X
تبلیغات
شیکسون

I’d say go to hell, but I already work there and don't want to see you everyday

7 آبان 1393 ساعت 04:36 ب.ظ


عمر هیچ غمی ابدی نیست، خوبی زندگی همینه...

برچسب‌ها: هوریا به weekend

دلتنگِ نانِ مادرم می‌شوم

7 آبان 1393 ساعت 12:50 ب.ظ


- بغلش میکنم، بوی شیر خودم و شامپو جانسون اند جانسون می دهد، صورتم را میچسبانم به چین های زیر گلویش و نفس میکشم... کبوتر گل آلود روحم جان می گیرد؛ خدیا این خلقت ترد و تازه مال من است، سهم من از خوشبختی است، معجزه ی کوچک من ، چراغ عمرم، دار و ندارم است... بعد یا بیدار میشوم یا دست از خیال می کشم... معجزه ام را می سپارم به هیچ ... عاشقش هستم اما نیاید بهتر است، اینجا رحم ندارند، استخوان معجزه ام ترد است، اینجا گلوی شش ماهه ها را می شکافند، نیاید بهتر است، من خودم هر شب نرم و آرام از آغوش خدا میگیرمش، بویش میکنم، شیرش میدهم و میسپارمش به همان دستهای امن... در سی و دو سالگی، حس مادری و حسرت مادری کمی قاطی می شوند.


- اگر شرایطی پیش آمد که حقوقتان به طرفه العینی پرید و مجبور شدید حتی برای هزینه های روزانه تان از مامانه پول قرض بگیرید، گول نخورید و کارتش را قبول نکنید. اگر هم کارتش را قبول کردید همان روز اول بروید و یک مبلغ قلمبه به کارت وامانده ی خودتان انتقال بدهید، وگرنه باید پیه اینرا به تنتان بمالید که هر بار آمدید خانه خواهرکتان با لبخند مذبوحانه بگوید: گولو چی خریدی سی تومن؟ چی خریدی دوازده و هشتصد؟ عجبیه گفتی این جنس رو خریدی فلان تومن ولی مبلغی که کارت کشیدی انقده تومن بیشتر بود!!! مستقیم اومدی خونه؟ آخه اون موقعی که گفتی توی اتوبان هستی یهویی خرید هم کردی!!! والله! اصن چرا گوشی مامانه ها هیچ وقت رمز ندارد؟


- مد تی است شرایطی برایم پیش آمده که  کمتر کتاب خوانده ام، امروز دیدم چهارمین روز از این دهه ی عزیز رسیده و من تهی تر از همیشه ام. خودم را مهمان کردم به فصل شیدایی لیلاها و از دیار حبیب و سقای آب و ادب . امسال توان یا حوصله ی مقتل خواندن ندارم.


- داشتم این پست را می نوشتم که PR بهره وری را دادند. آقای مدیر آرزو میکنم در روزی که همه پناه ها بی پناه میشوند، خدا شما را با معیارهای خودت بسنجد. من این حس بد و این بغض سنگین را سخت فراموش میکنم، امیدوارم روزی سخت تر به یاد شما بیاورند...


- زنگ زدم خانه ی خواهرم، حنا گوشی را برداشت و گفت : شما دارید دقیقاً با یک قهرمان صحبت میکنید!


- سر نماز ظهر امروز به خدا گفتم خداجان من دلم سفر میخواهد. سفر امن. سفر واقعی. می دانی که؟ خدا خوب است. خدا تنها کسی است که در مقابل حرفهایم نمیگوید "ان شاالله" گیرم که سکوت میکند البته...


- رفتم رنگ مو خریدم و فروشنده گفت: خانم جسارته ها ولی الان ماه محرّمه! حالا امروز هی به این موهای بنفش و انگوری تیره نگاه میکنم تا مگر اثری از شمر و زمانه اش ببینم.


- این پست باید پست شادتری بود، شرمنده که نیست. امتیاز بهره وری حالم را بدجور گرفت.


- دوستی عکسهای دریا را برایم فرستاد. ریشه هایم سست شده ، به بادی بندم. گاهی از دور خودم را نگاه میکنم. وضعیت طوفانی*...


- با شما خوبم پسرک. می دانم زورم به شما نمیرسد و با شما خوبم. این شعر را خوانده اید؟ وبه روزهای عمرم، عشق می ورزم، زیرا اگر بمیرم، از اشک مادرم شرم میکنم... من امروز خواندمش. از شعرهای محمود درویش است. تو هم بخوانش.


- بیشتر باید مینوشتم...




به ما یاد دادن لپ کلام رو بگیم!

6 آبان 1393 ساعت 11:56 ق.ظ

پرسید برنامه ات واسه تاسوعا و عاشورا چیه؟ بادی به غبغب انداختم و با قیافه ی یه گولوی ایرانگرد حرفه ای گفتم :فعلاً نمیدونم ولی شاید برم یه روستای قدیمی به اسم چابک دست!


پ.ن: الان یادم افتاد یه چند مورد سوتی دیگه هم از همین قبیل دارم، مثلاً به همکارم آقای ایراندوست به تناوب می گفتم آقای وطن پرست و  آقای میهن خواه!
یه بارم به آقای بحرینی گفتم آقای ابوظبی!

زکریای راضی

4 آبان 1393 ساعت 01:55 ب.ظ



از زکریای نبی خوشم میاد، از قصه اش ، از اسمش و معناش*، از کمرنگی و پررنگی اش توی قصه ها، از اینکه وقتی دید خداهه میوه های خوشمزه بی وقت برای مریمش میفرسته ،تعارف نکرد با خدایی که سرگنج نشسته و ازش میوه خواست یه میوه ی خوشمزه ی بی وقت مومشکی...


و خدا توی همچین روزی گفت زکریا من شنیدمت و دیدمت و اجابت کردم...

و زکریا راضی بود...مست و راضی...



پ.ن.1 :سال نوی عربی تون مبارک.


 پ.ن.2: روز اول محرم برای من روز عزا نیست، روز ادا هم. من دوست ندارم  با دبدبه و کبکبه به پیشواز عاشورا برم ، عزای محرم برای من نرم و آروم شروع میشه و سخت و آروم تموم میشه...


پ.ن: بعد تو مفاتیح انقده قشنگ نوشته بود که هرکی امروز روزه بگیره و از خدا برآورده شدن آرزوهای حتی ناممکن رو بخواد، خدا اجابت میکنه که دلم رفت یهو ... فکر کن! داره میگه بخواه که اجابت کنم...


* زکریا یعنی خدا به یاد آورد

لطفاً هر کی دو بخته است از اتاق عقد بره بیرون

4 آبان 1393 ساعت 09:48 ق.ظ


نمی دونم اگر من به جاش بودم چیکار می کردم، ولی می دونم که خیلی کیف کردم که بعد از شنیدن این کلام نغز، آروم پا شده رفته تو سالن محضر نشسته، به عاقد بله گفته و خواهرشوهر خیرخواه و خوش زبونش رو با تک بخته ها تنها گذاشته ...

یه نمازی هم هست خوندنش ضرر نداره

3 آبان 1393 ساعت 12:37 ب.ظ


- واسه همکارم که دیروز عقد کرده،مهر تموم شد، عشق شروع شد.

- واسه اون یکی همکار که تازه متوجه شده بارداره، مهر تموم شد و خرداد یه قدم نزدیک تر شد.

- واسه دوستم که به قطع ارتباط با دوست پسرش فکر میکنه، مهر تموم شد، مهر هم تموم شد.

- واسه واحد حقوق و دستمزد، مهر از ده روز قبل تموم شده.

- واسه همکار مشکی پوش طبقه ی پایین، مهر تموم شد، محرم شروع شد.

-  واسه آقای تسبیح بدست که ح هاش خیلی از ته گلوست، مهر تموم شد و سال نو شروع شد.

.

- برای من مهر تموم نشده، آبان شروع شده، هفته ی قبلی تموم نشده، این هفته شروع شده، تا وقتی این نماز رو نخونده باشم امسال عربی تموم نشده...




پ.ن: حالم خوبه ها، فقط یه کم تعداد فولدرهای باز زیاد شده و هیچ کدوم اون ضربدر قرمز معروف رو ندارند!


Mamihlapinatapei

3 آبان 1393 ساعت 08:55 ق.ظ



- هفته ی شلوغی رو پشت سر گذاشتم، جراحی و عصب کشی دندون، سه تا بخیه کوچولو رو صورت، لیزر، رفتن به مازندران، رفتن به گیلان، جر و بحث خفیف با یکی از عزیزانم، بهم ریختگی شدید اوضاع مالی ام، سه تا پیشنهاد مختلف دوستی/ازدواج/بلاتکلیف... حس می کنم خیلی یهو و بی مقدمه وارد هفته ی جدید شده ام، یه کم  تنهایی میخوام، یه کم  امنیت... درعوض محیط کاری پرتنشی دارم و درگیری های پایان نامه و تنهایی و استرس ملاقات های تازه و زمان که وای نمی ایسته و وقت دندون پزشکی و کلاس زبان و بلاه بلاه بلاه...


- ایران،اسید و زنان... لینچ کردن  ازکی اینجا قانونی شد؟ 


- ایران، اعدام و زنان... چقدر خوب که قانون هست، قاضی هست. چقدر خوب که همه خودشون بلدند همه رو قضاوت کنن.


-عنوان نوشت :وقتی دو نفر یه حرفی رو با نگاه بهم میگن ولی هیشکی نمیخواد نفر اولی باشه که سر حرف رو باز میکنه، حالا یکی هست فکر میکنه من اگر تا حالا نزدم تو دهنش بخاطر محق بودنشه. دوست ندارم مجبور بشم یه سری مسائل رو به روش بیارم، من دوست ندارم ولی انگار اون خیلی دوست داره...


-شنبه، شنبه ی عزیز، شنبه ی پر انرژی، شنبه ی روشن... اینا رو بذار کنار... من شنبه ام رو اینجوری شروع کرده ام!

مثل اون لحظه که بارون میزنه

29 مهر 1393 ساعت 02:26 ب.ظ


مثل نور ماه که از پشت شاخه های صنوبرهای باغ بتابه، مثل صدای سکوت توی ظهرهای تابستون، مثل بوی کتابهای کاهی انباری ، مثل دوباره شنیدن یه آهنگ گمشده ی کودکی توی نوارکاست های ته جعبه، آیدا تو عزیزی، مثل تمشک هایی که خدا با دست خودش برای عزیزترین مهمون عصرانه اش چیده باشه عزیزی...


تولدت مبارک آیدا، تولدت خیلی مبارک...

درد امروز به فردا میفکن

29 مهر 1393 ساعت 08:35 ق.ظ


اول پوسیدگی هشت بود. بعد درد. بعد نادیده گرفتن درد. بعد مگافن. بعد کمون درد! بعد درد وحشتناک. بعد منتول .بعد درد هفت. بعد رنج و عذاب و محنت. تا پریشب که از شدت درد سرم رو به دیوار می کوبیدم. بعد مجبور شدم فوبیای یونیت دندون پزشکی رو بی خیال بشم و بالاخره دیشب از ساعت هفت تا ده شب جراحی لثه و عصب کِشی هفت و هشت که بحمدالله نفری چهار تا ریشه کپل داشتند!


پ.ن: یه جایی هم اون وسط ها بود که دستیار دکتر تند تند اشکهای منو پاک میکرد!


دردنوشت: دیروز حقوق گرفته بودم...آیکون فغان و شیون!

گرم نگه داشتن تن پرنده های کوچک زندگی با کاپشن

28 مهر 1393 ساعت 10:55 ق.ظ


چه سعادتی ست

وقتی که برف می بارد، 

دانستن اینکه 

تن پرنده ها گرم است


+در این طرح شرکت کنیم+

مثل یک کابوس مارا به رویا می بری

27 مهر 1393 ساعت 11:01 ق.ظ


 دعای روز مباهله را می خوانم و با خودم می گویم :خداجان منکه اهل بیتی ندارم، در این جدال نابرابر روزگار، قلبم را گرفته ام کف دستم، آمده ام در پیشگاه تو، اعتراف کنم که خسته شده ام از به جان پرداختن ِمالیاتِ توکل ِنداشته ام... زیاده خواهی ست اگر مشتاق دستی باشم که بکشی بر سرم ؟ از تو که پنهان نیست که من بنده ی زیاده خواهی هستم...



صدایت میکنم زری ، آخر تو طلای ناب هستی

23 مهر 1393 ساعت 11:09 ق.ظ


 اول بار که دیدمت، خنده ات چونان نگینی بی همتا بر تصویر گنبد طلائی پشت سرت میدرخشید...

الفبای دلت معنای «نشکن!» را نمی فهمد

22 مهر 1393 ساعت 10:45 ق.ظ


- صبح رفتم شیرینی بخرم و مامان اینا رو راهی کنم ولیمه ی اقوام سادات. بارون می اومد. دستامو گرفتم بالا. دعای فرج خوندم. هر وقت هول بشم برای دعا کردن فقط صلوات و دعای فرج یادم میاد. بارون بارید رو صورتم...


- این روزها همه به من لطف دارند. طوری که نمی دونم باید تو کدوم جبهه بجنگم. زندگی هم که نمی دونه من لباس فوتبال آمریکایی ندارم، چپ و راست تکل میزنه. امون نمی ده که بگم بابا توپ دست من نیست، هیچی دیگه دست من نیست...


- آقای همکلاسی بالاخره نتونست جلوی خودش رو بگیره و بعد از کلاس دعوتم کرد به نوشیدن قهوه. واقعاً چرا باید تعجب کنم که اهل بوشهره؟ نه واقعاً چرا؟ مگه نه اینکه خدا تازه متوجه شده من جغرافیای استان بوشهرم ضعیفه. پیشرفتمون هم خوب بوده بحمدالله. حالا دیگه من می دونم که بوشهر جزو هرمزگان نیست و خودش دریا داره و تا کازرون دو ساعت راهه و تا شیراز چهار ساعت و تا دیّر دویست کیلومتر و بس نیست؟ نه واقعاً بس نیست؟


- دعوتم که کرد به کافه، سریع زنگ زدم دوستم و خبر دادم. اونم گفتم برید کافه تئاتر . کافه تئاتر رو نمی شناختم و بجای اینکه بپرسم کجاست سریع گفتم اوووه کی میره اینهمه راهو... خلاصه رفتیم یه کافه ی نزدیک شرکت که من هر وقت حالم بده، میرم اونجا گریه و جیر جیر میکنم. الان گفتن داره که وقتی سفارشمون رو آورد دیدم رو دستمال کاغذی هاش نوشته کافه تئاتر؟


- آقای همکلاسی ، همکلاسی باقی خواهد ماند. نشون به نشون که به بهانه ی اینکه اینبار چون کافه ای که من گفتم اومدیم اجازه بده من حساب کنم و تمام... دیگه حتی لازم نیست برم امامزاده و دنگ قهوه ام رو رد مظالم بدم...


- دیروز کاری برام پیش اومد و زنگ زدم دفتر مرجع تقلیدم. آهنگ پشت خطشون رو گوش نمیکردم و کلافه بودم. بعد یکی گفت "آمدم ای شاه پناهم بده" ... وقتی به خودم اومدم که گوشه مبل مچاله شده بودم و اشک امون نمیداد. مامان اینا خونه نبودند و با خیال راحت صدای هق هقم خونه رو پر کرد. اگر کسی خونه بود و می پرسید چرا گریه میکنم ، جوابی نداشتم...


- خدا رو تهدید به خودکشی کردم. دو برگ زاناکس رو دون کردم! و با یه لیوان آب گذاشتم جلو روم و مدت مدیدی زل زدم بهشون. بعد باهاش حرف زدم و همه گله هامو گفتم، بعد مفصل گریه کردم. بعدشم رفتم یه قاشق اکسپکتورانت خوردم و قبل از اینکه خوابم ببره فقط تونستم حشر و نباء بخونم! یعنی یه همچین بنده ی جدی و خطرناکی ام من! 


- از کامنتهاتون میفهمم که چقدر براتون سخته که من با خدا روابط غیر رسمی دارم.قبول دارم که تقدس خیلی آسیب پذیره و اگر خدای من از آسمون بیاد پایین حتمن باورهای شما آسیب میبینه. بهمین دلیل پیشنهاد میدم بعد از این یه کاری کنیم. بیایین فکر کنیم من بت پرستم. خدایی رو می پرستم که میتونه بغلم کنه. سرم رو بذارم رو سینه اش و گریه کنم یا بهش بگم ممنونم که هوامو داره. یا حتی نعوذبالله وقتی دلگیرم، عصبانی یا چنگولی ام دلم بخواد بزنمش، چنگش بزنم، سرش جیغ بزنم. من نمیدونم شما با دوست پسراتون چکار زشتی میکنید که تنتون میلرزه وقتی من به خداهه میگم دوست پسر. من اینجا توی این دنیا دوست پسر ندارم، اگه داشتم خجالت نمیکشیدم بهش بگم عزیزم،عمرم، گلم. خجالت نمیکشیدم موهاشو ناز کنم و شقیقه هاشو ببوسم. ببخشید. ببخشید و بی خیال من بشید. یا حداقل دعا کنید شعورم زیاد بشه.بفهمم خدا جیزه. بفرستمش اون بالا بالاها. با اسمهای بزرگ و مودبانه صداش کنم. به جون عزیز خودش قسم من اصلا بدم نمیاد یه مدت از هم دور باشیم، من یادم بره اون از رگ گردن بهم نزدیک تره و انقده ضجه نزنم که میبینه و سکوت میکنه.


- من ازش یه موسی میخواستم، تنها بودم. نداد. دلیلش رو نمیدونم. ولی نداد. گذشت.من دیگه موسی نمیخوام. زیادی رنجیدم...بعد ترها خیلی عرفانی بود اگر میگفتم خودش رو میخوام. ولی خودش رو هم نمیخوام. گم شده ام. حاجتی ندارم. بیشتر گله دارم. گله های اساسی. نماز میخونم میگم بیا، بیا وردار ببر. بیا چهاررکعت نمازِ از رو ترسِ منو وردار ببر. شک هم نکن دوستت ندارم. مجبورم. چون زورم بهت نمیرسه مجبورم. نمازم رو ببر.دعاهام رو هم. ولی یادت نره دوستت ندارم.


- درسته انقده از ظن خودمون کامنت بذاریم آخه؟ این طرف مانیتور آدم نشسته ها! من کی گفتم مشکلم روابط جنسی قبل از ازدواجه؟ نه واقعاً من کی گفتم؟


-امروز تولد ساشا بارون کوهنه. نمی تونم این مرد رو ببینم و فکر نکنم که چه خدای  خلاق شوخ طبعی دارم.


از زحمت‌کشان 

خارپشتان را دوست دارم 
از پستانداران 
خفاشان را 
از خزندگان 
ماران را دوست دارم 
از گزندگان 
آدمیان را

آن خانه بی دلیل ترک برنداشته است

20 مهر 1393 ساعت 01:42 ب.ظ


- فکر میکردم خداهه یه مرد تُرکه. هیشکی به اندازه ی یه مرد ترک قربون صدقه بلد نیست. هیشکی به اندازه ی یه مرد ترک نمی تونه احساسش رو پنهان کنه. هیشکی اندازه ی یه مرد ترک سریع الرضا نیست...


- تحصیلات خداهه هر چی باشه مهندسی راه وساختمان نیست. نصف راه زندگی آدم مالروئه، بقیه اش شوسه ی چالانچولان! یعنی گاهی ناگزیر میشم فکر کنم حداقل موقع خلقت من توی مود خلقت بُز بوده هنوز!


- اولین باره که دارم یه زبان رو بصورت آکادمیک و غیر دیمی یاد می گیرم. لامصب ها انقد خ و غ دارن که آدم دلش میخواد بگه خو اول چندتا سرفه کنین گلوتون باز بشه بعد مثل آدم حرف بزنید. والله!


- میگه تو وبلاگ فلانی یه جمله از گولو خوندم، بدک جمله نمی گه ها! فرداش چند تا از عکسامو می بینه و میگه :بدقیافه هم نیستی ها! بهش نمی گم گذشت اون وقتی که شیش و هشت قوت غالب من بود. حالا زنده ام که تو هستی و اون دوست خوش طعممون...


- دلم می خواد موهامو بلند کنم، اونقدر بلند که  از سرشونه هام بریزه پایین. ولی می دونم که موهای بلند منو دلگیر میکنن. زنانگی، امنیت، زیبایی، ظرافت... توی دنیایی که من زندگی میکنم اینا همه "جیز" هستند... می سوزم اگر بهشون نزدیک بشم*...


- داشتم این متن رو می نوشتم که همکارم اومد و عیدی داد. فکر کن! عیدی...   خدای قریب، من خیلی غریبم. اندازه ی یک مورچه ی کوچیک توی یه صحرای بزرگ و دور ، اونقدر کوچیک که حتی زورش نمی رسه یه رون ملخ رو بگیره رو کولش و بهت هدیه بده، اونقدر دور که مشاعرش حتی به فکر شناخت تو هم قد نده...


- توی خونه ی دوستم فیلم "یک حبه قند" رو دیدم. الان توی ذهنم پسندیده روی تاب نشسته و من مطمئنم که اگر سیب رو بچینه یه اتفاق بد می افته... مضطربم... توی این دنیا هرگز همه چی انقده خوش نیست. همیشه یه پای کار میلنگه...


- اسم فیلم توی بند بالا لینک نیست. میدونید چرا؟ چون مجبور بودم برگردم خونه خودمون و تازه داشتن از خونه وزیری ها خنچه می آوردن... فیلم نصفه و آبستن یه اتفاق باقی مونده و من حتی نمیخوام برم سرچ کنم و ببینم چی میشه. میخوام برگردم خونه دوستم و اون بهم اطمینان بده که همه چی خوبه. ته تهش همه چی خوبه...توی زندگی هم گاهی پیش اومدن بعضی اتفاق ها ناگزیره ولی حداقل که میشه اون موقع کنار یه دوست سنگر گرفت...نمیشه؟ مثل من که رو فرش آشپرخونه ات مچاله شده بودم و عکس پاک میکردم، منطق می بافتم، وسوسه رو از توی رگهام جارو میکردم، درد داشت ولی تو پیشم بودی...


- فردا عیده،  عید غدیر. مبارک همه مون باشه. امشب و فردا همدیگه رو به خوشی یاد کنیم. راه دوری نمیره...


توضیح عنوان : زادگاه محبوب نخل ها و چاه های مدینه...


پ.ن: و در میان مشاعر تنها عرفات بیرون حرم است...


* تقصیر من نیست. بچه که بودم خیلی برام کتاب خوندن، خیلی شعر خوندن. من فقط این یادم مونده که ؛ موی بلند ناخن دراز واه واه واه. دیگه هیشکی بهم نگفت که از یه سنی به بعد موی بلند ناخن دراز میشه به به به

یک جمعه ی رخوتناک با طعم اکسپکتورانت

18 مهر 1393 ساعت 11:12 ق.ظ


- رفتم تئاتر و می دونم اینکه  پارسا پیروزفر رو وسطهای اجرا شناختم خیلی ضایع است! ولی خودمونیم ها چقدر خوب صدای مرغ دریایی درمیاره!


- دیشب حلول زمستون رو با پوشیدن شلوار کاموا(کانوا) و بلوز پشم شتر رسمن اعلام کردم! 


- گفت دستم رو گذاشتم روی محل سکونتت. چک کردم ببینم GPS وایبرم روشنه یا نه که یهو آیکون قلب فرستاد و گفت اینهاش... خب لال شدم.


- همسر دوستم رفته دو تا گچ سوسک کش خریده و گفته یکیش هم برای اون دوستت خریدم که گفتی خونشون سوسک داشت، بعد چجوری به اینجا میشه گفت دنیای مجازی وقتی حتی همسر دوست مجازی حواسش به گولو هست، وقتی خونه دوستم مشهده...


- هاکوپیان هم فرصت شغلی داره ها! ایناهاش!


- تولدت مبارک امام هادی(ع) ، باشه که دستمون رو قبل طوفان بگیری و سنگریزه های غمهامون رو تبدیل به طلای شادی کنی...

Thief on the Cross

16 مهر 1393 ساعت 12:33 ب.ظ


-  پست قبل که توش دو تا تمرین ERP نوشته شده بود، برای من نبود. برای همکارم بود و نتیجه ی نوشتنش این شد که همکلاسی همکار محترم پیغام داد که جواب تمرین رو برای منم بفرست! یه همچین وبلاگ آموزش محوری دارم من!


-  خداهه هی داره منو به چالش های مختلف دعوت می کنه. نگید دوستم داره. نگید نمی دونه استخونم نازکه. خداهه دوست پسر خوبی نیست. یا اشتباهی به ما گفتن که رحمان و رحیمه یا با من سر شوخی های برون مرزی داره.


-  اومدم چند تا از پست های بلاگفای قدیمم  رو بیارم توی این وبلاگ، حواسم نبود که هر بار برای اونایی که بلاگ اسکای دارن آلارم میره. از قضا اون پستها هم از دم زنجموره بودن و باعث شدن دوستام نگران بشن. معذرت می خوام خو!


-  همکلاسی کلاس زبان زیرزیرکی و و روروئکی آمار وجنات و سکناتم رو می گرفت. روم نشد بهش بگم پسرجان شما سایز کمرت اندازه ی قطر بازوی مرد ایده آل منه.


-  مونالیزا تابلوش رو بیشتر دوست داشته یا من عکس خودم رو با چیشای نخطه ای؟


- دوستای خوب یعنی اونایی که می بینن حالت خوش نیست، قرار می ذارن ببرنت ددر، بعد تو نمیتونی مرخصی بگیری، خودشون دوتایی میرن! به نور خورشید قسم هر کجای زندگی بدشانس بوده باشم حداقل خیالم راحته که دوستام طالع سعد عمرم هستند.


- من اگه می نویسم واسه اینه که کار رقیب و عتید سبک بشه، چیزی از زیر دستشون در نره که خدای نکرده پس فردا نتونن با خیال راحت بفرستنم جهنم. با همچین معاشرینی و همچون خدایی، دیگه چهار تا ترول دلنگران پندرزگو که قدم سر چشم من دارند.


- امید خیلی حس قشنگیه.آدم در عذاب باشه. به حق هم در عذاب باشه ها. ولی هوای بغل دستی اش هم داشته باشه.  ولی من که دیسماس نیستم. این روزها فقط خودم رو میبینم که خسته تر از همیشه دنبال خوشبختی هروله کنان میرم و هر بار که میخوام یک لحظه نفس تازه کنم، خداهه میکوبه پشتم که راه برو، راه برو، راه برو... و حتی فرصت نمیده که بپرسم که مگه تو خونه به من دادی که من نذارم رو پله اش بشینی؟...


به رسم غربت

15 مهر 1393 ساعت 09:29 ق.ظ


پنج روزی هست ثبت نام لاتاری آمریکا شروع شده. من خودم هنوز نمیدونم بخوام امسال شرکت کنم یا نه .ولی به رسم هر سال اینجا اعلام میکنم که مبادا یادتون بره یا خدای نکرده برای ثبت نام گیر شیادهای اینترنتی بیفتید. امیدوارم هر قدمی که بر میدارید، چه در راستای مهاجرت و چه در راستای موندن توی ایران و چه حتی برگشتن به ایران، منجر به شادی و آرامش و خوشی برای خودتون و اطرافیانتون بشه. شرایط ثبت نام رو براتون میذارم توی ادامه مطلب.



لاتاری گرین کارت چیست

فایل راهنمای سایت لاتاری به زبان فارسی

سایت ثبت نام


 


ادامه مطلب ...

قوت غالب

14 مهر 1393 ساعت 02:05 ب.ظ

اسماعیل ام را به نیل تو بسپارم

12 مهر 1393 ساعت 09:08 ق.ظ



نماز ظهر و عصر روز نهم را خوانده ام و تشکر کرده ام از نعمت های طاق و جفت و معذرت خواسته ام که نمی توانم مثل هر روز بمانم و ملک و حشر و واقعه و نبا بخوانم که باز جلسه دارم با مدیرم و برگشته ام پشت میزم و فایل صوتی دعای روز عرفه را  دانلود کرده ام که می دانم مرخصی در کار نیست و هنر کنم اگر ساعت سه تا چهار را بروم نمازخانه و خودم بخوانمش و باز یاد پارسال افتاده ام و دلم غنج رفته که هرگز قدمی به سویش برنداشته ام مگر اینکه او در جوابش ده قدم به سمت من ندود. پارسال این موقع چه میدانستم که خدایم عاشق پرست است و تمنای روزه ی عرفه ی پارسالم را به روزه ی دهه اول ذی الحجه امسال اجابت خواهد کرد و امروز چه می دانم که سال بعد کجا مدح روی ماهش را خواهم گفت... من فقط میدانم که مستم، مست خیلی حرفها، مست نباء و اجابتش، مست غفیله و زیارتش، مست ابراهیم و امامتش، من مستم... و اگر درک نمیکنم که نیل غم به حرمت کتف های معشوقم خواهد شکافت ، اگر نمی فهمم که عشق سه حرف نام اوست، اگر متوجه باران رحمتش نیستم که زندگی ام را رنگ ترد و تازه خواهد زد، حرجی بر من نیست که من مستم، مستم و مستانه کفش هایم را درمیاورم، در سنگلاخ این سالها پا برهنه قدم برمیدارم. چه باک اگر زندگی ام بوته ای باشد که آتش گرفته وقتی نگاهت برد و سلام است؟چه غم اگر خورشید گاهی از چاه پیدا نباشد که تو به طرفه العینی چاه نشینان را به عزیزی مصر می رسانی ، چه ملال اگر گوسپند روحم بدست گرگ ابتلا بیفتد که تو شبان منی؟ من در سرزمین مقدس خلقت تو، هر جا و به هر حال که باشم امنم...


p.s:The bush was on fire, but was not consumed by the flames.

لینک دانلود دعای عرفه/ حاج آقا انصاریان


پ.ن: در دعاهایتان نام مرا هم به خدا میگویید؟

Little Did She Know

9 مهر 1393 ساعت 08:21 ق.ظ

یه جایی هم تو فیلمها هست که قهرمان هیولا رو کشته و داره به یمن این پیروزی میگساری میکنه و خبر نداره که دومین هیولا یه جایی همون نزدیکیا کمین کرده...

یعنی واقعاً فکر کرد میخوام بخورمش؟

8 مهر 1393 ساعت 03:14 ب.ظ


شوخی شوخی بازوی همکار خانمم رو گاز گرفتم. گفت اِ مگه روزه نیستی؟

اگر خدا بچه ی مامانم بود...

8 مهر 1393 ساعت 02:43 ب.ظ


خب من که نمی تونستم همین جوری مثل ماست بشینم تا ساعت پنج بشه و برم خونه رو سوسک زدایی کنم! مجبور شدم بشینم در مورد این همخونه ای گرامی مطالعه کنم. مجبور شدم! میفهمید؟ و بعد از قریب به یک ساعت مطالعه ی تخصصی به این امر مهم نائل اومدم که میان سوسک من تا سوسک گردون تفاوت از زمین تا آسمان است!!! اصن عجب خلقتی داشته این موجود پشمنده!!!


پس بدانید و آگاه شوید که؛


- برخلاف ما انسانها که موجوداتی نوظهور در عرصه ی تاریخ زمین هستیم ، اجداد سوسکها با کمترین تفاوت نسبت به نوادگان معاصرشون، با تی رکس ها دمخور بوده اند.


- میتونن یک ماه بدون غذا و دو هفته بدون آب زندگی کنن.


- بغلی و لمسی هستن!!! این دفعه قبل اینکه با دمپایی بزنیدشون، یه دستی به سرشون بکشید! گناه دارن!


- بعضی از خانوماشون توی کل عمر فقط یه بار عشقبازی میکنن، بعد دیگه باقی عمر حامله اند!!!


- یک هفته بدون سر زندگی میکنن!


- میتونن نفسشون رو تا 40 دقیقه حبس کنن!


- میتونن یک ساعت بی وقفه بدوند!


- فرقی نداره چی بخورن، چونکه باکتری های توی بدنشون همه ی اسیدآمینوها و ویتامین های مورد نیازشون رو می سازه!


- سریع هستن. بین تصمیم گیری تا عملشون 8.2 صدم ثانیه فاصله هست! 


- اینایی که تو ایران هستن ریزه ی فامیلن! اصغرشون تو استواست!


- در حالی که برای مرگ آدم دو تا شش گری تابش رادیو اکتیو قطعاً کشنده است، این دوستای خوبمون در نهصد گری تازه ورجه شون میگیره! ( اینا رو دست کم نگیرید، تنها بازمانده های سرحال حادثه ی چرنوبیل هستند)


- عرق خور هستند! نوع آمریکایی شون علاقه ی خاصی به آبجوی شیرین با درصد الکل کمتر از ده داره!


- شرطی میشن!!! و زمینه شرطی شدنشون کلاسیکه! دقیقاً مدل سگ پاولف! یعنی باور کنین اگه روشون کار بشه حتی جیششون رو هم میگن!


- تعادلشون معرکه است!


و  آخرش اینکه خوش عکس هم هستند! دست و پاشون گرچه اپیلاسیون نشده ولی واقعاً بلوریه! اینجا رو ببینید.





توضیح عنوان: اگر خدا بچه ی مامانم بود، بی توجه به اینکه چقدر برای هر کدوم از فانکشن های سوسک نوآوری داشته، بر میگشت بهش میگفت: دخترم نمیگم قدر کارهاتو نمیدونم ها! ولی اگر بجای این کارا درس ات رو درست میخوندی الان پزشکی تهران قبول شده بودی!!!

نگرانشم!

8 مهر 1393 ساعت 09:59 ق.ظ


پریشب که اومدم خونه دیدم یه سوسک توی کریدور حمام طاقباز افتاده و داره نفس های آخر رو می کشه. تقریباً 95 درصد جونش در رفته بود و با اون پنج درصد باقی مونده فقط میتونست با دست سمت چپش لرزون لرزون به شاخکش اشاره کنه... نه اینکه بترسم ها. فقط گفتم بذار مزاحم حضور محتضر در حال استحضارش نشم و بعداً جسدش رو بندازم بیرون و رفتم خوابیدم. سر نماز صبح هم یادم رفت چک بکنمش و رفتم سر کار...

الان گفتن داره که دیروز غروب که از سرکار برگشتم سوسکه دیگه نبود؟ کل خونه رو با ترس و لرز گشتم ولی نبود که نبود. تمام درزها ، زیر کابینت ها، زیر فرش! نیست، رفته، منو ترک کرده!!! جدای همه ی استرسهای ظهور یهویی اش، الان من فقط نگرانم که اون با پنج درصد جون کجا رفته آخه؟

( تعداد کل: 449 )
   1       2       3       4       5       ...       20    >>