X
تبلیغات
پیکوفایل

سه نفر من

5 شهریور 1393 ساعت 01:58 ب.ظ

- اولین نفر خداهه را دعوت کردم. باران زیاد بباراند و خشکسالی را ببرد. برای بیماری های خاص درمانهای راحت و ارزان درست کند و بیماری های خاص، عام شوند از سادگی. برایش بیست و چهار ساعت به زمان کائنات مهلت دادم. میدانم دعوتم را قبول میکند.

- دومین نفر امیرحسین سطلون را دعوت کردم. تقصیر خودش است میخواست در پست Challenge کامنت نگذارد. اینجا و اینجا

- سومین نفر ندارم! یعنی نمیشود اسم ببرم. با گذاشتن پست  Challenge  یک جورهایی همه خوانندگان وبلاگم را دعوت کردم به شادی و به اختصاص کمی کمک در حد بضاعتشان به مراکز خیریه. 

همین

پدر بودن شرح شغل ندارد

5 شهریور 1393 ساعت 10:18 ق.ظ


 بخاطر سفر سه هفته ای مامانه ، من و باباهه ده روز با هم همزیستی اجباری کردیم. میگم اجباری چون اصولا من و بابا در نبود مامانه با هم جرقه میزنیم! طی این توفیق اجباری اتفاقات ریزی افتاد که دلم میخواد بنویسمشون تا یادم نره :


- دیروز ساعت هفت غروب که با مامانه صحبت کردم، بهش گفتم به باباهه که زنگ زد بگه من دیر میام. شب ساعت یازده بود که رسیدم خونه.بابا گوشه مبل بق کرده بود. بهم گفت : چرا خودت بهم زنگ نزدی بگی دیر میایی... دلم یه جوری شد. فکر نمی کردم براش تلفن من مهم باشه.فکر کرده بودم همین که خبر داشته باشه بسه. 


- یکی از شبهای اول که مامانه نبود زنگ زد گفت کجایی بابا. گفتم خونه دوستمم. پرسید شب میایی؟ دلم فشرده شد. میدونست من تا هر وقت شب که خونه دوستام بمونم تهش میام خونه ولی حس کرده بود حالا که مامانه نیست منم شاید نیام. غریبی کرده بود.


- هر روز یه قابلمه قرمز پلو میپخت. روم نمیشد بگم رژیمم. با علاقه یه بشقاب برام پر میکرد و منم همه اش رو میخوردم. بعد میرفتم نصفشو توی توالت بالا میاوردم. یه روز که کمتر خوردم با صدای غمگینی گفت دستپختم خوب نیست؟ با خودم فکر کردم گور بابای  هر چی رژیم و یه بشقاب دیگه غذا کشیدم.


- من عاشق هلو و شلیل و خلیل1 و جلیل2 هستم. هر روز رو کانتر آشپزخونه یه بشقاب از این میوه ها بود. اول فکر کردم برای خودش میشوره. بعد متوجه شدم میوه ها نیمه کال هستن. تو خونه فقط منم که عاشق میوه ی کالم.


- یه روز اومدم خونه دیدم لباسهای مامان رو از تو کمد درآورده داره اتو میکنه. همه ی پیرهنهای چروک این چند روزه اش اومد جلو چشمم.


- بهم زنگ زد گفت داری میایی خونه یه شیشه سس مایونز(میگه سس سفید) بخر. این اولین باری بود که تو زندگی اش بهم گفت چیزی بخرم.


- زیاد با هم تو پذیرایی نمی موندیم. من غالباً تو اتاق خودم بودم و اونم تو اتاق خودش. یه بار که داشتم تو پذیرایی مستند حیات حشرات زیر زمین می دیدم ، اومد نشست کنارم و فیلمه رو تا ته دید. بابا از پشرات خوشش نمیاد.


- ازم پرسید آیا دوست دارم منو ببره سینما؟


... دیگه نوشتنم نمیاد. گریه ام گرفته. امروز که برگردم خونه، خونمون اندازه کهکشان خالیه... رفته مامانه رو بیاره. سه هفته قبل بابت این ده روز به جون مامانه نق میزدم، الان پام نمیکشه برم خونه. خدایا چقدر من به این مرد وابسته هستم و نمیدونستم. چقدر کل کل کردنمون رو دوست دارم. حتی دوست دارم وقتی میاد تو آشپزخونه و نگاه به خریدهام میکنه و روشون عیب میذاره! خدایا برام نگهش دار. 



1 - خلیل :هلو شبرنگ!


2 - جلیل : یه میوه ایه بین شلیل  و هلو .من خودم خیلی وقتا با شلیل اشتباه میگیرمش.


3 - پشرات :پشه و سایر حشرات.


* من همیشه پسر خونه بودم. لاجرم وقتی چهارده پونزده ساله شدم جنگ های داخلی و قلمرو کشیدن من و باباهه شروع شد.حتی محبتمون هم با پس گردنی بود! این مسئله وقتی من شروع کردم گه و بیگاه واسه خونه خرید کنم شدت گرفت. واسه همین هرگز فکر نمیکردم یه روزی این جوری دخترخونه بابا رو دوست بدارم. حتی وقتی تصادف کرد من بیشتر به این فکر میکردم که اگر خدای نکرده فوت بشه( نتونستم بنویسم بمیره) کی حواسش به بقیه باشه. از وقتی بزرگ شده بودم هیچ وقت فرصت نکرده بودم اینهمه نرمال دوستش داشته باشم!


* بابام ده ماهی تو گچ بود! بعد از ده ماه که عصا زنان اومد تو آشپرخونه ما خیلی ذوق زده شدیم.بعد باباهه چکار کرد؟ یه نگاه به پاکتهای خرید من از تره بار انداخت و گفت: نوچ! خیارهایی که گولو خریده کجن!!!



عکس نوشت : کی دیروز یه شبدر چاربرگ پیدا کرده؟ منننننننننننننننن!



بازگشت پیروزمندانه

4 شهریور 1393 ساعت 04:50 ب.ظ

Sultans Of The Dance

4 شهریور 1393 ساعت 03:52 ب.ظ


بهش میگم خدایی اینا دیگه چه موجودات چندشی هستن! آخه ده تا پا رو میخوان چیکار. میگه البته بیست تا پا دارن! ده تا پای قدم و ده تا پای شنا. با خودم فکر میکنم خوب شد همشهری من نیستند وگرنه حتمن ده تا پای لزگی هم داشتند!!!!

challenge accepted

4 شهریور 1393 ساعت 09:46 ق.ظ


قدم اول :تهیه یخ!



قدم دوم : سطل عملیاتی



قدم سوم: گرفتن عکس یادگاری!



قدم چهارم : هی وای! (ویدئو)



قدم پنجم :عکسبرداری از بقایای عملیات



قدمهای ششم تا هزارم: شادی، تشکر از خداهه بخاطر سلامتی و برکت و دوستان و همکاران خوب، فکر کردن به این فیلم و هزار هزار حس خوب دیگر...


فراموش نکنم که کل این کار بهانه ای بود تا به بنیاد امور بیماری های خاص در حد بضاعت خودم کمک کرده باشم و یک حرکت جهانی را به هزار دلیل واهی زیر سوال نبرده باشم. من بجای دلسوزی برای یک سطل آب و نقد هر گونه شادی در جامعه ام، شیر آب خانه ام را تعمیر میکنم تا چکه نکند.با شیر آب بسته مسواک میزنم و چند دقیقه از وقت حمامم کم میکنم.

The 24-Hour Cold Water Challenge

3 شهریور 1393 ساعت 10:23 ق.ظ


و مشیت خدا بر این بود که من امروز،  سوم شهریور نود و سه، به کمپین آب یخ دعوت بشم


در مورد این کمپین بیشتر بدونیم


پ.ن: حساب و کتاب کردم دیدم می تونم صد تومن بریزم به حساب بنیاد امور بیماری های خاص، حالا این کار من هم Fun و بامزه است و هم یه کار مفید و خوشگل. خب دیگه برم شرایط رو بسنجم و ببینم تا فرصت تموم نشده باید چه آبی به سرم کنم!


 صرفاً در راستای ترویج تشکر از خداهه + و  +

ترکیب زیبایی از عزت نفس و واقع بینی

2 شهریور 1393 ساعت 02:16 ب.ظ

خوبی کچل ام؟

2 شهریور 1393 ساعت 11:51 ق.ظ


-میرسونمش خونه اش. سر اتوبان پیاده میشه. زودتر میرم سر کوچه شون پارک میکنم و از دور نگاهش میکنم که داره میاد. این دوست منه. آدمی که وجودش منو به زندگی گره زده.


- بهم میگه تو خوشفکری چرا دوره آموزشی نمی ذاری برامون حرف بزنی؟ لیست شغل های محبوبم میاد جلو چشمم. کامم بیشتر از همه ی "تشکر میکنم" های کلیشه ای مدیرم شیرین میشه.


-میرم خونه اش. بعد از سلام بغلم میکنه، موقع خداحافظی هم. توی آسانسور با خودم لبخند میزنم. برای شمردن خونه هایی که توشون انقدر راحتم که میتونم در یخچال رو باز کنم چهار تا انگشت بیشتر لازم نیست.


- ازم میپرسه با شیلات که دشمنی از نخیلات چیو دوست داری؟ 1073 کیلومتر فاصله رو حس نمیکنم. طعم گس و شیرین خارک زیر زبونم میدوه.


- آ برام مینویسه. میخونم و ترسهام کلاهشون رو به احترام آی با کلاه برمیدارن و کمرنگ میشن. باید بنویسم. دیرتر نه.زودتر.


- رفته ام روی آتوپایلوت و تقریباً خوابم. وبلاگم رو همینجوری رفرش میکنم. 22:39 ته کامنتش نوشته : خوبی کچلم؟ بی اختیار دست میکشم رو موهام. راپونزل جهانم به چنین روز غلام است... 


- و همین طور ادامه دارد...

هیچ کس، توان تحمل حقیقت واقعی خود را ندارد

1 شهریور 1393 ساعت 03:12 ب.ظ


آ؟

هستی؟

صدام رو می شنوی؟

دلم میخواست بیام بنویسم این کوزه داره دمیان رو مینویسه. یا اصلن داره هر چیزی جز وبلاگ و پایان نامه می نویسه. کوزه داره هیچ چیز مهمی رو نمی نویسه. تو تلاش کردی. من دیدم تلاش کردی. ولی ترسیدم، هرگز شیفت دیلیتت نکردم. هرگز. ترسیدم. دلم میخواد بنویسم. بلد نیستم. از سه شنبه مبخوام برات بنویسم اینا رو. می ترسم. نمینویسم. سه تا کامنت داری. تایید نشده اند. بسیار خونده شده اند. می ترسم آ. نبودنت ثقیل شده برام. من از تصور اسمم روی جلد کتاب، من از هر کار جدی هراس دارم. تصورش برام همیشه شیرین و غیر قابل باوره. نمیتونم الان حسم رو توی کلمات بگم.نوشتن این متن برام خیلی سخته آ. برگرد.بمون.

فردا عمری به اندازه ی همیشه دارد

1 شهریور 1393 ساعت 11:37 ق.ظ


- پنج شنبه رفتم آتلیه. توی خیالم میخواستم پیراهن حریر بلندم رو بپوشم با تاج گل سفید و روی یه تاب بشینم و این آهنگ هم تم موضوع باشه!!! توی واقعیت یه شلوار برمودا تنم بود و تی شرت و تاج گل قرمز و کتونی سرمه ای. تم آتلیه صدای عکاس بود که هی میگفت خانوم انقده ورجه نکن!


- شماره خونه ی پدربزرگم عوض شده. شماره جدید رو سیو کردم و عنوانش رو زدم Agha Jan. من از سال 88 که آقاجانم رفته، نتونستم برم خونه اش. اگه برم با جای خالی تختخوابش چکار کنم؟ نمیرم تا مجبور نباشم که باور کنم رفته. دیروز که از خواب پاشدم دیدم خواهر بزرگه عکس سنگ مزار آقا جان رو برام وایبر کرده.


- حنا رفته توی نونوایی شهرستون و گفته : سلام آقای شاطر، من در شبانه روز حدود سه تا نون میخورم. شاطر ذوق کرده و یه نون مجانی بهش داده.


- بابام پدری بلد نیست. بدجوری هم خورده ایم به بی مامانی. هی اون میره بیرون و پفیلا و چیپس و بستنی میخره برام، هی من میرم بادوم زمینی و پفک و چوب شور میخرم براش.آخر سر هم اون روی کاناپه خودشو میپیچه به چادر نماز مامان و من توی اتاقم هی مانتویی که برا مامان خریده ام رو پرو میکنم. پریشب یهو حس کرد باید یه کار پدرونه بکنه، برگشت بهم گفت: گولو فردا ببرمت سینما؟


- هفته ی پیش داشتم توی صفحه های فرهنگ و زبان بومی اینوئیت ها می گشتم که به این کلمه برخوردم :Iktsuarpok می دونید معنی اش چیه؟ یعنی وقتی که یک اسکیمو هی میاد پشت در رو چک میکنه و یا از پشت پنجره راه رو نگاه میکنه که ببینه آیا معشوقش داره بی خبر میاد یا نه و امید داره که بیاد! از اینکه یه کلمه اینهمه معنی درازی داره که بگذریم تازه می رسیم به اینکه ببین یه اسکیمو توی سرمای داغان کانادا باید چقدر مهر تو دلش باشه که برای همچین موقعیتی حتی کلمه هم داره!!! به خودم گفتم خاک تو سرت گولو، تو توی ایران خیلی وقتا از خدای خودت قطع امید می کنی ،اون وقت اینوئیت ها توی قطبی که حتی احساسات هم توش یخ میزنن از امید به معشوقشون دست نمیکشن.


- اعتراف میکنم که بعد از سی و  یک و اندی سال زندگی شرافتمندانه بالاخره دیروز مجبور شدم کار کردن با لباسشوئی رو یاد بگیرم! خب آخه لباسشوئی همیشه جزو حوزه استحفاظی مامانه بود!


- یه نرم افزار جدید روی گوشی ام پیدا کردم! حالا همه عکسهام یا ستاره بارونن یا قلبی قلبی هستن یا جوجه ای یا سیبیلو!


- مامانه نیست. یه هفته ی دیگه هم گذشت و مامانه نیست. هفته ی بعد میاد. کمش میارم. توی هر نفس تو خونه کمش میارم. سوئیچ رو برمیدارم ساعت سه صبح رو توی حکیم تا فرجام گز میکنم و مامانه هنوز نیست. خدایا من طاقت نبود مامانه رو ندارم. می فهمی که؟ ندارم.


- یه نفر وبلاگ قبلی ام که توی بلاگفا بود رو گرفته و توش پست نوشته. اون من نیستم و مشکلی هم با این کار صاحب فعلی وبلاگه ندارم.


-  لینک دادن به  وبلاگ پرنده ی گولو به شرط خلوص نیت، منع شرعی ندارد.


- یه چند تا مورد دیگه هم بود ولی یادم نمیاد!



شغل رویایی من

29 مرداد 1393 ساعت 10:04 ق.ظ


یه بازی هست که من خیلی دوستش دارم :


 سه تا شغلی که بیشتر از همه دوست داری کدوما هستن؟


حالا فکر کن درآمد همه ی شغل ها مکفی باشه و شان و منزلت اجتماعی یکسانی داشته باشند.


حالا سه تا شغلی که بیشتر از همه دوست داری چی هستن؟


برای من توی شرایط اول این سه تا شغل مطلوب هستن:


-  مدیر منابع انسانی

-  مجری پروژه های صنعتی سازمانی

-  سخنران/مدرس کارگاه های عملی


و توی شرایط دوم اینا رو دوست دارم:


- چوپان

- سنگ تراش

- بوم شناس/ زبان زیست


خب به نظر من شخصیت حقیقی آدم توی اون سه تا شغل دوم مستتره. من یک چوپانم. چوپان عضو ناپیدای دهکده ست. هست و نیست. از همه چی خبر داره و از هیچ چیزی خبر نمی گیره. چوپان زبون طبیعت رو بهتر از زبون آدمها بلده و نشونه ها رو میخونه. من یه سنگ تراشم. توی هر سنگ یه موجود دیگه اسیره. من رام کننده ی سنگها هستم. من یه بوم شناسم. جهان به زبان بریل نوشته شده. من لمسش می کنم.میخونمش. زبانشناس ها ریشه های لغات و فرهنگ های شفاهی رو میخونن. من زبان زیستم. من دوست دارم توی محیط هایی با زبانهای بیگانه زندگی کنم. حس کلمات رو موقع استفاده شدن توسط مصرف کننده های واقعی شون بشناسم...


و خب از همه ی اینا که بگذریم می رسیم به زندگی واقعی. جایی که من توی این شرکت به امید فیش حقوق روزهام رو میگذرونم و همه ی ترسم اینه که توی شرکت الانم و توی این شغل موندگار بشم. دلم می خواد شغل بهتری داشته باشم.  شغلی که انرژی ام رو صرف مسائل مفیدتری از جنگیدن با شرایط کاری غیرعلمی بکنم.یه شغلی مثل شغل های زیر:


- نونوایی داشته باشم. نه کافه نه رستوران نه شیرینی فروشی. دلم نونوایی میخواد. یه نونوایی که توش کنار نون نوشیدنی هم بشه نوشید. یه نونوایی که فقط وعده ی صبحانه داشته باشه.


- باغدار باشم. همین اطراف تهران یه باغ داشته باشم و توش صیفی جات و میوه عمل بیارم. سیستم خرید هم اینجوری باشه که فرد خودش بیاد میوه و صیفی رو بچینه و بعد بخره. میوه هایی که بچه ها بچینن مجانی باشه. در نهایت دوست دارم یه مالتی مزرعه دار بشم. تخم مرغ و شیر هم همونجا تولید بشه و رستوران هم داشته باشه.دلم میخواد خانواده ها یه روز تعطیل طبیعی داشته باشند توی مزرعه ام.


- مربی مهارتهای اجتماعی بشم. یه جور منتور. مردم رو دوست دارم.



حکایت نوشت: توی چهارسالگی ازم پرسیدن که وقتی بزرگ شدی میخوای چکاره بشی و جواب شنیدن که پلنگ!!!

یکی توی زندیگمه که براش جونم رو میدم

28 مرداد 1393 ساعت 11:35 ق.ظ


- دیدم از زنجه موره آبی گرم نمیشه. خودم رو بردم خرید. والله. کیو دارم عزیزتر از خودم؟ برام تاج گل سفید خریدم. بعدشم زنگ زدم آتلیه وقت گرفتم. قرار نیست من منتظر بشم که یه نفر بیاد خوشبختم کنه. من اگه از عهده ی خوشبخت کردن خودم برنیام که دیگه هیچی. به من چه که تکلیف خداهه با تقدیر من معلوم نیست. پس فردا سر پل صراط یقه اش رو میگیرم و به روش میارم که واسه بنده اش دوست پسر بامرامی نبوده.


- مامانه نیست. با خواهر بزرگه و خواهرک و حنا و بابا رفته مسافرت. باباهه زودتر برگشته و حالا هر شب مثل معتادها به خودمون میپیچیم و عین بچه موش مریض جیر جیر میکنیم و دیگ دیگ قرمز پلوی شفته میخوریم. دیشب دیدم باباهه روی کاناپه خوابیده و چادر نماز مامانه رو کشیده روش. حالا وقتی مامانه برگرده چادرشو بومیکنه و میگه : پییییییف! اینکه بوی باباتو میده!!!! مامانه نمی دونه نبودنش سخته. 


- به طرز خیلی خودخواهانه ای حس میکنم این آهنگ از دهن من برای خودم خونده شده!


- خدایا یا به من ایمانی بده که از Wifi همسایه استفاده نکنم یا به همسایه پولی بده که بره یه مودم بهتر بخره. دیشب تا کمر از پنجره آویزوون شده بودم که وایبرم کار کنه.


- به معرف آقای بوشهری ایمیل زدم و توش ازش تشکر کردم و یه سری از همین حرفها. فرداش دوستم زنگ زدو و گفت گولو این ایمیله چی بود برام فرستاده بودی؟ یعنی آیا کمال همنشین در من رخنه کرده؟


- صبح رفتم دادگاه خانواده. دوستم یک ماه قبل از عروسی با همسرش به مشکل خورد و الان دو سال و نیمه که درگیره طلاقه. همسرش طلاق نمیده تا اذیتش کنه. رفته بودم شهادت بدم که وسایلی که همسرش میگه برای ادامه ی زندگی تهیه کرده در حقیقت جهیزیه دوستمه که آقا کلاً منکر وجودشون شده. حق طلاق برای همین روزها به درد می خوره.


- چرا میگو اینهمه پا داره؟ کارش با دوتا راه نمی افتاد؟ اولین بار کی میگو رو خورد؟ چطوری رغبت کرد بخوره؟


- دلم میخواد یه پست در مورد شغل های رویایی ام بنویسم.



خو کردگی بدتر از عاشقی است

26 مرداد 1393 ساعت 02:17 ب.ظ


در نوشتن اجباری ست که در خواندن نیست. من میتوانم بر نخواندن غلبه کنم. میتوانم هیچ کتاب نخرم. هیچ وبلاگ نخوانم. کتاب های الکترونیکی ام را شیفت دیلیت کنم. کتابهای صوتی را پاک کنم. من فقط نمی توانم ننویسم.

دلم میخواهد یک وبلاگ ادبی معرکه داشته باشم. دلم میخواهد دُر و گوهر بنویسم.دلم میخواهد قلمم دنیا را بلرزاند و افکارم دل مردمان را آشوب کند. امّا وبلاگم روزانه نویسی های یک زن معمولی است. قلمم بهتر از بقیه نیست. به بی بدیل نبودن خودم و خلقتم و نوشته هایم واقفم.من فقط نمیتوانم ننویسم.

دوست دارم تودار و مرموز باشم. هزار سیاست و مکر بلد باشم. احساساتم از قیافه ام معلوم نباشد. دوست دارم کلماتم موقر و شنل پوش و قد بلند باشند. دوست دارم ولی بلد نیستم.  کلماتم کوتاه و خپل و عریانند. همه ی حسها و افکارم را علیرغم کامنتهای تند و تیز مینویسم. گاهی که دلم نمیخواهد حرفی را بزنم مجبورم کلاً سکوت کنم. من فقط نمی توانم ننویسم.

وقتی هوا خوب است از هوای خوب مینویسم. وقتی مریضم از بیماری مینویسم. حنا که شیرین کاری میکند از حنا مینویسم. مدیریم که اذیتم میکند از مدیرم می نویسم. دوستام را که میبینم از دوستانم مینویسم. وقتی از عبادتهایم لذت میبرم از خداهه ی دوست پسر مینویسم. غمگین که می شوم از غم مینویسم. وقتی ذهنم درگیر خواستگار است از خواستگار مینویسم. من یک زن با سیاست و با کمالات و باهوش نیستم.من یک کوزه ام، یک کوزه ی احساساتی و خپل که به نوشتن خو کرده است. نمی تواند ننویسد.


امثال و حکم:. از کوزه همان برون تراود که در اوست.


عکس :ماتریوشکا. زنی که جز خودش در درونش نیست.

رفتم شهر کورها ، دیدم همه کور ، منهم کور ، والسلام

26 مرداد 1393 ساعت 08:39 ق.ظ


-  نه سال قبل وقتی بقیه ازم می پرسیدن چرا جلوی تختم پرده زده ام ، جواب میدادم :میخوام از پشت پرده باهاتون حرف بزنم که به غیبتم عادت کنید... حالا هم وقتی هی مینویسم و ثبت موقت میکنم، وقتی مینویسم و پاک میکنم، وقتی اصلن نمی نویسم، یکی تو سرم میگه : میخوای به غیبتت عادت کنی؟...


 


ادامه مطلب ...

معیارهای والا

22 مرداد 1393 ساعت 03:15 ب.ظ

در راستای تکریم طرح قهوه ای کنکور، برای انتخاب رشته خواهرک ازش پرسیدم : عزیزم تو به چه رشته ای علاقه مند هستی؟ و منتظر بودم یک جواب تخیلی مثل بازیگری سریال یا زبان و ادبیات کره ای بشنوم که گفت: مهندسی صنایع!


 یک لحظه حس کردم خواهرکم بزرگ شده و چقدر انتخاب عاقلانه ای و به به و چه چه که ادامه داد :آخه شاهرخ استخری هم مهندسی صنایع خونده!!!

"خدا از سلطان محمود بزرگتره"

22 مرداد 1393 ساعت 01:43 ب.ظ


- برای خواهرک انتخاب رشته کردم. چقدر خوب که انتخاب رشته اینترنتی شده و دیگه امکان نوشتن کد اشتباه و این چیزا نیست.


- موهام بلند شده بودند. دوباره رفتم کله ام رو موکت کردم! والله!


- یه روزی حوصله ی خدا از خلقت سر رفت، پاشد رفت یه دوری توی باغ عدن زد و احوال فرشته ها رو پرسید و برگشت پشت میز کارش و مسافرت رو آفرید.


- سقوط هواپیما خیلی خبر بدی بود. من تهران نبودم. برگشتم و خبر به استقبالم اومد. هر وقت حتی یکروز بیرون تهران باشم به مامان زنگ میزنم و میپرسم اونجا خبر خاصی نیست؟ ترس نعمت عجیبیه. موقع برگشت به تهران حال خوشی نداشتم.


- رابین ویلیامز حق نداشت بمیره. من اصلن آمادگی اش رو نداشتم.


- شما کوچه/خیابان/بزرگراه/ شاهراه/کهکشان به اسم لاله در تهران سراغ ندارید؟ برای مریض میخام!


- چی بپوشیم نگارا را فیلتر کردند. خدا داند چرا. حال چه کنیم؟ کفن بپوشیم؟


- این پست صرفا به این دلیل نوشته شده  که شنبه با حجم انبوهِ  کامنت های کجایی و چرا نمینویسی مواجه نشم.



پ.ن: پارادوکس لطیف و دلنواز بین عنوان و عکس...


نمایندگی های مجاز خداهه روی زمین یا Lift up your head princess. If not, the crown falls

21 مرداد 1393 ساعت 09:05 ق.ظ



روزها خیلی تند تند میگذرن، دیشب که از طرف دخترک شاه پریون بهم sms دادی ، با خودم فکر کردم که رفته ای سونو و تازه جنسیت بچه رو بهت گفته اند و یه لحظه هم فکر نکردم که نه ماه از این پست گذشت. تو مادر یه دخترچه شده ای عزیزم... نمی دونی این چقدر برام شیرینه. اینکه یه نفری من میشناسم حالا دیگه یه دختر داره...


***

برات از دختردار شدن حرف زدم. از اینکه ما زنها یه دنیا در بیرون داریم و یه دنیا در درون، از دقتی که خداهه توی خلقتمون بکار برده، برات از زن بودن و زیبا بودن گفتم. حالا هم حرف بیشتری ندارم. فقط تبریک و چند تا جمله ی کوچولو برای مادرهایی که بال فرشته هاشون صورتیه...

***

نمی دونم خودم دختردار میشم یا نه. ولی می دونم دوست دارم دخترم کیف کنه که دختره. دوست دارم درک کنه بخت بد امکان داره برای هر آدمی پیش بیاد ولی بدبختی یه انتخابه، هر کسی امکان داره بی پول باشه ولی فقیر بودن اجبار نیست، مشکلات جزء لاینفک زندگی هستند ولی بیچاره بودن انتخاب نادرست ماست . دوست دارم بدونه ضعیف بودن با ناتوان بودن فرق داره. و دوست دارم یادش نره که مردی و نری باهم خیلی متفاوت هستند، نری حتی توی گیاهان هم وجود داره در حالیکه مردی و مردانگی یه صفت عالی و برتره که جنسیت نداره. بهش میگم اگر به نرها میگیم مرد به این معنی نیست که زنها نامردند بلکه بخاطر اینه که نرها مدام یادشون میره خلقت خدائی و عزیزی دارند و هی باید اینو بهشون گوشزد کرد. 

***

 پرنیان عزیزم، خاله گولوی تو از تولدت خیلی خوشحاله.دست راست زنهای سربلند تاریخ به سرت دخترچه ی گلم. شادباش و شاد زی... بذار تا وقتی که بیام و روی ماهت رو از نزدک ببینم،هدیه ی من بهت یه ویدئو باشه که به پیوست همین متن میذارم... مثل یه دختر زندگی کن...



پیوست


A woman is not written in braille. You don’t have to touch her to know her



بعد من خنگ میخوام یه همچین دوستی رو اینجا ول کنم برم کانادا که چی بشه؟

18 مرداد 1393 ساعت 11:44 ب.ظ

من بدبخت و احمقم؟

نع

دوستم داری؟

اوهوم

ازم متنفر نیستی؟

نع

.

.

.

.

.

من خوبم؟

تو خوبی.

.

.

و من یهو خوب میشم...

بهترین خوب دنیا میشم.

خوشمزه ترین بستنی قیفی دنیا میشم. 


پ.ن:فاصله ی بین جمله ها هم با خیار و دَلار پر میشه...


یه همکار دارم شا نداره

18 مرداد 1393 ساعت 12:29 ب.ظ



سرکارخانم مهندس گولوئیان

با سلام

احتراماً به پیوست تصویر جریده همشهری در خصوص شهری در فرنگ که  همنام حضرتعالی می باشد جهت بهره برداری واستحضار ایفاد می گردد.

با احترام

الآقای الهمکار

12شوال1435


پیوست

مثل یک بستنی قیفی شل و وارفته

18 مرداد 1393 ساعت 11:19 ق.ظ

نه شب قدره نه شب آرزوها و نه هیچ شب مقدس دیگه... یه غروب معمولی و دلگیر جمعه ست. نشسته ام روی تختم و کیسه آبگرم رو چسبونده ام روی دلم. وقتی دو هفته ی قبل فایلهای ده سال اخیر رو مرتب میکردم نمی دونستم که مجبور میشم اینبار توی ذهنم  و خیلی دقیق تر برگردم بهشون. پرم از حسهای گنگ. وقتی مردی از ده سال قبل ات میاد توی امروزت، اولین چیزی که حس میکنی ذوق یا عشق یا این چیزا نیست. اولین حس ، حس تلخ گذر زمانه. دیگه ذوق نمیکنی، دیگه دلت غش و ضعف نمیره. قوی ترین حس ات شک و تردیده، به همه ی جمله ها به همه ی حرفها و عکسها بی دلیل شک داری... و صد البته حالا تحصیل کرده تر و جذاب تر و خوش سر و زبون تر و عاقل تری و خدا میدونه تصمیم عاقلانه چقدر سخته... تو زیادی طلاق عاطفی و واقعی دیده ای. تو به تنهایی عادت کرده ای...

 

همه میگن من الان توی اوج هستم. شاید راست میگن. کمابیش هر ماه یه پیشنهاد دوستی/ازدواج رو رد میکنم. اوایل جذاب بود. ولی الان غمگینم میکنه. یه پیشنهاد بهت میشه. ته دلت ذوق میکنی چون از تنهایی خسته شده ای. بعد همون لحظه شروع میکنی به ترسیدن چون به ازدواج و هر رابطه ی دائمی کاملا بدبین هستی. شرایط اون آدم رو می پرسی و نهایتا ظرف یک هفته یاجواب منفی میدی یا دوتائی به این نتیجه می رسین که زوج مناسبی نیستید و یا هر چی دیگه... و کم کم دیگه از این روند خسته میشی. چون هر بار میگی تنهایی همه بهت میگن ان شالله به حق این امام و اون معصوم و ... یکی برات پیدا بشه! و کی میدونه چقدر این جمله تلخه. تلخه چون احمقانه است که تو از ازدواج میترسی ولی در عین حال تنهایی. تو از ازدواج میترسی ولی از چهل سالگی تنهایی بیشتر واهمه داری. تو از ازدواج می ترسی ولی می دونی اینجا ایرانه و تو شانس کمی برای پیدا کردن یه پارتنر داری که اینجور رابطه ها غالباً فقط جسمیه و لاغیر. گیج میشی. اوج تبدیل به حضیض میشه. من می دونم که آقای 82 هم به زودی رد میشه. من خودم رو میشناسم.

 

شب سختیه. فردا شنبه است و محل کار رو به هزار و یک دلیل دوست نداری. با خودت فکر میکنی که چی؟ کلا همه ی زندگی ات شده این جمله: که چی؟ دلت فرار میخواد. ذهنت قفل میکنه. می دونی اما نمیخوای بدونی که با مهاجرت غصه ها جا نمی مونن، فقط خانواده و دوستات هستن که از دست می دیشون. به عکسهایی که دوستت برات میفرسته فکر میکنی. توت فرنگی ،مزرعه، زندگی. مهاجرت لزوماً خوشبختت نمیکنه ولی تو دلت میخواد حداقل طبیعی تر از این زندگی کنی. بعد از سه سال  دوباره فایل مهاجرت رو باز میکنی. زحمت چندانی نداره. آیلتس سخت نیست و امتیازهات بالاست و شغلت هنوز توی صدر جدول مهاجرته و میفهمی که خری و باز فرم رو پر میکنی.

 

متن بالا رو دیشب نوشتم ولی پست نکردم. لحظه ی آخر یکی بهم گفت : که چی؟...


روزهای خوبی رو نمی گذرونم. به همه چیز شک دارم. حوصله ی نوشتن ندارم. حوصله ی کامنت جواب دادن ندارم. گوش شنیدن نصیحت های صد من یه غاز ندارم. همه ی پست هام ثبت موقت میشه. شده ام یه روزانه نویس خشک و خالی. آیدا رو کم آورده ام. دلم میخواد یکی بیاد من این زندگی رو بذارم تو دستش بگم تا اینجاش با من بود بعد از اینش با تو. دلم میخواد حبیب گوش بدم و برم تا ته ته جاده. بدجور حس میکنم تو زندگی ام هیچ پخی نشدم. میدونم این روزها میگذره ولی تا بگذره پدر من درمیاد. دلم میخواد یکی برام دعا بکنه. دلم میخواد برم مزار...


کلا رو من حساب نکنید، این روزها مثل یه بستنی قیفی شل و خسته و وارفته ام...


سلطان کیه؟

18 مرداد 1393 ساعت 08:14 ق.ظ
بعد از نیم ساعت بحث جدی سر اینکه صفر تا صد یوزپلنگ بیشتره یا ماشین، قدرت شیر بیشتره یا ربات و چنگول ببر تیزتره یا چاقو، برگشت با یه حالت متفکرانه بهم گفت: میدونی گولو؟ گربه و ببر و پلنگ و شیر همشون گربه سالار هستن!
برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله

دلم خواست بدوم برم دستای کشیده و نرمش رو بگیرم تو دستام و قربون صدقه اش برم

15 مرداد 1393 ساعت 08:56 ب.ظ

توی جواب یکی از کامنتهاش نوشته بود:  آخه ما دختر نداریم...

برچسب‌ها: گولو و دوستان

هرچه نپاید ، دلبستگی نشاید

14 مرداد 1393 ساعت 06:44 ب.ظ

چهارسال و چهار روزه ست، عاشق دورا  و انگری برده. باباش قهرمان دنیاست ، مامانش مهم ترین تکیه گاهش و من بهترین دوست و الگوی تمام و کمالش هستم. روز تولدش پیرهن دوسایز بزرگتر رو پوشید و دیگه درنیاورد. شباهتش به مریدا منو ترسوند. دلم نمی خواد الگوش من باشم. میخوام دختر باشه، دختر بمونه. میخوام پر از اعتماد به خلقت باشه، زن باشه.

کتونی خریدم. یه air max ساده ی بدون جینگول مستون. آرزوی داشتن نایکی نئون از تصاحبش شیرین تر بود. 

به مامان خیلی وابسته شده ام. به شادی مامان خیلی وابسته شده ام. بردمش fish spa. بعدش بستنی فروشی و بعد پارک. چرا فکر میکنم این کارها باعث میشه یادش بره رتبه ی خواهرک انقده بد شده. مادرا هیچ وقت چیزی رو فراموش نمیکنن. مامان گفت نیمه شب چند روز قبل رفته ام بوسیده امش و برگشتم توی اتاق خوابم. من چیزی یادم نمیاد. تها چیزی که یادمه اینه که همیشه نگران شادمانی مامان و حنا هستم.

سرم شلوغه. نه بیشتر از قبل. ولی همه ی وقتم مصرف میشه! از دوستام دوری میکنم و همیشه هم خسته ام. خوابم و خوراکم بموقع و بجاست. ولی حوصله ی حرف زدن ندارم.دلم میخواد توی سکوت همه رو نگاه کنم. دلم سفر ساکت میخواد. دلم سکوت هتل سالاردره میخواد. کاش میشد دنیا بره روی mute. 

این عکس رو هی نگاه میکنم  و پر میشم از یه حس غریب. خدایا مادری چقدر قشنگه ، چقدر قشنگه ...

دوست پسر سال 82 دیشب ازم خواستگاری کرد. لذت سادیستیک شنیدن علاقه مندی یک مرد و غم اینکه من دیگه بیست ساله نیستم که دلم با این حرفها بلرزه... اون سالها ساری برام یک شهر رویایی بود، الان فقط یک شهرستانه که حاضر نیستم برم توش زندگی کنم. هی روزگار...

روزهام پره و من خالی. رخوت ،رخوت،رخوت...



( تعداد کل: 393 )
   1       2       3       4       5       ...       18    >>