ولی لزوماً اثری از گرمای خواسته ات توش نمیبینی.


پاراگراف بالا مبهمه. مثل حس اینروزای من به جهان. بچه ها رو توی گروپ های وایبر میخندونم و توی آینه که نگاه میکنم زنی رو میبینم که انگار ساعتها اوخشامای محبوبش رو خونده...


تا حالا دعای جوشن صغیر رو خونده اید؟ یه بار ترجمه اش رو بخونید. مثل پتو می مونه. 


ایجس چیست؟

Moony in Me

27 اردیبهشت 1394 ساعت 04:20 ب.ظ


- صفحه های دوستای بلاگفایی رو باز میکنم و با خودم خیال می بافم که الان چی نوشته اند...خیال می بافم... بلاگفا خرابه... دوستام هیچی ننوشته اند...


مادر شدن بهترین اتفاق دنیاست.


- این هفته مصاحبه ها شروع میشن. اضطراب دارم.


- حنا اومد وایستاد جلو روم و گفت پایا میخوای برات حرکات موضوع بکنم؟


- همین روزاست که ابروهام جلوی دیدم رو بگیرن.


- رفتم خیابون سنائی و برای اولین بار دلم نخواست بچه داشتم؛ حنا رو همراهم  داشتم و دنیا مال من بود.


- شعور من به اکثر نوشته های کامشین نمیرسه  ولی از صبح این پی نوشت  رو میخونم و دلم تازه میشه. 


- همه چی خوبه. تونستم سه روز گذشته رو روزه بگیرم و کنار خانواده و خدا و دوستان باشم.همه چی خوبه.الحمدالله.


- نوشته بودی "بیا تلگرام تا اینترنتت رو تموم کنم" پیغامتو ندیده بودم. حالا دارم می سوزم از حسرت که قرار بود چیا بگی و من به غفلت از دست داده ام. امان امان امان از لحظه ی غفلت. چند بار بیا کنارم های اون خوب بی همتا رو نادیده گرفته ام؟ قراره چقدر سوزدل و حسرت نصیبم بشه؟



توضیح عکس و عنوان

اگه یه روز بفهمه مدرسه ای در کار نبوده

27 اردیبهشت 1394 ساعت 01:19 ب.ظ


* حنا چرا داری گریه می کنی؟ 

- آخه دلم نمی خواست از خونه ی خاله لاله برگردیم. میخواستم با پسرک بازی کنم.

* ولی پسرک باید بخوابه چون فردا باید برسه مدرسه. شما هم وقتی بری مدرسه باید شبا زود بخوابی.

- من نمی خوام شبا زود بخوابم.

* اون موقع تو مدرسه هی خوابت می گیره.

- من نمی خوام برم مدرسه. 

* اون وقت بی سواد می مونی.

- من میخوام بی سواد بمونم.

* اگه نری مدرسه دیگه دوستای خوب و مهربون و کوچولو پیدا نمیکنی.

- من نمی خوام دوستای خوب و مهربون و کوچولو پیدا کنم.

* باشه. ولی بهتره بدونی من و خاله لاله تو مدرسه با هم آشنا شدیم و بعد دوست شدیم.


چند لحظه سکوت ...



- برای مدرسه رفتن باید ساعت چند بخوابم؟

به شبی فکر کن که نه ماه دارد ، نه خورشید ، تو را دارد ...

21 اردیبهشت 1394 ساعت 04:17 ب.ظ

دستهایم را حلقه میکنم دور بالش بغلی ام و صورتم را فشار میدهم تویش... و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد... ترسیده ام باز، تا به خودم آمدم دیدم سر ستون بلندی ایستاده ام، نه قدرت پرواز دارم و نه توان پایین آمدن، باز ترسیده ام... مثل همه وقتهایی که می ترسیدم و کسی نبود... می ترسیدم و دستم به نور نمی رسید... می ترسیدم و پشتم به هیچ بود... می ترسیدم و سرد بود... بعد تو آمدی... و من یاد گرفتم از همه و از خودم به تو پناه ببرم، دستهایت را دورم حلقه کردی که نگاهم به عرض کتفهای موسی وارت بود... من که در نبودت شبان دردهایم شده بودم وقتی به خودم آمدم که گوسپندانه به لالائی تپش قلبت دل سپرده بودم و این توحید بود...

گهگاه گمت می کردم، صدایت می زدم، صلا می دادی و من هراسان می شدم. صدایت از دور میامد. من ناتوان و رنجور بودم. تنم از ضعف جسم و روحم از کسر ایمانم می لرزید. زانو زدم .گریستم. گفتم من می بازم. نورت بر من تابید. گفتی محبوبکم نترس، من از تو به قدر خودت میخواهم و به ضعفت واقفم، خجالت نکش و از من به قدر خودم بخواه که بی تردید من بخشنده ترین مهربان عالمم و این عدل بود...

دانسته بودم که هستی و فقط توئی که ماندگار منی. دانسته بودم که جز تو مفری ندارم و راه آغوشت را بلد نبودم. تو داغ بودی و بسیار روشن. من یخ کرده بودم و چشمهایم به تاریکی عادت کرده بود. گفتم من شب پره ی خلقتم، فرق لامپ و آتش و خورشید را نمی دانم... اگر گم بشوم چه؟ اگر بسوزم چه؟ نوای ققنوس در جهانم پیچید، برایم از دیگران قصه گفتی، دیگرانی که گم نشده بودند و راه خانه ات را بهترتر بلد بودند. گفتی عزیزکم راهنمای خوب بسیار است تو فقط یادت نرود که راه نزد من یکی ست و نبوت همین بود.

حالا خیالم راحت تر شده بود و سرم سبک. گاهی مست لامپ های دنیا مى شدم و گهگاه به خودم میامدم ، مدتها بود که قصه ها را فراموش کرده بودم ، ترسیدم خورشید را گم کنم. توی دلم گفتم آنها که راه بلد بودند از ما نبودند، من ساده و عادی ام، من هی گم می شوم، تا میایم دستم را توی دست روایتت سفت کنم گرسنه ام می شود و تا سیر میشوم قضای حاجت دارم و بعد خواب مرا می رباید... بیدار میشدم و دستهایم از راه تو دور افتاده بودند و باز بسیار سردم بود... گفتم ای که نگفته های مرا می دانی، ای که از مادرم مهربانتری... دستهایم یخ کرده و باز تو بودی که دور من و جهانم پتویی از نور کشیدی و حالا من امن بودم و راه روشن... و امامت جز این نبود...

حالا راه را کجدار و مریز شناخته ام... حالا مزه ی نورت را چشیده ام، گرمایت را توی رگهایم حس کرده ام و مى دانم تا کجاها بخشنده ای و همین جسورم کرده است... زیاده تر از خلقتم را میخواهم و کمتر از سخاوتت... میخواهم به آغوشت برگردم... باز بنده ی بغلی ات باشم و دیگر نه نور میخواهم نه گرما ... شب پره ای وجودم را به خورشیدت بشارت بده و دیگر هیچ... بخواه که از تو خودت را بخواهم... عاشقم کن و به وصالم برسان و نامش را معاد بگذار...


عکس نوشت: 15 رجب امسال،من، ایستاده بر آخرین پله های مناره ی سمت راست مسجد خانم زینب(س)...


خوان سوم: کشته شدن ولتری ها به دست گولو

19 اردیبهشت 1394 ساعت 12:29 ب.ظ

میدونم باید اینا رو داشته باشم/ تهیه کنم:

- توکل خیلی خیلی زیاد
- شناسنامه و کارت ملی
- رزومه کاری
- رزومه پژوهشی
- اصل لیسانس و ریزنمرات
- اصل فوق لیسانس و ریزنمرات
- توصیه نامه از استادهای فوق لیسانس
- مدارک دوره های بین المللی

نمی دونم دیگه چی لازمم میشه!!! شما می دونید؟


رقیب تازه نفس

16 اردیبهشت 1394 ساعت 12:52 ب.ظ


تابستان پارسال بود به گمانم و ما مست رخوت شهریوری داشتیم خاطرات مشترک کودکی هایمان را شخم میزدیم که یکی که یادم نمیاید کداممان بود یادی از اسم فامیل کرد و نیم ساعت بعد چارچنگولی افتاده بودیم روی برگه هایمان و بحث میکردیم که ریواس پلو غذا است یا نه و آیا آشپزخانه اشیاء محسوب می شود و قس علی هذه...


آن روزها ما حواسمان به پسرکی که غرق در لگوهایش قهرمان پروری می کرد، نبود اما حالا چند روزی ست حریف قدری برایمان پیدا شده که به فیلی و فیروزه ای و امثالهم راضی نیست و یکهو سر و کله ی فسفری و این قرتی بازی ها را به مراسم آیینی اسم فامیلمان باز کرده...


بله، پسرک دارد زیرجلکی بزرگ می شود و همین روزهاست که با دوستهایش بنشیند و از دوره همی های مامانه و خاله ها بگوید...


عکس نوشت: و ما دیشب متوجه شدیم که "جلالی" رنگی ست بین پسته ای و جگری.

نگارخانه ای به وسعت تهران

16 اردیبهشت 1394 ساعت 10:53 ق.ظ
این روزا دیگه توی عثمان تنها نیستم، کلود مونه از دم پارکینگ سوار میشه، ونگوگ تو اتوبان منتظره، ایوان آیوازوفسکی رو توی خروجی بزرگراه می بینم ... این روزها همه اینجا جمعن، پیتر بروگل و میشا و رنه مارگریت و رنوآر و آنتوان بلاچارد... این روزها تهران شهری شده که دوستش دارم...
برچسب‌ها: لینکم نمیاد

گشتم نبود، نگرد نیست

16 اردیبهشت 1394 ساعت 08:18 ق.ظ

نه توی درایوها، نه هاردهای اکسترنال، نه فلش ها و نه ایمیل ها
فایل شماره ثبت نام لاتاری آمریکای امسالم هیچ جا نیست!

پ.ن: جواب لاتاری 2016 رو از اینجا چک کنید.


بعدانوشت: خب با کمک دوستان و لینک فراموشی شماره فایل ، به این امر مهم رسیدیم که امسالم در مام وطن موندگاریم!!!
( تعداد کل: 606 )
   1       2       3       4       5       ...       21    >>