X
تبلیغات
ارزان موبایل

اصول دانشجوئی پیشرفته

11 شهریور 1394 ساعت 02:19 ب.ظ

احتراماً نتایج حاصله از بررسی های اولیه دانشگاه، به شرح ذیل به استحضار می  رسد:


- مسیر رفت و آمد بسیار معقول بوده و تردد با استفاده از مترو، خطوط بی آر تی و تاکسی مقدور می باشد.

- در اطراف و اکناف محل استقرار دانشگاه چند فقره کافه و فست فود اسمی و  خوش خوراک به چشم میخورد.

- پوشش شبکه های مخابراتی در فضای دانشکده مناسب بوده و در تمامی نقاط امکان استفاده از اینترنت 3G وجود دارد.

-  سوپر مارکت نزدیک دانشگاه از تنوع جنس مطلوبی برخوردار می باشد.

- سرویس های بهداشتی دانشکده کانهو دسته گل تمیز و دلباز می باشند.

- رشته اینجانب در سال 94 چهارنفر ورودی مشتمل بر دو نفر آقا و دو نفر خانم دارد.

- همکلاسی های احتمالی در سطح دانشکده مشاهده نگردیده لیکن سایر دانشجویان از لحاظ ریخت شناسی ابداً چنگی بر دل نمی زنند.

- مسیر مترو منتهی به دانشگاه دارای مقادیر قابل توجهی دست فروش از نوع حرفه ای  بوده و انتظار می رود سبد کالای خانواده ازلواشک گرفته تا پالتو و پیراهن ماکسی ساتن از همین مسیر تهیه گردد.







پ.ن: مرگ بر تجزیه و تحلیل مدل های کمی در تصمیم گیری های مدیریت.

حالا که دلم گرفته، باران کافی ست

10 شهریور 1394 ساعت 01:53 ب.ظ

- مامانه از شمال زنگ میزد تا احوال مرغ عشق ها رو بپرسه. آخرش قسمم داد که  زود یه جفت برای مرغ عشق زرده بخرم، آخه عروس خانم فقط به مرغ عشق سبزه محل می داد و زرده همش تنها مونده بود. منم که گوش به فرمان، یهو دیدم رفته ام بازار پرندگان ته اتوبان آزادگان...  نتیجه اش تو عکس معلومه!

- ثبت نام هم با همه حواشی اش بحمدالله انجام شد و ان شاالله مدارک هم خرده خرده جور میشن و پس چرا من انقده کرختم؟ مگه و یرزقه من حیث لا یحتسب نشد؟ مگه لطف خدا رو که عین معجزه ست ندیدم؟ پس چرا همش دارم چکه چکه اشک می ریزم؟ این روزها حالم از خود گداصفت بی عرضه ام بهم میخوره.

- مامانه اومدن و با دیدن خونه حسابی شگفت زده شدن! گفتن گولو  دیگه خیالم راحته که از عهده ی یه خونه برمیای و درست لحظه ای که خوشحال و خرامان منتظر این بودم که ازم تشکر کنن، گفتن: دست لاله جون درد نکنه!!! فک کن!  با تعجب گفتم چی؟!!! گفتن خب دست لاله جون درد نکنه که از وقتی باهاش دوست شده ای هم رفتارت خیلی خوب شده هم عاقل تر شده ای و هم کارهای خونه رو مثل یه خانوم یاد گرفته ای... بعله! اینم از این!

- فکر می کنید پاراگراف بالا به همونجا ختم شد؟ نخیر! تا پاسی از شب مامان هر بار کابینتی رو باز میکردن، یا چیزی تو یخچال میذاشتن یا چشمشون به بوفه و میزهای تمیز می افتاد دوباره به شدت از لاله جونشون تشکر میکردن!!!

- روزهای خوشی رو نمی گذرونم و خیلی متعجبم. اشکام انقده راحت می چکن . صدام همش دماغوئه! از طرفی وقتی فکر میکنم می بینم همه چی الحمدالله عالی و مرتبه. نمی فهمم چی شده. هیچ نمی فهمم. اشک و بغض توی جاهای نامناسب منو خفت میکنن و بعد هی مجبورم معذرت بخوام.

- با خودم کلنجار می رم تا بنویسم. که یک نفر پیدام کرده و از سه چیز منو شناخته: اول  عشق باباهه به مامانه و برچسب"بابا عاشق مامانه ست کمکش نیست" دوم از شباهت حنا و من . سوم از نوشته های بیست و سوم اسفند.

- رضوان اولین برخورد جدی من با خداهه بود. اینو بعدترها، وقتی رضوان رو  از دست داده بودم فهمیدم. معاشرت با اون اثری در من گذاشت که دیگه نتونستم از زندگی عادی ام لذت ببرم. من اولین لذت های بندگی  رو به کمک رضوان چشیدم و حالا بعد از یازده سال وقتی که پیدام کرد فهمیدم که چقدر در تمام این سالها جاش تو زندگی ام خالی بوده...

- براش از لاله  و آیدا حرف زدم و همه رو میدونست. در حقیقت خواننده ی وبلاگ هاشون بوده و از این طریق منو پیدا کرده. یه لحظه پر شدم  از غرور. اینکه رضوان هم اونا رو می پسنده برام یه حس چایی و نباتی خوب داشت.

- نخ تسبیح این پاراگراف پاره شده: بوی گلو، پدر، سادات، قیام، زهرا میتونه، ها، سلام بر ابراهیم، هیچ هیچ هیچ...

- برام نوشته :
می دونی وقتی تو اون وبلاگ پیدات کردم ، وقتی مناجات هات رو خوندم ازذهنم گذشت که من فقط یکی رو میشناختم که به سبک "شبان " با خدا حرف میزنه. 
و من چقدر دلم میخواد گوسپند باشم. گوسپند باشم، گوسپند باشم... 

بوسیدن زمینی که شما روی آن راه رفته باشی

7 شهریور 1394 ساعت 08:51 ب.ظ

ساعت دوازده و ربع میرسم خونه، میوه ها رو می ذارم روی میز غذاخوری، یه تی شرت می پوشم و شروع میکنم... اول ظرفها. نه اول کابینت زیر ظرفشویی: حشره کش ها و گالن مایع ظرفشویی و پودر لباسشوئی و نرم کننده و گازپاک کن و سطل ماست خالی و ظرف نون خشک و بسته صابون بدبوئه که بابا اشتباهی خریده بود و صابون بنفش خوشبوها و رنگ یدک کابینت ها و یه عالمه ظرف یه بار مصرف...  مامان شما چقدر حال داری! نگاه کن چقدر سطل ماست Seven! وای  که این فوم گازپاک کن رو هنوز باز نکرده! این یکی رو بخاطر این چند قطره مایع تهش نگه داشته. با دیدن این همه اسپری و وسایل نصفه نیمه هم خنده ام میگیره و هم حرصم، یه نایلون گنده میارم و اوووووف! راحت شدم! همه رو پرت میکنم اون تو... کابینت چقدر خلوت شد... آخیشششش...

ساعت دو شده: نوبت ظرفهاست. می رم لپ تاپ رو از اتاق میارم و کتاب دوم هری پاتر رو Play  میکنم و با خیال راحت و همچین سرحوصله اول سینک چپی رو  پر آب داغ میکنم و توش مایع ظرفشویی میریزم. بعد ظرفها کثیفها رو توی سینک راست آب می کشم و سُر میدم توی سینک چپ و با خیال راحت دونه دونه کف میزنم و میچینم روی سینی سینک و مامان هم نیست که بگه گولو کف بازی نکن ظرف بشور!

ساعت چهار و یخچال: آخ جون چه فرصت طلایی گیرم اومده! در یخچالو باز میکنم و یه صندلی میذارم جلوش و همه وسایل رو خالی میکنم روی کابینت ها و میز ناهارخوری و با یه شیشه رایت  و یه دستمال می افتم به جون یخچال. بعد قسمت لذت بخش کار می رسه: دور انداختن تمام  شیشه های نصفه نیمه ی سس و ادویه و ترشی و بطری های آب و نوشابه و آبمیوه و شستن قفسه ها و خشک کردنشون با دستمال های میکروفایبری که مامانه ته کشو قایم کرده بود و به به که چه یخچال تمیزی...
 
ساعت هفت یعنی وقت تمیز کردن هال : من نمی دونم  خانواده ی من غذا می خورن یا به فرش غذا میدن؟ همه جا آشغاله که! کاش یکی بود این مبلها رو جا به جا میکرد حداقل. اه از دست بابا. جلو تلویزیون غذا می خوره هیچ، زیر مبلش هم همیشه خرده نون و خوراکی می ریزه!... همین جور عصبی تو دلم گلایه می کنم و دسته جاروبرقی رو می کشم رو فرشها که یهو جارو برقی میگه : قولوپ و نفسش میگیره!!! خرطومی اش رو درمیارم و معاینه میکنم، اون ته مه ها یه چیزی هست.برم سیخ بیارم ببینم چیه.اوم. آها.دهه!! اه! چرا در نمیاد! آها. دراومد! اینکه کاغذ و خرده نونه! نگاه کن تو رو خدا! سر یه ذره آشغال چهل دقیقه معطل شدم!

ساعت نه شده، خونه چقدر تمیزه. فقط کاش یکی بود گردگیری هم میکرد و و چایی رو دم میذاشت و یه غذایی هم سفارش میداد و تا غذا بیاد منو میبرد حموم  که نوچ و نامرتب نباشم... کاش یکی بود... یکی نیست... یکی که هر روز وسایل صبحانه منو جمع میکنه، ناهار میذاره ، نمازش رو می ره مسجد، وقتی برگشت ظرفهای نهار رو همراه برنامه رادیو  میشوره و بعدش  کتاب میخونه  و بعد لباسهای کثیف رو از اتاقها جمع میکنه، میشوره و  وقتی خشک شدن می ذاره تو کمدهامون، یکی که خونه رو گردگیری میکنه و برای مرغهای عشق هویج و کاهو رنده میکنه و گاهی حنا رو نگه می داره و عصرونه و شام درست میکنه و نماز مغرب و عشاش اول وقته و برای اومدن من غذا رو گرم میکنه و موقع سریال ها خوراکی میذاره روی میز، اون یکی نیست. رفته مسافرت. رفته استراحت. رفته جنگل رو که خیلی دوست داره ببینه،... اون برای چهار روز رفته و من ، دختر سی و دو ساله اش، جلوی در حموم  نشسته ام و دارم زار زار گریه میکنم. گریه میکنم. گریه میکنم... گریه میکنم چون دلم برای زنی تنگ شده که وقتی همسن من بود، دو تا بچه ی شیطون و شرور و مریض* و یه شوهر همیشه در سفر و  یه شغل تمام وقت داشت... مامانه، الهی قربونت برم که  فقط یه روز ادای شما رو در آورده ام و الان از خستگی نا ندارم. مامانه، فرشته ی زندگیم، چکار میکردی که همیشه غذامون مرتب بود و لباسامون تمیز، همیشه عین گل بودی و بوی بهشت میدادی. مامانه کاش اینجا بودی که دستاتو غرق بوسه کنم... ماما ... ماما... ماما... 

شاید شفای یک نفر منتظر دعای من و تو باشد

4 شهریور 1394 ساعت 11:43 ب.ظ

دلم آهو، دلم آهو ، دلم آهو

4 شهریور 1394 ساعت 01:24 ب.ظ

من مس را دیده ام، امّا کیمیا را فقط شنیده ام. ای کیمیای عشق، ای آغوش لایزال، غربت مرا به قربتت پناه میدهی؟ سرم را به سینه ات می چسبانی؟

 می دانم اگر اینطور بی قرارم ، اگر صبوری ام به مغز استخوان نازکم رسیده، اگر بغض عنکبوت تارهای گلویم شده، همه و همه بخاطر این است که من مهر شما را فقط قرائت میکنم ...آقای خوب، آقای بخشنده، آقای گل...دست گولوی مچاله را می گیری؟ تلاوت عشق تان را یادش میدهی؟



ای طلا و کیمیا و مهر و ماه،تولدت مبارک، دوستت دارم


مجنون کوچکی که به آن عشق می‌گویند

3 شهریور 1394 ساعت 11:24 ق.ظ



سلام


- کل دیروز پر بودم از هزار نوشته از هزار اتفاق جورواجور و رنگی رنگیکه این روزهایم را شلوغ کرده اند. نتوانستم بنویسم. حلقوم نوشته هایم را آزارهای روانی بنده ای گرفته بود و مزه ی کلماتم را تلخ کرده بود. درست وقتی که می خواستم شروع کنم به نوشتن و گله کردن از این بنده، آقا زنگ زدند و آیه ی 63 سوره فرقان را یادآوری کردند:


« وَ عِبَادُ الرَّحْمَانِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلىَ الْأَرْضِ هَوْنًا وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُواْ سَلَامًا

بندگان خداى رحمان کسانی اند که روى زمین به نرمى گام بر مى‏ دارند . چون نادانان ایشان را مخاطب قرار دهند، به آن ها سلام مى‏ گویند»


با خودم فکر کردم خب اگرچه من بنده ی خوبی برای خدای بهترم نیستم، اما حداقل ادایش را که میتوانم دربیاورم! همین باعث شد آرام بگیرم و بگویم خداجان، کمک کن من خشمم از بنده ات را با مهر تو معامله کنم.

 

- برای توکی و کوکو یک دانه دختر مغزپسته ای ماخوذ به حیا تهیه کرده ایم. همین هایی که تا دیروز زیرشلواری می پوشیدند و سر مزه ی غذا جیغ جیغ میکردند، حالا چنان مودب و مجلسی رفتار میکنند که بیا و ببین. مامانه می گوید گولو پسرهام جلو مهمون گذاشتنی شده اند. دلم میخواهد صدای مامانه را وقتی قربان صدقه شان می رود ضبط کنم.

 

 - لاله گفت پس کی اون لباس فرم جدید رو می پوشی؟ گفتم اول مهر! میخواهم با اُرمَک* نو بروم دانشگاه! خندید و تکرار کرد اُرمَک! یکهو صدای پسرک بلند شد که : اُرمَک دونالد هَد اِ فارم! هی یای هی یای هو!

 

* آقاجانم به روپوش مدرسه میگفتند اُرمَک.


- اینجا کسی هست که بخواهد کار خیری بکند؟ اینجا کسی هست که برای یک موسسه خیریه قانونی و  فعال که کودکان بدسرپرست بی سرپرست را سامان میدهد ، سایت درست کند؟


- بلاگفا باز هم پوکیده؟ همش ارور میدهد که!

 

- پیاده روی، آن هم بدون هدف ملموس خیلی شیرین است. از بهتر وقتی ست که هدفت ملموس و ملوس کنارت قدم بزند . انگار کن همه بیراهه های جهان صراط مستقیم باشند.


- به نظرم ساختار ترجمه ایران را باید رسمن تکاند. کتاب های روانشناسی خوب را با اسمهایی چاپ میکنند که آدم خجالت می کشد دستش بگیرد. من نمی دانم بازارپسند شدن آنقدر ارزش دارد که اسم کتابهای انگلیسی را به عناوینی مانند طریقه جذب شوهر، روانشناسی خواستگاری یا  هزار چیز دیگر تغییر بدهیم؟

 

- قبول شدن خیلی لذت داشت و دارد. یادم میاید موقع چک کردن سایت دستهایم از اضطراب می لرزید. من برای دکتری درس نخوانده بودم ولی اضطراب داشتم و دروغ چرا، خیلی غمگین میشدم اگر قبول نمی شدم. از آن روز برای همه ی آنهایی که برای هر کنکوری درس می خوانند دعا میکنم. الهی نتیجه تلاششان را به خوشی و شیرینی بگیرند.

 

- من برای کنکور  یا مصاحبه درس نخوانده بودم. ولی همه ی این سالها کتابهای مربوط به حوزه کاری ام را می خواندم و می خواندم و می خواندم. این روزها حس خوبی دارم. حس میکنم درست نیست بگویم من نخوانده قبول شدم، باید بگویم من به مدت طولانی مطالعه های مختلف در مورد رشته ام داشته ام.


- آدمها را در سفر می توان شناخت و دوستان را در غم و شادی. همه میدانیم که توی این دنیا کسی اجبار به تبریک گفتن و نیاز به تبریک شنیدن ندارد. ولی شما با تبریکهایتان دلم را خیلی شاد کردید. شما باعث شدید تا سکوت انهایی که فکر می کردم دوستم هستند، غمگینم نکند. ازتان ممنونم و ارزش این محبتتان را می دانم.

 


نوشته ی عکس نوشت: تا حالا شده بین قوم غریب و نیل غم  گیر کنید؟ سه روز گلویم آبستن غم  و ترس بود. غم یعنی چشمهایم دو تا ذغال اخته ی کوچولوی قرمز بودند. ترس یعنی خواب از چشمهایم فرار کرده بود.  من یادم رفته بود یک نفر هست که قسم خورده مواظبم باشد، و او مرا یادش نرفته بود: موسایش را فرستاد و معجزه ... 


تصویرعکس نوشت: کی گفته معجزه فقط برای قدیم قدیمهاست؟ کی گفته دینداری و خداپرستی و تسلیم امر خدا بودن یعنی همیشه غمگین بودن و تک بعدی بودن؟  من فکر میکنم خداهه با همه ی بنده هایش روابط غیر رسمی و دوستانه دارد. گاهی حتی شوخی دستی هم  میکند! نشان به آن نشان که گاهی می زند پس گردنم که بچه حواست نیستا!


عنوان نوشت: اینجا و اینجا

آری! آری! دارم!

1 شهریور 1394 ساعت 11:35 ق.ظ


بعضی وقتا هم هست که توی راه سفر هستی و  بعد از یه پیچ تند، مقر پلیس کنترل سرعت رو  می بینی و با خودت فکر میکنی که :عجب ! برای گرفتن مچ راننده های قانون شکن چه جای خوبی هم کمین کرده اند و چند ثانیه بعد یه تابلوی بزرگ رو می بینی که روش نوشته شده: کنترل سرعت را  داری؟* و میگی  چه جالب! خودشون هم میدونن کارشون درسته...

.

.

.

.

پنج دقیقه ای هم طول می کشه تا متوجه بشی رو تابلوهه نوشته بوده: کنترل سرعت راداری



* یه چی طرفهای جمله مشهور یه بنده خدا که  توی کنسرتش پرسید: آیا آن عقبی ها حال می نمایند؟

شما کجا و من و چادر شبانی من

31 مرداد 1394 ساعت 05:17 ب.ظ


 نگاهشان کردم و باور مثل چایی نبات کامم را شیرین کرد. خانم  همین پنجشنبه ای که گذشت مرا خواستند و همه نفس هایم الحمدالله شد.


بندهاى بندگى

29 مرداد 1394 ساعت 09:34 ق.ظ
فکر میکردم نشود و فکر میکردم اگر به فرض محال هم شد،اولین نفر به مامانه یا لاله یا آقا خبر خواهم داد. ولى خب مچ خودم را وقتى گرفتم که  نگاهم را از سایت سازمان سنجش گرفتم و برگشتم رو به همکارم و  با صدایی بشدت لرزان گفتم:مینا؟ مینا من دکترى قبول شده ام...


LA NUIT

28 مرداد 1394 ساعت 04:05 ب.ظ

متن زیر به ادامه مطلب انتقال یافت

 
ادامه مطلب ...

با سی سال اختلاف ، تقریباً هم سن محسوب میشویم

27 مرداد 1394 ساعت 07:51 ق.ظ


 خانمچه وسط بازی سرش را آورد جلو و دم گوشم گفت: اگه جیش داشتی به من بگو تا برات جایزه بخرم!!!

برچسب‌ها: گولو و خانمچه

می گوید زن و مرد باید هم تکنولوژی باشند!!!

25 مرداد 1394 ساعت 02:44 ب.ظ

پسرک عقیده دارد من باید با مردی ازدواج کنم  که:
- علم دار باشد.
- بچه دوست باشد.
- خاطره تعریف کن باشد.

برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله

من به " طلبیدن " عقیده دارم

25 مرداد 1394 ساعت 09:10 ق.ظ

سلام.

تولدتان مبارک خانم. می شود برای تولدتان به سیاق همیشه ننویسم؟ می شود اجازه بخواهم تا بگویم؟ با شما نوشتنم نمی آید. دلم میخواهد بنشینم گوشه ای از خانه تان، بگویم و بگویم و بگویم. خانم طاقتم خیلی کم شده و قلبم ناتوان. می شود مرا بطلبید؟


پ.ن.1:برای بهتر شناختن کریمه اهل بیت، دیدمان را کمی فراتر از ازدواج نکردن و تبریک روزدختر! ببریم.


پ.ن.2: امروز یک شنبه اول ماه ذی القعده ست و نماز زیبایی دارد که در ادامه مطلب نوشته ام و  التماس دعا دارم.

 
ادامه مطلب ...

اسکان عشایر

19 مرداد 1394 ساعت 12:55 ب.ظ


-          باز من تصمیم گرفتم برنزه کنم و باز هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید! خدایی یهو دیدین تگرگ و کولاک شد بدونین من می خواسته ام دیپ تن کنم!

-          خوشحال نیستم که  محله ی نوشتن و وبلاگستان خلوت شده و همه به جاهای دیگه کوچ کرده اند ولی حقیقت اینه که فضای اینستاگرام یه جوریه که من میترسم و همچنان وبلاگم  و کلماتم رو ترجیح میدم . من یه بلاگرم نه یه فوتو بلاگر.

-          یه آگهی توی سایت دیوار دیدم  نوشته بود خوکچه هندی در حد نو!

-          امروز بازم دوشنبه ست، هوریا کلاس دارم!

-          حنا از پیارسال تا همین امروز توی هر مناسبتی اعم از عید و شب یلدا و تولد و هویجوری و باقی از ما فقط یه چیز خواسته :حباب ساز! توی خونه خودشون و خونه ی ما و ماشین بابا و ماشین خودشون و عثمان بیک لاشه های انواع حباب سازهای باطری خوv و حلقه ای و شمشیری و استوانه ای و کاسه ای و غیره رو میشه پیدا کرد. اون وقت تصور کنید  آدم چه حالی میشه وقتی  این عکس ( گرفته شده در جشن گابریک) رو ببینه؟

-          زنده باد سفر!

-          ناراحت بودم که دوباره وزنم زیاد شده. به مامانه گفتم مامینو از شکمم متنفرم. نیم ساعت بعدش داشتم یه ظرف قارچ رو از مکروویو در میاوردم که ظرف برگشت روم. الان به تاول بزرگ و دردناکی که روی شکممه نگاه میکنم و آه میکشم.



 توضیح عکس نوشت: بکگراند سیستم من در شرکت و یا آداب معاشرت مبتدی برای وقتی رو به دیوار کار میکنی و همه وظیفه خودشون می دونن که مانیتورت رو چک کنن!


توضیح عنوان: یه عالمه فکر و دغدغه و حس توی سرم موج سواری میکنن. مثل عشایری که از قضا یه عالمه بز و گوسفند و اسب هم همراهشونه. دارم سعی میکنم با نوشتن اسکانشون بدم!

مامانم تا شنید از خوشحالی جیغ زد که دیدین گفتم اشکال از بچه های من نبود!!!!

18 مرداد 1394 ساعت 03:37 ب.ظ


روز سومی که اومدن خونه مون من رفتم کربلا، وقتی برگشتم دیدم بابام یه کاسه رو پر از پنبه کرده و گذاشته گوشه قفسشون و بسیار هم متعجبه که اینا چرا تخم نمیکنن! بخاطر گل روی بابا رفتم براشون لونه خریدم. بعد توی اینترنت خوندم که باید جاشون گرم باشه و غذاشون فراوون؛ تخم کتان و ارزن مرغوب براشون خریدم. از میوه خوششون نمی اومد،سفارش دادم دونه ی تشویقی گرون تومنی از مالزی براشون آوردن. همچنان خبری نبود. بابام دیگه خسته شد ولی حالا من بودم که ول نمیکردم. هر روز با حنا رفتیم از پارک براشون برگ اکالیپتوس کندیم تا محیط طبیعی استرالیا رو شبیه سازی کنیم. هیچ. سرچ کردم دیدم عطر اکالیپتوس های استرالیا خیلی قوی تره. از داروخانه اسپری اکالیپتوس خریدم و هر روز اسپری کردم به کف قفس. بازم هیچ. مولتی ویتامین تو آبشون قاطی کردم. پنبه دانه برای توی لونه خریدم. صبح به صبح هویج و کاهو و سفیده تخم مرغ براشون رنده کردم. هیچ هیچ هیچ.فقط کجوله نگاهم میکردن. شبا پا میشدم چکشون میکردم .این اواخر جای خوابشون رو هم جدا کرده بودن. کم کم داشتم به این فکر میکردم یا ببرمشون مشاوره یا مرکز ناباروری رویان که کاشف به عمل اومد که بعله! کوکو و توکی جفتشون نر هستن!!! 

همیشه تو دستم یه گل رُز دارم

17 مرداد 1394 ساعت 12:23 ب.ظ


- دلم یک حیوان خانگی واقعی میخواهد. یک حیوان که با دیدنم نترسد و مردم هم با دیدنش نترسند. بتوانم بغلش کنم. هی به سایت دیوار سر میزنم و دلم برای طوطی های سرلاکی غنج می رود.  ولی میدانم هیچ موجودی حاضر نیست منتظر صاحبی باشد که ساعت شش بعدازظهر به خانه بر میگردد. گولو حیوان واقع بینی است.


- حنا طی یک اقدام خودجوش تصمیم گرفته وقتی بزرگ شد "خاله لاله" بشود. بابت این انتخاب کیف کردم.گفته بودم خودم در سن حنا قصد داشتم وقتی بزرگ شدم پلنگ بشوم؟


- در عین قوّت مثل بال پروانه ترد و شکننده شده ام. چیزی کم دارم لابد. ویتامینی برای جسم یا انگیزه ای برای روح. نمیتوانم ناشکر باشم چون در عین تردی و شکنندگی ، چیزی از درون مثل  بتون مثل فولاد قوّت بی نظیری بهم میبخشد.


- این کتاب را میخوانم و بسیار لذت می برم. کمی باعث شرمندگی ام است که بیشتر از سی سال از اولین انتشار این کتاب می گذرد و من تازه کشفش کرده ام، ولی خب تجربه نشان داده سی سال تاخیر بهتر از سی و یک سال تاخیر است!


- بی صبرانه منتظر دوشنبه ها هستم و کلاسی که می روم.یک عمر فکر میکردم کلاسهای خودشناسی برای خنگ هاست.فکر میکردم خواندن کتابها کافی ست.یک عمر اشتباه میکرده ام گویا.


- شبدر کاشتم.خشک شد. گریه کردم.


- از چندده روز قبل که تصادف کردم ، چیزی در من تغییر کرد. عثمان بیگ به لطف آقای همکار بدون رنگ از این تصادف درآمد. من امّا نه.برای پنهان کردنم نیاز به رنگ دارم و این روزها مشاطه ی خوبی نیستم.


- روز خبرنگار مبارک!


- دلم یک دنیا لوسیون و شامپو میخواهد. دلم میخواهد پوستم که جدیداً سر ناسازگاری گذاشته، خوب شود، موهایم قبل از اینکه طاقتم تاق شود بلند شوند و پروژه ی دندانپزشکی هم بدون هزینه های گزاف و ترس تمام بشود. دلم میخواهد یکی بجای من پایان نامه ام را ویرایش نهایی کند و برود دانشنامه ی این فوق لیسانس کذایی که بیش از قصه ی حسین کرد شبستری طول کشید را بگیرد و تمام.


- عنوان تواماً  برگرفته از این متن و این آهنگ است.


- حواستلان هست آقا؟ اینهمه گفتم که از شما نگویم. من دستم به دعاست و چشمم به در. شما چه؟ 

گلپریا، آی حنا

17 مرداد 1394 ساعت 09:28 ق.ظ


فقط برای دیدن همین خنده، همین لحظه، همین ذوق تو، حاضرم هزار بار بمیرم و زنده شوم.

یک کهکشان عشق با دندان های شیری

14 مرداد 1394 ساعت 11:27 ق.ظ


شاپرکم دیروز برای اولین بار رفته به مهدکودک،گریه و  بدعنقی نکرده، سر کلاس پیش دبستانی نشسته و چهار ساعت تمام نوجول* یاد گرفته و در تمام این مدت قندخونش نرمال بوده.

مرد آرزوها

12 مرداد 1394 ساعت 11:39 ق.ظ



منم مثل همه دخترا فکر میکردم یه روزی یه مردی که ازقضا اسمش مردآرزوهاست میاد و دستم رو میگیره و خوشبختم میکنه. من از  این مرد چیز زیادی نمیدونستم، جز اینکه گاهی کیانو ریوز بود و گاهی فرانس پسر دکتر ارنست و گاهی ریچارد موزر و حتی گاهی عباس جدیدی!  فقط میدونستم قراره بیاد و منو تبدیل به خوشبخت ترین زن دنیا بکنه...


خب لازم به توضیح نیست که اینطور نشد. بیست تا بیست و پنج سالگی ام به آزمون و خطا بین خواستگارها گذشت. فهمیدم هر مرد مهربونی لزوماَ همسر خوبی نیست و سیستم آدمها خیلی ازم پیشرفته تره :اونا بلد بودن چیزی رو نشون بدن که بنفعشونه نه چیزی که واقعاً بودن!


این وسط مسط ها هم به یه معضلی برخوردم به اسم معیار!  راستش من معیار به معنای اختصاصی نداشتم، فوقش میگفتم از خانواده خوبی باشه و فقیر نباشه و زشت نباشه و این حرفها. یعنی حقیقتش اصلاً راجع به این چیزا فکر نکرده بودم و این تا زمانی بود که یه آقای خیلی پولدار و  خیلی خوشگل و خیلی خانواده دار بعد از یک سال و نیم دوستی، وقتی بحث ازدواج پیش اومد خیلی جدی فرمودن که : زن باید نارنگی چینی بلد بَیِه! بهتره در مورد شوک وارده بهم هیچی نگم. فقط همینو بدونین که توی این مدت ایشون هییییچ عملی مبنی بر سوء استفاده انجام نداده بودن که حداقل ته دلم بگم گول خوردم و متاسفانه واقعاً معیارشون این بود!!!


و اینجا بود که  شروع کردم  به تهیه یه لیست معیار. و این بار معیارهام حسابی بودن. حداقل هر کسی توی اون دوره لیستم رو میدید بسیار مشعوف میشد و درخواست یه کپی برای خودش یا دخترای دم بخت فامیلشون میکرد. و خواستگار بود که خط میخورد و درصد تطابقش با لیست استخراج میشد و قس علی هذه... لیست معیارم خیلی کامل و خوب بود. اونقدر کامل که به هیچ دردم نخورد. آخه قرار نبود کسی رو استخدام کنم،  یا بهتر بگم: من داشتم برای پوزیشنی استخدام میکردم که هنوز شرح شغلش معلوم نبود...  یعنی نمیدونستم از همسرم چی میخوام.  فقط معیار داشتم. معیارهای عمومی و عالی . در حالی که هنوز نمیدونستم خودم کی هستم! نمیدونستم آرزوهام چی اند. نمیدونستم خوشبختی برای من دقیقاً یعنی چی! و این خطر بزرگی بود که از بیخ گوشم گذشت:توی اون دوره میتونستم با بهترین مرد دنیا ازدواج کنم و ازدواجم رو  بخاطر همین نادونی به گند بکشم.


و حالا سی و دو سال دارم. هنوز ازدواج نکرده ام و خدا رو هزار مرتبه شکر هرگز از رد کردن آدمهایی که به هر عنوانی اومدن توی زندگی ام پشیمون نیستم. حالا میدونم قرار نیست  مردآرزوهام زارپی بیاد تو زندگی ام. میدونم که بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که اول خودم و بعد آرزوهام رو خوب بشناسم. بعد برای آرزوهام زمان تعیین کنم تا آرزوها تبدیل به هدف بشن.بعد شروع کنم نرم نرم به مسیری که فکر میکنم درسته ادامه بدم. درسته که نمیدونم مرد آرزوهام کجاست ولی میدونم کیه : اون مردیه که خط زندگی اش با خط اصلی زندگی ام اختلاف عمده نداره و اهدافش در تضاد با اهداف من نیستن... فکر می کنم حالا که میدونم کامل نیستم، حالا که راه کمالم رو سعی میکنم بشناسم و توش قدم بردارم، حالا که به خوبی و ناخوبی خودم واقفم، حالا از هر زمان دیگه ای توی زندگی ام خوشبخت ترم...


***

از تو می پرسند نوشت: الان یادم افتاد  اون دوست عزیز یه معیار دیگه ام داشت: آشپزی! ازم پرسید املت با روغن جامد خوب میشه یا مایع... و جواب صحیح کره بود!

توضیح نوشت: دوست عزیز همچنان مجردن. اینطور که معلومه طی این سالها هیچ دختری منطبق بر معیاراشون پیدا نکرده اند. پارسال زنگ زدن گفتن که مامانشون گفته اون گولو بودااا اون دختر خوبی بود! و اینگونه دلم آی خنک شد، آی خنک شد....


حقیقت نوشت: واقعاً فکر کردین همچین پست وزینی رو نوشته ام که صرفاً پز خودشناسی ام رو بدم؟ خیر! نوشتم که تهش بگم من مردآرزوهامو پیدا کردم!

ایناهاش!  

و ایناهاش!

هیشکی جز اینو نمی خوام. دیگه از من گفتن بود. بعد از اینش با شما! برید برام بیارینش! معیارشم هر چی باشه قبوله!



شاخه نبات من

10 مرداد 1394 ساعت 11:58 ق.ظ



تو در میان نشستی و دنیا به گرد تو

یک حلقه زد به انس و زُحل آفریده شد

یادم رفت عنوان بنویسم

5 مرداد 1394 ساعت 12:59 ب.ظ


- کبوتر قلبم آنقدر خودش را به قفس سینه ام کوباند که نفسش رفت، بغ کرد کنج ریه هایم و نفسم گرفت. در این طهران مهمان کُش روزش تاریک کجا را داشتم جز امامزاده ؟ جایی که آدمها امن و آرام دراز کشیده اند تا ابدالاباد. بعد من بودم و صدای جیغ جیغ طوطی های سبز و مورچه های درشت مشکی که هر کدام یک دانه گندم گرفته بودند پشتشان. به مورچه ها ارزن دادم، به طوطی ها گوش و به آرامش امامزاده دل...

 

- درست است که تو حسن تعلیل تمام غیبتهای جهانی، امّا فراموشم نمی شود که غیبتت غیرموجه بود. توجیه نکن. حلاوت بازگشتت، شوکران نبودنت را توجیه نمیکند. تلخم بود و باز یادم آمد که دردهای دنیا را جز تنهایی کشیدن راهی نیست. میش هم در گله می زاید امّا تنها.

 

- دیروز اولین جلسه از دوره ای بود که اسمش یادم نیست. چیزی طرفهای سفرقهرمانی/ آرکیتایپ شناسی/ خودشناسی به روش یونگ. خوشم آمد. گیرم که هیچ کلاسی قرار نیست معجزه کند برای هیچ کس.امّا خوشم آمد.

 

- حنا را بردیم اولین تئاتر زندگی اش. وسط تئاتر تا به خود بجنبیم دوید رفت روی سن و با ادعای اینکه آقای گربه نقشش را خوب بازی نمیکند، شروع کرد به اجرای تیاتر!!!

 

- یک پیشنهاد ترجمه کتاب گرفتم. وقتش شده شاید.

 

- آخرین گزینه ی لیست خواسته های تولدم دیروز برآورده شد. موتورسواری معرکه ست. مرسی!

 

- آقای همکار ضبط عثمان بیگ را تعمیر کرد. حالا که به سکوت عادت کرده ام، کمی با هم غریب شده ایم. نمی توانم تمام وقت آهنگ گوش کنم. کمی سکوت، کمی کتاب صوتی، کمی سخنرانی، کمی هم شش و هشت.

 

- پشت چراغ قرمز آهنگ دختر حمید طالب زاده را گوش میکردم که دیدم عجب با اسم گلنار خوش قافیه می شود:

یکی یدونه گلنار

 چراغ خونه گلنار

 گلابتونه گلنار

 ماه آسمونه گلنار

 کوه نمک گلنار

بلا کلک گلنار

مثل انار شیرینه

این دخترک گلنار


- خلاصه وقت مرا خوش آمد! و شروع کردم به خواندن در وصف گلنار که دیدم سرنشینهای ماشین کناری از خنده غش کرده اند، بعله پاک یادم رفته بود که شیشه های ماشین پایین هستند.

 

 

- قصه ی خاله سوسکه را با کلی آب و تاب برای حنا تعریف کردم. تهش گفت: چه مسخره! موش که با سوسک عروسی نمیکنه. موش با موش عروسی میکنه!

 

- قبل تر ها شوخی مان با لاله این بود که توی راه خانه میگفتیم زنگ بزنیم تا ما برسیم آقای سگ قلیان را چاق کند یا چایی دم بگذارد. از قضا چند روز پیش در راه بودیم و وقت تنگ که لاله برحسب عادت گفت "بگیم آقای سگ مزغها رو بذاره روی گاز تا برسیم" سکوت نیمه سنگینی ماشین را گرفت که پسرک درآمد که: با توجه به اینکه هم مرغها و هم آقای سگ مرده اند خواسته ی بیراهی هم نیست!

 

- خوشی یعنی اینکه خوانده باشی دوستت قصد سفر عشق دارد و از دلت گذشته باشد خداجان ... و فردا صبح ببینی دوست پیغام داده که دلم میخواست تو هم در این سفر همراهم بودی. خوشی یعنی همین و نه بیشتر و نه کمتر... دوست جان اگر دیدی امکانش و حالش هست به من خبر بده. بلکه هم قسمت بوده یک افطار مهمان خانه ی خوبان باشیم.

 

- خداجان صلاح ندانستی که توی این سن مادر باشم و هوسش هم دارد میگذرد، میشود حداقل کاری کنی چند سالی زودتر یائسه شوم؟ توی واحد اختلاف سلیقه ی دمائی با همکار دارم و توی این ظهر دل انگیز مردادی یک شال پشمی به خودم پیچیده ام. نمی گویم اسپیلت را خاموش کنند ولی دمای 18 آن هم کل روز کمی سرد نیست؟

 

 



چهارم مرداد نوشت :عزیزم، طلای ناب، عمه شدنت مبارک.





Dream diary

5 مرداد 1394 ساعت 12:43 ب.ظ


اولى: 

داعش حمله کرده بود ایران. بمب های طلایی رنگ می افتادند روی تهران. من نشسته بودم بالای یک کوه و لای ابرهای گومبه گومبه ی سفید قایم شده بودم. نیروهای داعش که رسیدند بالای سرم، خودم را زدم به مردن. از من گذشتند. یکهو  به خودم گفتم که چی؟ تا کی خودم را به مردن بزنم؟ پا شدم رفتم زدم روی کتف جناب آقای رهبر داعش که بوی ادوکلن  Hermes میداد و خیلی با آرامش پرسیدم "برنامه ی بعدی چیه؟" برنامه ی بعدی در آغوش گرفتن جناب رهبر بود که با آن هیکل گنده و لباس نظامی مشکی، اعتراف کرد که شبها کابوس جسد مادرش را میبیند. اشکهایش توی انبوه ریشهای فرفری گم می شدند...


دومى:

یک ساختمان پنج طبقه ی خوشگل بود با واحدهای مختلف که توی راهروها درخت ها و بوته های استوایی کاشته بودند. یک انبه از نزدیک ترین شاخه ی راهروی طبقه چهارم چیدم و پیچیدم توی پاگرد طبقه پنجم. اتاق مرد اولین از سمت راست بود. اتاق که نه، سوئیت. چهارشانه و قدبلند و خوش برخورد بود و اگر میشد پارتنرش بشوم حتمن چشم همه دخترهای دور و بر درمیامد. مرد توی اتاق نبود. رفتم تکیه دادم به پنجره و ساختمان روبروئی را دید زدم که مرد میانسالی داشت کفترهای پاپری اش را پرواز میداد. دختری که توی خواب دوست هفت ساله ی من و مرد بود با خنده آمد و گفت" یه چی میگم نه نیار" دلم لرزید. گفت فلانی( که در دنیای واقعی خواننده ست) از تو خیلی خوشش اومده. لحظه ای که سطل آب یخ را روی سرم خالی کردم یادم آمد و با خودم فکر کردم چه فرقی دارد. حداقل توی این ساختمان می مانم. گفتم" بهش بگو قبوله" و پایین ساختمان را نگاه کردم؛ فلانی شلوارک به پا داشت استخر پرورش کوسه سفید و سفره ماهی را تمیز میکرد. با خودم فکر کردم الان است که بیاید بالا، حداقل مرتب باشم و رفتم توی اتاق خواهر فلانی، رژلب گلبهی اش را از روی میز توالت برداشتم، کشیدم رو لبهایم و چشمهایم را بستم...

 

سومى:

چشمهایم را که باز کردم می دانستم دیر شده ست. لباس فرمم دم دست بود ولی کفشهایم را پیدا نکردم. مامان حنا دستم را گرفت و برد توی حیاطی که پر بود از کفش. صندل و بوت و اداری و کتانی و پاشنه بلند و عروسکی. هزار جفت امتحان کردم و هیچ کدام اندازه ی پایم نبود. آخرین کفش را خوب یادم هست: صندل کنفی پاشنه پنج سانتی که بندهایش دور مچم گره میخورد. از تصور قیافه ی مدیرم وقتی که لاک سرخ ناخن های پایم ببیند نشستم روی زمین و از خنده ریسه رفتم...


چهارمى: 

پتو کشیده بودم ولی باز سردم بود. با بدخلقی از اتاقم بیرون آمدم و آماده بودم که به اولین کسی که دیدم بپرم که چرا کولر را روی دور تند گذاشته اند، نگاهم افتاد به مامانه، روی کاناپه خوابش برده بود و داشت خواب مرا میدید. توی خوابش داشت صدای مرا میشنید که نشسته ام پشت یک دیوار بلند و های های گریه میکنم. دلش از صدای گریه ام چنگ خورد. دست انداخت به یقه اش و گفت" الهی بمیرم دخترم" خم شدم توی گوشش گفتم ماما گریه توی خواب یعنی خبر خوش...


پنجمى:

مرد رئیس زندان ساواک بود. با خودم فکرکردم چه جوان و چه جذاب و چه با دیسیپلین. نشسته بودم توی اتاق نیمه تاریکی که درش به اتاق کار مرد باز میشد و صدای ضجه های پسرکی که داشت شکنجه می شد را می شنیدم. دلم نمیخواست گوشهایم را بگیرم، بی حوصله کتاب خشم و هیاهو که نمیدانم چرا توی کیفم گذاشته بودم را ورق زدم و با خودم فکر کردم" چرند است.سمفونی مردگان اصلاً هم شبیه این کتاب نبود. برای باسی زده اند" سرم را که بلند کردم مرد داشت دکمه تقوایش را میبست. رویم را برگرداندم که یعنی بخاطر صداها قهرم. گفت خب نباس میشنیدی و دستش را برد پشت زانوهایم و بغلم کرد. گفتم چکار میکنی؟ گفت قانون قانونه. هیشکی با پای خودش از اینجا بیرون نمی ره و رفت سمت در خروجی. از پشت بازوهایش پشت سرمان را نگاه کردم و دیدم زنی با چشمهای هراسان رفتن ما را تماشا میکند. یادم افتاد من همسر مرد نیستم. نخواستم فکر کنم. سرم را فشار دادم به بازوی مرد. بوی خون و عرق میداد...


ششمى: 

چشمهایم از ذوق ستاره میپراندند. با خودم میگفتم کعبه را دیدن و مردن. و باور کردم مرده ام. دورم پارچه ی ظریف لیمویی رنگی پیچیده بودم که بوی لیمو میداد. خدمتکاری راه را برایم خلوت کرد تا بروم غسل زیارت کنم. با خودم فکر کردم چقدر خوشبختم و چقدر خوشبخت بودم. از محل غسل تا خانه فقط ده قدم راه بود. راه نمیرفتم ، می رقصیدم. خانه را دیدم و فهمیدم که چقدر دلتنگ بوده ام. مردی آمد در نظرم و دیدم که شبیه میمون است. شبیه نه. مرد میمون بود. یادم آمد با لاله حرف این را زده بودیم که آیت الله بهجت چشم برزخی داشته اند. گفتم وای نکند من هم دارم اصل آدمها را میبینم. برایم مهم نبود. هیچ چیز جز خود خانه برایم مهم نبود. دلم خواست مامانه هم همراهم بود. حس کردم تحمل اینهمه لذت را ندارم...


***

پ.ن: آنچه خواندید شش بخش و در حقیقت شش شب از مشق این دوره ی گولوهه مبنی بر ثبت خوابها بود. بعله. اینطور که معلوم است در دوره ای به سر می بریم که زندگی شبانه ام بسیار جذاب تر از روزهاست!



فرصت شغلی

4 مرداد 1394 ساعت 04:59 ب.ظ

مصراع های پراکنده

31 تیر 1394 ساعت 04:34 ب.ظ


- سعی کردم دختر خوبی باشم. سعی کردم بیشتر ببینمت. سعی کردم قبل هر حرف قبل هر کاری ببینمت. سعی کردم.سعی میکنم. منو ببین. من حالم خوش نیست. بذار بهت امیدوار باشم.


- حس میکنم خنگم. خنگ و عقب مونده. کلاس نت ورک پلاس ثبت نام کردم تا انقدر تو شبکه گاگول نباشم.حسم اینه: قاطری با بار مدارک.


- آیا دقت کرده اید که این دوست خوبمون چقدر شبیه این یکی دوست خوبمونه؟


-  سفر، سفر، سفر. دلم از بنده ات گرم نمیشه. سفر. بیا پایین. یه شب بیا پایین.


نویسنده می پزیرند! مدیونید فکر کنید مشکلم چیزی بجز نداشتن اسم نمایشی مناسبه.


- شاعری هم بود که نوشته بود معشوقم زنانه گریه میکند و شاعرانه گلایه. من معشوق مردی نیستم. کودکانه و تمام قوا گریه میکنم و زنانه  و با نیش گلایه.


- گشنمه .همش گشنمه. میخورم . بالا میارم. 


- نماز خوندن بدون حواس پرتی سخته.خدا بودن بدون حواس پرتی هم حتمن خیلی سخته.حواست از من پرت نشده باشه یه وقت؟


-  اومدم این پست رو ادیت کنم ییهو منتشر شد.خدا میدونه اونایی که پست نصفه نیمه رو خوندن چقدر گیج شدن. آخه فقط عنوان پاراگرافها رو نوشته بودم که یادم نرن.


- سرسفره بغض برام لقمه میگیره. من سعی کردم کیفیت زندگی بقیه رو بهتر کنم. از خودم اثر خوبی بجا بذارم. پس چرا حالم انقدر ناجوره؟


-  اینو بخون : مَنْ أَرَادَ مِنْکُمْ أَنْ یَعْلَمَ کَیْفَ مَنْزِلَتُهُ عِنْدَ اللَّهِ فَلْیَنْظُرْ کَیْفَ مَنْزِلَةُ اللَّهِ مِنْهُ عِنْدَ الذُّنُوبِ کَذَلِکَ مَنْزِلَتُهُ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى. حضرت علی/ع گفته: هر کس از شما که می خواهد جایگاه و منزلت خود را در نزد خداوند بداند،‌ پس باید ببیند که جایگاه و منزلت خداوند در آن هنگام که به گناهی می رسد چگونه است. این روزها نگاهم میکنی؟ حواسم به نگاهت بود. 


- یه شیر پاک خورده طرح داده که توی شرکت میزها و سیستم ها رو ، رو به دیوار بذاریم!!!  حالا روم به دیوار کار میکنم و مانیتورم رو همه میبینن! البته این برام مهم نیست. معضلم اینه که متوجه نمیشم کی میاد توی واحد و یهو میبینم یکی پشت سرم ایستاده! من وقتی دارم کار میکنم حواسم از بقیه جاها پرت میشه و صداهای اطرافم رو نمی شنوم و توی همین یک هفته ای که از اجرای "طرح روم به دیوار" گذشته، بارها تا سر حد جیغ ترسیده ام. حالا اینا به کنار، بعضی از همکارا حس میکنن کار باحالیه که بیان یهو بزنن سر کتفم و منو بترسونن و به عکس العملم بخندن. 


 - صلوات شمار بنفش رو میگیرم توی دستم و میگم تو تنها عزیزدل منی، من به خودم ظلم کردم. و با خودم فکر میکنم دنیا چقدر بوی ماهی میده. به صد که رسیدم می گم منِ بی بغل رو جز به بغل خودت راضی نخواه.


- چه اشکالی داره اگه آدم خیلی مهربون و خیلی دانا و خیلی Caring  نباشه؟ چه اشکالی داره آدم در حوزه ی توانایی خودش از خودش انتظار داشته باشه؟ من که قسم نخورده ام، نه؟ منم یکی مثل بقیه. بس نیست اگه آزار نرسونم. بس نیست اگه خفه خون بگیرم؟ مگه همش چقدر مونده تا چهارشنبه سوم نوامبر؟


-توکی و کوکو اونائی نشدن که دلم میخواست. منو دوست ندارن. مامان رو دوست دارن. دلم حییون خونگی میخواد. یه حیوونی که بدونم منو دوست داره. نه اینکه بشم حمّال غذا و خدمتکار تمیز کردن خونه اش. دلم نمی خواد بالش جدید بخرم. هوشمندترین بالشهام حتی اسم منو نمیدونن. براشون مهم نیست اگه شبها انقده محکم و مهربون بغلشون میکنم.


- همه چی بهترتر میشه. من میدونم.


- وقتی میگم حس میکنم تنهام منظورم این نیست که خانواده ام کنارم نیستن یا دوستای خوب ندارم. من عاشقانه خانواده و دوستای اندک اما بی نظیرم رو دوست دارم. تنهایی من از جنسی نیست که از کسی انتظار درکش رو داشته باشم و بازم تاکید میکنم که هیچ کدوم از نوشته های این وبلاگ در جهت درخواست کمک از خواننده های عزیز نیست.


- توی سی و دو سالگی کم کم دارم درک میکنم که فلسفه ی وجودی دنیا بر مبنای رفاه  و شادی و خوشی بی حد و حساب برای همه نیست. امروز شاد هستی و فردا غمگین. اصلاً شاید یکی از مزایای دنیا همینه که همه چیز میگذره. بخاطر همین سعی میکنم زندگی ام رو بر مبنای حال و هوای یک روزم قضاوت نکنم. از اون مهم تر سعی میکنم زندگی دیگران  رو  اصلاً قضاوت نکنم. 


عکسهای پست از زاویه ای دیگر: + , +




.p.s: Pray hardest when it is hardest to pray

Cupid Making His Arch

30 تیر 1394 ساعت 11:45 ق.ظ

و تو ماهی هستی که من در پناه مهرت موسی را از سامری ها بازشناختم و فریب نان و نام را فراموش کردم...

شاپرکم با سرانگشتان نوچ

29 تیر 1394 ساعت 11:53 ق.ظ


دردانه ات را ببری رستوران و قبل از غذا دستهایش را بشوری و تست قند بگیری و منتظر باشی قندش بین 90 تا 120 باشد که یکهو دستگاه جیغ بکشد و نتیجه High  باشد که یعنی قند بالای 500 و الزام بستری فوری و  نفهمی چطوری رستوران تا عثمان را بیگ را دویده ای که بچه را برسانید بیمارستان و تلفنت زنگ بزند و مادر بچه بگوید: برگرد! قندش نرماله، توی فاصله ی شستن دست و گرفتن تست پوست یه آب نبات رو باز کرده!!!

معجزه ی تبدیل کردن آنچه می کنی به آنچه به آن ایمان داری

23 تیر 1394 ساعت 03:02 ب.ظ


سلام


بیست و هفتم هم گذشت. موتورم رسمن افتاده به روغن سوزی! دیشب سه بار گلاب به روتون بالا آوردم. معده ام بسیار تنبل شده. روحم هم که سنگین و رخوتناک داره از رمضان میگذره. دلم رو به این خوش کرده ام که ان شاالله برداشت هام از این ماه قراره آروم آروم و نرم نرم بیاد تو زندگی جلوه پیدا کنه. به مهربانی خدا امیدوار نباشم چه کنم؟


جایی خوندم  که "ناخنک به حرام، رسیدن به حلال را به تاخیر می اندازد". این جمله بسیار رفته رو مخم. در حقیقت غمگینم کرده. هی توی تاریخ زندگی ام دنبال ناخونک هام هستم. خدا نخواد هیچ بنده ای پشیمون باشه.


هدیه دادن به نمازگزارهای ماه رمضان در شرکت برام باعث خیر شد و چهارجلد کتاب خریدم. سری سلوک ابرار از انتشارات یازهرا. کاش میشد برای همه تون این سری رو بخرم. انقده ساده اند، انقده روان و زیبا نوشته شده اند. خلاصه خیلی کیفور هستم از خوندن این کتابها.


از دیروز همش به فکر میومیو هستم.


نه گفتن هنوز سخته. خیلی سخت. منت نمیذارم ها.نه به جان عزیز خودت.فقط میگم ببین چقدر سخته که دارم سالهای عمرم رو میشمارم ببینم در طولانی ترین حالت چقدر مونده. سختمه آقا جان.


مذاکرات به توافق رسید ! خدا رو شکر. ان شاالله اوضاع کشور بهتر بشه.


گاهی خواننده ها میان و درخواست کمک برای بنده هایی میکنن که الان دچار مشکل هستند. من به همه اعتماد دارم ولی نمیتونم براشون پست بنویسم و شماره حساب معرفی کنم. من میتونم خودم فقط از طرف خودم در حد توانم کمک کنم و کامنت های درخواست رو تایید کنم که بقیه ببینند. 


انگار بیست ساله که کوالای خاله رو ندیده ام. جان دل ، انار بهشتی من، یک ماهه شدی. با عزت و شادی صد ساله بشی عزیزک ترد من.


زنگ زدم یک ماهگی تُردک خاله رو تبریک بگم، مامانش می گفت وای حس میکنم از همه دوستام دور افتاده ام و این جریان سالها ادامه خواهد داشت. گفتم خب من حاضرم فندقک رو نگه دارم تا تو دوستات رو ببینی که جواب شنیدم دوستم توئی دیوانه!!!!  ته قلبم از خوشی یه گرمای مطبوع پیچید.  


یک هفته مونده. همش یک هفته. دنیا رو بخرم کادو کنم بفرستم در اون بهشتی که خونه ی تو توست.



عکس نوشت: آن بالا دارند عیدی ها را بسته بندی میکنند.

آری! آری! میل دارم!

22 تیر 1394 ساعت 11:23 ق.ظ


دیشب فرشته ی دندان برای افتادن چهارمین دندان شیری پسرک یک عروسک اسپایدرمن هدیه آورد و پسرک بعد از صرف چند دقیقه جهت شناسائی فانکشن های اسباب بازی مربوطه در حالی که به سمت اتاقش میرفت، گفت: خب اسپایدرمن میل داری بیشتر راجع به خودت بدونی؟

برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله

تنهایی انسان نخستین

21 تیر 1394 ساعت 12:14 ب.ظ

سلام

بلاگ اسکای ظاهرش را تغییر داده و من لینک گذاشتن عکس را پیدا نمیکنم. بدون عکس نوشته هایم الکن می مانند.


اعتکاف خوب بود. می پرسند اعتکاف رجب بهتر است یا اعتکاف رمضان؟ من جواب میدهم مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا رو؟


حنا خواب خوشی دیده بود، بیدار شد و گفت مامانو خواب دیدم تولد حضرت بود. مادرش پرسید کدوم حضرت؟ جواب شنید: حضرت عالی!!!


گفتم یادم میرود دوستم داری. گفتی خودم ریماندرت میشم و تپش های قلبم نوای ویبرافون میدهند.


زهرا می گفت گولو میخندی امّا ته نی نی چشمهایت یک غم بزرگ هست. زهرا راست می گفت. من کسی،حسی، چیزی را گم کرده ام.


سحر گفت حاجتهایمان را بنویسیم وشب 25 ماه رمضان بگذاریم لای قرآن همانجا که آیه 25 سوره شورا هست. من به دعای خیر اعتقاد دارم. دیشب نوشتم و اسمهای شما و خیلی های دیگر هی توی ذهنم جرقه میزد. آخرش که لیست را خواندم از اینکه کلمه ی "من" اینهمه تکرار شده باشد خجالت کشیدم. لیست را اصلاح کردم و تویش اضافه کردم که خدایا مرا اصلاح کن.


گولو یک دختر خیلی معمولی است. معمولی و ترسو.همیشه می ترسد که اینجا بهتر، مومن تر، مهربان تر یا زیباتر از خود واقعی اش به نظر بیاید. گولو در دنیای واقعی دوست پررنگ یا پیگیری نیست و از خیلی از دوستهایش شرمنده ست.


حنا را بردم هایپراستار و خریدهای خیلی خیلی دم دستی کردیم. هزینه اش زیاد شد. خدایا به مال مردم برکت بده و اوضاع اقتصادی مان را خوب کن. من نگران گرانی هستم، نگران گرانی نان.


نمیدانم از افتادن در سراشیبی  میانسالی ست یا از رخوت تابستان، امّا امسال بعد از افطار جان ندارم. قرآن نخوانده ام الاقلیلا و از مستحبات نگویم بهتر است که هیچ و هیچ و هیچ... ماه رمضان گذشت و روحم یک دل سیر از خوان نعمت صاحبخانه افطار نکرد.


دروغ گفتم، میدانم که از سراشیبی و این چیزها نیست. من حال این را دارم که با دهان روزه حنا را ببرم خرید و بعد پارک ارم و بعد رستوران. منتها بحث اعمال که میشود لنگ میزنم. خودم حالیم هست که خدا را و بندگی را آنجور که باید دوست ندارم. همش در کلام است.دوست داشتن باید در عمل باشد. خدا مرا اول صبح و سر ظهر صدا میکند و دم غروب. من چهار عصر و یازده شب جواب میدهم! صبحها که هیچ. گاهی جواب یادم میرود حتی. نشد.اینجوری نمی شود. از نماز اول وقت باید شروع کنم . بگویم ان شاالله.


من شما را به هزار نام خواندم. من شما را نه آنجور که شایسته است که آنطور که بلدم خواندم. حالا پر از ترس و امیدم. حرفهایم تکراری شده و حس هایم هنوز نیشترهای تازه اند.


نه گفتن سخت است. میفهمی؟ موقع نه گفتن ها دستم را بگیر. جوری که ملتفت باشم که ملتفتم هستی.


خانم همسایه اعتکاف عصر روز دوم سر صحبت را باز کرد و دیدم  در همین دو روز اسم  و رسمم را حسابی جوریده ست، از زمین گفت و از زمان و آخرش رساند به خواهرزاده ی چهل ساله اش  که  خانه و ماشین دارد و زن ندارد. خانم همسایه اعتکاف دیروز زنگ زد و خواست که با خواهرش و دخترش بیایند خانه و خانواده ی مرا ببیند( گفت بیاییم یه سر به خونه زندگی تون بزنیم)خانم همسایه اعتکاف دلیلی ندید که حتی اسم دامادبالقوه را به من بگوید؛ فقط نگران این بود که چرا من در راهپیمایی روز قدس شرکت نکردم.


خانم همسایه اعتکاف را محترمانه رد کردم. دلیلم چیزی نبود جز اینکه سفارش کرد حتمن حتمن حتمن جلوی خواهرش چادر سر کنم و اگر از من خواستند که با هم بیرون برویم ، چادر مشکی ام دم دست باشد.


من از هیچ کس دلگیر نیستم. فقط خیلی دلتنگم.


نوشتن بدون عکس را تحمل کردم. اما نوشتن بدون امکان لینک گذاشتن برایم خیلی سخت است. مدام دارم کلماتم را عوض میکنم که نیاز به لینک کردن نداشته باشم.


فرصت مهربانی را دریابیم


من شهید ابراهیم هادی را تازه شناخته ام و خیلی ازشان خوشم آمده.


پ.ن: به لطف یکی از خواننده ها یاد گرفتم با قابلیت html پنل مدیریت لینک بگذارم.سخت ا ست ولی کارم را راه می اندازد. ممنون

سفیر صاحبخانه

20 تیر 1394 ساعت 10:19 ق.ظ


انتظار هر اتفاقی را داشتم بجز اینکه روزی زیر تابوت یک شهید بروم

( تعداد کل: 640 )
   1       2       3       4       5       ...       22    >>