X
تبلیغات
سکه 24

و عمر شیشه عطر است

27 آذر 1393 ساعت 10:13 ق.ظ

باید حالم خوش نباشه، تو محل کار مشکلاتم خیلی خیلی خیلی زیادن. باید حالم خوش نباشه، درگیر پایان نامه هستم. باید حالم خوش نباشه، عثمان بیگ سرما خورده. باید حالم خوش نباشه، هنوز بالشها صمیمی ترین معشوقهام هستن. باید حالم خوش نباشه، اوضاع مالی ام داغانه. باید حالم خوش نباشه، هنوز تکلیف سفری که عزیزترین سفرمه معلوم نیست. باید حالم خوش نباشه، تو ایران موندنی هستم انگار...


حالم خوشه. صبح پنجشنبه نشسته ام پشت میزمحل کارم و بدون درج اضافه کار مشغول انجام کارهام هستم. حالم خوشه، من شاغلم. شغلی که دوستش دارم. حالم خوشه، ان شالله دفاع میکنم و همین امسال کنکور دکتری میدم. حالم خوشه، یه پراید دارم که دوسال قبل نداشتم، توش آهنگهای خوب خوب گوش میدم. حالم خوشه، دیروز وقت دیدن دوستم قلبم مثل دخترهای دبیرستانی گومب گومب میزد، انگار که بخوام برم سر عاشقانه ترین قرار دنیا، دیشب دو تا و همین الان یه دونه SMS داشتم که توشون هر کلمه به دیگری عاشق بود، یه لوبیا داره میاد که دوباره خاله بشم. حالم خوشه، هر روز سوره واقعه میخونم و برکت از دست خدا و بنده های خوبش بهم می رسه. حالم خوشه، داره باورم میشه خدا خواسته من با مادرم و با پدرم بریم سفر ، چه فرقی داره اسفند باشه یا رجب؟ مرخصی اش هم حتمن خودش جور میکنه. حالم خوشه، ایران جنگ نیست، زلزله نیست، طوفان نیست...


نمیدونم فردا چی بشه. شاید گریه کنم. شاید حالم خوشتر هم بشه. من که نباید نگران فردا باشم، من که نباید تو حسرت دیروز باشم. من امروز رو دارم. امروزی که زنده و سالم و سرحالم. من واسه همین امروز یه جوری حالم خوشه که انگار دنیا از ازل تا ابد همین امروز بوده، همین امروز، همین ساعت، همین لحظه...



در پاسخ به کامنت مهربان یک مخاطب عزیز: نه اشتباه نکنیم. من بین عشق و بت پرستی فاصله نذاشتم یعنی نتونستم، درست تر بود که بتونم و خداپرست درست و درمون بشم ولی نشد.من فقط از بی کسی هر وقت غمم اومده سرم رو گذاشتم روی نزدیک ترین شونه ای که میشناختم، و شونه ی اون بوده. هر وقت ترسیده ام فرار کرده ام به امن ترین بغل ، و آغوش اون بوده. هر وقت دلم قربون صدقه رفتن خواسته، قربون صدقه ای خوشگل ترین و قد بلندترین و خوش تراش ترین بت رفته ام و اون بوده. اون ضریح من و کربلای من و مشهد و نجف منه. گاهی صورتم رو تکیه داده ام به ضریح امامزاده عینعلی زینعلی و باهاش حرف زده ام، بعد سرم رو یه ذره گرفته ام بالاتر و گفته ام ببین دارم با آدمهایی میگردم که میگن تو دوستشون داری، من دوست دوستای تو هستم. بعد که گردنم خسته شده سرم رو آورده ام پایین و به امامزاده ها گفته ام که من با اون از شما گفتم، حالا شما با اون از من میگید؟ اون عمو زنجیرباف منه. با صدای قربون صدقه زنجیر دستهای منو می بافه به دستهای اونائی که جای پاشون محکم تره. من هنوز نمیدونم خداپرستم یا بت پرست.من فقط میدونم که نمک سفره ام رو هم از اون میخوام...

آخه من نه از ایمان که از بی کسی عاشق اونی شدم که همه کس من شده. عشقم هم عشق دوزاریه.خودم میدونم. ولی بضاعت امروزم همینه. معشوق من یه عاشق فقیر داره...

عشق این آتش گرمی که بپا کردی نیست

24 آذر 1393 ساعت 09:30 ق.ظ

شب یلدا داره میاد، چرا من این شب رو دوست ندارم؟ یه حس ترس و غربت مزخرف دارم، شروع زمستون همیشه منو می ترسونه.


هفته ی دیگه چقدر تعطیلی داریم. میشد با سه روز مرخصی نُه روز رفت سفر. من به چهار دلیل نمیرم: پول ندارم، سفر توی عزا رو دوست ندارم، مرخصی هامو برای یه سفر بهتر و پایان نامه نیاز دارم و همسفری که میخوام فعلاً دم دست نیست.


 یه فیلم دیدم به اسم Whore’s Glory. از همه ی فیلم یه جمله اش توی ذهنم بدجوری ذق ذق میکنه؛ دختر تن فروش کم سن و سالی که آخر حرفش با بغض میگه " زن بودن خیلی سخته، زندگی کردن بعنوان یه زن خیلی سخته، منظورم اینه که یعنی هیچ راه دیگه ای نبود؟ ما حتمن باید اینجوری به دنیا می اومدیم؟ کسی جواب این سوال رو میدونه؟" با خودم فکر میکنم چقدر خوش شانسم که زندگی حق انتخابهای بهتری بهم داده و یهو از حسهای اخیرم، از ناشکری هام خجالت میکشم.


از من به شما نصیحت هیچ وقت تو گروه وایبر کلاس زبانتون در مورد تقلب امتحان آخر ترم  برنامه ریزی نکنید، یا حداقل فراموش نکنید که معلم تون هم تو اون گروه عضوه!


حنا بدوبدو اومده میگه پایا می دونی پول یه اسم دیگه هم داره؟ سکّه نه ها! یه اسم دیگه! میپرسم چی؟ میگه : اِسکِلاس!


پارسال این موقع حالم بد بودا! امسال با اینکه پوستم خیلی نازک شده ولی بهترم. خدا رو شکر...


گاهی کامنتهایی میگیرم که مثل یه لامپ روشن زندگی ام رو اکلیلی میکنن: گولو وقت خوندن حدیث کساء یادت بودم، موقع خوندن دعای ندبه توی حرم نشستی توی دعام، موقع خوندن سوره حشر ، وقت نگاه کردن به گنبد طلائی ، موقع نماز جماعت یادت افتادم و ... این کامنتها انقدر بهم حس امنیت میدن. انگار توی راه باریکه ی این زندگی  دستامو گرفته باشید، یه نفر همیشه امکان داره  پاش بلغزه و بیفته ولی بعیده ده نفر، پنجاه نفر، صد نفر بیفتن. من ازتون ممنونم که نود و نه نفر من هستید.


دوست دارم شیرینی کامنت زیر رو با شما شریک بشم. زیارتت قبول آقا محمّد.


سلام گولو خانم!

1- در حیاط حرم امیر المومنین کمی به سمت راست ایوان طلا نگاهی به گنبد کردم و یادت کردم و از مولا خواستم سال دیگر در کمال آرامش در همین زمان پست های زیبایت را از عراق با "وای فای مجانی" برایمان بفرستی تا انشاءالله وقتی برگشتیم بخوانیم.

2- در راه یکی ببعی آورده بود ببرد حرم ابالفضل یا امام حسین قربانی کند ناگهان گوسفند درونی ام همنوایی کرد و صدای بععععع ام آزاد شد یادت افتادم گفتم اگر گولو اینجا بود یک پست زیبا از این واقعه در می آمد!!! در طول مسیر چند بار دیگر بادیدن گوسفندها یادت کردم و دعا کردم در سال آینده در این مسیر باشی انشاءالله.

3- در کربلا هم ناگهان یکجا یادت کردم امیدوارم تمامی نا امیدی هایت به امید بدل شود .

4- چون نظرات پست اربعین بسته بود اینجا نوشتم

کاملاً بومی

23 آذر 1393 ساعت 07:44 ق.ظ

حنا به لاله گفت: لاله دون خونه تون خیلی عوض شده! ایندونی نبود! لاله هم پرسید :چی اش تغییر کرده؟ مگه دفعه پیش چه جوری بود؟ و جواب شنید که : این بچه رو نداشت!!!


أَیْنَ الطّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِکَرْبَلاءَ

21 آذر 1393 ساعت 08:07 ق.ظ

خیل پیاده هایی را میبینم که به سمت حرم می روند و بغضم را قورت میدهم...می شد من هم یکی از آنها باشم...می شد؟ کاش میشد...کاش بشود...اشتیاقم به حرمش دیگر چیزی نیست که بتوانم پنهان کنم یا از گفتنش شرم داشته باشم. گریه برای مصیبتش تکیه گاه دو ماه گذشته ام بود که نبریدم که نشکستم...



+


جرعه های آب و لقمه های غذا تلخ می شوند وقتی فکر میکنم چهل روز است که ظلم به عرش رسیده... چهل قرن هم بگذرد غمش تازه است، نشان به نشان پاهایی که پشت مرز منتظرند که غمش همیشه و همه جا تازه است...همیشه، همه جا...

سه ساعت زیر درخت چنار پارک کردم

17 آذر 1393 ساعت 02:57 ب.ظ

و فهمیدم که کلاغها بجز خبرچینی کارهای دیگری هم بلندند!

این نیز بگذرد...

17 آذر 1393 ساعت 08:52 ق.ظ

لابد حالا که اتفاقی که افتاده را بالاخره به عزیزترین و امن ترین  آدمی که میشناسم گفته ام، دیگر میتوانم اینجا هم بنویسم، بنویسم که کم کم یادم برود.

راستش هفته ی گذشته یک پیشنهاد دهن پرکن و جلومهمان گذاشتنی را رد کرده ام. و رد کردنش سخت بود، تقریباً خیلی سخت. دلایل رد کردنش بماند برای خودم  ولی حالم خوش نبود و فکر کردم بهتر است خودم را ببرم بیرون بلکه هوایی به سرم بخورد و سبک بشوم.


یک ساعت بعد من بودم و پاساژ ونک و ویترین های خوشگل و پالتوهای رنگی رنگی و من که از پارسال تا حالا بیست کیلو کم کرده ام و پالتو ندارم و بوتیک ته سالن و آن پالتوی مشکلی نرم با آستر براق که روی مارکش یک زنجیر نازک طلائی رد شده بود و پایین دامنش کمی، فقط کمی، فون بود و یقه اش شبیه پالتوهای ثریا اسفندیاری گردالو بود و برای خریدنش چقدر دل دل کردم و حساب هایم را تکاندم و سی و پنج تومن تخفیف گرفتم و حالا من بودم و پالتوی خوش دوختی که سایزش چهل و شش، چهل و چهار یا حتی چهل نبود. سی و هشت! سی و هشت واقعی...


دراز این حکایت را کوتاه کنم که پالتو را گذاشتم توی عثمان و رفتم چند تکه خرده ریز را که چند وقتی بود لازم داشتم بخرم و کلاً نیم ساعت هم نشد و  وقتی برگشتم  نه از پالتو خبری بود و  نه از آن کفش چرم مشکی پاشنه تق تقی و نه از روسری ساتن و نه از شال بافت... بردند... همه را بردند... و حالا من  مانده ام  و خیال پالتویی که فقط  یکبار پرو کرده بودمش و زخمی که قرار بود جایش را با خرید خوب کنم و حالا هم آقای پیشنهاد و هم پالتو هی در سرم چرخ میزنند که ؛ دکمه هاش گرد بودند، چشاش آبی بود، جنس یه جور نرمی بود، تحصیل کرده ی فرنگ بود، پشتش یه کمربند کوچیک داشت و ده ها جمله ی دیگر ...


پ.ن: و درد دل هم نمی شود کرد که نتیجه اش شماتت همسایه است و لاغیر... و با اجازه کامنتها را میبندم. باور کنید حال توضیح نیست که مگر عثمان قفل نبود و مگر آقای پیشنهاد چه عیبی داشت و بلاه بلاه بلاه...

فرکانس جعبه ی سیاه قطع شده و برج مراقبت سعی میکند که افسرده نباشد....

16 آذر 1393 ساعت 01:28 ب.ظ

- آدمها گاهی وقتها با تمام وجودشان فکر میکنند و نقشه دعوت کسی به یک فنجان شیرکاکائوی داغ را در یک عصر سرد زمستان حوالی پارک ساعی می کِشند. شب آن عصر ،تنها چیزی که به خود می گویند اینست: عجب شِکری خوردم. البته خوشبختانه این بار لطف خدا شامل حال ما شد و شیرینی شکر ، قبل از وقوع قرار توی کام ما دوید و از یک پیاده روی بیهوده و شاید آینده ای نازیبا جستیم. البته راستش جستنش درد داشت... درد دارد...


- چرا می گویند اوج استیصال؟ اوج نیست که، سردابه ی متعفن و سردی ست که در حضیض خلقت می لولد. استیصال اگر اوج بود که بد نبود، آدم میرفت می ایستاد نوک قله اش، خودش را رها میکرد و باقی را می سپرد به گرانش و تمام...


- ببین خداهه، من بخاطر تو ، و خودت می دانی که فقط بخاطر تو، آن کار را کردم. تو هم بالاغیرتاً بیا پای من را توی این راه محکم کن که اینهمه نترسم و به جان بنده های خدا غر نزنم.


- کوکی های نوشین سوپر مارکت لاریجان خبر نداشتند که قسمت زائرهای امامزاده خواهند شد. من مثل یک کوکی نشسته ام توی دست تو، غربت امامزاده هایت را میگردم...


- دیروز زیر گهواره ی علی اصغر(ع) نماز خواندم. دوستی میگفت :گهواره را بجنبان و حاجت بخواه... حاجت روی ماهش بود، گهواره زندگی ام را تکاند...


- توی دعاهایم برای خدا تعیین تکلیف نمیکنم، هنر که کنم فقط سابکجت ها را می شمارم... این روزها ته دعاهای طویل و درازم سه تا وروجک جا خوش کرده اند :خدایا حنا، خدایا پسرک، خدایا لوبیا...


- با هر که حرف میزنم- که بیشتر از بندهای یک انگشت هم نیستند- می گوید دنیایت آبستن خبرهای خوب است. من میترسم، انگار بند حکمت پیچیده دور گردن نعمت هایم، خفه نشوند؟ سقط نشوند؟


- ظهر مرداد کودکی هایم ، صدای گومب گومب شیشه ی پنجره ها، خواب مدرسه ی رخوت زده را آشفته کرده بود. دور از چشم مامانه به دنبال صدا مدرسه را گشتم. کبوتر، ته راهروی طبقه دوم، روبروی کلاس دوم ب، افتاده بود کف زمین، یکی از بالهایش کجکی خم شده بود رو به سینه اش . راهش را به آسمان پیدا کرد؟ مُرد؟ چقدر درد کشید؟ فراش پیداش کرد؟ من نفهمیدم.


-  جلال جائی گفته بود که "به جای دق کردن بهتر است به پیشباز واقعه برویم*" من جلال نیستم. دلم دارد دق میکند، خداهه ، فرار نکن، خودم را زیادی به شیشه ها، به پنجره های بسته کوبیده ام.بیا مرا از کف راهرو بردار. پنجره ی باز را نشانم بده. فرار نکن. باور کن به ماندنش میارزد. حتی اگر توی دستانت بمیرم هم باز به ماندنش می ارزد. آخر من یکی را می شناسم که فرار کرد و هنوز توی کابوسهایش صدای گومب گومب شیشه ی پنجره ها میپیچد. فرار نکن.


- خوشبخت آنکه دو تا دختر داشته باشد، گلپر و گلاب صدایشان کند.


- امروز شانزده آذر است. خواهرک دیشب گله کرد که چرا هیچ کس فردا را به من تبریک نمی گوید؟ ما به رویش نیاوردیم که اگر ادبیات را تجدید نشده بود و بجای تجدیدی جبر، دوباره  و اشتباهی امتحان گسسته را نمیداد الان لابد دانشجو بود. ده تومن پول چپاندیم توی دستش و مظلومانه پرسیدیم : پاهامو ماساژ میدی؟


- امروز چهاردهمین روز صفر است. تینا برایم نوشت" امروز که روز آخر ختم واقعه است منم دعا کن" تینا جان شما من را دعا کن که شاید در ظاهر ختم واقعه نداشته ای ولی حواس ات بسیار بیشتر از من به وقایع بوده... من هر روز از این صفر را تهی تر از دیروزش گذرانده ام...


PMS ماده ببر کافر بی ادبی را در من آزاد میکند. زندگی ام پر از جای خراش شد این ماه.


-گفتی اگزجره نکنم. ولی باور کن انقدر از نبودنت میترسم که تصور ربیع الاول بدون تو هیچ بوئی از بهار ندارد. نبودنت، باور کن بی اگزجره، زجر است. 


پ.ن: زندگی ام سخت شده ولی غمگین نشده. من فقط خسته ام. وگرنه توی همین مدت اتفاقات شیرین زیادی افتاده. منتها شیرینی اش را کنار گذاشته ام تابعد ازاین توفان ها، با یک  لیوان چایی آسوده مزمزه کنم...


آ نوشت: تو تو نیستی و من من! اگر که تو خدائی کلمات را نکنی و من سرپیچی جملات... دلم بند روزگارت است، کنار اتوبانها گمت نکنم...


* جلال آل احمد، سنگی برگوری

اگر از حال من پرسیده باشید

10 آذر 1393 ساعت 02:41 ب.ظ

درگیر درد و درس، مشتری باوفای نوشیدنیهای قهوه‎ ای

بغلمان کند و نرم و ایمن از این ماه بگذراند

3 آذر 1393 ساعت 07:36 ق.ظ


یادم باشد امروز به نیت همه صدقه بگذارم و نماز اول ماه و ده بار دعای هر روز را  بخوانم و بخواهم که در این ماه زرد و تهی ، خانه ی دل عزیزانم را پر از مهر و خوشی و رویشان را سرخ از سلامتی کند و امیدم را گم نکنم که لابد یک روز از همین روزهای برگریزان بیاید پایین و مرا در بازوانش بگیرد، سفت فشارم بدهد که باور کنم بیدارم و من بالاخره بهش بگویم که ترسیده بودم، که خیلی ترسیده بودم و و قلبم از شادی تهی بود و رویم از درد زرد. بگویم که کجا بودی؟ و در جوابم بشنوم که همینجا بودم عزیزکم، همینجا،دیگر نترس، همه چیز تمام شد و من بدانم و باور کنم که امنم...

سهیم شدن در یک تحقیق

30 آبان 1393 ساعت 06:22 ب.ظ

سلام به روی ماه همه

اول از همه عذرخواهی منو بعلت کمرنگ بودن بپذیرید. 


و دوم از همه به درخواست یکی از خوانندگان این وبلاگ که پیغام زیر رو برام ارسال کرده، ازتون میخوام اگر نظری در مورد مبحث عنوان شده دارید، دریغ.نکنید.ممنونم.


 وقت بخیر 

چندسالی هست شما را میخوانم. این را از این باب می گویم که فکر نکنید وبلاگی را باز کردم و درخواستم را نوشته ام. 
من دانشجوی دکترای جامعه شناسی هستم. مشغول کاری درباره خانم های تحصیلکرده ای هستم که خانه داری و همسرداری را انتخاب می کنند. با وجود تحصیلات بالا این خانم ها به دلایل مختلفی ترجیح می دهند که خانه دار باشند. این دلایل می تواند: 
1. دوری از فشار کار 
2. بی پاسخ ماندن نیازهای زنانه 
3. ازدواج و بچه دار شدن 
4. طبیعت زنانه و درگیر شدن در آرامش خانه 
5. تغییرات ارزشی کلان 
6. کمبودهای ناشی ازتجربه کودکی افرادی که مادر شاغل داشته اند 
7. ارزش بخشی جامعه به عملکردهای خانه داری زنان 
8. نگرانی از وضعیت تربیت/ بهداشت/ تغذیه اعضا خانواده 
9. بی اعتمادی به دنیای مدرن و اهداف آن 
10. انتخاب و ترجیح خانه داری 
11. امکان انجام کارها از خانه 
12..... 
می خواهم اگر برایتان امکان دارد این موضوع را به بحث بگذارید برای مدت یک هفته و نظرات خانمها را در این باره بپرسیم. 

شیرین

30 آبان 1393 ساعت 02:05 ق.ظ
سکون و سوسوی ستاره ها و من و صدای شب و زندگی ام که گله ی ملخ ها را مهمان شده...
من اما خوبم، خدا جان ممنونم که مرا آفریدی و زنده نگهم داشتی تا در صبحگاه جمعه ی آخر آبان برایت سجده کنم و ببوسمت که بهترین بهترین بهترین بنده هایت را برای همراهی ام گلچین کردی، خداجان،مرسی...

پو خرابکاری کرده

25 آبان 1393 ساعت 03:22 ب.ظ


رسیده بودیم به موومان سوم سمفونی هر روزه ی نکوهش خانم گولوئیان که گوشی مدیر محترم در فاصله ی بین جملات کوبنده فرمودند : وَق!

وان را که منم مأوا آواره نخواهد شد

25 آبان 1393 ساعت 02:28 ب.ظ
نگاه به گریه هایم، به این بغض که هر لحظه تازه می شود نکن. می بینم، می دانم همینجایی... می نشینی توی سفرهای یهویی، بغلم میکنی، مرا سالم می بری و سالم برمیگردانی، حواسم هست.حواسم هست به اینکه این چند روز بیشتر از همیشه دستت را گرفته ای روی سرم تا رگبار غم کدرم نکند... حواسم هست ولی خسته ام... خسته ام ...
بگذریم...
گریه هم اگر امان بدهد بغض مجالی نمیگذارد...میخواستم برای تو بنویسم و بگویم از همه ی این چند روز، دیدم نمیتوانم، شاید فقط اگر میتوانستم بگویم که چقدر ممنونم که نشستی توی اس ام اس های مهربان همکارم و دستهای مهربان آن همکار دیگر و آن یکی که توی دلم آقای نماز اول وقت صدایش میکردم...

ببین خدا، مرسی، خیلی ممنونم...



پ.ن: ساعت ١٥:٠٢ روز ٢١ آبان ماه ١٣٩٣ یادم خواهد ماند. قلبم لرزید، ایستاد، نامنظم زد و دیوانه شد.

بخدا من فیثاغورس نیستم

19 آبان 1393 ساعت 01:26 ب.ظ

میگن رفقای فیثاغورس هر وقت بهش میرسیدن، می پرسیدن :"راستی اون قضیه چی شد؟"

خجالت کشیدم یهو قطع کنم ، آرام نشستم

18 آبان 1393 ساعت 12:53 ب.ظ



دو ماه قبل بهانه آوردم که نماز خواندن توی شرکت سخت است و نمازخانه مان راحت نیست و وضو گرفتن عذاب است و وقت نیست و ...

.

.

و امروز وسطهای رکعت اول یادم افتاد که ای بابا من که اصلا در شرایطی نیستم که نماز بخوانم!!!

برچسب‌ها: هنوز توی قطارم

شهرزاد من

18 آبان 1393 ساعت 11:34 ق.ظ

محکم بغلم کرده و برام قصه میگه : یه روزی خانومِ سراسر ِ کشور رفت پیش سه تا بچه غول...
.
.
و بعد از حدود ده دقیقه کدگشایی معلوم میشه که توی دنیای حنا ، خانم سراسر کشور یعنی قصه های ملل!!!
.
.
.
خلاصه که گویا حنا هم لپ کلام رو کشیده!
برچسب‌ها: گولو و حنا

آرشه کشیدن روی نور

18 آبان 1393 ساعت 11:12 ق.ظ


پرسید دیشب چه خوابی دیدی؟

یادم نبود و با خودم فکر کردم هیچی!

بعد انگار یک نفر چراغ حافظه ام را روشن کرد و قلبم فرو ریخت.

باردار بودم.

از مردی که هرگز لمسش نکرده ام، باردار بودم.


اول آزمایشگاه سرد بیمارستان بود و من که با دست لرزان برگه را گرفتم و دیدم بتای خونم 235  است. پرستار گفت مبارک است و گریه کردم. باورم نمیشد. روی کاغذ لیز سونوگرافی یک نقطه ی روشن آن بالا چسبیده بود به رحمم و می دانستم پسر است و گریه هایم شدت گرفت و به مرد زنگ زدم و گفتم امامت را به سجاد رساندی یا جمله ای شبیه به این و ایستاده بودم جلوی خانه ی قبلی مان و آفتاب چشمانم را میزد. فکر کردم حالا چکار کنم؟ مرد خوشحال بود. از آرامشش و از خوشحالی اش حرص میخوردم. تلفن را قطع کردم و هنوز صدایش را میشنیدم: "گولو آرام باش. هیچ مشکلی نیست، دارم میایم " وای که انگار هیچ متوجه نبود چه شده است، هیچکس نمی فهمید چه شد است. زانوهایم خم شدند و سرم را توی دستهایم گرفتم. چرا هیچ خاطره ای از هیچ هماغوشی نداشتم؟ 

میدانستم باید بروم، نمی توانستم اینهمه اضطراب را تحمل کنم. چمدانم را جمع کردم و توی قطار اهواز بودم. رد اشک روی گونه هایم می سوخت. اطراف ریل قطار را هور گرفته بود. هور سوخته. بوی دود و گوشت مشامم را پر کرد. جنگ بود؟ در تن و ذهن من جنگی بی امان در گرفته بود. تنها بودم. خیلی تنها. دست کشیدم روی شکمم. بچه ام از تکانهای قطار ترسیده بود. داشتم میرفتم بچه ی ترسیده ام را بکشم.


پرسید دیشب چه خوابی دیدی؟

 انگار تمام شب ایستاده بوده توی خوابم، نگاهم میکرده...


عکس نوشت : ویولون تنها از شانگ جیائوگانگ

یه سایت خوب برای پیدا کردن شغل

17 آبان 1393 ساعت 08:17 ق.ظ

آزاده آن کسی که گرفتار زینب است

14 آبان 1393 ساعت 12:55 ب.ظ

نشسته ام پشت میزم و خیره به هیچ کجا شده ام، قریب به اتفاق همکارها مرخصی اند و رخوت شرکت را گرفته است... نشسته ام پشت میزم و حس تلخی پشت جناغ سینه ام را فشار میدهد، خب من فکر نمی کردم روزی بیاید که صبح بیدار شوم و یادم بیاید که باید برای چیزی غمگین باشم و آن چیز ، آن اتفاق ، عاشورا باشد... اما امروز دارم میبینم که قلبم سنگین می تپد، نفسم سخت بالا میاید، ابری و گرفته هستم... برای من که خودم را چندان معتقد و مومن به اسلام نمیدانم این حس غریب و غمگین است، کاروان الان کجا رسیده؟ بچه ها چکار میکنند؟
***
دیشب مامان تمام شمعدان های خانه را روشن کرد و نشست به مویه... بین هق هق هایش میگفت آخه اونا شاهزاده بودن، آخه کف پای بچه ها نرمه، آخه شن داغه، آخه بچه میترسه، من اشتباه شنیدم یا بین جمله هایش میگفتن حنا؟ مامانم چرا امسال انقدر بی طاقت شده ای آخر؟ تقصیر من است نه؟ چرا مقتل مقرم را برایت پیدا کردم؟ چرا نگذاشتم مثل هر سال در عطش این کتاب باشی که از کوله پشتی خونی دائی پیدا کرده بودی و ترکش گوشه کتاب و جان همسنگر دائی را با خود برده بود. مگر برایم تعریف نکرده بودند که همان سال وقت خواندن مقتل غش کرده ای و بابا کتاب را از ترس جانت قایم کرده است؟ مگر نمیدانستم  اگر باز بخوانی اش ، دلنگران تاب و توان قلب نازنینت خواهم شد...

***
نشسته ام پشت میزم و خطابه ی خانم را میخوانم. منکه برادر ندارم. منکه عمه نیستم. من فقط حنا دارم. ولی یکبار پسرک لاله به من گفته عمه. همان یکبار بس است نه؟ بس است. نپرسم چرا اشک راه خودش را پیدا میکند و آرام آرام می چکد روی میزم... خیلی خجالت میکشم... از اینکه اینهمه با ولع دنبال دنیا و مافیها هستم خیلی خجالت میکشم...
***
پشت جناغ سینه ام هنوز دردناک است. مثل وقتهایی که خوراک جگر اردک داریم و من خیلی خیلی پرخوری میکنم. آن موقع ها میروم بالا میاورم و حالم بهتر می شود. اما الان چکار کنم؟ بالا بیاورم؟ حالم بدتر می شود. برادر بزرگتر جگرش را بالا آورد و جگرگوشه هایش  همین دیروز روی زمین کربلا جا ماندند... خواهر بودن چقدر تلخ است، چقدر سخت است... چقدر خاطره برای دق دادن آدم بس است؟ مادر؟ پدر؟ برادرها؟ پسرها؟ از دهم محرم تا پانزده رجب سال بعدش چه کشیدی؟ مدیرم اذیتم میکند و من تا دو روز موقع حرف زدن باهاش صدایم می لرزد. چطوری لب و دهان مبارک عزیز برادرت را دیدی و حرف زدی؟
***

حرفم نمیاید. انگار نخ تسبیح کلماتم پاره شده باشد و الان هر طرف ذهنم را می جورم چند تا کلمه ی اشک آلود بهم گره خورده اند و مویه میکنند... زانوی جمله هایم خم شده است، انگار کن نماز شبشان را نتوانند ایستاده بخوانند...
***
بریده نوشت: عاشورا تمام شد.بروم دنبال زندگی نرمال و خوب و شیرین، دنبال کارانه و بهره وری و سفر و موسیقی، به هر حال منکه برادر ندارم، منکه متولد هزار و سیصد سال بعد از این اتفاق های غبارگرفته هستم... از این به بعد امامت و خلافت نیست که... رسم خواهری است و مویه هایی که برای درج در تاریخ و  مقاتل زیادی خفه شده اند... بعد از این مجلس زنانه ی کربلاست که تا سوریه و شام ، تا توی خرابه های سرد، تا کنار آن ارابه ی چوبی کشیده می شود...


نشه دمیر این نوحه ی قشنگ را خیلی سوزناک خوانده...

مقتل مقرم را از اینجا بخوانید. مادرم این کتاب را به نام "چهره خونین حسین(ع)" می شناسد و سالها وصفش را میگفت و مویه میکرد.

از ساعت 4:30 تا 5:45 همین امروز صبح

14 آبان 1393 ساعت 08:41 ق.ظ

ساکن یک روستا بودم و معشوقه ی لُرد که مالک روستا و تمام آبادی های اطراف بود... و لُرد میخواست مرا ببوسد، توی گندمزار از ذوق میدویدم و باد در دامنم میپیچید... لُرد می خواست مرا ببوسد و گونه هام گُر گرفته بودند و سوار رولزرویس مشکی لُرد شده بودم و لُرد میگفت که آرام باش دخترک و حتی او هم نمیتوانست لبخندش را پنهان کند و پیچیده بود توی باغ سیب بزرگ به دور از چشم اغیار و بعد من بودم و من و پرواز و سرشاخه های پرشکوفه ی درختان سیب و دستم که زنبورهای عسل کپل را نوازش میکرد و زمین زیر پایم چقدر کوچک بود و پرواز و دستم که به سرشاخه ی بلندترین درخت سیب خورد و سیب زرد کوچکی که از چینش پارسال در امان مانده بود و با خودم گفتم وه که چه شیرین باشد و سیب را به  لُرد دادم و الان که اینجا پشت میز دلگیر اداره نشسته ام، حاضرم قسم بخورم که موهایم بوی نسیم و شکوفه میدهد... حاضرم قسم بخورم...

قصه ای که با سرها شروع شد

13 آبان 1393 ساعت 09:50 ب.ظ


- سکوت، سکوت، سکوت زشت آبستن، که  هنوز نتوانسته بعد از اینهمه سال چهره ی کریه اش را پنهان کند، امام را به سر منزل شام غریبان رسانده اند...تهران آرام گرفته... 

***

- محرّم از یکشنبه غروب ساعت پنج و پنجاه دقیقه شروع می شود، همکارم را جلوی خانه شان پیاده میکنم، توی کوچه ی خانه مان پارک میکنم،صدای ضبط را بلند میکنم و همزمان با سلیم که میخواند "زینب، زینب" تمام می شوم. خدایا کاش میشد جیغ بزنم. من با اپیزود زینب این نمایش مشئوم کنار نمیایم...


- نیمه شب از صدای مویه ی مامانه از خواب می پرم، نشسته است روی کاناپه ،سینه اش را چنگ میزند، دستمال پارچه ای کوچکش که اشکهای این دهه را باهاش پاک میکند توی دستش خیس و مچاله است، ناتوان نگاهم میکند و می گوید: گولو انگار بابام دوباره مُرده...


- بابا از زاری های مامان کلافه شده، رفته پتویش را کشیده روی سرش، خودش را نامحسوس توی تختخواب تاب میدهد تا خوابش بگیرد. بابا طاقت گریه ی مامان را ندارد، مامان طاقت عاشورا...


- خواهربزرگه حنا را هر شب میبرد دنبال دسته، می گوید بگذار ببیند، معلوم نیست تا بزرگ بشود از این عزاداری ها چه بماند.


- کلافه ام. حنا را برمیدارم و میزنم بیرون، گیر میکنیم توی ترافیک پشت دسته، حنا می پرسد: پایا؟ امام حسین همین یه دونه بود؟ بله یه دونه بود.خب آخه چرا کشتنش؟مگه نمیدونستن یه دونه دیگه ندارن؟ بغضم میگیرد: نمی دونستن حنا، نمی دونستن...


- توی راه برگشت، باران وحشیانه می کوبد،حنا شعرهای ساخت خودش را میخواند: بارونه بارونه امام حسین برو خونه، بارونه بارونه بارونه دخترت هم ببر خونه. بغض تعارف را کنار میگذارد، میکوبم روی پاهایم و اشک و اشک و اشک... صدای بلندگوی ایستگاه صلواتی سر پیچ اتوبان توی گوشم میپیچد :مکن ای صبح طلوع...


***


پ.ن.1:عاشورایم به بدخلقی گذشت. خدایا من از این روز متنفرم. هی غذا خوردم، هی بالا آوردم، هی سرم را به در و دیوار کوبیدم. نه به نذری ها سر زدم نه به هیچ جا. هر لحظه توی ذهنم می گذشت که الان کجایند؟ الان چکار میکنند؟ الان خواهر به برادر چه گفت؟ الان کدام تیر از کدام میدان رها شد؟ خدایا من از این روز متنفرم...


عنوان نوشت: مهربانی در گوشم گفت: تمام قصه ها به سر که میرسند، تمام می شوند. این قصه امّا با سرها تازه شروع میشود...



شعرنوشت: این شعر زهرا بشری را دوست دارم.


از دور تو را دیده، پسندیده امیر

ساعات ِ خطیری شده ساعات اخیر
دل دل نکن اینقدر، زمان کوتاه است
ای حرّ  دلم! سریع تصمیم بگیر

بی ستاره ، مثل یک آسمان صاف

11 آبان 1393 ساعت 11:19 ق.ظ



نه اینکه غمگین باشم، ولی شاد هم نیستم، اصلن شاید نباید بنویسم، ولی آخه اگه ننویسم تا چند وقت غرغره ی روحم میشه. همش با خودم میگم شیطنت... بعد انواع شیطنت رو توی ذهنم می شمارم و به هیچ می رسم. هیچ کدوم باعث نمیشن مسیر زندگی آدم عوض بشه... بگذرم... تموم شده. دیگه تموم شده. فقط لذت ببرم و بگذرم... خدایا شکرت که حتمن همه ی این سالها هوای منو توی خم و راست جاده ها داشته ای... به هزار زبان شکرت... شکرت که دستم رو میذاری تو دستهای آدمهای خوب، پامو توی راههای خوب محکم می کنی، نگاهم رو به آسمونهای روشن میدوزی... من می دونم که امنم... 



Submission Confirmation: Entry Received

10 آبان 1393 ساعت 10:07 ق.ظ

خب قرار نبود امسال توی لاتاری شرکت کنم ، ولی وقتی باران قصه ی یه عکاسی رو گفت که هر کی توش عکس گرفته رفتنی شده، اون روی خرافاتی من بالا اومد و نهایتاً باید ببینیم امسال ما با اونیم یا او با ماست!!!


مرسی باران!


پ.ن: عکاسی اش ارزون و خوب بود.من پارسال هیفده تومن دادم برای عکس، امسال پنج تومن.

پ.ن.دو: برای ثبت نام تا 3 نوامبر وقت هست، عکاسی ها هم عکس لاتاری رو  نهایتاً یک ساعته رو سی دی تحویل میدن. عوض غصه خوردن که امسالم گذشت، برید عکس بگیرید و شرکت کنید.

( تعداد کل: 473 )
   1       2       3       4       5       ...       21    >>