X
تبلیغات
مجتمع فنی

چارپاره ی نور و سنتور

3 خرداد 1394 ساعت 02:39 ب.ظ

و کتفهایی که جای کیسه های آذوقه ی مسکینان بر آن نمایان بود...


از شما هر چه بیشتر بگویم کمتر گفته ام. گاهی فکر میکنم اگر شما در مثلاً اتریش شهید می شدید هم الان اینهمه میگفتند عزادار شما بودن بی کلاس است؟ یا آن موقع قهرمان روشنفکر جهان می شدید؟ تازه امسال توی همین وایبر ده ها بار گفتند شما و قاتلان تان فامیل بوده اید و ما را چه به اختلاف فامیلی شما و من چقدر یاد همین کشتارهای ریز و درشت قومیتی افتادم که قاتل با افتخار می گوید: به کسی چه! برادر/دختر/خواهر/پدر خودم بود، کشتمش! 


راستی گفتم؟ باباهه که میخواست برود دکتر تا پانسمانش را عوض کنند، حنا را نبرد؛ گفت هوا گرمه، تشنه اش میشه، تازه دوست ندارم زخمم رو ببینه... لقمه ی حرام چه میکند با آدم؟ که مسلمان بودند که خانم را و رقیه را و سکینه را علی ها را می شناختند و مگر چند سال گذشته بود از آن دیروز آشنا که پیامبر دینشان دست همین شمای امروز را گرفت و مسیحیان نجران دیدند حقیقت  مهیبی را که چشم اینها بدان کور بود... شما با دستى که بوى پیامبر را مى داد دست حناهایتان را گرفته بودید...



***

تو ماهی و من ماهی ِ این برکه ی کاشی



ماندا می خواند : 

دورد اوغلانا اولدوم آنا ، اوغلانلاریم ئولدی

عباسیم اَل باتمیش قانا، اوغلانلاریم ئولدی

(مادر چهار پسر شدم، پسرانم را کشتند

دستهای عباسم غرقه به خون شد، پسرانم را کشتند)


و من بیت به بیت، خط به خط یاد گرفتم ماه فقط در آسمان نیست، امان نامه امنیت نمیاورد، هر آدمی لایق اسم برادری نیست، یاد گرفتم قسم راست باباهه نام مردی ست که عرض کتفهایش قومیت ندارد... 

برادر خیلی نعمت خوبی ست. لفظ برادر را اگر از خلقت شما گرته بردارند نعمت خیلی خوبی ست. پنجشنبه ی همین هفته ای که گذشت، من خیلی محتاج مردی بودم که بوئی از نام شما برده باشد، وقتی بغضم روی گونه هایم راه افتاد، میدانستم چرا قامت آقا از شهادت شما خم شد؛ حسرت نداشتنتان اندوه مدام است، چه رسد به مصیبت از دست دادن شما... 




***

پلکی بزن ای مخزن اسرار 



من صحیفه خوان خوبی نیستم،گومبه ای می نشینم کنج تختم، انگشتم را می کشم روی عطف کتاب، قصد همیشه خواندن دعای 37 است، پروانه ی خیال اما امان نمی دهد، از مهر به ماه می پرد، از اشک به آه، شمال سرد عقل را به جنوب داغ عشق می کشاند و به مردی فکر میکنم که حتی از مُردن محروم بوده ست...  معنای بی پناهی را میدانم، معنای پناه بردن به دعا، به صدا کردن امید با هزار اسم خوب وقتی که همه چیز بسیار ناخوب باشد... من می دانم سجده گاهی یعنی بغض ، یعنی نمیخواهم ببینم، یعنی "مرا ببر، خواهش میکنم مرا ببر" و چقدر یک مرد باید سختش باشد که نام و نشانش از کیفیت سجده هایش به یادگار بماند...

من که درک صحیفه ات را ندارم، دست میکشم روی جلد مات کتاب، روحم صیقل می خورد و نفسم به شماره می افتد و ماهیة مهریه همین است...




***

پیراهن یوسف بر حجره ی فیروزه تراشی


می دانم یازده ماه و پانزده روز چقدر طول میکشد، آنچه که نمی دانم عرض این مدت است، چه گذشت که دنیا در پیراهن مچاله شده ی یوسف بر سینه ی خانم متوقف ماند ... جهان عجیبی ست، انگار همیشه پیراهنی باید گم بشود و شب چشم خلقت را در بربگیرد تا مگر روزی نور ظلمت را بشکافد و جامه ی پدر بر تن، راوی مظلومیت قربانی مقبول دوران، به خونخواهی شیر و خون بازگردد...



پ.ن.2:  نمک نشناس نیستم خانم، می دانم هر تولدی که از این خاندان می رسد به لطف شماست. شما که ششمین ماه پنهان زیر کسای مهر هستید...شما معصوم منظلم پانزدهم...


پ.ن.1:لالائی های مادربزرگم - ماندا - همیشه آمیخته ای غریب از مهر و مویه است.

سوره ی مغازله

2 خرداد 1394 ساعت 03:05 ب.ظ


ریز و درشتِ اتفاقات پیچیده بودند دور اعتمادم و نمی دانستم با کلمات بی مادر، با عطش نوشتنم چه کنم...

 انگار از قعر چاه نگاه کردم توی چشمهایت و پرسیدم چیکارکنم؟بنویسم؟

گفتی بنویس عزیزم

هر چیزی دوست داری بنویس

خودم صدقه میذارم کنار

.

.

.

.

.

من که یوسف نبودم، نیستم، خورشید چشمهای توست که به چاه زندگی ام تابیده و به عزیزی عشق رسانده ست...

ز شادی بخندد دل از مهر تو

1 خرداد 1394 ساعت 10:07 ق.ظ


آسمون چرخید و خورشید چرخید و زمین و زمان دویدند و دویدند تا رسیدن به ماه تو، ماه پیچیدن گرم تابستون به تن ترد بهار، ماه سرسبز خوشی ، ماه توئی که سرپنجه های روح معمارباشی فصل ها رو عاشق کرده ای... 

تو دختر نارنج و ترنج منی جان دلم، امن بیا و شاد بیا و سالم بیا که دنیا رو برات چراغون می کنم...

حبس در قاب ایجس بازوهایش

30 اردیبهشت 1394 ساعت 03:48 ب.ظ


نوشتنم نمیاد. بی بلاگفا اینجا شده عین گورستان های متروک، فقط فرقش اینه که من از مزارهای متروک خوشم میاد و از اینجا نه! 


برای مصاحبه ها مقاله میخونم و امیدوارم. تهش یه چی میشه خو. خوبی اش اینه که یکی هست بجای من نگرانم باشه. من میشینم توى بغلش و بازی رو تماشا میکنم. امنم.


موزیکال باب اسفنجی رو دریابید. کاملا خالتور، کاملا ایرانیزه و کاملا مفرح.


دکتر مهربان و قرتی به مامانه گفته برای گرفتگی زانو باید روزى نیم ساعت حرکات موزون بکنه. ترکیب این توصیه،جمله ی بالایی و روح مشارکت خانوادگی در گولوئیان ها اینه که پریروز باباهه وسط خونه یه چی طرفهای سماع می رقصید و میگفت : مکعبیاش بیان وسط!!!


لذت یعنی با صدای قربون صدقه ی مامانه بیدار بشی. منظورم خودم نیست ها! نه. من خیلی وقته از سن ننری این مدلی ام برای مامانه گذشته. منظورم توکی و کوکو ست. مامان هر روز براشون آواز میخونه و نوچ میکشه. اونا هم براش دُقُل دُقُل میکنن و پرهاشون رو پف میدن. آخرین باری که آواز خوندن مامانه رو شنیدم هنوز بچه ی ته تغاری خانواده بودم.


یه وقتی هم هست که آدم میخواد بچه اش رو بغل کنه و ظاهراً هم همه چی مرتب و جوره، ولی یهو  که خوب  نگاه میکنه میبینه توی بغلش یه شیر آتش نشانیه...ایمان هم باید یه همچین  چیزی باشه. نمیذاره از حسرت چیزی که نداری آتیش بگیری ولی لزوماً اثری از گرمای خواسته ات توش نمیبینی.


پاراگراف بالا مبهمه. مثل حس اینروزای من به جهان. بچه ها رو توی گروپ های وایبر میخندونم و توی آینه که نگاه میکنم زنی رو میبینم که انگار ساعتها اوخشامای محبوبش رو خونده...


تا حالا دعای جوشن صغیر رو خونده اید؟ یه بار ترجمه اش رو بخونید. مثل پتو می مونه. 


ایجس چیست؟

Moony in Me

27 اردیبهشت 1394 ساعت 04:20 ب.ظ


- صفحه های دوستای بلاگفایی رو باز میکنم و با خودم خیال می بافم که الان چی نوشته اند...خیال می بافم... بلاگفا خرابه... دوستام هیچی ننوشته اند...


مادر شدن بهترین اتفاق دنیاست.


- این هفته مصاحبه ها شروع میشن. اضطراب دارم.


- حنا اومد وایستاد جلو روم و گفت پایا میخوای برات حرکات موضوع بکنم؟


- همین روزاست که ابروهام جلوی دیدم رو بگیرن.


- رفتم خیابون سنائی و برای اولین بار دلم نخواست بچه داشتم؛ حنا رو همراهم  داشتم و دنیا مال من بود.


- شعور من به اکثر نوشته های کامشین نمیرسه  ولی از صبح این پی نوشت  رو میخونم و دلم تازه میشه. 


- همه چی خوبه. تونستم سه روز گذشته رو روزه بگیرم و کنار خانواده و خدا و دوستان باشم.همه چی خوبه.الحمدالله.


- نوشته بودی "بیا تلگرام تا اینترنتت رو تموم کنم" پیغامتو ندیده بودم. حالا دارم می سوزم از حسرت که قرار بود چیا بگی و من به غفلت از دست داده ام. امان امان امان از لحظه ی غفلت. چند بار بیا کنارم های اون خوب بی همتا رو نادیده گرفته ام؟ قراره چقدر سوزدل و حسرت نصیبم بشه؟



توضیح عکس و عنوان

اگه یه روز بفهمه مدرسه ای در کار نبوده

27 اردیبهشت 1394 ساعت 01:19 ب.ظ


* حنا چرا داری گریه می کنی؟ 

- آخه دلم نمی خواست از خونه ی خاله لاله برگردیم. میخواستم با پسرک بازی کنم.

* ولی پسرک باید بخوابه چون فردا باید برسه مدرسه. شما هم وقتی بری مدرسه باید شبا زود بخوابی.

- من نمی خوام شبا زود بخوابم.

* اون موقع تو مدرسه هی خوابت می گیره.

- من نمی خوام برم مدرسه. 

* اون وقت بی سواد می مونی.

- من میخوام بی سواد بمونم.

* اگه نری مدرسه دیگه دوستای خوب و مهربون و کوچولو پیدا نمیکنی.

- من نمی خوام دوستای خوب و مهربون و کوچولو پیدا کنم.

* باشه. ولی بهتره بدونی من و خاله لاله تو مدرسه با هم آشنا شدیم و بعد دوست شدیم.


چند لحظه سکوت ...



- برای مدرسه رفتن باید ساعت چند بخوابم؟

به شبی فکر کن که نه ماه دارد ، نه خورشید ، تو را دارد ...

21 اردیبهشت 1394 ساعت 04:17 ب.ظ

دستهایم را حلقه میکنم دور بالش بغلی ام و صورتم را فشار میدهم تویش... و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد... ترسیده ام باز، تا به خودم آمدم دیدم سر ستون بلندی ایستاده ام، نه قدرت پرواز دارم و نه توان پایین آمدن، باز ترسیده ام... مثل همه وقتهایی که می ترسیدم و کسی نبود... می ترسیدم و دستم به نور نمی رسید... می ترسیدم و پشتم به هیچ بود... می ترسیدم و سرد بود... بعد تو آمدی... و من یاد گرفتم از همه و از خودم به تو پناه ببرم، دستهایت را دورم حلقه کردی که نگاهم به عرض کتفهای موسی وارت بود... من که در نبودت شبان دردهایم شده بودم وقتی به خودم آمدم که گوسپندانه به لالائی تپش قلبت دل سپرده بودم و این توحید بود...

گهگاه گمت می کردم، صدایت می زدم، صلا می دادی و من هراسان می شدم. صدایت از دور میامد. من ناتوان و رنجور بودم. تنم از ضعف جسم و روحم از کسر ایمانم می لرزید. زانو زدم .گریستم. گفتم من می بازم. نورت بر من تابید. گفتی محبوبکم نترس، من از تو به قدر خودت میخواهم و به ضعفت واقفم، خجالت نکش و از من به قدر خودم بخواه که بی تردید من بخشنده ترین مهربان عالمم و این عدل بود...

دانسته بودم که هستی و فقط توئی که ماندگار منی. دانسته بودم که جز تو مفری ندارم و راه آغوشت را بلد نبودم. تو داغ بودی و بسیار روشن. من یخ کرده بودم و چشمهایم به تاریکی عادت کرده بود. گفتم من شب پره ی خلقتم، فرق لامپ و آتش و خورشید را نمی دانم... اگر گم بشوم چه؟ اگر بسوزم چه؟ نوای ققنوس در جهانم پیچید، برایم از دیگران قصه گفتی، دیگرانی که گم نشده بودند و راه خانه ات را بهترتر بلد بودند. گفتی عزیزکم راهنمای خوب بسیار است تو فقط یادت نرود که راه نزد من یکی ست و نبوت همین بود.

حالا خیالم راحت تر شده بود و سرم سبک. گاهی مست لامپ های دنیا مى شدم و گهگاه به خودم میامدم ، مدتها بود که قصه ها را فراموش کرده بودم ، ترسیدم خورشید را گم کنم. توی دلم گفتم آنها که راه بلد بودند از ما نبودند، من ساده و عادی ام، من هی گم می شوم، تا میایم دستم را توی دست روایتت سفت کنم گرسنه ام می شود و تا سیر میشوم قضای حاجت دارم و بعد خواب مرا می رباید... بیدار میشدم و دستهایم از راه تو دور افتاده بودند و باز بسیار سردم بود... گفتم ای که نگفته های مرا می دانی، ای که از مادرم مهربانتری... دستهایم یخ کرده و باز تو بودی که دور من و جهانم پتویی از نور کشیدی و حالا من امن بودم و راه روشن... و امامت جز این نبود...

حالا راه را کجدار و مریز شناخته ام... حالا مزه ی نورت را چشیده ام، گرمایت را توی رگهایم حس کرده ام و مى دانم تا کجاها بخشنده ای و همین جسورم کرده است... زیاده تر از خلقتم را میخواهم و کمتر از سخاوتت... میخواهم به آغوشت برگردم... باز بنده ی بغلی ات باشم و دیگر نه نور میخواهم نه گرما ... شب پره ای وجودم را به خورشیدت بشارت بده و دیگر هیچ... بخواه که از تو خودت را بخواهم... عاشقم کن و به وصالم برسان و نامش را معاد بگذار...


عکس نوشت: 15 رجب امسال،من، ایستاده بر آخرین پله های مناره ی سمت راست مسجد خانم زینب(س)...


خوان سوم: کشته شدن ولتری ها به دست گولو

19 اردیبهشت 1394 ساعت 12:29 ب.ظ

میدونم باید اینا رو داشته باشم/ تهیه کنم:

- توکل خیلی خیلی زیاد
- شناسنامه و کارت ملی
- رزومه کاری
- رزومه پژوهشی
- اصل لیسانس و ریزنمرات
- اصل فوق لیسانس و ریزنمرات
- توصیه نامه از استادهای فوق لیسانس
- مدارک دوره های بین المللی

نمی دونم دیگه چی لازمم میشه!!! شما می دونید؟


رقیب تازه نفس

16 اردیبهشت 1394 ساعت 12:52 ب.ظ


تابستان پارسال بود به گمانم و ما مست رخوت شهریوری داشتیم خاطرات مشترک کودکی هایمان را شخم میزدیم که یکی که یادم نمیاید کداممان بود یادی از اسم فامیل کرد و نیم ساعت بعد چارچنگولی افتاده بودیم روی برگه هایمان و بحث میکردیم که ریواس پلو غذا است یا نه و آیا آشپزخانه اشیاء محسوب می شود و قس علی هذه...


آن روزها ما حواسمان به پسرکی که غرق در لگوهایش قهرمان پروری می کرد، نبود اما حالا چند روزی ست حریف قدری برایمان پیدا شده که به فیلی و فیروزه ای و امثالهم راضی نیست و یکهو سر و کله ی فسفری و این قرتی بازی ها را به مراسم آیینی اسم فامیلمان باز کرده...


بله، پسرک دارد زیرجلکی بزرگ می شود و همین روزهاست که با دوستهایش بنشیند و از دوره همی های مامانه و خاله ها بگوید...


عکس نوشت: و ما دیشب متوجه شدیم که "جلالی" رنگی ست بین پسته ای و جگری.

نگارخانه ای به وسعت تهران

16 اردیبهشت 1394 ساعت 10:53 ق.ظ
این روزا دیگه توی عثمان تنها نیستم، کلود مونه از دم پارکینگ سوار میشه، ونگوگ تو اتوبان منتظره، ایوان آیوازوفسکی رو توی خروجی بزرگراه می بینم ... این روزها همه اینجا جمعن، پیتر بروگل و میشا و رنه مارگریت و رنوآر و آنتوان بلاچارد... این روزها تهران شهری شده که دوستش دارم...
برچسب‌ها: لینکم نمیاد

گشتم نبود، نگرد نیست

16 اردیبهشت 1394 ساعت 08:18 ق.ظ

نه توی درایوها، نه هاردهای اکسترنال، نه فلش ها و نه ایمیل ها
فایل شماره ثبت نام لاتاری آمریکای امسالم هیچ جا نیست!

پ.ن: جواب لاتاری 2016 رو از اینجا چک کنید.


بعدانوشت: خب با کمک دوستان و لینک فراموشی شماره فایل ، به این امر مهم رسیدیم که امسالم در مام وطن موندگاریم!!!

در حواشی وبگردی

15 اردیبهشت 1394 ساعت 03:56 ب.ظ

تو روبرومی ماه ِ کامل

15 اردیبهشت 1394 ساعت 01:32 ب.ظ


نشسته ام با وسواس سوره های عمل ام داود با صدای شیخ السدیس را جدا میکنم و می ریزم توی یک فولدر مجزا. در گوشم میخوانند که اگر این قرآن را برای کوه میفرستادم تحملش را نداشت... به زمختی کوهها فکر میکنم و به آیه های ترد و ململی که ته همه شان گفته ای من نرم و مهربانم... من نادانم نه؟ کوه میفهمد تو چه گفته ای، من هیچ...

***
 حشر تمام می شود و سوره ی بعدی ممتحنه نیست، یک نفر می خواند " تو روبرومی ماهِ کامل..." کسی قلبم را توی مشت می گیرد و اشک راهش را پیدا میکند... تو روبرومی، تو همیشه روبرومی، من همیشه نابینا بوده ام، کاش سنگ بودم ، کاش کوه بودم، من نادانم... برای دیدنت از پله های مناره بالا می روم، به آسمان نگاه میکنم، غافل از اینکه تو روبروی منی، از ازل، تا ابد...
***

من تقریباً برگشته ام.

دالّی موشه

15 اردیبهشت 1394 ساعت 12:22 ب.ظ

سلام
خوبید؟
منم خوبم.
خواستم قبل از اینکه پست های شیرین بنویسم از دست گسی این پست خلاص بشوم.

قبول دارم، پستم گنگ و کلافه بود. چرایش هم برای خودم واضح بود : نوشته بودم با عثمان تصادف کرده ام و یک خواننده کامنت گذاشته بود که : " اِ اونی که سر خیابون پیامبر با یه پراید تصادف کرده بود و لباس فرم داشت و دمپایی! پاش بود تو بودی؟ ما دیدیمت!"

ننوشته بود خدا را شکر که آسیب فقط مالی بود، ننوشته بود که شک کردم تو باشی، ننوشته بود که رویم نشد بیایم سلام کنم ، حتی ننوشته بود که به نظرم تو مقصر بودی یا حقت بود یا حتی نیامده آشنایی بدهد یا هر چی... فقط نوشته بود : دالّی، من وقتی دیدمت که تو حواست نبود. یعنی پشت این "دالّی" هیچ چیز نیست.هیچی و یک گزاره خبری بی معناست.

بلاگرها آدمند، من آدمم. جسم دارم، پس لباس می پوشم. در غرب تهران زندگی میکنم، پس در خیابانهای این ناحیه بیشتر دیده می شوم! هویت دارم و یک اسم و یک فامیل در اوراق هویتی ام نوشته شده. گاهی از سرکار که میایم مادرم می گوید (مادر هم دارم بحمدالله) : "گولو بی زحمت منو برسون مطب دندون پزشکم" من تنبلی ام میاید لباس فرمم را عوض کنم ولی کفشهایم را درمیاورم و اینها را که راحتند پا میکنم( تازه از شما پنهان مارکشان هم Crocs نیست)بعد مامانه را می رسانم و یک هویی هوای لاله به سرم می زند و می پیچم توی فرعی که راهم را عوض کنم و بروم خانه اش و خب عثمان دیگری میپیچد جلویم و تصادف میکنم...

بلاگرها آدمند، با تمام فانکشن های طبیعی یک آدم، پس خیلی عجیب یا عیب نیست اگر شما به اسمشان به خودشان به اقوامشان  یا به کافه های محبوبشان بربخورید و بلاگرها هم این را می دانند. اصلاً لذتش به همین است که بدانی وبلاگی که می خوانی را آدمی مینویسد که مثل تو درگیر همین زندگی ست، و هر چقدر نوشته های بلاگر معمول تر و ملموس تر باشد این لذت عمیق تر است...

و نقطه ی اوج نوشتن همینجاست، روح بلاگر در برابر خواننده عریان است، خواننده از حس و سلیقه و چالش ها و دلخوشی های او خبر دارد و همین باعث می شود که فراموش کند که جسم بلاگر هنوز لباس بر تن دارد و اینجا آغاز تنش های ناخواسته ست ( با خواسته ها کاری نداریم)

مدیریت این تعارض کار سختی نیست. اگر بلاگری با اسم مستعار مینویسد حواسمان باشد لابد دلیلی دارد، پس اگر او را در جمعی غیر مجازی ملاقات کردیم اگر جزو جمع بودیم به بلاگش اشاره نکنیم و اجازه بدهیم خودش در این رابطه تصمیم بگیرد و اگر جزو جمع نبودیم فردایش نیاییم به رخ بکشیم که ما خداگونه تو را دیدیم و تو بنده وار ما را ندیدی. باور بفرمائید امنیت اجتماعی فاکتور بسیار مهمی در تمامی هرم های جهان است. و همین حرف را اگر به تمامی گزینه های پشت قبل تعمیم دهیم می بینیم چقدر خودمان( بله همین خود باکلاس و فهیممان) در مناسیت ها و موقعیت های مختلف بی شعور بوده ایم و در عین حال چقدر مراقب و معقول بودن راحت است. و اگر بعد از این حرفی زدیم و کامنتی نوشتیم مبنی بر همین برخوردها قبلش فکر کنیم که در ازای این حرفی که میزنم و اطلاعاتی که میدهم یا درخواست می کنم، شخصیت خودم و امنیت دیگری را متحمل چه هزینه ای می کنم؟



حرف برای گفتن بسیار است ولی از قدیم گفته اند: در خانه اگر کَس است...

چالش کریستف کلمب

9 اردیبهشت 1394 ساعت 02:56 ب.ظ

اگه یه بلاگر از یه خاطره نوشت که توش به یه مثلاً رستوران اشاره شده بود و شما زارپی اومدین براش نوشتین که : من هم همون موقع  همونجا بودم، ببینم تو اون روسری قرمزه بودی یا اون شلوار آبیه؟ به شما نمی گن جان برنان، میگن بیشعور اجتماعی.

اگر یه بلاگر با اسم مستعار می نویسه و شما از هزار راه مختلف اسمشو حدس می زنین و میان براش می نویسین که : اسمت فولانه نه؟ به شما نمی گن کیم اونگ یونگ، میگن بیشعور اجتماعی.

اگه یه بلاگر اسم شهرشو ننوشته و شما از فرط قدرت لایزال جی پی اس خدادادی تون تونستید حدس بزنید ساکن کدوم شهره ،  به شما نمی گن آناکسیماندروس، میگن بیشعور اجتماعی.

اگه یه بلاگر رو توی شبکه های اجتماعی با اسم حقیقی اش ببینید و بیایید در مورد وبلاگی که با اسم مجازی داره افاضه فضل کنید،  به شما نمی گن علی رضائیان، میگن بیشعور اجتماعی.

اگه بلاگری حرفی به شما زد و شما هم سریع یا کند برید در امر خطیر گذاردن خبر کف دست باقی بلاگرها و دوستا اهتمام بورزید، به شما نمی گن جولین آسانژ، میگن بیشعور اجتماعی.

اگه بلاگری حرفی نوشت یا ننوشت و شما برید از لینکها و دوستاش پرس و جو کنید، به شما نمیگن آدم مهربون و Caring، میگن بیشعور اجتماعی.

اگه بلاگری گاهی از همسایه هاش ، چیدمان خونه اش یا هرچی نوشت ولی اسمی از آدرس خونه نبرد و شما کشف کردید که ساکن قلعه مرغی یا زعفرانیه ست، به شما نمی گن کریستف کلمب، میگن بیشعور اجتماعی.

و در پایان اینکه صد البته هستن نخبه هایی که نه تنها به  موارد بالا اکتفا نمیکنن، بلکه میرن پروفایل دوستان و بستگان بلاگرها رو توی شبکه های اجتماعی می جورن یا بدتر اینکه ادشون میکنن، به اینا هم نمیگن سفیر صلح یونیسف، حتی نمیگن بی شعور اجتماعی، به نظر من یکی که باس به اینا فقط گفت :خاک تو سرت!





پ.ن: یه وقتی یکی میاد میگه فلانی من مثلا پدرتو میشناسم آدم خوبیه، یا مثلاً فکر کنم شما توی فلان تور گردشگری همسفر ما بودی، یا اینکه گمان کنم خونه ات فلان جاست منم همسایه تون هستم و... این ادبیات فرق داره با اینکه کسی بیاد صرفاً بگه که دالّی!!!! من شناختمت!!! . خب که چی؟ شناختی که شناختی. بهت جایزه بدم؟ در حقیقت این کار یه بلاگر رو سوق میده رو به مبهم نوشتن، به ننوشتن، به رمزدار نوشتن، به دوری کردن از خواننده...

نشینم بر سر راهت جان جانان

9 اردیبهشت 1394 ساعت 11:45 ق.ظ


باباهه برای تولدش کت و شلوار جدید گرفته و شلوار جین و ست فیوژن و یه عطر تازه و قیچی باغبونی. باباهه معرکه ست: اومده خونه بلند میگه اونائی که میخوان برا تولدم موبایل بخرن، دیگه نخرن! من پیرهن میخوام!


برای تولدش نرفتیم کیک بخریم. درسته حنا نه کیک دوست داره نه شیرینی ولی دیگه نمیتونیم راحت شیرینی جات بخوریم. تو گلومون گیر میکنه و انگار با خودمون رودروایستی داشته باشیم هی بهونه میاریم که :شیرینی خوب نیست، چاق میشیم، سردرد می گیریم... برای تولدش رفته بود سیب خریده بود. هم برای خونه و هم برای شرکت. نشست سیبا رو خودش برامون قاچ کرد.


برای توکی و کوکو غذای کمکی و وان حموم و جاتخم مرغی و جوانه گندم و تاب خریدم. بجای تشکر دوساعت تمام قهر کردن. مثل خودم از تغییر متنفرن.


خبر ساخت قرص خوراکی انسولین از چند جا بهم رسید. چقدر خوشبختم من که دوستام هوامو دارن.


دیدن برق چشای موم و عسل ات به دنیا می ارزه. کافه نمیام، رستوران نمیام، پارک نمیام، ولی با تو تا ته ته ته دنیا میام. دنده عقب حتی!!!


دیروز یه ماشین پیچید جلوم و ... خب عثمان کور شد. فکر میکردم مقصرم تا پلیس اومد و گفت اون یکی عثمان مقصره. یهو متوجه شدم چرا سرنشینای اون یکی عثمان اصرار داشتند که خودمون مسئله رو حل کنیم، منو بگو که نیم ساعت از ترس مچاله شده بودم پشت رل.


خواهرک یه ربع - فقط یه ربع-تو اتاقم تنها بود. امروز گوشی ام همش آلارم میده که : 

Buy Irancell Credit for Khaharak! Do not forget to come home early!!! Buy ice cream and Snack!!


حنا در حال بازی در حیاط: خاله پایا یادت باشه سایه نعمت خداست!!!


امروز تولد شماست، شما که یکی از کذالک های شیرین خلقت هستی، یحیای اسلام، آرام گرفته در آغوش جد پدری، خانه ات دوئت نور و سرور است آقا. بخواه که امروز نمازت را بخوانم و کفشهای اجابتت را جفت کنم و امید به ملاقات دوباره ات داشته باشم.




عکس نوشت: دنیای پشت در آبی چه جور دنیاییه؟

کمربند عسل رو ببند

7 اردیبهشت 1394 ساعت 12:23 ب.ظ


همین روزاست که از پایش بیان لاله رو ببرن برا مصاحبه. دارم نق نق میکنم که چرا من خونه ندارم، یه حساب سرانگشتی میکنه و گزینه ی برتر رو میذاره روی میز:  بیا من هفتاد و پنج سانت مربع از خونه مون رو بفروشم بهت...

حالا لاله رو نبرن پایش عیبی نداره، چرا نمیان منو ببرن دبیرکل منسا کنن؟ کم مونده پاشم متر وردارم و گل هفتاد و پنج سانتی های مناسب رو خونه تا تموم نشده بگیرم!!! اینا به کنار، کشته مرده ی اون لحظه ای هستم که می بینه من دارم چشم میگردونم تو خونه، انگار دستم رو خونده باشه میگه: سوا کردنی نیستا! و بطور مشکوکی زل میزنه به فضای جلوی در ورودی خونه!
***
دارم با پوران از وجنات و سکنات یکی از کیس های ازلی و ابدی میگم. حس میکنم ابروهاش با هر جمله یه کم بیشتر میره بالا! به آخر صحبتم که می رسم ، آب دهنشو قورت میده و میگه :وا گولو!!! فکر میکنی کتاب خواسته گاری چجوری نوشته میشه! د بنویس دیگه!!!

***
توی گشت و گذارها برای پیدا کردن یه خونه برای پیشی، این لینک بهم معرفی شد. من چرا هی میرم اینجا سر میزنم؟ من که خونه ندارم. من که نمی تونم سگ نگه دارم، منکه گربه ای نیستم، پس چرا هی به مامانه حسودی میکنم که قربون صدقه ی توکی و کوکو میره و اونا هم براش جیغ جیغ میکنن؟ 

***
اردی بهشت و نسیم های نه چندان ملایم، اردی بهشت و بخاری عثمان که هنوز به راهه، اردی بهشت و میل غریب من به خندیدن و خوابیدن! اردی بهشت و غمهایی که زود میگذرن و خورشیدی که می تابه ، اردی بهشت و بهشت...

***
دوست جان یه  ظرف عسل خریدن، سوار اوتول گرون تومنی شون شدن و خواستن راه بیفتن که ییهو اوتول گرام به فغان دراومدن که: از ما بعنوان وانت استفاده کردی به کنار، حداقل کمربند عسلو ببند! حالا هر وقت سوار عثمان میشم و موقع روشن شدن یا جا رفتن دنده ناز می کنه، سرش منت میذارم که اوتول مردم هوای عسل شون رو هم داره، تو اندازه ی یه خرس شدی ولی هنوز صاحبتو نمیشناسی!
***
فردا تولد باباهه ست. امیدوارم امسال ما رو سورپرایز نکنه. آخه باباهه هر سال چند روز قبل تولدش میره هر چی لازم داره میخره. یعنی اصلاً بعید نیست فردا با یه گوشی جدید بیاد خونه و ما رو دچار طرح قهوه ای غافلگیری کنه!



پ.ن: خو باشه! لازم نیست تذکر بدین! سگ نه! گربه هم نه! خرگوش هم نه! خو شوگرگلایدر چی؟

قبل از انتشار پست نوشت: دارم با لاله حرف میزنم و این پست رو می نویسم، میگم لاله شوگرگلایدر خیلی خوبه. میگه وااااای حالا تا یه ماه مجبوریم نطق های تو در مورد چرخه ی زندگی شوگرگلایدر، تاثیرش بر اکوسیستم، نحوه نگهداری، حسن روابطش با کودکان و سایر مزایاش رو گوش کنیم. حتمن تهش هم میخوای بگی با اینکه اسمش شوگره ولی شوگرفریه(SUGAR FREE)و قند خون رو بالا نمیبره!!! دوسته من دارم؟

که عاشقترم من از تو

6 اردیبهشت 1394 ساعت 04:28 ب.ظ

خدا نخواد که دریا پیرهن بنفش تن بکنه، خدا نخواد ...
خدا نخواد که خورشید از محرابِ خونه طلوع کنه، خدا نخواد...
خدا نخواد که انگشتای یوسف هوس بوسیدن لبهای زلیخا به سرشون بزنه، خدا نخواد...
خدا نخواد که زیتون و زمان دلباخته ی کتفهای آرِس بشن، خدا نخواد...


خدا نخواد که عزیزکرده اش هوس کنه سر قلبم با من جناق بشکنه... خدا... نه،بخواد...بخواد...بخواد




برچسب‌ها: الهی ببازم...

بزرگوار

5 اردیبهشت 1394 ساعت 01:10 ب.ظ


مامان گفته بود فلان عمه زاده گفته ست مبادا بذاری گولو دکتری بخونه که دیگه شوهر نمی کنه، آن یکی گفته بود موهاش! نذار کوتاهشون کنه! و یکی دیگر درآمده بود که نذار دیگه تنها بره سفر، بگو تا شوهر نکنی از سفر خبری نیست. تیر آخر هم این بوده که بگو خواهرک معطل توست، فردا که براش خواستگار اومد دلخور نشی! خبر نداشته اند که فردای کذایی آنها همین امروز است و من خیلی هم راضی و خوشحالم که خواهرکم خواستگار دارد. که مامانه تمام اینها را با خنده به من خواهد گفت و حسن ختامش هم این جمله خواهد بود که " وای گولو خدا رو شکر ما بین اونا زندگی نمی کنیم"


گریه که کردم مامانه تعجب کرد. آخر خبر نداشت منتظر بهانه ام، درگیر مراسم ختم فامیل دور شده بود و یادش نبود که قرار بود کجا باشیم و کجاییم. من یادم بود. از همان دوم اردی بهشت ساعت چهارصبح یادم بود. توی خیالم صد بار فیش عوارض خروج و پاسپورت ها را مرتب کرده بودم. کفش های تازه ی ماندا را برایش جفت کرده بودم. روسری خاله حمیدخت را مرتب کرده بودم. به بگومگوهای عمو و باباهه سر سرگروه شدن خندیده بودم. سرم را فرو کرده بودم توی بغل مامانه و گفته بودم" مامینو، یعنی داریم میریم؟" 


یعنی داریم نمی ریم. یعنی من یادم نرود که مقصود توئی وگرنه کعبه فقط سنگ است. که معشوق توئی وگرنه بقیع فقط خاک است. که معتکف همان مُحرم است در قیاس کوچکتر.که تو می بینی و می دانی...


می دانم و بهانه ام میاید. این روزها از درز دیوار هم شاکی ام. نمی بینم که بحمدت دفاع کردم و دکتری مجاز شدم و عتبات را دیدم و رابطه ام با خواهرک خیلی خوب شده و باباهه گفته گولو ستون خانه ی من است و حنا میخواهد وقتی بزرگ بشود گولو بشود و کسی هست که گومبه خانوم صدایم کند و در خانه ی لاله برویم باز است  و من اصلا این روزها را نمی بینم. دلم میخواهد بغلم کنی ، مطمئن بشوم حواست هست.



پ.ن: آیدا این توئی! کاملاً هم به نوشته مربوط است!



صدایت کرده بود بزرگوار و من خجالت کشیده بودم.

مثل یک جعبه جواهر،که در بیابان به دست آدم داده‌اند ،نمی‌دانم با تو چکار کنم ...

5 اردیبهشت 1394 ساعت 10:22 ق.ظ



مامانه اینا چند روزی رفته بودند سفر دیدن اقوام، دیروز که برگشتند کمی صحبت کردیم. چرا تنها مشکل اقوامی که 600 کیلومتر دورتر از من زندگی میکنند مسئله ی بغرنج ازدواج من است؟ خدا می داند چه حرفهایی به مامانه گفته بودند، ولی من از شنیدن چکیده ی خیلی خیلی mellowی گفته هایشان گریه ام گرفت. خب من هم از تنهایی در چهل و پنج سالگی می ترسم. من هم از اینکه هیچ وقت مادر نشوم می ترسم. ولی آیا ازدواج فقط بخاطر اینکه بگویند فلانی شوهر کرد، ارزش دارد؟ آیا آدمهایی که خبر از معیارهای من ندارند، حق دارند بگویند معیاراتو بیار پایین؟


خواب دیدم موهایم بلند بودند. یک طره اش پیچیده بود دور گردنم، پر پیچ و تاب و بی نهایت زیبا و خوشرنگ، یادم باشد امروز وقت سلمانی بگیرم.


این تست را زدم. بحمدالله با فرد مورد نظرم بالا ی 98درصد تفاهم داریم. فقط  یک مشکل کوچیک هست؛ کسی از محل اختفای فرد مورد نظر خبر ندارد!


نیازمندی های روزنامه را گرفتم دستم، دیدم در بهترین حالت میتوانم سرویس بهداشتی یک خانه ی 50 متری در غرب تهران را بخرم. غصه ام شد. می دانم خدا روزی رسان است ولی خب ...


مهم ترین کاری که این روزها انجام میدهم حمام رفتن با حناست. برایم سوپ شامپو و بستنی صابونی درست میکند. موهایش را شانه میکنم و میخوانم

 Shuvi Shuvi Shuvi

Hannah went to movie

و خدا خدا میکنم که گره طره های کمندش راحت باز شوند مبادا نورچشمم دردش بگیرد...


گفتم دوست دارم بروم دور دور دورها،دوست دارم سرم را با دریل سوراخ کنند، نه کسی اسمم را بداند و نه فکری توی سرم بکوبد.پرسید دور کجاست؟ دور کجا بود؟ گفتم هر کجا که ندانم کی شب است و کی روز، کاری به من نداشته باشد هیچ کس،نور نباشد، تاریکی هم، صدا نباشد، سکوت هم... گفتم و یکباره دیدم دور ، نزدیک است. دور همان مسجد حضرت زینب عزیز است که ان شالله معتکفش خواهم بود. دلم راضی شد و سکوت کردم.


مامانه آمد و چشمهای سرخ مرا دید، نشست روی تختم، اشکهایش چکیدند، بدجنس شدم، پرسیدم: شما هم برای بی شوهری من گریه میکنی؟ گفت: نه، تو دختر منی، برای گریه ات گریه میکنم...


شبها قبل از خواب پتو را میپیچم به خودم،بالشهایم را بغل میکنم، چشمهایم را میبندم و پر میشوم از یک خوشی ممتد و شیرین. شبها به جنگلهای خیلی سبز فکر میکنم و به پرنده های رنگی رنگی، صبحها گرچه راحت از خواب بیدار نمی شوم ولی شادم. من هر شب خواب میبینم دارم پرواز میکنم.


نوشتم که یادم بماند زندگی لحظه های احمقانه هم دارد. نوشتم که یادم نرود هر آدمی بسته به شعورش میتواند به خودش اجازه بدهد که در مورد شرایط خصوصی من نظر بدهد، کیس های بسیار نامناسب معرفی کند و یا هر چه، این منم  که نباید اجازه بدهم که این مسائل افسرده ام کند. من خودم را خوب میشناسم و می دانم یک نفر هست که حواسش حتی بیشتر از مادرم به من است. من امنم و خیالم از قصه ام راحت است.



پ.ن: این یک برش چهل دقیقه ای از یک عصر جمعه زندگی من است نه همه اش. خواهشمندم قیاس جزء به کل نفرمائید. بنده نق نقو هستم ولی غالباً برای بی شوهری و خانه نداری و غیره گریه نمیکنم. منتها گاهی آدم منتظر بهانه است که ببارد.


برای مادرش

3 اردیبهشت 1394 ساعت 07:36 ب.ظ

سلام

نماز و روزه و دعاها و آرزوهاتون مستجاب

خواهش میکنم امشب که آسمون به زمین نزدیکه،امشب که خداهه منتظره یه کلمه ست برای اجابت،بعد از هزار دعای خوب و زیباتون،برای مادر یکی از دوستامون هم دعا کنید تا انشاءالله رحمت خدا شامل حالشون بشه و شفا بگیرند.

بسیار ممنونم


پ.ن: یادمون نره خدا شیفته ی شنیدن دعای خیر بنده ها برای همدیگه ست، امشب برای همه دعا کنیم و شاد و امیدوار باشیم چرا که حتمن بنده ی دیگه ای داره برای خوشبختی ما دعا میکنه.

تو ابراهیم عشقی ، من اسماعیل جسمم

3 اردیبهشت 1394 ساعت 11:56 ق.ظ


برم غسل کنم، تی شرت و لباس زیر و جوراب نو بپوشم، عطر خوشبو بزنم، چادر نماز جدیدم رو سر کنم و بشینم کنارت، تکیه بدم بهت، نگاهت کنم، برم سجده و جناغ سینه ات رو ببوسم، دستاتو بگیرم و  با بند انگشتات تسبیحاتم رو بشمارم، بغض کنم و سرمو فشار بدم به بازوت، اشک راهشو پیدا کنه و هق هق ام توی آغوشت بپیچه، برای همه دعا کنم ، همه ی همه، برای بچه ها، برای خواننده ها، برای خانواده ام، برای دوستا، برای همکارام، برای جنگ، برای دنیا، و تو  آروم پشتم رو آروم ناز کنی و بگی: باشه عزیزم، باشه...

و باز تهش روم نشه خودم رو  دعا کنم، فقط بگم و مثل همیشه با ترس بگم که: نگهم دار، توی بغلت نگهم دار، منو از آدمها و جاها و راههایی که از عطر تنت دورم میکنن حفظ کن... و قسم ات بدم به خودت که برای اینم بگی باشه...



 تو خورشید شب آرزوهای منی، الهی مثل ماه دورت بگردم.

پیشی پسرک

2 اردیبهشت 1394 ساعت 12:45 ب.ظ


سلام، از من درخواست کمک شده برای پیشی

پیشی پنج ماهه ست. در تهران زندگی میکنه. پیشی توی خانواده ای زندگی میکنه که بلد نیستن پیشی داری کنن. تغذیه ی پیشی بد بوده. پوکی استخوان گرفته. پیشی البته واکسناشو زده. نی نی خانواده مدام پیشی رو اذیت میکنه. پیشی درد داره بخاطر پوکی استخوان. باید شربت کلسیم بخوره. پیشی دمش پشمالوئه و دلش نرمالو!


کسی هست به پیشی کمک کنه؟ پیشی نیاز به خونه داره...

آقای ایکس از اول شانس نداشت

2 اردیبهشت 1394 ساعت 11:26 ق.ظ

شانس نداشت که با هزار بدبختی در فرنگ تحصیل کرد و تهش مجبور شد بیاید همین ایران و به لقمه نان کارمندی بسازد. شانس نداشت که بلد نبود مجیز مدیر را بگوید و زیرآبش را دم به ساعت می زدند. شانس نداشت که هی به رویش آوردند که " حیف که تخصص ات رو میخواییم، وگرنه لحظه ای نمی گذاشتیم توی این ارگان مهم و صاحب نام بمانی" شانس نداشت که تا به خود آمد از بار مشکلات به انبار مخروبه ی اعتیاد پناه برده بود و توبیخ پشت توبیخ و ...


البته بیچاره آقای ایکس آن وسط مسط ها فکر کرد شانس یاری کرده که دستش را گرفتند و موفق شد در کمپ ترک کند و دوباره سر بالا بگیرد و حتی برای شخص شخیص جناب مافوق نامه بزنند که کجایی که ببینی آقای ایکس چه کارستانی کرده و تغییرات مثبت نامبرده بر همگان واضح و مبرهن است...


بعله، بیچاره خبر نداشت که خبر آن نامه از خبر اعتیادش بیشتر گل خواهد کرد چرا که تایپست نامه یک اشتباه بسیار کوچک و قابل اغماض نموده و  بین حروف محترم الف و ت ،یک ل ناقابل تایپ کرده ست...

امون از روزی که خواهر داماد بخواد معرف باشه!!!

1 اردیبهشت 1394 ساعت 12:24 ب.ظ


به خواهر آقای خواستگار که واسه پیگیری تماس گرفته بودند با من من و خجالت گفتم که " والله، ایشون مسائلی رو عنوان کردند که گویا شما سهواً فراموش کرده بودید از اول به من بگید" بعد چی جواب بشنوم خوبه؟


" خب آخه داداشم انقده ساده و مهربون و بی سیاسته که همه چیو همون اول میگه!!!"

ماه انگور، فصل شراب

31 فروردین 1394 ساعت 12:36 ب.ظ

ماهت شروع شده، تو مگر خورشید هستی که ماه داری؟ تو که گرمایت نمی سوزاند، که نورت کور نمی کند،  که هیچکس شبیه ات نیست،  تو یکّه و بی همتا، مثل طعم شیر مادر، مثل بوی گلوی نوزاد، تو  که همه ی آرزوی منی در یک قامت... نه. خورشید هنر کند فانوس درِ خانه ات باشد...

ماهت شروع شده، ماراتون معشوق ها، روزهای روزه، شب های آرزو، چشم هایی که دنبال تو می گردند... و تو ... تو که برای همه وقت داری، برای همه حرف داری، توی دستهای قنوت همه شکلات میگذاری.... من کوچکم، بدنم را با لقمه های نادرست تنبل کرده ام، روحم از هزار کردار ناپسند زخمی شده، مرا اگر با شب زنده داری و روزه و دعا و تضرع بسنجی باید بروم ته صف، آن دورها، جایی که طاقت از دوری تاق و نفس  نـ  فــ ـس میشود.

 خورشیدم ، من پای ایمانم لنگ است و هیچ دونده ای با ویلچیر، امید خط پایان را نمی پرورد، مگر اینکه بداند یک نفر، یک خورشید، یک آغوش ، پشت خط پایان منتظرش نشسته، دستهایش را باز کرده و مامن همانجاست...همه خلقت همانجاست...

الغرض، این روزها تپش های قلبم یا من ارجوه میخوانند، بزرگی کن،مرا به سینه ات فشار بده، من نمی خواهم جوابی برای این الرجبیون ات داشته باشم.  به جایش مرا سخت به سینه ات فشار بده و امیدم را ناامید نکن که بپرسی کجایند و بدانی که یکی شان، یکی کمینه شان، چسبیده به آغوشت، نفس هایش را با ضرباهنگ صدای تو هماهنگ میکند... مرا از خودم حفظ کن که می ترسم از هر آنچه که ... حتی گفتنش سختم است، مرا از سینه ات جدا نکن... همین.


عکس نوشت:رحمت تو در ندارد که بگویم درهای رحمتت باز است، در یعنی من خلقتم را در مقابل مهر تو قفل نکنم، نورت شاه کلید عشق است، حالیا این قلب من و این سخاوت تو...

 

پ.ن: قلم من تاب توصیف قد تو را که ندارد. کلمات منقطعم را به لطف ممتدت ببخش...



معشوق ها؟ هستید؟ روزه دارها؟ معتکف ها؟ نمازخوان ها؟ مهربان ها؟ توی غزل عاشقی تان مرا هم یاد میکنید؟






مجاز می باشم

26 فروردین 1394 ساعت 08:24 ب.ظ

همین دیگه! زیاده عرضی نیست.



نگاهت می کنم ...نگاهت می کنم و مست به خواب می روم ...

25 فروردین 1394 ساعت 02:03 ب.ظ


 فکر کرده ای حالا که تکلیفم با سفر معلوم نیست، تکلیفم با تو هم نامعلوم خواهد شد؟ فکر کردی چمدانی که بعد از کربلا گوشه ی اتاق در انتظار لباسهای سفید نشسته است را خالی می کنم؟ یا دیگر دلم از خواندن مناسک و دعاها غنج نمیرود؟ گمان کردی حالا که می خواستم شب تولدش در خانه ات باشم، پیشانی بگذارم به رکن یمانی و حالا نشده، از آغوشت دست میکشم؟

نه عزیزم، نه نور چشمم، من زبان حکمتت را خوب بلد نیستم ولی آنقدر میفهمم که این یعنی میخواهی مثل همیشه نعمت بهترتری به من بدهی، می فهمم بی دلیل نخواسته ای که اینجا باشم و همین اعتمادم به دستهایت است که باعث شده این طور امن و رام  و آرام باشم...

آرام جانک من، ای ایستاده در انتهای همه ی راه ها، ای شیرینی اولین نفس و ای آرامش آخرینش، در نیمه رجب به خانه ات راهم میدهی؟ مرا باز معتکف آغوشت میکنی؟

آخرین سوال آقای خواستگار

23 فروردین 1394 ساعت 04:42 ب.ظ


چهارشنبه ی گذشته، درست قبل از  خداحافظی اجازه خواست که سوالی که ذهنش را مشغول کرده بوده بپرسد و سوال این بود: 

حنا دختر خودتونه نه؟



و این گونه من روز مادر را با دل خوش به خودم تبریک گفتم!

حج - آری یا نه

23 فروردین 1394 ساعت 03:03 ب.ظ

نمی دانم باید این نوشته را چطور  شروع کنم. حتمن همه در جریان اتفاقی که در فرودگاه جده برای دو نفر از هموطن های ما افتاده است هستید. اتفاق بسیار ناگواری است و باعث می شود آدم خیلی ناراحت بشود. راستش میخواهم توی این نوشته فقط بلند بلند فکر کنم و جنبه های مختلف این ماجرا را تا جایی که عقلم می رسد توی ذهنم مرتب کنم و لاغیر.


جنبه ی اول : حقایق


- ماموران عرب هرگز رفتار دوستانه ای با ما نداشته اند.

- رفتار بد با هتک حرمت خیلی فرق دارد.

- در تمام دنیا هتک حرمت جرم حساب میشود.

- مسافران ایرانی در اکثر موارد با خطوط هواپیمایی همکاری درست انجام نمی دهند و جنس های ممنوع با خودشان حمل میکنند. بهمین دلیل  و به دلایل گاهاً سیاسی ،بازرسی از ایرانی ها همیشه بیشتر و شدیدتر است.

- گزینه ی بالا اصلا بهانه ی خوبی برای تفتیش بدنی در غیر از اتاقی که مخصوص تفتیش است، نیست.

- سازمان حج و زیارت مسئول تامین امنیت مسافران حج و عتبات است.

- کاش والدین این بچه ها میدانستند که تفتیش کودک زیر 18 سال باید در حضور والدین باشد. کاش مدیر کاروان میدانست.




جنبه دوم : واکنش ها


- عده ای می گویند حج باید تحریم شود.

- عده ای می گویند حج نباید تحریم شود.

- عده ای جوک می سازند.

- مسئولان واکنش های سلیقه ای  نشان میدهند.

- ارگان های بین المللی سوت میزنند.


جنبه سوم:  پیامدها


- جامعه دچار تنش های مختلف شده است.

- هیچ کس به فکر آسیب روانی وارد شده به این دو نفر و خانواده شان نیست.

- سایت های خبری مدام اخبار جدیدی می نویسند که صحت و سقمشان معلوم نیست.

- عده ای فرصت گیر آورده اند و عقاید مسلمان و سفر حج را مسخره میکنند و از هیچ توهینی ابا ندارند. کمترین توهینشان حقتان بود است.

- آن هایی که می گویند حج باید تحریم شود عمدتاً مخاطب سفر حج نیستند و از دل آنهایی که ثبت نام کرده اند و همین روزها منتظر اعزام بودند،خبر ندارند.

- آنهایی که قصد حج داشته اند نگرانند، چون این سفر را دوست دارند، برایش برنامه ریزی کرده اند، شاید عمرشان آنقدری قد ندهد که بعداً به این سفر بروند، از طرفی نگران خانواده و امنیتشان هستند و  بهشان برخورده که ماموران با هموطنانشان اینطور رفتار کرده اند ولی اگر انصراف بدهند پنجاه درصد هزینه بعنوان جریمه کسر می شود و سازمان حج و زیارت هم تا امروز هیچی اعلام نکرده است.

- جوکهایی که توی فضاهای مجازی منتشر می شود، خنده دار نیست، گریه دار است. باور کنید گریه دار است. آدم از هتک حرمت ناموسش جوک نمی سازد. جوری رفتار میشود که آدم فکر کند مشکل فقط آدمهایی هستند که به حج می روند.

- یک عده اعراب و اسلام را قاطی کرده اند و سیاست و رفتار اعراب را به اسلام نسبت می دهند.

- شاید این مسئله باعث بشود که والدین با بچه هایشان صحبت کنند و موقعیت های حساس را به آنها یاد بدهند.  خطر نه تنها در سفر که در زندگی روزمره هم خیلی دور نیست و هیچ کس از آگاهی ضرر نکرده. به بچه هایتان حقوق مسافر و اقدامات امنیتی را قبل از اینکه دیر بشود یاد بدهید.


***


یادش بخیر کلاسی داشتم با مهندس درگی، صحبت از بازاریابی و بازارسازی بود. گفت می دانید هدف نهایی آدم از خرید ، از آموختن، از زندگی چیست؟ جوابها مختلف بود و جواب مهندس درگی این بود : لذت! بله، همین کلمه ی سه حرفی ساده بنیان همه ی ایدوئولوژی های بازار است. جنسی را تولید کن که زودتر مشتری را به لذت برساند.


 حالا مگر نه اینکه سفر یعنی لذت؟ یعنی سبک شدن؟ یعنی رفع خستگی و نگرانی و تمدد اعصاب؟ خب آیا درک اینکه هر آدمی سلیقه ای دارد و برحسب سلیقه اش به سفر می رود اینهمه سخت است؟ اینکه منِ نوعی  لذتم از سفر کربلا دقیقاً همان اندازه ای ست که شمای نوعی از سفر فرانسه می برید، عجیب است؟ چرا بعضی ها فکر میکنند حجاج به دنبال خدا به سفر حج میروند که راحت می گویند خدا همینجاست نرو! چرا اگر همین آدمها برای دیدن معابد به هند سفر کنند باکلاس شمرده شده و کسی نقدشان نمی کند؟ چرا اگر کسی برود پراگ کسی کاری به نیتش ندارد ولی کافی ست بگویی قصد حج دارم که همه شروع کنند به نصیحت که پول به شکم اعراب نریز و حج خودنمایی است و حجاج یا کوته فکرند یا برای مسائل دنیوی به حج میروند. اصلن بروند. مگر مردم برای مسائل اخروی میروند اروپا؟ 


من معتقدم حالا که سازمان حج و زیارت جواب قابل قبولی نمیدهد، اگر کسانی که مخاطب این سفر هستند، ثبت نام کرده اند، فیش حج دارند و ... خودشان اقدام کنند و همگی این سفر را تحریم کنند، بهترین عکس العمل اجتماعی است.(و صد البته میدانم که این آرزوی محال است). اقدامات سیاسی اش هم که بر عهده ی دولت است که چقدر سر خم کند یا از حرمت شهروندش دفاع کند.



***


بگذریم، دیگر حوصله ی نوشتن ندارم. راستش یک نفر توی یک سایت کامنت گذاشته بود که بچه ی دبیرستانی جایش مدرسه است نه حج ، حالا که بچه تان را برده اید حج، حقتان است که بلا سرتان بیاید! همین باعث شد صبرم تمام شود و نوشتم.


( تعداد کل: 587 )
   1       2       3       4       5       ...       20    >>