یک کهکشان عشق با دندان های شیری

14 مرداد 1394 ساعت 11:27 ق.ظ


شاپرکم دیروز برای اولین بار رفته به مهدکودک،گریه و  بدعنقی نکرده، سر کلاس پیش دبستانی نشسته و چهار ساعت تمام نوجول* یاد گرفته و در تمام این مدت قندخونش نرمال بوده.

مرد آرزوها

12 مرداد 1394 ساعت 11:39 ق.ظ



منم مثل همه دخترا فکر میکردم یه روزی یه مردی که ازقضا اسمش مردآرزوهاست میاد و دستم رو میگیره و خوشبختم میکنه. من از  این مرد چیز زیادی نمیدونستم، جز اینکه گاهی کیانو ریوز بود و گاهی فرانس پسر دکتر ارنست و گاهی ریچارد موزر و حتی گاهی عباس جدیدی!  فقط میدونستم قراره بیاد و منو تبدیل به خوشبخت ترین زن دنیا بکنه...


خب لازم به توضیح نیست که اینطور نشد. بیست تا بیست و پنج سالگی ام به آزمون و خطا بین خواستگارها گذشت. فهمیدم هر مرد مهربونی لزوماَ همسر خوبی نیست و سیستم آدمها خیلی ازم پیشرفته تره :اونا بلد بودن چیزی رو نشون بدن که بنفعشونه نه چیزی که واقعاً بودن!


این وسط مسط ها هم به یه معضلی برخوردم به اسم معیار!  راستش من معیار به معنای اختصاصی نداشتم، فوقش میگفتم از خانواده خوبی باشه و فقیر نباشه و زشت نباشه و این حرفها. یعنی حقیقتش اصلاً راجع به این چیزا فکر نکرده بودم و این تا زمانی بود که یه آقای خیلی پولدار و  خیلی خوشگل و خیلی خانواده دار بعد از یک سال و نیم دوستی، وقتی بحث ازدواج پیش اومد خیلی جدی فرمودن که : زن باید نارنگی چینی بلد بَیِه! بهتره در مورد شوک وارده بهم هیچی نگم. فقط همینو بدونین که توی این مدت ایشون هییییچ عملی مبنی بر سوء استفاده انجام نداده بودن که حداقل ته دلم بگم گول خوردم و متاسفانه واقعاً معیارشون این بود!!!


و اینجا بود که  شروع کردم  به تهیه یه لیست معیار. و این بار معیارهام حسابی بودن. حداقل هر کسی توی اون دوره لیستم رو میدید بسیار مشعوف میشد و درخواست یه کپی برای خودش یا دخترای دم بخت فامیلشون میکرد. و خواستگار بود که خط میخورد و درصد تطابقش با لیست استخراج میشد و قس علی هذه... لیست معیارم خیلی کامل و خوب بود. اونقدر کامل که به هیچ دردم نخورد. آخه قرار نبود کسی رو استخدام کنم،  یا بهتر بگم: من داشتم برای پوزیشنی استخدام میکردم که هنوز شرح شغلش معلوم نبود...  یعنی نمیدونستم از همسرم چی میخوام.  فقط معیار داشتم. معیارهای عمومی و عالی . در حالی که هنوز نمیدونستم خودم کی هستم! نمیدونستم آرزوهام چی اند. نمیدونستم خوشبختی برای من دقیقاً یعنی چی! و این خطر بزرگی بود که از بیخ گوشم گذشت:توی اون دوره میتونستم با بهترین مرد دنیا ازدواج کنم و ازدواجم رو  بخاطر همین نادونی به گند بکشم.


و حالا سی و دو سال دارم. هنوز ازدواج نکرده ام و خدا رو هزار مرتبه شکر هرگز از رد کردن آدمهایی که به هر عنوانی اومدن توی زندگی ام پشیمون نیستم. حالا میدونم قرار نیست  مردآرزوهام زارپی بیاد تو زندگی ام. میدونم که بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که اول خودم و بعد آرزوهام رو خوب بشناسم. بعد برای آرزوهام زمان تعیین کنم تا آرزوها تبدیل به هدف بشن.بعد شروع کنم نرم نرم به مسیری که فکر میکنم درسته ادامه بدم. درسته که نمیدونم مرد آرزوهام کجاست ولی میدونم کیه : اون مردیه که خط زندگی اش با خط اصلی زندگی ام اختلاف عمده نداره و اهدافش در تضاد با اهداف من نیستن... فکر می کنم حالا که میدونم کامل نیستم، حالا که راه کمالم رو سعی میکنم بشناسم و توش قدم بردارم، حالا که به خوبی و ناخوبی خودم واقفم، حالا از هر زمان دیگه ای توی زندگی ام خوشبخت ترم...


***

از تو می پرسند نوشت: الان یادم افتاد  اون دوست عزیز یه معیار دیگه ام داشت: آشپزی! ازم پرسید املت با روغن جامد خوب میشه یا مایع... و جواب صحیح کره بود!

توضیح نوشت: دوست عزیز همچنان مجردن. اینطور که معلومه طی این سالها هیچ دختری منطبق بر معیاراشون پیدا نکرده اند. پارسال زنگ زدن گفتن که مامانشون گفته اون گولو بودااا اون دختر خوبی بود! و اینگونه دلم آی خنک شد، آی خنک شد....


حقیقت نوشت: واقعاً فکر کردین همچین پست وزینی رو نوشته ام که صرفاً پز خودشناسی ام رو بدم؟ خیر! نوشتم که تهش بگم من مردآرزوهامو پیدا کردم!

ایناهاش!  

و ایناهاش!

هیشکی جز اینو نمی خوام. دیگه از من گفتن بود. بعد از اینش با شما! برید برام بیارینش! معیارشم هر چی باشه قبوله!



شاخه نبات من

10 مرداد 1394 ساعت 11:58 ق.ظ



تو در میان نشستی و دنیا به گرد تو

یک حلقه زد به انس و زُحل آفریده شد

یادم رفت عنوان بنویسم

5 مرداد 1394 ساعت 12:59 ب.ظ


- کبوتر قلبم آنقدر خودش را به قفس سینه ام کوباند که نفسش رفت، بغ کرد کنج ریه هایم و نفسم گرفت. در این طهران مهمان کُش روزش تاریک کجا را داشتم جز امامزاده ؟ جایی که آدمها امن و آرام دراز کشیده اند تا ابدالاباد. بعد من بودم و صدای جیغ جیغ طوطی های سبز و مورچه های درشت مشکی که هر کدام یک دانه گندم گرفته بودند پشتشان. به مورچه ها ارزن دادم، به طوطی ها گوش و به آرامش امامزاده دل...

 

- درست است که تو حسن تعلیل تمام غیبتهای جهانی، امّا فراموشم نمی شود که غیبتت غیرموجه بود. توجیه نکن. حلاوت بازگشتت، شوکران نبودنت را توجیه نمیکند. تلخم بود و باز یادم آمد که دردهای دنیا را جز تنهایی کشیدن راهی نیست. میش هم در گله می زاید امّا تنها.

 

- دیروز اولین جلسه از دوره ای بود که اسمش یادم نیست. چیزی طرفهای سفرقهرمانی/ آرکیتایپ شناسی/ خودشناسی به روش یونگ. خوشم آمد. گیرم که هیچ کلاسی قرار نیست معجزه کند برای هیچ کس.امّا خوشم آمد.

 

- حنا را بردیم اولین تئاتر زندگی اش. وسط تئاتر تا به خود بجنبیم دوید رفت روی سن و با ادعای اینکه آقای گربه نقشش را خوب بازی نمیکند، شروع کرد به اجرای تیاتر!!!

 

- یک پیشنهاد ترجمه کتاب گرفتم. وقتش شده شاید.

 

- آخرین گزینه ی لیست خواسته های تولدم دیروز برآورده شد. موتورسواری معرکه ست. مرسی!

 

- آقای همکار ضبط عثمان بیگ را تعمیر کرد. حالا که به سکوت عادت کرده ام، کمی با هم غریب شده ایم. نمی توانم تمام وقت آهنگ گوش کنم. کمی سکوت، کمی کتاب صوتی، کمی سخنرانی، کمی هم شش و هشت.

 

- پشت چراغ قرمز آهنگ دختر حمید طالب زاده را گوش میکردم که دیدم عجب با اسم گلنار خوش قافیه می شود:

یکی یدونه گلنار

 چراغ خونه گلنار

 گلابتونه گلنار

 ماه آسمونه گلنار

 کوه نمک گلنار

بلا کلک گلنار

مثل انار شیرینه

این دخترک گلنار


- خلاصه وقت مرا خوش آمد! و شروع کردم به خواندن در وصف گلنار که دیدم سرنشینهای ماشین کناری از خنده غش کرده اند، بعله پاک یادم رفته بود که شیشه های ماشین پایین هستند.

 

 

- قصه ی خاله سوسکه را با کلی آب و تاب برای حنا تعریف کردم. تهش گفت: چه مسخره! موش که با سوسک عروسی نمیکنه. موش با موش عروسی میکنه!

 

- قبل تر ها شوخی مان با لاله این بود که توی راه خانه میگفتیم زنگ بزنیم تا ما برسیم آقای سگ قلیان را چاق کند یا چایی دم بگذارد. از قضا چند روز پیش در راه بودیم و وقت تنگ که لاله برحسب عادت گفت "بگیم آقای سگ مزغها رو بذاره روی گاز تا برسیم" سکوت نیمه سنگینی ماشین را گرفت که پسرک درآمد که: با توجه به اینکه هم مرغها و هم آقای سگ مرده اند خواسته ی بیراهی هم نیست!

 

- خوشی یعنی اینکه خوانده باشی دوستت قصد سفر عشق دارد و از دلت گذشته باشد خداجان ... و فردا صبح ببینی دوست پیغام داده که دلم میخواست تو هم در این سفر همراهم بودی. خوشی یعنی همین و نه بیشتر و نه کمتر... دوست جان اگر دیدی امکانش و حالش هست به من خبر بده. بلکه هم قسمت بوده یک افطار مهمان خانه ی خوبان باشیم.

 

- خداجان صلاح ندانستی که توی این سن مادر باشم و هوسش هم دارد میگذرد، میشود حداقل کاری کنی چند سالی زودتر یائسه شوم؟ توی واحد اختلاف سلیقه ی دمائی با همکار دارم و توی این ظهر دل انگیز مردادی یک شال پشمی به خودم پیچیده ام. نمی گویم اسپیلت را خاموش کنند ولی دمای 18 آن هم کل روز کمی سرد نیست؟

 

 



چهارم مرداد نوشت :عزیزم، طلای ناب، عمه شدنت مبارک.





Dream diary

5 مرداد 1394 ساعت 12:43 ب.ظ


اولى: 

داعش حمله کرده بود ایران. بمب های طلایی رنگ می افتادند روی تهران. من نشسته بودم بالای یک کوه و لای ابرهای گومبه گومبه ی سفید قایم شده بودم. نیروهای داعش که رسیدند بالای سرم، خودم را زدم به مردن. از من گذشتند. یکهو  به خودم گفتم که چی؟ تا کی خودم را به مردن بزنم؟ پا شدم رفتم زدم روی کتف جناب آقای رهبر داعش که بوی ادوکلن  Hermes میداد و خیلی با آرامش پرسیدم "برنامه ی بعدی چیه؟" برنامه ی بعدی در آغوش گرفتن جناب رهبر بود که با آن هیکل گنده و لباس نظامی مشکی، اعتراف کرد که شبها کابوس جسد مادرش را میبیند. اشکهایش توی انبوه ریشهای فرفری گم می شدند...


دومى:

یک ساختمان پنج طبقه ی خوشگل بود با واحدهای مختلف که توی راهروها درخت ها و بوته های استوایی کاشته بودند. یک انبه از نزدیک ترین شاخه ی راهروی طبقه چهارم چیدم و پیچیدم توی پاگرد طبقه پنجم. اتاق مرد اولین از سمت راست بود. اتاق که نه، سوئیت. چهارشانه و قدبلند و خوش برخورد بود و اگر میشد پارتنرش بشوم حتمن چشم همه دخترهای دور و بر درمیامد. مرد توی اتاق نبود. رفتم تکیه دادم به پنجره و ساختمان روبروئی را دید زدم که مرد میانسالی داشت کفترهای پاپری اش را پرواز میداد. دختری که توی خواب دوست هفت ساله ی من و مرد بود با خنده آمد و گفت" یه چی میگم نه نیار" دلم لرزید. گفت فلانی( که در دنیای واقعی خواننده ست) از تو خیلی خوشش اومده. لحظه ای که سطل آب یخ را روی سرم خالی کردم یادم آمد و با خودم فکر کردم چه فرقی دارد. حداقل توی این ساختمان می مانم. گفتم" بهش بگو قبوله" و پایین ساختمان را نگاه کردم؛ فلانی شلوارک به پا داشت استخر پرورش کوسه سفید و سفره ماهی را تمیز میکرد. با خودم فکر کردم الان است که بیاید بالا، حداقل مرتب باشم و رفتم توی اتاق خواهر فلانی، رژلب گلبهی اش را از روی میز توالت برداشتم، کشیدم رو لبهایم و چشمهایم را بستم...

 

سومى:

چشمهایم را که باز کردم می دانستم دیر شده ست. لباس فرمم دم دست بود ولی کفشهایم را پیدا نکردم. مامان حنا دستم را گرفت و برد توی حیاطی که پر بود از کفش. صندل و بوت و اداری و کتانی و پاشنه بلند و عروسکی. هزار جفت امتحان کردم و هیچ کدام اندازه ی پایم نبود. آخرین کفش را خوب یادم هست: صندل کنفی پاشنه پنج سانتی که بندهایش دور مچم گره میخورد. از تصور قیافه ی مدیرم وقتی که لاک سرخ ناخن های پایم ببیند نشستم روی زمین و از خنده ریسه رفتم...


چهارمى: 

پتو کشیده بودم ولی باز سردم بود. با بدخلقی از اتاقم بیرون آمدم و آماده بودم که به اولین کسی که دیدم بپرم که چرا کولر را روی دور تند گذاشته اند، نگاهم افتاد به مامانه، روی کاناپه خوابش برده بود و داشت خواب مرا میدید. توی خوابش داشت صدای مرا میشنید که نشسته ام پشت یک دیوار بلند و های های گریه میکنم. دلش از صدای گریه ام چنگ خورد. دست انداخت به یقه اش و گفت" الهی بمیرم دخترم" خم شدم توی گوشش گفتم ماما گریه توی خواب یعنی خبر خوش...


پنجمى:

مرد رئیس زندان ساواک بود. با خودم فکرکردم چه جوان و چه جذاب و چه با دیسیپلین. نشسته بودم توی اتاق نیمه تاریکی که درش به اتاق کار مرد باز میشد و صدای ضجه های پسرکی که داشت شکنجه می شد را می شنیدم. دلم نمیخواست گوشهایم را بگیرم، بی حوصله کتاب خشم و هیاهو که نمیدانم چرا توی کیفم گذاشته بودم را ورق زدم و با خودم فکر کردم" چرند است.سمفونی مردگان اصلاً هم شبیه این کتاب نبود. برای باسی زده اند" سرم را که بلند کردم مرد داشت دکمه تقوایش را میبست. رویم را برگرداندم که یعنی بخاطر صداها قهرم. گفت خب نباس میشنیدی و دستش را برد پشت زانوهایم و بغلم کرد. گفتم چکار میکنی؟ گفت قانون قانونه. هیشکی با پای خودش از اینجا بیرون نمی ره و رفت سمت در خروجی. از پشت بازوهایش پشت سرمان را نگاه کردم و دیدم زنی با چشمهای هراسان رفتن ما را تماشا میکند. یادم افتاد من همسر مرد نیستم. نخواستم فکر کنم. سرم را فشار دادم به بازوی مرد. بوی خون و عرق میداد...


ششمى: 

چشمهایم از ذوق ستاره میپراندند. با خودم میگفتم کعبه را دیدن و مردن. و باور کردم مرده ام. دورم پارچه ی ظریف لیمویی رنگی پیچیده بودم که بوی لیمو میداد. خدمتکاری راه را برایم خلوت کرد تا بروم غسل زیارت کنم. با خودم فکر کردم چقدر خوشبختم و چقدر خوشبخت بودم. از محل غسل تا خانه فقط ده قدم راه بود. راه نمیرفتم ، می رقصیدم. خانه را دیدم و فهمیدم که چقدر دلتنگ بوده ام. مردی آمد در نظرم و دیدم که شبیه میمون است. شبیه نه. مرد میمون بود. یادم آمد با لاله حرف این را زده بودیم که آیت الله بهجت چشم برزخی داشته اند. گفتم وای نکند من هم دارم اصل آدمها را میبینم. برایم مهم نبود. هیچ چیز جز خود خانه برایم مهم نبود. دلم خواست مامانه هم همراهم بود. حس کردم تحمل اینهمه لذت را ندارم...


***

پ.ن: آنچه خواندید شش بخش و در حقیقت شش شب از مشق این دوره ی گولوهه مبنی بر ثبت خوابها بود. بعله. اینطور که معلوم است در دوره ای به سر می بریم که زندگی شبانه ام بسیار جذاب تر از روزهاست!



فرصت شغلی

4 مرداد 1394 ساعت 04:59 ب.ظ

مصراع های پراکنده

31 تیر 1394 ساعت 04:34 ب.ظ


- سعی کردم دختر خوبی باشم. سعی کردم بیشتر ببینمت. سعی کردم قبل هر حرف قبل هر کاری ببینمت. سعی کردم.سعی میکنم. منو ببین. من حالم خوش نیست. بذار بهت امیدوار باشم.


- حس میکنم خنگم. خنگ و عقب مونده. کلاس نت ورک پلاس ثبت نام کردم تا انقدر تو شبکه گاگول نباشم.حسم اینه: قاطری با بار مدارک.


- آیا دقت کرده اید که این دوست خوبمون چقدر شبیه این یکی دوست خوبمونه؟


-  سفر، سفر، سفر. دلم از بنده ات گرم نمیشه. سفر. بیا پایین. یه شب بیا پایین.


نویسنده می پزیرند! مدیونید فکر کنید مشکلم چیزی بجز نداشتن اسم نمایشی مناسبه.


- شاعری هم بود که نوشته بود معشوقم زنانه گریه میکند و شاعرانه گلایه. من معشوق مردی نیستم. کودکانه و تمام قوا گریه میکنم و زنانه  و با نیش گلایه.


- گشنمه .همش گشنمه. میخورم . بالا میارم. 


- نماز خوندن بدون حواس پرتی سخته.خدا بودن بدون حواس پرتی هم حتمن خیلی سخته.حواست از من پرت نشده باشه یه وقت؟


-  اومدم این پست رو ادیت کنم ییهو منتشر شد.خدا میدونه اونایی که پست نصفه نیمه رو خوندن چقدر گیج شدن. آخه فقط عنوان پاراگرافها رو نوشته بودم که یادم نرن.


- سرسفره بغض برام لقمه میگیره. من سعی کردم کیفیت زندگی بقیه رو بهتر کنم. از خودم اثر خوبی بجا بذارم. پس چرا حالم انقدر ناجوره؟


-  اینو بخون : مَنْ أَرَادَ مِنْکُمْ أَنْ یَعْلَمَ کَیْفَ مَنْزِلَتُهُ عِنْدَ اللَّهِ فَلْیَنْظُرْ کَیْفَ مَنْزِلَةُ اللَّهِ مِنْهُ عِنْدَ الذُّنُوبِ کَذَلِکَ مَنْزِلَتُهُ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى. حضرت علی/ع گفته: هر کس از شما که می خواهد جایگاه و منزلت خود را در نزد خداوند بداند،‌ پس باید ببیند که جایگاه و منزلت خداوند در آن هنگام که به گناهی می رسد چگونه است. این روزها نگاهم میکنی؟ حواسم به نگاهت بود. 


- یه شیر پاک خورده طرح داده که توی شرکت میزها و سیستم ها رو ، رو به دیوار بذاریم!!!  حالا روم به دیوار کار میکنم و مانیتورم رو همه میبینن! البته این برام مهم نیست. معضلم اینه که متوجه نمیشم کی میاد توی واحد و یهو میبینم یکی پشت سرم ایستاده! من وقتی دارم کار میکنم حواسم از بقیه جاها پرت میشه و صداهای اطرافم رو نمی شنوم و توی همین یک هفته ای که از اجرای "طرح روم به دیوار" گذشته، بارها تا سر حد جیغ ترسیده ام. حالا اینا به کنار، بعضی از همکارا حس میکنن کار باحالیه که بیان یهو بزنن سر کتفم و منو بترسونن و به عکس العملم بخندن. 


 - صلوات شمار بنفش رو میگیرم توی دستم و میگم تو تنها عزیزدل منی، من به خودم ظلم کردم. و با خودم فکر میکنم دنیا چقدر بوی ماهی میده. به صد که رسیدم می گم منِ بی بغل رو جز به بغل خودت راضی نخواه.


- چه اشکالی داره اگه آدم خیلی مهربون و خیلی دانا و خیلی Caring  نباشه؟ چه اشکالی داره آدم در حوزه ی توانایی خودش از خودش انتظار داشته باشه؟ من که قسم نخورده ام، نه؟ منم یکی مثل بقیه. بس نیست اگه آزار نرسونم. بس نیست اگه خفه خون بگیرم؟ مگه همش چقدر مونده تا چهارشنبه سوم نوامبر؟


-توکی و کوکو اونائی نشدن که دلم میخواست. منو دوست ندارن. مامان رو دوست دارن. دلم حییون خونگی میخواد. یه حیوونی که بدونم منو دوست داره. نه اینکه بشم حمّال غذا و خدمتکار تمیز کردن خونه اش. دلم نمی خواد بالش جدید بخرم. هوشمندترین بالشهام حتی اسم منو نمیدونن. براشون مهم نیست اگه شبها انقده محکم و مهربون بغلشون میکنم.


- همه چی بهترتر میشه. من میدونم.


- وقتی میگم حس میکنم تنهام منظورم این نیست که خانواده ام کنارم نیستن یا دوستای خوب ندارم. من عاشقانه خانواده و دوستای اندک اما بی نظیرم رو دوست دارم. تنهایی من از جنسی نیست که از کسی انتظار درکش رو داشته باشم و بازم تاکید میکنم که هیچ کدوم از نوشته های این وبلاگ در جهت درخواست کمک از خواننده های عزیز نیست.


- توی سی و دو سالگی کم کم دارم درک میکنم که فلسفه ی وجودی دنیا بر مبنای رفاه  و شادی و خوشی بی حد و حساب برای همه نیست. امروز شاد هستی و فردا غمگین. اصلاً شاید یکی از مزایای دنیا همینه که همه چیز میگذره. بخاطر همین سعی میکنم زندگی ام رو بر مبنای حال و هوای یک روزم قضاوت نکنم. از اون مهم تر سعی میکنم زندگی دیگران  رو  اصلاً قضاوت نکنم. 


عکسهای پست از زاویه ای دیگر: + , +




.p.s: Pray hardest when it is hardest to pray

Cupid Making His Arch

30 تیر 1394 ساعت 11:45 ق.ظ

و تو ماهی هستی که من در پناه مهرت موسی را از سامری ها بازشناختم و فریب نان و نام را فراموش کردم...

شاپرکم با سرانگشتان نوچ

29 تیر 1394 ساعت 11:53 ق.ظ


دردانه ات را ببری رستوران و قبل از غذا دستهایش را بشوری و تست قند بگیری و منتظر باشی قندش بین 90 تا 120 باشد که یکهو دستگاه جیغ بکشد و نتیجه High  باشد که یعنی قند بالای 500 و الزام بستری فوری و  نفهمی چطوری رستوران تا عثمان را بیگ را دویده ای که بچه را برسانید بیمارستان و تلفنت زنگ بزند و مادر بچه بگوید: برگرد! قندش نرماله، توی فاصله ی شستن دست و گرفتن تست پوست یه آب نبات رو باز کرده!!!

معجزه ی تبدیل کردن آنچه می کنی به آنچه به آن ایمان داری

23 تیر 1394 ساعت 03:02 ب.ظ


سلام


بیست و هفتم هم گذشت. موتورم رسمن افتاده به روغن سوزی! دیشب سه بار گلاب به روتون بالا آوردم. معده ام بسیار تنبل شده. روحم هم که سنگین و رخوتناک داره از رمضان میگذره. دلم رو به این خوش کرده ام که ان شاالله برداشت هام از این ماه قراره آروم آروم و نرم نرم بیاد تو زندگی جلوه پیدا کنه. به مهربانی خدا امیدوار نباشم چه کنم؟


جایی خوندم  که "ناخنک به حرام، رسیدن به حلال را به تاخیر می اندازد". این جمله بسیار رفته رو مخم. در حقیقت غمگینم کرده. هی توی تاریخ زندگی ام دنبال ناخونک هام هستم. خدا نخواد هیچ بنده ای پشیمون باشه.


هدیه دادن به نمازگزارهای ماه رمضان در شرکت برام باعث خیر شد و چهارجلد کتاب خریدم. سری سلوک ابرار از انتشارات یازهرا. کاش میشد برای همه تون این سری رو بخرم. انقده ساده اند، انقده روان و زیبا نوشته شده اند. خلاصه خیلی کیفور هستم از خوندن این کتابها.


از دیروز همش به فکر میومیو هستم.


نه گفتن هنوز سخته. خیلی سخت. منت نمیذارم ها.نه به جان عزیز خودت.فقط میگم ببین چقدر سخته که دارم سالهای عمرم رو میشمارم ببینم در طولانی ترین حالت چقدر مونده. سختمه آقا جان.


مذاکرات به توافق رسید ! خدا رو شکر. ان شاالله اوضاع کشور بهتر بشه.


گاهی خواننده ها میان و درخواست کمک برای بنده هایی میکنن که الان دچار مشکل هستند. من به همه اعتماد دارم ولی نمیتونم براشون پست بنویسم و شماره حساب معرفی کنم. من میتونم خودم فقط از طرف خودم در حد توانم کمک کنم و کامنت های درخواست رو تایید کنم که بقیه ببینند. 


انگار بیست ساله که کوالای خاله رو ندیده ام. جان دل ، انار بهشتی من، یک ماهه شدی. با عزت و شادی صد ساله بشی عزیزک ترد من.


زنگ زدم یک ماهگی تُردک خاله رو تبریک بگم، مامانش می گفت وای حس میکنم از همه دوستام دور افتاده ام و این جریان سالها ادامه خواهد داشت. گفتم خب من حاضرم فندقک رو نگه دارم تا تو دوستات رو ببینی که جواب شنیدم دوستم توئی دیوانه!!!!  ته قلبم از خوشی یه گرمای مطبوع پیچید.  


یک هفته مونده. همش یک هفته. دنیا رو بخرم کادو کنم بفرستم در اون بهشتی که خونه ی تو توست.



عکس نوشت: آن بالا دارند عیدی ها را بسته بندی میکنند.

آری! آری! میل دارم!

22 تیر 1394 ساعت 11:23 ق.ظ


دیشب فرشته ی دندان برای افتادن چهارمین دندان شیری پسرک یک عروسک اسپایدرمن هدیه آورد و پسرک بعد از صرف چند دقیقه جهت شناسائی فانکشن های اسباب بازی مربوطه در حالی که به سمت اتاقش میرفت، گفت: خب اسپایدرمن میل داری بیشتر راجع به خودت بدونی؟

برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله

تنهایی انسان نخستین

21 تیر 1394 ساعت 12:14 ب.ظ

سلام

بلاگ اسکای ظاهرش را تغییر داده و من لینک گذاشتن عکس را پیدا نمیکنم. بدون عکس نوشته هایم الکن می مانند.


اعتکاف خوب بود. می پرسند اعتکاف رجب بهتر است یا اعتکاف رمضان؟ من جواب میدهم مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا رو؟


حنا خواب خوشی دیده بود، بیدار شد و گفت مامانو خواب دیدم تولد حضرت بود. مادرش پرسید کدوم حضرت؟ جواب شنید: حضرت عالی!!!


گفتم یادم میرود دوستم داری. گفتی خودم ریماندرت میشم و تپش های قلبم نوای ویبرافون میدهند.


زهرا می گفت گولو میخندی امّا ته نی نی چشمهایت یک غم بزرگ هست. زهرا راست می گفت. من کسی،حسی، چیزی را گم کرده ام.


سحر گفت حاجتهایمان را بنویسیم وشب 25 ماه رمضان بگذاریم لای قرآن همانجا که آیه 25 سوره شورا هست. من به دعای خیر اعتقاد دارم. دیشب نوشتم و اسمهای شما و خیلی های دیگر هی توی ذهنم جرقه میزد. آخرش که لیست را خواندم از اینکه کلمه ی "من" اینهمه تکرار شده باشد خجالت کشیدم. لیست را اصلاح کردم و تویش اضافه کردم که خدایا مرا اصلاح کن.


گولو یک دختر خیلی معمولی است. معمولی و ترسو.همیشه می ترسد که اینجا بهتر، مومن تر، مهربان تر یا زیباتر از خود واقعی اش به نظر بیاید. گولو در دنیای واقعی دوست پررنگ یا پیگیری نیست و از خیلی از دوستهایش شرمنده ست.


حنا را بردم هایپراستار و خریدهای خیلی خیلی دم دستی کردیم. هزینه اش زیاد شد. خدایا به مال مردم برکت بده و اوضاع اقتصادی مان را خوب کن. من نگران گرانی هستم، نگران گرانی نان.


نمیدانم از افتادن در سراشیبی  میانسالی ست یا از رخوت تابستان، امّا امسال بعد از افطار جان ندارم. قرآن نخوانده ام الاقلیلا و از مستحبات نگویم بهتر است که هیچ و هیچ و هیچ... ماه رمضان گذشت و روحم یک دل سیر از خوان نعمت صاحبخانه افطار نکرد.


دروغ گفتم، میدانم که از سراشیبی و این چیزها نیست. من حال این را دارم که با دهان روزه حنا را ببرم خرید و بعد پارک ارم و بعد رستوران. منتها بحث اعمال که میشود لنگ میزنم. خودم حالیم هست که خدا را و بندگی را آنجور که باید دوست ندارم. همش در کلام است.دوست داشتن باید در عمل باشد. خدا مرا اول صبح و سر ظهر صدا میکند و دم غروب. من چهار عصر و یازده شب جواب میدهم! صبحها که هیچ. گاهی جواب یادم میرود حتی. نشد.اینجوری نمی شود. از نماز اول وقت باید شروع کنم . بگویم ان شاالله.


من شما را به هزار نام خواندم. من شما را نه آنجور که شایسته است که آنطور که بلدم خواندم. حالا پر از ترس و امیدم. حرفهایم تکراری شده و حس هایم هنوز نیشترهای تازه اند.


نه گفتن سخت است. میفهمی؟ موقع نه گفتن ها دستم را بگیر. جوری که ملتفت باشم که ملتفتم هستی.


خانم همسایه اعتکاف عصر روز دوم سر صحبت را باز کرد و دیدم  در همین دو روز اسم  و رسمم را حسابی جوریده ست، از زمین گفت و از زمان و آخرش رساند به خواهرزاده ی چهل ساله اش  که  خانه و ماشین دارد و زن ندارد. خانم همسایه اعتکاف دیروز زنگ زد و خواست که با خواهرش و دخترش بیایند خانه و خانواده ی مرا ببیند( گفت بیاییم یه سر به خونه زندگی تون بزنیم)خانم همسایه اعتکاف دلیلی ندید که حتی اسم دامادبالقوه را به من بگوید؛ فقط نگران این بود که چرا من در راهپیمایی روز قدس شرکت نکردم.


خانم همسایه اعتکاف را محترمانه رد کردم. دلیلم چیزی نبود جز اینکه سفارش کرد حتمن حتمن حتمن جلوی خواهرش چادر سر کنم و اگر از من خواستند که با هم بیرون برویم ، چادر مشکی ام دم دست باشد.


من از هیچ کس دلگیر نیستم. فقط خیلی دلتنگم.


نوشتن بدون عکس را تحمل کردم. اما نوشتن بدون امکان لینک گذاشتن برایم خیلی سخت است. مدام دارم کلماتم را عوض میکنم که نیاز به لینک کردن نداشته باشم.


فرصت مهربانی را دریابیم


من شهید ابراهیم هادی را تازه شناخته ام و خیلی ازشان خوشم آمده.


پ.ن: به لطف یکی از خواننده ها یاد گرفتم با قابلیت html پنل مدیریت لینک بگذارم.سخت ا ست ولی کارم را راه می اندازد. ممنون

سفیر صاحبخانه

20 تیر 1394 ساعت 10:19 ق.ظ


انتظار هر اتفاقی را داشتم بجز اینکه روزی زیر تابوت یک شهید بروم

خواهش دستان من امشب زلیخایــی تر است

16 تیر 1394 ساعت 12:24 ب.ظ


برای رضایتمندانه زیستن دو راه هست:

یا در قلب کسی جای داشته باشیم

و یا در دعاهایش



تاتی تاتی

15 تیر 1394 ساعت 10:59 ق.ظ

توی اینترنت گشتم برای یه حدیث خوشگل از حضرت علی تا آذین پست امروزم کنم، یکی بود با مضمون اینکه " هرگز امید کسی که شما تنها امیدش هستید را ناامید نکنید". خوشم آمد. گفتم آها همینو رو به دوست پسره مینویسم. عکسش را هم پیدا کرده بودم؛ یک کایاک تنها. بعد نمیدانم چی شد که روی آرشیو کلیک کردم و پارسال همین موقع را خواندم و این یک سال مثل یک فیلم خیلی کوتاه از جلوی چشمانم رد شد. پارسال این موقع بین بد و خوب آونگ تر بودم، ترسوتر و تنهاتر بودم، کلافه بودم و توی گرگ و میش تردید گیر کرده بودم. حالا بحمدالله همه چیز بهتر است، من هم تلاش میکنم بهترتر باشم و باور دارم کسی هست که هوایم را دارد... قبل ترها میگفتم نشسته ست توی دستهای دوست پسری اش، اما با این همه عشق و لطف،با این همه مهربانی و دلنگرانی، دستهای همسری باید همچین دستهایی باشد، آغوشش چنان آغوشی...


پ.ن: حدیثی که توی عکس در گوشه ی ضریح حضرت علی (ع) نوشته ام یعنی هرکه بچه ای دارد با او بچگی کند، مثل شما که تمام این سالها دستم را گرفته اید و پا به پای من تاتی تاتی می کنید و حواستان هست مبادا دستم از دستتان رها شود و زمین بخورم. من شما را تازه تر و بیشتر دوست دارم. لطفاً کمک کنید تا سربلندتر دوستتان داشته باشم.


این شبها و روزهانوشت: برای هم دعا کنیم، شاید  استجابت  خواسته ی دوستی منتظر یک آمن از دهان ما باشد.

این دفعه کابوسها اینو ببینن میترسن!

13 تیر 1394 ساعت 11:51 ق.ظ


مشاور: حنا جان شبها قبل خواب سه بار سرتو به چپ و راست تکون بده تا کابوس ها پیدات نکنن. 


حنا: چرا به جاش پاهامو تکون ندم؟


مشاور: چون کابوسها از چشمها میان توی خواب آدم.


و حنا بمحض رسیدن به خونه یه خودکار ورداشته و کف پاهاش دو تا چشم گنده کشیده !

لالائی های دوستانه

13 تیر 1394 ساعت 10:55 ق.ظ

از کامنتها و پیغامهایی که بخاطر کابوس حنا برام نوشتید خیلی ممنونم. شماها آدم رو با طناب های رنگی رنگی به شادی گره میزنید... 

مستی شراب از برکت نان

11 تیر 1394 ساعت 12:58 ق.ظ


چقدر دلم میخواد می شد که کنارت بشینم با دوتا ماگ پر چایی، برات یه تکه موس کاپوچینو بذارم توی پیش دستی و بی تکلف و راحت، انگار که با برادر یا معشوق قدیمی، باهات درد و دل کنم. شما درک می کنی، می دونی از چی کدرم و به چیا امید دارم، مگه نه؟ کاشکی می شد سرم رو بذارم روی پات. بخوابم. بی هیچ فکری. فقط بخوابم. و وقتی بیدار بشم ببینم هنوز هم هستی. ببینم اینا خواب نبوده. کاشکی...








پ.ن: پدربزرگی که گفت:«خدایا! من او (حسن) را دوست می‌دارم، تو نیز او را دوست بدار»

دلم، چغوک سرگشته

10 تیر 1394 ساعت 11:18 ق.ظ


نشسته روی صندلی سبزچمنی و سرشو انداخته پایین، سعی میکنم نرم کننده ی بیشتری بزنم تا مبادا موهاش کشیده بشن و دردش بیاد و جیغ بکشه. برس گیر میکنه توی یه طره موی گوریده و کشیده میشه. انتظار دارم صدای جیغش رو بشنوم ولی ساکته. خیلی ساکت. سرشو بلند میکنم و میبینم قطره های درشت اشک پشت سر هم دارن از چشمهای گرد و براقش می چکن.

-  خاله فدات بشه حنا، چی شده؟

* پایا من نمیخوام دیگه بخوابم. من می ترسم بخوابم.

- چرا قربونت برم؟

* آخه می ترسم خواب وحشتناک ببینم.


و اشکها همچنان می چکند، اشک هایی که هر کدومشون یه خنجر به قلب منن. نور دو چشمم شبها کابوس میبینه. حاضرم خودم رو فدا و فنا کنم که آسیبی بهش نرسه. حاضرم بمیرم که تب نکنه. ولی خواب؟ خدایا من چجوری توی خواب حفظش کنم؟ بچه اکم ترسیده. اونقدر که گریه میکنه. که حاضر نیست بخوابه. چطور  بهش بگم کابوس میتونه از عوارض انسولین و دیابت باشه؟ حاضرم همه ی کابوس گیرهای دنیا رو بچینم دورش تا آروم بخوابه. به تمام لباسهاش شبق سنجاق کرده ایم. شبها توی بغل مامانش میخوابه. دیشب من رفتم خونشون کنارش خوابیدم. مادرش تا صبح کنارش بیدار بود و آیت الکرسی میخوند. یکی بیاد به من بگه این کارا فایده داره. یکی به من بگه درمان کابوس چیه. من تحمل رنج حنا رو ندارم. یکی که پیش خدا آبرو و اعتبار داره برای حنای من دعا کنه لطفاً... 

تشویش اذهان خصوصی‌

7 تیر 1394 ساعت 02:18 ب.ظ



آزمون کهن الگوها رو دادم و نتایجش جالب بود : آرکیتایپ های غالب من آرتمیس و دیمیتره!!! 


آرتمیس اینجوری توصیف شده :

- خواهر

- خدا بانوی ماه و شکار

- دختری عاری از زنانگی

- الگوی قدرتمند در ارتباط با مردان

- حفظ هویت فردی

- عشق به طبیعت


و دیمیتر:


- ایزدبانوی غلات

- خدابانوی مادر

- روزی رسان

- سرویس دهنده ی بی حد و اندازه

- حمایت بی دریغ

- عاشق بچه ها


نمیتونم بگم منتظر همچین نتیجه ای نبودم. البته مدتهاست که دیگه برام فرقی نداره شخصیتم چیه و آرکیتایپم کدومه، آدم یه لقمه نون حلال با دل خوش بخوره و این چند صباح رو با آدمهای دلخواهش سپری کنه کافیه...




این ماه همیشه آدم را دلتنگ می کند...

6 تیر 1394 ساعت 03:27 ب.ظ


- یکی از بهترین نعمت های تو این است که من خانه ای برای همینجوری رفتن دارم. خانه ای امن و صاحبخانه ای بی نظیر. ممنونم که جایی دارم که می توانم تویش دراز بکشم و تا وقتی حالم خوب بشود جیرجیر کنم. ممنونم که دوستی دارم که در کنارش آنقدر خودمم که مدتهاست در تنهایی ام حتی این همه صاف و صوف نبوده ام.


- آدم باید از دوستانش مثل دسته ی گل مراقبت کند. این را می دانم و سعی می کنم که بتوانم. ولی بگو چرا بعضی ها از این جمله این را استنباط میکنند که باید به پای دوستی کود ریخت؟ می دانم سوالم در مقابل پاراگراف بالا کمال ناشکری ست، ولی تو که خودت می بینی گاهی چقدر تحمل سخت می شود. نمی شود خودت بدون نیاز به تنش، یکجور صاف و ساده ای مسایل را ختم به خیر کنی؟


- خانه ام که افتاده بود به دست اجنبی را پس گرفتم. هر چه باشد پرنده ی گولو آنجا پر و بال گرفته و احترامش واجب است.


-  موهایم بلند شده اند و یک آفروی تمام عیار شده ام. خودم را با موهای فرفروک دوست دارم.


- حرف از سفر بود و گفتی من در ماه رمضان از جایم تکان نمیخورم : فهمیدم در آن کنج قلبم که عشق تو خانه کرده، تقویمی هست که دوازده ماه رمضان دارد، وگرنه من که عاشقی بلد نبودم، وگرنه من که صبوری بلد نبودم...


- بغل کردن بچه ها و دردسر همیشگی. گرفتی؟ حکمتت را هزاران مرتبه شکر... حرف دیگری ندارم.


- چطور آدمها میتوانند  نوزادها را ببینند و همچنان به وجود خدا شک داشته باشند؟ دیدن نوزادها و شنیدن خبر بارداری آدمها همیشه سرذوقم میاورد.


- من هرچقدر هم که بنالم، جیرجیر کنم و اشک بریزم، باز میدانم که قامتم کوتاه ست و ادعایم بلند. میدانم قلم دست توست و قصه هنوز در جریان است. گردن کج میکنم و تو که بلند و مهربانی تو که ماهی دستم را بگیر و بگذار هاله ات باشم. ادعای توکل که ندارم، فقط نهایت اعتماد را با رحمت تو معنا میکنم...



توضیح عکس: سعی میکنم وقایع را از زاویه دید محدود خودم قضاوت نکنم.


پ.ن: این مطلب را دیروز نوشته بودم منتها نمیدانم چرا سهواً چرکنویس شد.


من همسفر شراب از زرد به سرخ

3 تیر 1394 ساعت 09:51 ق.ظ



مصراع اول : عشق


عقربه های بخیل ساعتم دست و دلباز شده بودند، تو بگو حاتم طایی، انگار نه انگار که تا همین چند روز قبل گلوی ثانیه ها را سفت گرفته بودند مبادا که سهل و سریع بگذرند... تا آمدنت دیر گذشته بود و بودنت داشت مثل دانه های شن از لای انگشتان مشتاقم سر میخورد و از دستم می رفت؛ من هرگز از نوشیدن نگاهت سیر نشدم، غافل از اینکه روزگارمان آبستن چه ساعت های کسل و  پربرکتی خواهد شد و روزی خواهد آمد که من این سطور را بنویسم و شش ماه و یک روز از بوئیدنت گذشته باشد...


مصراع دوم: الف، لام، عشق


ام داود شروع شده بود و من حاضر به یراق و آماده بودم که امسال چرتم نگیرد و جسارت هم کرده بودم  و توی MP3 Player کل سوره ها را با صدای السدیس گذاشته بودم کنار دستم که اگر از صدای قاری مسجد خوشم نیامد! خودم بتوانم بارم را به منزل برسانم و چه خوش خیال بودم. خواستی که همان اول دعا خبر برسد که دعوت به مصاحبه های دکتری آمده و من تا زنگ بزنم شرکت و آقای همکار را بکشانم پشت سیستمم و فایل کارتم پیدا شود و شماره داوطبی را بنویسم و سایت را چک کنم، سوره ها و اعمال از نصف هم عبور کند و گرچه در ظاهر به مصاحبه دعوت شده بودم،اما حتی توفیق همخوانی با همان قاری مسجد را هم پیدا نکنم... و این همیشه روش ات بوده که یادم بیاوری من بی مهر تو همان حماری هستم که یَحمِلُ اَسفارا، گیرم که شاید در بهترین حالتش امسال یک P.H.D هم کنار اسمم بچسبانند...


***

توی این پاراگراف باید بنویسم که خبر داده ای که ان شاالله میایی و خبر رسیده که ان شاالله می روم و لابد باید چند تا استعاره هم بگنجانم که وقتی رفتی برگها زرد بودند و صورت من از خوشی گل انداخته بود و حالا عیار سرخی گیلاس های بازار بیست و چارست، درست مثل زردى رنگ و روی من در این چندوقت و بعد گریزی بزنم که فرصت جبران جزو صفات ذات توست و آغوشت، آغوشت، آغوشت، آغوشت، آغوشت، آخ که تمام متن هایم هیچ... فقط آغوشت...



توضیح نوشت: بسیار دلتنگ بودم، یادم آمد دهه ی آخر ماه رمضان موقع شیرین اعتکاف ست، جستم ولی نیافتم، تا دیشب که سارای قصه که به یمن این وبلاگ دوستم است، بی خبر از همه جا نایافته ام را بهم رساند، ان شاالله باز عازم اعتکاف هستم. سارا جان، از تو به هزار کلام ممنونم که فرشته ی خدا شدی و خبر دادی.

تربچه نقلی باغچه ی زندگی ام

30 خرداد 1394 ساعت 02:22 ب.ظ


قربونت برم خاله، کی میشه اون گردن لق ات رو بتونی نگه داری، کی میشه بیفتی به قان و قون، خاله گولو رو با لباس فرم نشناسی و گریه کنی، بعداً با لباس بیرون نشناسی و بازم گریه کنی، بخوای دندون دربیاری چونه ات تف تفی باشه، برات خوراکی غیر ارگانیک بخرم و اون مامان ارگانیک تر و تمیزت رو حرص بدم، آخ عسسسسل من، کی میشه تاتی تاتی کنی و من بپرم بغلت کنم بچرخونمت و دنیا دنیا بخندیم...


خاله جان قربون اون قدمهات برم، ببین دوستم بخاطر تولد تو برام چی نوشته

خوردن و آشامیدن روزه دار عبادت است!

30 خرداد 1394 ساعت 10:11 ق.ظ


بحمدالله ماه رمضون هم رسید. امسال خیلی منتظرش بودم. خیلی. خوشبختانه روزه گرفتن برام اصلا سخت نیست.فکر می کنم بخشی اش بخاطر این باشه که طی سال موفق شدم هر ماه چهارپنج روز رو روزه بگیرم. 


یادتونه گفتم میخوام هر شب سوره احزاب بخونم؟ خب نتونستم! به آیه ی بیست که میرسم دیگه رسمن خوابم. باید برنامه ریزی بهتری انجام بدم. یه گزینه ی خوب هم دارم. روزی یه صفحه انتخابی از قرآن رو میخونم و از معنی اش  نوت بر میدارم. خدا کنه بتونم. آمن


بعد از نماز میگم اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام و بغضم میگیره.


به لطف خواهرک مجبوریم قبل از اذان برنامه ی ماه عسل ببینیم یا صداشو بشنویم. مهمونهای روز پنج شنبه نظرم رو جلب کردند. واقعاً شما حاضرید با مردی که برای اثبات عشق از طبقه دوم خودشو پرت کته، ازدواج کنید؟ بعد این باید موضوع یه برنامه تلویزیونی بشه؟ طرح تشویقی ازدواجه مثلاً؟توی این جامعه که جوونا همه جای زندگی شون لقه، فقط کافیه عشقشون ثابت بشه؟  آخه اینم معیاره میدن دست مردم؟ خواهرک پرسید آجی اگه کسی آدمو واقعاً دوست داشته باشه راستکی می پره؟ خب من جواب این بچه رو چی بدم؟ بعد پونزده سالگی وقت ازدواجه دختره؟ د همین کارا رو میکنید که خانمی که قبل بیست سالگی ازدواج کرده توی سی سالگی یا افسرده میشه یا ... لااله الاالله. تازه بشخصه از مجری برنامه هم خوشم نمیاد! یه جوریه!


سر افطار پرخوری میکنم و معده ام قهر میکنه و زارپ همه چیو پس میده. هنوز مدیریت گوارشم رو بلد نیستم و میخواستم دنیا رو تغییر بدم. خدایا شکرت!


پرنده ی گولو به جنبه های جدیدی از شخصیت خود پی برده است!: وقتی گرسنه اش باشد یهویی گریه میکند!


عکس رو دیدید؟ دوستم، خواننده ی همین جا، رفته پیاده روی در حمایت از درمان دیابت، دوستم حامی حنا بوده. مرسی مریم. نمیدونم چجوری تشکر کنم. سپردمت به مهربون ترین supporting type جهان.


I just love the way you make me feel
Every time you come around you breathe life into my soul
And I promise that
I’ll try throughout the year
To keep your spirit alive
In my heart it never dies
Oh Ramadan!

Thank you 

چو یوسف ملک مصر عشق گیرد، کسی کو صبر کرد در چاه روزه

27 خرداد 1394 ساعت 03:00 ب.ظ



نشسته ام توی سبدی از حصیر و حصار، تا گلوگاه در نیلِ مشکلات و دغدغه ها احاطه ام، سبد تعلقاتم بسیار سنگین تر از حد تصورم است، اینطور اگر پیش برود تا غرق شدن دقایقی بیشتر راه نیست...  از خودم از جهانم خسته ام، بی تاب می شوم،دستانم را بلند میکنم تا مگر دستگیری پیدا شود... این کیسه ها چیست که از سبد آویزان شده و مرا به سقوط نزدیک میکند؟ چه کسی اینها را به زندگی من وصل کرده؟ چه کسی تا این اندازه بدخواه من است؟


کیسه ی اول را باز میکنم، بوی گند بیرون میزند: اینکه منم. من در حال تن پروری، من در حال پرخوری، ببین چقدر شکمم را پر از غذا کرده ام،چقدر سنگین شده ام ، دارم میخوابم،دارم بی اینکه نمازم را بخوانم میخوابم... نه! من نمی خواهم این باشم، من نمیخواهم دیگر پرخوری کنم، به زحمت گره کیسه را شل میکنم، کیسه رها میشود...


کیسه ی دوم صدای جیرینگ جیرینگ میدهد : باز منم که حقوقم را گرفته ام، سهم فقرا را سهل انگارانه کنار نمیگذارم، صدقه نمیدهم ، نعمت های خدا را تک خوری میکنم و هیچ باکیم نیست... گره این کیسه را هم با چنگ و دندان باز میکنم و به خودم قول میدهم که یادم نرود که در تمامی نعمتهایی که به من ارزانی می شود، سهمی برای دیگران مستتر است. قول میدهم سهم دیگران را نادیده نگیرم...


انگار نور امید بر سبدم تابیده، نیل دیگر وحشتناک نیست، کیسه ها را یک به یک و به زحمت باز میکنم، من های غرق دروغ، من های غیبت کن،من های پر از شهوت، در ازای جسمی گرسنه و تشنه و دستانی خسته و خون آلود سبدم را ترک میکنند...با خودم زمزمه میکنم کمک کن ، کمک کن، من از بوی گند از رخوت از خودم خسته ام...


برای لحظه ای متوجه می شوم از تلاطم های وحشیانه ای نیل خبری نیست، به اطرافم نگاه میکنم، نیل فرسنگها پایین تر از من و سبدم در جریان است...  من کی اوج گرفتم؟ من کی پرواز کردم؟ من که کاری نکردم، فقط  سعی کردم پرخوری و شهوت و غیبت و تهمت را کنار بگذارم... من که حتی خیال پرواز هم در مخیله ام نمی گنجید کجا و این آسمان کجا؟...


و حالا این دستهای توست که دستهای منتظرم را گرفته، این عطر توست که توی مشامم پیچیده و خاطرات تمام گندها را پاک کرده، این توئی که سرم را به سینه ات فشار میدهی و میگویی: گلپرم، هر عمل تو برای خودت است غیر از روزه که برای من است و خودم پاداشش را به تو خواهم داد... و من که از ذوق دوباره رسیدن به قدر آغوشت تمام الرمض های جهان را گوارا میبینم...



رسیدن ماه رمضان مبارکمان باشد، برایتان بالونهای رنگی و آسمان بلند آبی و سبد های امن و سبک آرزو میکنم



توصیه ی گولوچه ای: حالا که به لطف اینترنت همه چیز در دسترس است، سری به وبسایت مرجع تقلیدمان بزنیم، یکبار دیگر احکام روزه را بخوانیم که خدای نکرده بعدها بخاطر ناآگاهی های کوچک ، خطا نکرده باشیم. راستش من خودم نمیدانستم که تزریق آمپول تقویتی و سرم از نظر مرجع تقلیدم روزه را باطل نمیکند.

مامان؟ کجایی مامان؟ من برگشتم، کمی دیر ، اما برگشتم

26 خرداد 1394 ساعت 11:56 ق.ظ


برای اولین بار ،دلم میخواهد ، و خیلی هم میخواهد، که امروز بروم میدان بهارستان، فریاد بزنم که از شما ممنونم که امروز میتوانم دست حنا را بگیرم و روی زمین کشور خودم راه بروم.

فرازی از مکاتبات دو همکار

25 خرداد 1394 ساعت 08:20 ق.ظ


 نامه ی اول از طرف آقای پیگیریان :


با سلام

آقای مدیر شعبه ی فلان قریه عزیز با زبون خوش میگم

اون دستگاه کارمندشمار شعبه فلان قریه رو پس بدین

و گرنه .....

به  آقای مذکوریان در واحد انبار میگم بزنه تو حساب شعبه شما هههههههه

 

ترو خدا  خواهش میکنم

عجب اشتباهی کردم با شما همکاری کردم 


***

پاسخ نامه از طرف آقای مدیر شعبه :


جناب مستطاب اجل افخم اعظم،آقای پیگیریان(زید عزه)؛

ولکن گردن ما از مو باریکتر خواهد بود.

علیرغم قوانین جاریه و ساریه بر این دفتر معظم، الساعه به کلیه قشون تحت امر فرمان می‌دهیم لاشه دستگاه موصوف را تحت‌الحفظ به مرکز ارسال و راپرت وقایع را گزارش نمایند.

سرپاس مذکوریان درب و تخته ساختمان را به انضمام شیرآلات آن به حساب صالحات این دنیا و باقیات آن دنیای ما متصل فرمودند. فقره کارمندشمار  که قابلی ندارد.

زیاده جسارت و همکاری آن جناب، مزید شعف و سعادت است.

 

فلان قریه، بیست و یکم شعبان‌المعظم یکهزار و چهارصد و سی و شش

شارع صدوق کاشی ۴

احمد

***


 محرم و صفر اسلام ، و این دو همکار آیین مکاتبات اداری را...

.

.

.

.

زنده نگه داشته اند



قابل ذکر است جناب آقای پیگیریان که نامه اول را مرقوم داشته اند، خود از فصحای حاضرجواب علم و ادب می باشند، منتها از آنجاییکه آقای مدیر شعبه سنواتی چند را به تحصیلات حوزی پرداخته اند، فلذا هر گونه ادعای رقابت کتبی با ایشان حکم خودزنی دارد!!!

بهشت پیچیده در پتو

24 خرداد 1394 ساعت 09:01 ق.ظ

گولو پرنده ی بی سر

23 خرداد 1394 ساعت 12:16 ب.ظ



سلام

 مصاحبه ها هم خوب و کجدار و مریز تموم شدند، بعد از این منم و دکتری و مرحمت خداهه (الان فکر کردم دیدم قبل از این هم همین بوده خو!)


خانم اردیبهشتی جواب تست DSI (پرسشنامه تمایزیافتگی خود)رو برام فرستاد. بیشترین امتیازم در خرده مقیاس جایگاه من بوده. یه حس نرم و خوبی داشت که دیدم تست تایید کرده که توانائی ها و عقایدم رو بطور مشخص و معین می شناسم و می تونم ازشون پیروی کنم. 


دندون 6 فک پایین راست شکست! درسته که روت کانال شده بود، درسته که روکش نشده بود، ولی خیلی دلخور شدم از شکستنش. فصل جدیدی از داستانهای گولو و دندانپزشکی در راهه!


اومدم پداگوژیک بشم، به حنا گفتم ببین دندونامو مسواک نکرده ام  و این دندونم شکسته و دهنم رو تا جایی که میتونستم باز کردم تا عمق فاجعه رو ببینه. برخلاف تصورم یه نگاه خیلی خیلی عادی به دندونم انداخت و گفت" اشکالی نداره اینا دندون های شیرین هستن، بعداً جاش یکی دیگه درمیاد!!!" (البته در حقیقت گفت:اسکالی نداره اینا دندون های سیرین هستن، بعداً جاس یکی درمیاد)


دوست دارید حرص بخورید؟ دوست دارید دق کنید؟ دوست دارید در حد خودکشی از جامعه تون ناامید بشید؟ برید قسمت تبادل نظر نی نی سایت رو بخونید! 


هفته ی گذشته دو تا از وعده های غذایی ام رو بیرون خوردم: یکی یه شام توی رستوران ژوانی و اون یکی یه  نصفه ساندویچ هایدا توی سالن انتظار بیمارستان شهید رجائی. نقطه ی عطف هر دو وعده این بود که از خوشمزه ترین غذاهای زندگی ام بودن. خدایا شکرت که دوست و خنده رو آفریدی.


سه هفته ای هست که آخر هفته ها در خدمت خانواده هستم. صبحانه، شستن ظرفها، انیمیشن دیدن با بابا و حنا، بازی و حموم رفتن با حنا، گپ و گفت با مامانه، خنده و شیطنت با خواهربزرگه. آخر هفته ها وایبر و واتس آپ و لاین و تلگرام تعطیله.


به لینکها یه سر و سامون دادم و دروغ چرا مقدم همه بلاگفایی هایی که به بلاگ اسکای پیوسته اند رو گرامی داشتم!!!


همه ی اینا رو نوشتم که توی ذهنم مقدمه چینی کنم و بگم حالم یه جوریه. البته بد نیست. خوب هم. یه جور نرم و له و شیرین. مثل انبه. کلی تماس بی پاسخ دارم. کلی قرار نرفته. کلی کار اداری. ولی هیچی. می دونم دوستام دلخورن که عملاً هستم و نیستم، ولی بلد نیستم نقش بازی کنم. من، گولو گولوئیان، در حاضر، هستم و نیستم. اگر جواب تلفن تون رو ندادم، اگر پیغاماتون بی پاسخه، اگر کلا کمرنگم، بخاطر این نیست که مشکلی با کسی دارم. نه . من فقط یه کم زیادی ارومم و دوست دارم دور و برم خلوت باشه. همین.


پ.ن: هر کدوم از این پاراگراف ها یه پست طولانیه ولی کوتاه نوشته شده اند چون حال توضیح ندارم.!


عنوان برگرفته از اینجاست


مهم ترین نوشته، همان است که نوشته نمی شود. کاملاً با تو موافقم ، امروز روز مناسبی بود.

خنکی هندوانه با طعم شیرین صدای تو چقدر می چسبد

18 خرداد 1394 ساعت 03:57 ب.ظ


از صبح دارم سعی می کنم بنویسم. نمی شه. نوشتنم نمیاد. من پر از گفتنم نه نوشتن، باید که بشینی روبروم، با نگاهم قابت کنم، برات حرف بزنم حرف بزنم حرف بزنم، بشنوی، بخندی، بگی واویلا...


مصاحبه های مختلف رو میرم و هیچ حسی نیست، دلم میخواد قبول بشم. بگو ان شاءالله. دکتری مثل یه بارداری ناخواسته بود برام. انتظارشو نداشتم ولی اگر بچه ام سقط بشه بسیـــــــــــــــــار غصه خواهم خورد.


چرا نمازهای صبحم قضا میشن؟ دارم چه کار اشتباهی میکنم؟ کلافه شده ام. خیلی کلافه.


عکس بچگی هام که توش پیراهن تنمه رو نشون حنا دادم. یه کم نگاش کرد و گفت: این پیرهنم کجاس؟


وقتی تازه استخدام شده بودم ،همکار خدماتی درگیر شوهردادن دخترش بود، امروز شیرینی تولد نوه اش رو خوردیم... عمر چقدر راحت و زود می گذره...


موهام رو تیره کردم، همیشه موهای مجعد تیره به نظرم زنانه تر بوده.


تعطیلات مهمون داشتیم؛ خواهرم و حنا. چهار روز تمام موندند خونه ی ما. چقدر لذت بخشه صبح ها با گرمای دو تا دست کوچولو بیدار بشی که داره با تقلا خودشو میکشونه زیر پتوت. 


دستای باباهه رو میگیرم نوک انگشتاشو بوس میکنم. باباهه داشت بخاطر  رفاه ما کار میکرد که دستش آسیب دید، خدا خیلی رحم کرد که همه چیز به خیر گذشت.دستای باباهه رو میگیرم نوک انگشتاشو بوس میکنم و باباهه چشماش براق میشه، اشکای من میچکه رو دستاش... خدایا مراقب باباها باش، مراقب مردهایی که کار میکنن باش...


بحث سر مهربانی مشکوک عمه ها بود، آقای همکار سخن نغز گفتند: کی گفته عمه ها بَدند؟ خواهر بزرگه ی من انقده بچه های خواهر کوچیکه ام رو دوست داره که نگو..... ما هم نگفتیم!!!


بلاگفا دوست بدی شد. آدم با خطاها و باگ ها کنار میاد ولی دوستی ما و بلاگفا یه موضوعیتی داشت که متاسفانه الان از بین رفته. من دوست داشتم دوستام بیان بلاگ اسکای، ولی دوست نداشتم اینجوری بیان. نمی تونم خبیث باشم و شادی کنم. از معذب بودنشون توی نوشتن ناراحتم.


دیگه نمیدونم چی بنویسم. یه کم کرختم

( تعداد کل: 623 )
   1       2       3       4       5       ...       21    >>