X
تبلیغات
جشنامه

حنا در تحریم کاکائو

7 بهمن 1393 ساعت 11:31 ق.ظ


زنگ زد و گفت: پایا من خعلی چَله  دوست دارم، لطفاً برام شیر کاکایو بخر!!!

مستندات شغلی ، پرررر

4 بهمن 1393 ساعت 04:44 ب.ظ
حال من خوب است. حال من به اندازه ی آدمی که هنوز چهلم هارداکسترنالش نگذشته و هارد کامپیوترش از طریق یک ویروس کوچولوی مهربان از دست رفته ، خوب است.


پ.ن: آدم که کامنتها را می بندد یعنی چشم انتظار مراسم آئینی شماتت همسایه نیست!

از من بپرسى قوت غالبشان بیزاکودیل است

24 دی 1393 ساعت 10:14 ب.ظ

همکار محترم تماس گرفته خیلى رسمى سوال نمودند که سرکار خانم گولوییان آیا شما کلاغها را روى عثمان بیگ سرپا مى گیرید؟

زنگ زد تا بگوید گولو ! گولو ! من یاد گرفتم بنویسم پ

21 دی 1393 ساعت 08:36 ق.ظ


نوشت پرییا

گفتم: پسرک اسم من پریاست

و نوشت پرییاس

برچسب‌ها: پ مثل منِ خوشبخت

یادم نرود اعتماد کنم

21 دی 1393 ساعت 12:28 ق.ظ
به قصه های خدانویس،  که از هزار قصه ی خودنویس شیرین ترند.

از من ، باخودم بگو

20 دی 1393 ساعت 01:29 ب.ظ


می دونی کدوم جنبه ی نماز رو بیشتر تر دوست دارم؟ اینکه از خودت برا خودت میگم. اینکه همیشه گمان کرده ام این یعنی  گولو غیبت نکن، از خوبی اش برا خودش بگو، بگو مهربونه، بگو قوی و قادره، بگو دردونه ات اونه، بگو وقتی میترسی بغل اونو میخوای، گفتم ترس؟ از ترسناکی اش هم براش بگو. بگو از ضاد می ترسی از بس توی ولاالضالین اکو داره، از بس توی مغضوب تاریکه... بگو و آروم بگیر...


***

ولی حالا چند وقتیه از تو برای خواننده ها میگم، از تو برای لاله میگم و برای زری و برای مامانه، حالا چند وقتیه از خواننده ها برای تو میگم ، از حنا و از همه... چند وقتیه تعریفام فرق کرده. قبلاً کجوله(Lateral) لم میدادم تو بغلت، انقدر حرف میزدم که خوابم ببره. الان دستامو میگیرم جلو صورتم، تند تند اسم می برم، الان نگاه میکنم به کتاب، تند تند حشر و واقعه و نبا و ملک میخونم، دیگه حرف نمی زنم، التماس میکنم.


***

از کی بجای قربون صدقه رفتن، نمازم شد دولا راست شدن؟ از کی یاد گرفتم غیبتت رو بکنم؟ تو که شبا پیشم بودی مبادا پتوم کنار بره، از کی رفتی تو خواب بقیه از من حرف زدی؟ نکنه دور بشیم عزیزکم؟ نکنه گمت کنم؟ بیا دوباره باهم از هم بگیم، بیا و به دل نگیر اگر بزرگ ترین کلمات زندگی من لابد عادی ترین کلمات خلقت تو هستند... بیا دستامو برات باز کنم بگم : Big Big Hug With a Little Squeeze و توی دلم غنج بری. اینا عزیزترین کلمات من ، بهترین تصورم از خوشبختی اند، اگر نمی پسندی قهر نکن، نرو ، بیا دستام رو بگیر و کلمه و ترکیبات تازه ی من شو...

One Flew Over the Cuckoo's Nest

20 دی 1393 ساعت 01:25 ب.ظ


دیشب شما زودتر از من خوابت برد و باز فرصتی بود که فراز و فرود جهان را در ریتم تنفس ات پیدا کنم. گلایه نکن. می دانی که خیلی مخلوقم، خیلی خاکی. بلد نیستم افلاکت را تجسم کنم. اگر باور کنم که نمی توانم توی بغلت قایم بشوم، اگر صراط مستقیم را با لغزاندن نوک انگشت اشاره روی جناغ سینه ات پیدا نکنم، ترس برم میدارد، رم می کنم، گم می شوم. حالا خدا هستی که باش. قادر و متعال و قهار و ستار بودنت نه اینکه بد باشد ها، اما راستش آرامش تصور آغوشت است که حتی به انگ بت پرست بودن می ارزد . می دانی؟ من همیشه گوسپند بوده ام، و فقط یک امشب را دلم خواسته که شبان باشم و تو خدای بی موسی. دلم خواسته مثل مهرگیاه بپیچم به تن تو، صورتم را فشار بدهم به پهلوی قفسه ی سینه ات، دیگر هیچ چیز نبینم، هیچ چیز نشنوم. شاید مگر عقربه ی محو ثانیه شمار ، شاید مگر گوم گوم تپش قلبی که برایت تصور کرده ام. تا مگر برسم به مستی، مستی ناب  و مگر تنها با مستی نیست که می‌توان تردید را کنار گذاشت؟ ومگر نه اینکه آدمی وقتی تردیدهایش را از دست بدهد،  ترس ها و ناامنی ها را هم از دست خواهد داد؟ و لابد آن وقت مثل ابله‌ها، مثل همان ابله هایی که همیشه از من شادترند و خوشبخت ترند و من به خطا ابله  فرضشان میکردم، فقط یک  جور متن را می‌نویسد. 

من نوشته های قبلی ام را خواندم. خیلی خواندم. دیدم توی همه شان اسم تو  و عرض کتفهایت پنهان و پیدا بود. دیدم چند سال است بیش و بیشتر فقط از تو می گویم. آنقدر  که میتوان ادعا کرد ابله وجود تو شده باشم.

 می دانی که چجوری؟ همین که خیال میکنم حواست هست، همین که همه چیز را به حسابت می نویسم و می گویم دارد نگاهم میکند، با این درد گفت کنارت هستم، با این زخم زبانی که شنیدم لابد کمی خوشی در آینده ام نوشت، با این فلان، با آن بهمان... و دوباره با احمقانه های خلقتت شاد بشوم که وای نور خورشید را ببین، وای این آهنگ را بشنو، وای این ادویه ی جدید وای این نعمت ریز به درد نخور که جز من خر هیچ کس نمی بیندش...


***


 انقدر آرام نفس نکش ،جوری وانمود کن که باورم بشود داری حرفهایم را گوش می کنی. یواشکی به آن بالدارهای مقرب بگو گرد خنگی بپاشند به اتاقم که عین خیالم نباشد اگر جناغ سینه ات زیپ رویه ی بالشی ست که بغل کرده ام. اگر نوای تنفست، صدای ماشین های اتوبان کنار خانه است. بگو بالش ساتن سورمه ای از پشتم طوری لیز بخورد که انگار دست کشیدی به پشت کتفهایم. من دارم تمام می شوم، من و تمام نوازش ها و باور ها و کلماتم... حرفی نمانده جانِ شیرین ... فقط ... فقط قول بده توی بهشت موعود با آن «جنات تجری من تحتها الانهار»، رودهایی که قرار است جاری از عسل و شیر و شراب و زنجبیلی کنی که خلقت عمری را در آرزوی‌شان سرگردان شده، همگی پر از اکسیر فراموشی هم باشند. توی این خلقت، من عادت نکردم به دردها و گریه ها حتی اگر در گذشته هم باشند، حتی اگر منجر به بهشتت هم شده باشند، بخندم...


پالیندورم نوشت. یک: تو که خواندن بلد نیستی با این حال از من شنیده بگیر که درد را حتی اگر از سمت بهشت هم بخوانی ، درد است .

 پالیندروم نوشت.دو : عکس خلقتت افتاده توی آیینه ی اوهام ، تنها را برعکس می بینی شاید، من بنده ات هستم، نه آهنت...

Of course you'll say you can't complain

20 دی 1393 ساعت 12:14 ب.ظ


حنا نقاشی میکشه، شیر، پلانگتون، درخت، طوطی. شیرین ترین نقاش دنیاست حنا.


هاردم سوخت و من دلتنگ موسیقی هام هستم. دلم برای صدای گنگ کوهن تنگ شده بود. همکارم بی خبر از دلتنگی ام گفت برات یه آهنگ فرستادم، کوهن، انتظار برای معجزه... باور دارم چیزی بیشتر از قراردادم منو  به این شرکت وصل کرده.


برای همکلاسی از دغدغه هام میگفتم و از شادی ها و تقریباً از همه چی، یهو یادم اومد همکلاسی احتمالاً از من کمی کوچیکتر باشه. پرسیدم و متولد هفتاد و چهاره. دوازده سال ! دوزاده سال از من کوچیکتر بود و  نه tadpole بود و نه جوجه و نه هیچی. یه مرد بقاعده و صاحب نظر. من کی انقدر مسن شدم؟ یادم باشه دیگه نگم دهه هفتادی فلان و بهمان.


آقای همکار مهربان گفت که پسر کوچولوش بهش میگه مامان. شنیدن این جمله حتی از چایی شیرین صبحم هم شیرین تر بود. دنیا رو از کی جنسیتی کردیم؟ دمت گرم پسرک ...


آخرین جرعه ی شیرکاکائو رو خوردم و وقتی حنا متوجه شد با آرامش هولناکی گفت: به آخرِ پایانت نزدیک شدی!


حالم خوش نبود.خودم رو بردم خریددرمانی توی فروشگاه روبروی شرکت، از بازرسی(می دونن گاهی برای میرم خرید میکنم که صرفاً از محیط شرکت دور باشم) گفتن که پودر کیک و آبمیوه و ویفر و مغزتخمه که خریدی رو میذاریم به حساب خریدهای هویجوری ولی بالاغیرتاً بگو دقیقاً چی باعث شد فکر کنی باید یه دبه زرچوبه بخری؟


لاله موهامو که شبیه لوسین شده اند یه عالمه دم اسبی بست و  پسرک گفت : وای گولو شبیه دخترا شدی!


یه جا چایی کاکوتی خوردم. تی بگ. حالا هیچ جا تی بگ کاکوتی نداره و من دارم از هوسش تلف میشم. تی بگ آویشن هم نسبتاً مورد قبوله والله.


داشتیم با حنا حرف میزدیم و صداهامون رو ضبط میکردیم، حنا شروع کرد به اسم بردن اعضای بدن : پیشونی، پیشانی- زبون،زبان- دندون، دندان- کله، کلّان!!!


پرنده ی گولو اوصیکم به سیروپ های سن ایچ. علی الخصوص وانیل و کارامل.


فروشگاه اکسیر یه کیوسک تلفن گذاشته برای فروش. خدایا به من قدرتی بده که نخرمش! خدایا به دوستام هم درایتی بده که بگن پولت رو خرج این چیزا نکن، نه اینکه جیغ بزنن وای منم میخام منم میخام!


وقتی صفحه کامنت ها رو باز میکنی و می بینی با گفتن حرفات انگار بعضی از خواننده ها رو دعوت به چالش " من از بی عدالتی و جنگ و قحطی بدتری خبر دارم و الان برات توضیحش میدم" کرده ای.


وقتی میری خونه ی دوستت و خیلی آروم نمیذاره "در چشم باد " ببینی  و میگه :"جنگه، خوب نیست" و  بجاش برات باب اسفنجی میذاره، نگران آرامشته...


صبح قبل بیدار شدن مامانه رفتم خونه دوستم و بعد از نیمه شب شرعی برگشتم،مامانه نه گذاشت و نه برداشت و گفت :" ایندفعه رفتی میخوای شناسنامه ات رو هم ببری؟"


پ.ن: آدمی با نبودن آدم دیگری نمی میره، فقط دلسرد میشه. بعد از تو چیزی بین من و خداهه تغییر کرد. رسمی تر عبادت کردم و  ترسیده تر بالشم رو به خودم فشار دادم. من هنوزم بلد نیستم  بگم چرا. من هنوز کجم، خودم و نگاهم،اگر هدایتی هم باشه، بدترین نوع تکوینیه، مثل زنبور بی عسل... من بلد نیستم بگم چرا...

نمیدونستم چکار کنم،اومدم با موبایل پست نوشتم

19 دی 1393 ساعت 11:50 ق.ظ

قرار صبحانه توی کافه رو بهم زدم، صبح ساعت نه بیدار شدم، پاورچین رفتم بیرون، گوجه و لیموترش و ژامبون و کالباس و پنیر و سس کیمبال و خامه و کره محلی و شکلات صبحانه و شیر نارگیل و شیرکاکائو و شیر کم چرب و کره کنجد و پنیر گودا خریدم. رفتم نونوایی سه تا نون بربری پرکنجد سفارش دادم، دو تا هم سنگگ خاشخاشی گرفتم. اومدم خونه و هنوز همه خواب  بودند، بدو بدو چایی دم کردم و قهوه، تخم مرغ عسلی و املت درست کردم. میز رو چیدم و با ذوق دویدم مامانه رو بیدار کنم تا بعد از چند هفته کنار هم یه صبحانه سناتوری بخوریم که مامانه گفتن: مرسی عزیزم ولی من روزه ام...

خلاصه که عیدتون مبارک...


پ.ن: شفیعه جان در جواب سوالت باید بگم بله انشاءالله.

قال دوست خوبمون گاندی

15 دی 1393 ساعت 01:08 ب.ظ

شرط اولیه‌ی عدم خشونت، داشتن قدرتِ ضربه زدن است

تفنگ و گل و گندم

15 دی 1393 ساعت 10:53 ق.ظ

مدیرم نمی دونه حرفاش میتونه چقدر تاثیر بد داشته باشه. ایستاده بودم توی امن ترین جای شرکت، اتاق آقای همکار ، و اشک بدون اجازه می چکید روی نوک کفشهای اداری ام. چقدر تنهام. چرا خدا نمیاد پایین منو بدزده ببره جایی که دست آدمها بهم نرسه؟ من خسته ام. مگه نگفتی بسپار به من و آروم باش؟ سپرده ام و ناآرومم. گلایه نمیکنم، خسته ام. یه دوست خوبم، یه خاله ی خوب، یه دختر خوب و لابد یه بنده ی خوب. میخوام نرمال باشم. یه دوست معمولی، یه خاله ی معمولی، یه دختر معمولی، یه بنده ی معمولی باشم. نمیخوام از ترس تنهایی، از ترس اینکه یادم بیاد چقدر می ترسم و بی پناهم  آدم بهتری باشم. من ترسیده ام. حس میکنم دستام مثل دستهای عنکبوت باریکند. هر لحظه امکان داره بشکنند. من از عنکبوت می ترسم.عنکبوتها خیلی دیر ، خیلی سخت جون میدن. می ترسم با دستهای شکسته زنده بمونم.


دنبال شماره تلفن خلیفه گری ارامنه بودم.بر حسب عادت کلیک کردم روی لینک ها. از کجا رسیدم به لهستانی های مهاجر؟ به بهار 1321. به بچه هایی که توی صف نان و غذا بودند. همشون حنا بودن. همشون. جمعه رفته بودم خیابون سنائی. دلم خواسته بود اون بوت صورتی رو براش بخرم.حنا ایستاده بود توی صف نون. مامانش کجا بود؟ باباش؟ خوشبختی توی کدوم گور خفه شده بود که تو توی صف نون بودی حنا؟ آدمها مثل مورچه های مودب همه به صف رد شدن رفتن داخائو، رفتن آشوئیتس، موندن زیر خاکهای جنگل کاتین. تو سینه اش جان جان جان یه جنگل ستاره داره جان جان و من چرا داشتم عین بی مادرها گریه میکردم؟ بی مادرها چطوری گریه میکنن؟ میخوام برگردم به رحم مامانه ام. دنیات قشنگ نیست.من نمی تونم با خیال راحت سالاد ماکارونی ام رو بخورم مامان، یکی داره تو سرما گل نرگس می فروشه. چه فایده داره اگه من خیلی خوشبخت و خیلی پولدار باشم. یکی که میشد من باشه داره زیر خاک میپوسه. چند تا حنا توی صف نون جاموندن تا من برای حنا بوت صورتی بخرم؟ دنیات قشنگ نیست. من دیگه نمیتونم لذت ببرم. منو ببرید توی مزار بکارید،میخوام درخت بشم.


خیلی دور شدی. نزدیک نبودی ولی خیلی دور شدی. من به هوایی که تو نفس می کشی حسودی می کنم. تو هی دورتر میشی. من نمیتونم کاری بکنم. من انقدر بی عرضه ام که نمی تونم از حق خودم جلو مدیرم دفع کنم، چجوری بگم بمون که ناحق منی جلو وجدانم...من نزدیک ترین حسم به بغل خدا رو با کتفهای تو توصیف کرده بودم. حالا تو قرآن خدا رو روی دوشهات برده ای و من فقط زاده ی کوهستانم...


زری؟ حالا دیگه پستهای منو قبل از انتشار می دونی؟ آیه  155 بقره رو من دیشب خوندم، ازش گذشتم. حالا امروز برام فرستاده ای که " و  قطعاً شما را به چیزى از [قبیل] ترس و گرسنگى و کاهش در اموال و جانها و محصولات مى‏آزماییم و به استقامت کنندگان مژده بده" زری نفسم بریده. توی این دوی استقامت طاقت فرسا، میخوام بشینم رو جدول کنار جاده، نگاه کنم به داور که با وانت داره میاد. آقای داور، لطفاً مسابقه تموم بشه. همه زنده بمونن، برنده باشن. زری این روزها صبوری رنگش آبیه. آبی کاربنی با دوختهای زیگزاگی. مثل کیسه ی حموم. زری سختمه. کیسه کشی رو دیگه دوست ندارم، پوستم نازک شده. از فکر چکمه های صورتی دردم میاد...


داشتم با قابلمه برنج رو از توی گونی برمیداشتم میریختم تو ظرف برنج. حواسم بود یه دونه هم رو زمین نیفته. بعد سرم رو بلند کردم دیدم حناها جلوم صف کشیده اند... سرم گیج رفت، نشستم. ممد درونم کم آورد. گفتم چراغ راهرو رو روشن کنید.



پ.ن: اتفاقی نیافتاده، می دونم کار چندانی از دستم برنمیاد. میدونم برای فهمیدن قوانین خدا و خلقتش کوچیکم. قصد و اصراری هم ندارم.با خدا خوبم. فقط نمی تونم لذت ببرم. گیرنده های لذت و درد سیناپس کرده اند.

خواهی گفت هر آشنایی تازه ، اندوهی تازه است و من بسیار رامم.

13 دی 1393 ساعت 11:47 ق.ظ

دعوت همچنان پابرجاست، گرچه می دانم گریز در تو اصل زندگی است ، گریز از هر آنچه که اجبار را توجیه می کند. در من اجباری نیست،  تنها قهوه ی تلخ که با کام شیرین بنوشی بس. تو یونسی در بطن ماهی ، ققنوسی در لحاف خاکستر. نوری باید و شعله ای ، مگر که عنقای غم ات را چاره کند. نشسته ای در کلماتم، که چاره توئی و راز نیز هم ، افشایت هم اگر نکنی عزیزی، مثال غنچه ی نیلوفر در برکه ای پنهان در این شهر غریب که نام کم آوازه اش طهران است...

جن بوداده

13 دی 1393 ساعت 09:52 ق.ظ

روکش دور اسمارتیز رو  ریز ریز با دندون خورد تا شکلات توش پیدا شد. بعد یه نگاه به من کرد و گفت :اِ تخم جن اش دراومد!!!!

برچسب‌ها: گولو و حنا

آفتابگردان روی ماه تو

10 دی 1393 ساعت 09:42 ق.ظ

پست قبلی رو بخاطر ننوشتن از ننوشتنی ها نوشتم و حالا اینو مینویسم که قبلی بره پایین و خب کار زندگی همینه...


راستش غمگینم، از دست دادن آرشیو سخته. نوشته هام، آرشیو وبلاگهام،کتابهام، عکسهای حنا از ده مرداد هشتاد و نه که لای گان پیچیده بودنش تا پریشب که رفتیم گردش خاله خواهرزاده ای، عکسهای سفرهام از هجده سالگی تا همین شمال ماه پیش، مدارکم و همه چی و همه چی...سخته ولی تهش نیست... تهش آدمهای ننوشته ی پست قبل بودن... برده هایی که توی پاراگراف آبراهام لینکلن سکوت کرده بودند، خانواده هایی که توی الیاف طناب دار صدام و صد دام ها نشسته بودند. آدمهایی که خوشبختی رو توی جنگ، زلزله،تصادف از دست دادند...  


دیروز بعدازظهر رفتیم مراسم ختم پدر همکارم. سخنران از والدین میگفت، من از ترس مرگ گریه میکردم. و پدر داشتم و مادر داشتم و حنا زنده است و میشه بیست هزار تا عکس گرفت و پای سفر دارم و مگه نه اینکه دست دنیا توی آسیب رسوندن خیلی بازه؟ نباشه یه هارد. تازه اونم میدم نمایندگی و ان شالله اطلاعاتش برمیگرده و گیرم هزینه اش هم زیاد بشه، فدا سر خانواده و دوستا و عزیزام... دست دنیا خیلی بازه...


خب اینم از این. فکر کردی نمی دونم داری چکار میکنی؟ فکر کردی حواسم نیست که هی نمی ذاری قلبم آروم بشه؟ نمی بینم که چشمامو تر دوست داری؟ می دونم، می فهمم، می بینم ولی اینم میفهمم که بهم آسیب نمیزنی. حواست هست بیشتر از طاقتم اذیت نشم. حواست هست هی سبک تر بشم. داری بنیامین ها رو میگیری که حواسم پی خالق یوسف باشه نه؟ بگیر. اسباب بازی ها و مدادرنگی ها و حواس پرتی ها رو بگیر. ولی اون وسط یادت نره دستم رو هم بگیری. پوست انداختن درد داره. من گاهی کم طاقت میشم. اون موقع ها سرم رو فشار بده به سینه ات. من گربه ی چنگولی توی گلوم رو قورت بدم و  باز راضی بشم به اونی که توی خواسته ای...

میوه های زمستانی و آبمیوه های تابستانی

9 دی 1393 ساعت 01:38 ب.ظ

انگار زمستون واقعاً شروع شده ها! منظورم سرما یا برف یا تقویم نیست. زمستون فصل رخوت و آلودگی هوا و آفتاب بی رمق و روحیه ی دمغ شروع شده...


 پس فردا،یازده دی، سالگرد سه تا اتفاق خوشگله. سال میلادی نو میشه، الهام متولد میشه. امامت امام غائب شروع میشه...


امسال جشن تزئین درخت نرفتم، کریسمس جائی دعوت نبودم، مهمونی سال نو هم. الان چند ساله که اول زمستون فقط تاریخ انقضای کرمها و لوسیون هام رو چک میکنم.


دوستی من و الهام امسال ده ساله شده، ما هر بار همدیگه رو میبینیم با خنده خاطرنشان می کنیم که کی فکرشو میکرد که از اون خوابگاه سرد و درندشت فقط ما برای هم بمونیم؟ دوستی با  الهام یادگار دوره ی لیسانسه. دوستی های قدیمی شیرینن. تولد دوستای قدیمی شیرینه. الهام تولدت مبارک...


آقایی که ما بدجوری بسته ایم ات به غیبت، به نبودن، به تنهایی و عزلت، آقایی که همه میخوان بیایی و همه چیو سر و سامون بدی، بخواه که بشناسیمت، بخواه که اندازه ای که میتونیم خودمون کارها را روبه راه کرده باشیم. آقای قریب بخواه که غریب نباشیم...


مظفرالدین شاه آدم خوبی بود، برای شاه بودن  امّا گویا آدم خوب بودن کافی نیست. کاری به سیاست و دیانت آخرین پادشاهی که توی ایران مُرد ندارم، لهجه شیرینش را توی اولین سند صوتی ایران دوست دارم وقتی که می گوید " ان‌شاءالله عوض خدمات شما را هم خدا و هم سایهٔ خدا که خودمان باشیم به شما خواهم داد "


نرجس اینو برامون وایبر کرد و خیلی قشنگه :"ای مالک، بدان اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش. اگر شریف و درستکار باشی فریب ات میدهند، ولی شریف و درستکار باش. نیکی های امروزت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش. بهترین های خودت را به دیگران ببخش ، حتی اگر اندک باشد. در انتها خواهی دید آنچه می ماند میان تو و خدای توست، نه میان تو و مردم..." من چرا نهج البلاغه رو نخونده ام؟


من از مردی که رئوف بود و از چهار فرزندش فقط یکی زنده موند و افسرده شد چی می دونم؟ مردی که علیرغم تعهدش به شغلش از آرزوش نگذشت و فردا روزی بود که گفت:

«من اتحادیه را حفظ می‌کنم. با کوتاه‌ترین راه ممکن از طریق قانون اساسی آن را حفظ می‌کنم. به زودی اقتدار ملی دوباره باز خواهد گشت و به زودی اتحادیه دوباره همان اتحادیهٔ سابق خواهد شد. اگر کسانی باشند که نخواهند جز با از بین بردن برده‌داری به حفظ اتحادیه کمک کنند، من با آن‌ها موافقت نخواهم کرد. هدف اصلی من دراین مبارزه این است که اتحادیه را حفظ کنم، نه این که برده‌داری را حفظ کنم یا از بین ببرم. اگر می‌توانستم اتحادیه را بدون آزاد کردن هیچ برده‌ای حفظ کنم این کار را می‌کردم، اگر می‌توانستم اتحادیه را با آزاد کردن تمام بردگان حفظ کنم این کار را می‌کردم، و اگر می‌توانستم اتحادیه را با آزاد کردن گروهی از بردگان و برده نگه داشتن گروهی دیگر حفظ کنم باز هم این کار را می‌کردم، هر آنچه در مورد برده‌داری و نژاد رنگین انجام دهم، بدین دلیل انجام می‌دهم که فکر می‌کنم می‌تواند به حفظ اتحادیه کمک کند.... من بدین وسیله هدفم را بر طبق وظیفهٔ رسمی‌ام اعلام کردم و قصد ندارم هیچ گونه تغییری در آرزوی شخصی‌ام که بارها ابراز داشته‌ام مبنی بر این که تمامی انسان‌ها در هر کجا که باشند آزادند ایجاد کنم.»


 بعله. آبراهام لینکلن مرد خوبی بود و من اونو نه با ریشه هاش که با ریش هاش میشناسم و حتی به اون هم می گم ریش ستاری!!!


از مشاهیر حرف زدیم یادم افتاد امروز سالگرد اعدام صدام حسین هم هست. مردی که برای ما خیلی آشناست اما نه آنقدر آشنا که بدونیم الله اکبر روی پرچم عراق به دستخط اوست. بله.خدا همیشه بزرگتر از آن ست که وصف شود.


اینو هم بگم که امروز روز تولد اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی هم هست؟ کشوری که شعارش متحد شدن کارگران جهان بود و شعرش هم ...


پ.ن: از تولد مارشال مک لوهان هم که بگذریم میرسیم به این اصل که این روزها تقویم شلوغه و خلقت به خودی خود حماسه ست، الباقی همه پیشکش...


هیچی نوشت: وسطهای نوشتن این متن بودم که پایم خورد به کابل اتصال هارد و هارد سوخت...به همین راحتی...سوخت...و خب پروسه ی بازیابی اطلاعات مثل سرطانه، یعنی غیر از درد هزینه هم داره. چی بگم؟ هر چی میدی شکرت. هر چی میگیری شکرت...

سنگسار مدرن

6 دی 1393 ساعت 08:23 ق.ظ


سلام


نوشتن این پست کمی برام سخته چون احتمالاً چالش برانگیز خواهد بود. ولی راستش چند وقتیه ذهنم رو مشغول کرده و تنها راه خلاصی از این مشغولیت اینه که بنویسمش.


من توی چند تا گروه وایبری عضو هستم  که به فراخور هر گروه روزی ده بیست تا جوک توشون میاد. و خب جوک انگار باید قومیتی یا جنسیتی باشه تا خنده دار بشه وگرنه جوک حساب نمیشه. من خودم البته جانماز آب نمیکشم، هم به جوکهای قومیتی زیاد خندیده ام هم به جوکهای جنسیتی. ولی باید بگم از وقتی آیدا این پست رو نوشته و خیلی وقتا در موردش صحبت کرده ایم، سعی میکنم به جای قومیت های جوکها بگم یه یارو، اگه جوکه هنوز خنده دار بود ، اون یه جوک اصیله ولی اگر مزه ی جوک پرید، خب در حقیقت اون موقع ما داریم به یه قوم میخندیم نه به یه اتفاق خنده دار.


ولی یه مدل شِبه جوک هست که راستش خیلی اذیتم میکنه.  همین هایی که جدیداً خیلی مد شده و توش به دخترها و دیدگاهشون علناً توهین میکنه. توی این شِبه جوکها  ، دخترهای موجوداتی به شدت دنبال شوهر پیدا کردن(حتی نه ازدواج) کم هوش( هم هوش اجتماعی و هم بهره هوشی) و ظاهربین هستن که به روابط جنسی ابداً نه نمیگن و حاضرن برای مردها همه جور کاری بکنن.


 آیا ما همچین موجوداتی هستیم؟


 آیا دلیل ازدواج نکردن من نبود شوهره؟ یا خواستگار ندارم؟


آیا من آدم کم هوشی هستم  و متوجه متلک های جنس مخالف یا موقعیت های اجتماعی نمی شم؟


آیا به تمامی پیشنهادهای دور و برم  بله می گم و هیچ معیاری برای ایجاد روابط ندارم؟


نه من اینجوری نیستم.


من خواستگار دارم، حق انتخاب دارم.خود فعل ازدواج برای من اعتبار، آزادی یا موقعیت بهتر به ارمغان نمیاره. این منم که با انتخابم به ازدواجم اعتبار میدم و اگر هنوز مجردم به این علته که دور و برم مرد زندگی نمی بینم.


من کم هوش نیستم. بحمدالله هم بهره ی هوشی(IQ) بالائی دارم و هم یه دختر با  هوش  اجتماعی(EQ) بالا محسوب میشم. مطالعه و تحصیلات مطلوبی دارم و اگر بخوام یا مردهای همسن خودم  مقایسه بشم، به هیچ عنوان کمتر از اونا نیستم.


من بلدم از آزادی ام درست استفاده کنم. اگر مردی به من پیشنهاد روابط خارج از عرف بده، من  توانائی نه گفتن دارم. من به هیچ مردی برای ادامه هیچ رابطه ای باج جنسی نمیدم . من  اینکه ولنتاین امسال یا حتی صد سال دیگه تنها باشم خوشم نمیاد ولی حاضر نیستم بخاطرش خودم رو در حد یک کالای مصرفی پایین بیارم.


نتیجه ی همه این حرفها اینکه من بعنوان عضوی از جامعه ام که مصداق اون شِبه جوکها نیست، چماق دستم نمی گیرم بیفتم به جون فرستنده، ادای عمه بزرگا رو در نمیارم. ادای دخترهای  مثلاً معصوم که بدترین فحششون "بیشششعوره" رو هم درنمیارم.  فقط هر وقت یکی از اون پیامها رو دریافت میکنم قبل از اینکه توی گروههای دیگه بفرستمشون از خودم میپرسم" گولو آیا تو خودت مثل دختر توی این پیام رفتار میکنی؟ آیا اگر بجای دختر توی پیام بگن گولو بازم جوک خنده داره؟" اگر جوابم مثبت بود با خیال راحتForward  میکنم و اگر هم نه که  هیچی. من بقیه دخترا رو نمی شناسم، من فقط خودم رو میشناسم و میدونم که دوست ندارم  توی اشاعه ی فرهنگ "دخترا خنگن" سهم داشته باشم ...

 

  پ.ن: ایضاً دوست ندارم فرهنگ "آه من یک زنم و تُردم و نازم و  چقدر به من ظلم شده" به من ربطی پیدا کنه. از نظر من جنسیت چیزیه مثل انگشت اشاره، برای اثبات وجودش لازم نیست هی توی چشم همدیگه فرو کنیم اش!

یه پست خیلی تاخیردار در مورد این موجودات دوست داشتنی

4 دی 1393 ساعت 10:28 ق.ظ



عطف به این پست آیدا  و دعوتش به نوشتن از ده کتاب تاثیر گذار زندگی ام، قورباغه ی نوشتن این پست رو قورتیدم.

 

 

چراغها را من خاموش میکنم

 

گولوی دبیرستانی و کتابی که به پیشنهاد آقای امرائی با پول توجیبی اردی بهشتم خریدم غافل از اینکه قراره توی این کتاب جا بمونم. حالا سالهاست که دنیای من با نشستن سر دبه ی شکر، ملخ ها ، زرده تخم مرغ، سیاه قلم سایات نوا و هزار هزار کلمه ی دیگه گره خورده... این کتاب ادبیات زندگی منو تغییر داد.

 

سمفونی مردگان

پیکر فرهاد

سال بلوا

 

عباس معروفی برای من یه نویسنده ی معمولی نیست. من یه بخش بزرگ از هویت خودم رو به نوشته های باسی مدیونم. سمفونی، قصه ی گس قابیلِ که تا زیرزمین کلیسایی توی اردبیل کشیده میشه... قصه ای که بوی چوب و طعم تودهنی میده.

 اولین بار فکر کنم اول دبیرستان بودم که سمفونی رو توی شهرکتاب زرتشت جستم و همونجا شروع به خوندن کردم. امروز بعد از قریب به هفده سال از اون روز، نوزده بار به دوستانم هدیه داده شده و بیستمین جلدش توی کتابخونه ام جا داره(البته فی الحال دست آیداست)... پیکر فرهاد رو بعدتر توی بحبوحه ی کنکور خوندم. اول تقریباً همش غرغره ی بوف کور هدایت بود و لا غیر اما شاید توی پونزدهمین باری که خوندمش یهو زن توی قصه از بوف کور فاصله گرفت و من تازه دیدم که چه سخته که زن باشی و عاشق باشی... سال بلوا اما یه حرف دیگه است. انگار خواهر هابیل نشسته باشه توی تن نوشا و انگار نوشا نیلوفری ققنوسیه که از خاکستر آیدای سمفونی سر بر میاره...

 

بگذریم، کلاً دلم نمیاد این سه تا کتاب رو با کلمات ابتر خودم توصیف کنم. شاید چند تا جمله از توی متن خود کتابها بتونه شیواتر از من حرف دلم رو بگه:

 

-کارم از تکیه گذشته . دلم می خواهد توی بغلت بمیرم (سال بلوا)

-چه می دانستم هر چه زمان بیش تر می گذرد من عاشق تر می شوم ؟ عاشق مردی که تا سر حد مرگ مرا دوست داشت اما شاید نمی خواست یا نمی توانست مرا به چنگ بیاورد (سال بلوا)

-به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد . نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید . همین جوری دو تا نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند ، می خواهد پر بکشد(سال بلوا)

- در تابلو نقاشی شما من سوار قطاری هستم به مقصدی نامعلوم . تابلو زنی که از پنجره به تاریکی نگاه می کند و هیچ حالتی جز سرگردانی در چهره اش نیست ، با لب های غنچه ای که انگار از بوسه ای طولانی برداشته شده و هنوز سیر نشده ، موهای درهم و برهم سیاه ، پیراهن بلند و سیاهی که در تابلو شما یک مانتو مشکی بود و روسری ماشی رنگ هم به سر داشت .(پیکرفرهاد)

- من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت؟ آیا کسی می تواند بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند ؟ آدم پر می شود . جوری که نخواهد به چیز دیگری فکر کند . نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد و هیچ گاه دچار تردید نشود.(سمفونی مردگان)

- من صدای تند قلبش را از توی دست هاش می شنیدم( سمفونی مردگان)



در آفریقا همیشه مرداد است


یه روز یه معلم اهل ناپل ایتالیا انشای شصت نفر از دانش آموزای خودش رو جمع کرد و اونا رو بدون دخل و تصرف چاپ کرد! بعدش میدونید چی شد؟ مافیا باعث شد اون معلم اخراج بشه، آخه  شنیدن صداقت بچه ها برای دنیای ادم بزرگها خیلی زور داشت.


موضوع :خانه‌ات را توصیف کن
«خانه‌ی من درب و داغون است، سقف خراب است، مبل‌ها خرابند، صندلی‌ها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است. با این حال در آن زندگی می‌کنیم، چون خانه‌ی من است و از پول هم خبری نیست. مادرم می‌گوید که جهان سوم حتی همین خانه‌ی خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم: جهان سوم از ما هم سومی‌تر است.
حالا که فکر می‌کنم می‌بینم خانه ما این‌قدرها هم بد نیست، این‌طور که ما زندگی می‌کنیم، توی یک تخت همه خانواده می‌خوابند، زیر لحاف به هم لگد می‌زنیم و می‌خندیم، وقتی مهمانی می‌آید و می‌خواهد بخوابد، از خانه بیرونش می‌کنیم، چون توی تخت دیگر جایی نیست: ظرفیت تکمیل! وقتی که دوستانم به من سر می‌زنند، به خانه‌ی درب و داغون من می‌خندند، اما همیشه سر آخر با مرغ‌های من بازی می‌کنند!
من خانه‌ی خراب خودم را دوست دارم، به آن عادت کرده‌ام، احساس می‌کنم خودم هم درب و داغون هستم! اما اگر بلیت بخت‌آزمایی‌ام ببرد یک خانه‌ی سراپا نو می‌خرم و خرابه را می‌بخشم به پاسکاله.»


پی پی جوراب بلند


کتاب های چاپ مسکو و گولوی ریقماسی که زودتر از سنش سواد یاد گرفته. پی پی و ویله کولا غایت آرزوی من در چهار تا هفت سالگی هستند.


ها کردن


دو حالت داره. یا از ها کردن خوشتون میاد یا بدتون میاد.


با دست آرام می‌زنم روی شانه‌ام. مثلن تو پشت سرم ایستاده‌ای. مثلن دست، دست تو بود و تو زدی روی شانه‌ام. برمی‌گردم و با دست دیگرم، دستی را که دست تو بود می‌گیرم. می‌کشمت به طرف خودم. حالا من مثلن تو هستم که دارم تو را بغل می‌کنم. حالا مثلن من تو را بغل کرده‌‌ام.


شازده احتجاب


خب افسرده باشی و توی کنکور هم رتبه ای که انتظار می رفته رو نیاورده باشی و این کتاب عمری زیر تختت خاک خورده باشه... راه دیگه ای جز چند باره خوندنش هست؟ نیست!



ریشه ها


ما هر کدوم یه جوری با برده داری و دنیای سیاه پوستها آشنا شدیم. ریشه های الکس هیلی معلم من بوده. من با این کتاب که زندگی یه خانواده رو در هفت نسل روایت میکنه خیلی گریه کرده ام. آزادی ، نعمتی که همه ی ما نادیده میگیریمش، روزگار نه چندان دوری یه رویا بوده... به اونایی که انگلیسی شون خوبه و به نسخه اصلی کتاب دسترسی دارن، توصیه میکنم حتمن کتاب رو به زبان اصلی بخونن.


در جستجوی دلتورا


فکر نکنم هرگز از خوندن رمانهای نوجوانان سیر بشم. سال دوم دانشگاه بود و کتابخونه ی داخلی خوابگاه از جمله مناطق متروک به حساب می اومد. بله تو دانشگاه ما هم مثل بقیه مکانهای علمی کشورم ، سرانه مطالعه غیرتخصصی ناچیز بود. شانس من بود که یه خیّر یه عالمه کتاب به کتابخونه هدیه کرد که منجر شد یه شب مسئول کتابخونه با هزار التماس در رو من قفل کنه و صبح منو با چشمهای نخطه ای و لبخند رضایت ناشی از ده ساعت مطالعه تحویل بگیره!با سری هفت جلدی(فصل اول) دلتورا تو همون شب آشنا شدم و هنوزم وقتی بخوام با خودم رجز بخونم میگم: آی اُل ، آی اُل!!!


خب ده تا کتاب تموم شد ، اما قصه من هنوز تموم نشده. هزار تا کتاب هست که میشه اسم برد. کتابهای ژول ورن، سری قصه های خوب برای بچه های خوب، ترجمه های ذبیح الله منصوری، قرآن(بله همین قرآن لب طاقچه تالبف خداهه)، اسناد جنگ و هزار هزار کتاب دیگه که گولو هویتش رو مدیون اوناست. کتاب خوبه. کتاب بخونیم...

با تو، اسد آباد همیشه آباد است

3 دی 1393 ساعت 09:23 ق.ظ


امروز تولدته و من دوباره میخوام از هزار لحظه ی امسال یکی رو گلچین و از صدتا عکس بی هوا یه دونه رو با وسواس جدا کنم و از تو بنویسم. از تو برای تو، آب کشیدن به دریا، کلمه برای کتاب، ران ملخ تحفه برای سلیمان...

لاله من هنوز ناباور به تو نگاه می کنم، هنوز چشامو که میبندم و میگم خدایا خانواده ام رو حفظ کن و بعدش تو رو روبروم میبینم ، قند تو دلم آب میشه. هنوز وقتی سوم شخص حاضرم  منو می بینه که دراز کشیده ام کف آشپزخونه ات و جیرجیر میکنم متعجب میشه که من چطور اینهمه بومی وجودت شده ام. و الان دیگه نتونستم این متن رو ادامه بدم و زنگ زدم بهت بگم که تو با زندگی من چیکار کرده ای که وقتی بهت میرسم کلمه هام عقیم میشن ، که با کدوم جمله میشه رقصیدن من با لباس فرم تو پاگرد با آهنگ هوی جینگه جینگه جان  اونم ساعت یک نیمه شب رو توصیف کرد، یا کدوم کلمه میتونه حس منو وقتی ترمز میکنی و با دست راستت منو میگیری که نترسم رو بگه؟ اینکه من از ماگو حساب می برم،  از بابات نقل قول میکنم یا موقع غذا خوردن بشدت سرانه مطالعه رو بالا میبرم، لاله من لایف استایلم رو مدیون تو هستم. توئی که هنوز باور نمیکنم برکت وجودت به زندگی ام کشیده شده باشه... توئی که توی روز تولدت داری میری یه تِرونی قدیم و باحال رو به دستهای خاک بسپری...


چه فرقی داره چه عکسی چه متنی اینجا شده باشه لاله، وقتی که سالی یکبار تولد توئه و هر روز  و هر بار که خنده ات قبل از پیچیدن من تو پاگرد آپارتمان به استقبالم میاد، تولد منه؟


لاله تولدت مبارکم باشه، هر روز و هر لحظه...

با چیا زمستونو سر بکنم؟

3 دی 1393 ساعت 08:46 ق.ظ


شب یلدا البته خوبه، ولی اگر آدم یه جمع فامیلی گرم و باحال مثل "یه حبه قند" داشته باشه بهتره. ما نداریم. نهایتاً حنا میاد خونه مون.


حنا شب یلدا اومد خونمون و گفت حالا که شب لَیدا ست(layda) باید آرزوهای منو برآورده کنید. آرزوهاش حباب ساز و بستنی قِیفی  وانیلی و مجله نبات کوچولو بود.


باباش مغزتخمه ها رو خورد و حنا انگشت اشاره اش رو گرفت جلو صورت باباش و گفت:  تنبیه سختی دَل اِنتظاِلته!


"یه حبه قند " رو دیدم. خیلی خوب بود. خیلی خیلی خوب. نتیجه ی اخلاقی اش برام این بود که تصمیم گرفتم زن آخوند بشم.

چرا زنِ آخوند؟ اولش فکر کردم برای مذهبش، بعد بلوز یقه بسته، بعد هیکل فرهاد اصلانی، بعدتر اما دیدم  این مرد مواظب خانواده اشه. تنها مردیه که تو فیلم مواظب خانواده اشه. دلم مردی رو میخواد که مواظب باشه.


یه سالاد جدید یاد گرفتم و هر روز یه ظرف گنده ازش درست میکنم. من اینجوری ام؛ گیر میدم، یه مدت به یه نوع پنیر ،بعد به یه آهنگ ، بعد تخمه، الانم سالاد انار.


سالادش خوبه ها : انار و ذرت و کالباس و کلم برگ سفید خورد شده و سس مایونز. امتحان کنید.


امروز تولد لاله است. آدمهایی معدودی  وجود دارند که وقتی نگاهشون میکنی دلت میخواد به پروردگار درود بفرستی ،لاله از همین آدمها و  یکی از مهم ترین دلایل من برای امیدوار بودن به خلقته.

 

پنج شنبه رفتم  دورهمی خونه دوست دبیرستانی. دیدن آدمهای شاد و موفق خوبه. دونستن اینکه تو هم همپای بقیه رشد کرده ای و عقب تر نیستی شیرینه. از دیدن بچه هاشون قند تو دلم آب میشد. هی گیرشون میاوردم میگرفتم میچلوندمشون. همشون مثل حنای خودم بودن.


تهران و تهرانی ها تا عمر دارن مدیون مرتضی احمدی هستن. جاش بین فولکلور این دیار همیشه خالی می مونه.


یکی از لذتهای آشپزی با لاله اینه که حتمن باید یه رسپی تو تبلت باز باشه. نه بخاطر اینکه حتمن طبق اون عمل کنیم، بلکه برای اینکه بدونیم قراره به چی عمل نکنیم! یه سالاد خوب کشف کردیم؛ اسفناج خام و کنجد و انار و گوجه و ذرت و روغن زیتون و نعناع و قارچ. معرکه ست.


چند وقت قبل با پسرک لاله یه گفتگوی کوچیک داشتیم در مورد اینکه اون تنها پسربچه ایه که تونسته دید منو به شیطنت ها و بازیگوشی های پسرک ها عوض بکنه. حالا پسرک وقتی میخواد منو به کسی معرفی کنه میگه :این دوستم گولوئه، من تنها پسری هستم که میشناسه!


ماه صفر تموم شد، یه نفس راحت کشیدم. نمی دونم چرا امسال این ماه انقدر برام سنگین بود. می ترسیدم خدای ناکرده اتفاقی پیش بیاد.خدا رو شکر که به خیر تموم شد.


دارم خودم رو مجبور میکنم بنویسم، حقیقت اینه که بد نوشتن از ننوشتن بهتره...

و عمر شیشه عطر است

27 آذر 1393 ساعت 10:13 ق.ظ

باید حالم خوش نباشه، تو محل کار مشکلاتم خیلی خیلی خیلی زیادن. باید حالم خوش نباشه، درگیر پایان نامه هستم. باید حالم خوش نباشه، عثمان بیگ سرما خورده. باید حالم خوش نباشه، هنوز بالشها صمیمی ترین معشوقهام هستن. باید حالم خوش نباشه، اوضاع مالی ام داغانه. باید حالم خوش نباشه، هنوز تکلیف سفری که عزیزترین سفرمه معلوم نیست. باید حالم خوش نباشه، تو ایران موندنی هستم انگار...


حالم خوشه. صبح پنجشنبه نشسته ام پشت میزمحل کارم و بدون درج اضافه کار مشغول انجام کارهام هستم. حالم خوشه، من شاغلم. شغلی که دوستش دارم. حالم خوشه، ان شالله دفاع میکنم و همین امسال کنکور دکتری میدم. حالم خوشه، یه پراید دارم که دوسال قبل نداشتم، توش آهنگهای خوب خوب گوش میدم. حالم خوشه، دیروز وقت دیدن دوستم قلبم مثل دخترهای دبیرستانی گومب گومب میزد، انگار که بخوام برم سر عاشقانه ترین قرار دنیا، دیشب دو تا و همین الان یه دونه SMS داشتم که توشون هر کلمه به دیگری عاشق بود، یه لوبیا داره میاد که دوباره خاله بشم. حالم خوشه، هر روز سوره واقعه میخونم و برکت از دست خدا و بنده های خوبش بهم می رسه. حالم خوشه، داره باورم میشه خدا خواسته من با مادرم و با پدرم بریم سفر ، چه فرقی داره اسفند باشه یا رجب؟ مرخصی اش هم حتمن خودش جور میکنه. حالم خوشه، ایران جنگ نیست، زلزله نیست، طوفان نیست...


نمیدونم فردا چی بشه. شاید گریه کنم. شاید حالم خوشتر هم بشه. من که نباید نگران فردا باشم، من که نباید تو حسرت دیروز باشم. من امروز رو دارم. امروزی که زنده و سالم و سرحالم. من واسه همین امروز یه جوری حالم خوشه که انگار دنیا از ازل تا ابد همین امروز بوده، همین امروز، همین ساعت، همین لحظه...



در پاسخ به کامنت مهربان یک مخاطب عزیز: نه اشتباه نکنیم. من بین عشق و بت پرستی فاصله نذاشتم یعنی نتونستم، درست تر بود که بتونم و خداپرست درست و درمون بشم ولی نشد.من فقط از بی کسی هر وقت غمم اومده سرم رو گذاشتم روی نزدیک ترین شونه ای که میشناختم، و شونه ی اون بوده. هر وقت ترسیده ام فرار کرده ام به امن ترین بغل ، و آغوش اون بوده. هر وقت دلم قربون صدقه رفتن خواسته، قربون صدقه ای خوشگل ترین و قد بلندترین و خوش تراش ترین بت رفته ام و اون بوده. اون ضریح من و کربلای من و مشهد و نجف منه. گاهی صورتم رو تکیه داده ام به ضریح امامزاده عینعلی زینعلی و باهاش حرف زده ام، بعد سرم رو یه ذره گرفته ام بالاتر و گفته ام ببین دارم با آدمهایی میگردم که میگن تو دوستشون داری، من دوست دوستای تو هستم. بعد که گردنم خسته شده سرم رو آورده ام پایین و به امامزاده ها گفته ام که من با اون از شما گفتم، حالا شما با اون از من میگید؟ اون عمو زنجیرباف منه. با صدای قربون صدقه زنجیر دستهای منو می بافه به دستهای اونائی که جای پاشون محکم تره. من هنوز نمیدونم خداپرستم یا بت پرست.من فقط میدونم که نمک سفره ام رو هم از اون میخوام...

آخه من نه از ایمان که از بی کسی عاشق اونی شدم که همه کس من شده. عشقم هم عشق دوزاریه.خودم میدونم. ولی بضاعت امروزم همینه. معشوق من یه عاشق فقیر داره...

عشق این آتش گرمی که بپا کردی نیست

24 آذر 1393 ساعت 09:30 ق.ظ

شب یلدا داره میاد، چرا من این شب رو دوست ندارم؟ یه حس ترس و غربت مزخرف دارم، شروع زمستون همیشه منو می ترسونه.


هفته ی دیگه چقدر تعطیلی داریم. میشد با سه روز مرخصی نُه روز رفت سفر. من به چهار دلیل نمیرم: پول ندارم، سفر توی عزا رو دوست ندارم، مرخصی هامو برای یه سفر بهتر و پایان نامه نیاز دارم و همسفری که میخوام فعلاً دم دست نیست.


 یه فیلم دیدم به اسم Whore’s Glory. از همه ی فیلم یه جمله اش توی ذهنم بدجوری ذق ذق میکنه؛ دختر تن فروش کم سن و سالی که آخر حرفش با بغض میگه " زن بودن خیلی سخته، زندگی کردن بعنوان یه زن خیلی سخته، منظورم اینه که یعنی هیچ راه دیگه ای نبود؟ ما حتمن باید اینجوری به دنیا می اومدیم؟ کسی جواب این سوال رو میدونه؟" با خودم فکر میکنم چقدر خوش شانسم که زندگی حق انتخابهای بهتری بهم داده و یهو از حسهای اخیرم، از ناشکری هام خجالت میکشم.


از من به شما نصیحت هیچ وقت تو گروه وایبر کلاس زبانتون در مورد تقلب امتحان آخر ترم  برنامه ریزی نکنید، یا حداقل فراموش نکنید که معلم تون هم تو اون گروه عضوه!


حنا بدوبدو اومده میگه پایا می دونی پول یه اسم دیگه هم داره؟ سکّه نه ها! یه اسم دیگه! میپرسم چی؟ میگه : اِسکِلاس!


پارسال این موقع حالم بد بودا! امسال با اینکه پوستم خیلی نازک شده ولی بهترم. خدا رو شکر...


گاهی کامنتهایی میگیرم که مثل یه لامپ روشن زندگی ام رو اکلیلی میکنن: گولو وقت خوندن حدیث کساء یادت بودم، موقع خوندن دعای ندبه توی حرم نشستی توی دعام، موقع خوندن سوره حشر ، وقت نگاه کردن به گنبد طلائی ، موقع نماز جماعت یادت افتادم و ... این کامنتها انقدر بهم حس امنیت میدن. انگار توی راه باریکه ی این زندگی  دستامو گرفته باشید، یه نفر همیشه امکان داره  پاش بلغزه و بیفته ولی بعیده ده نفر، پنجاه نفر، صد نفر بیفتن. من ازتون ممنونم که نود و نه نفر من هستید.


دوست دارم شیرینی کامنت زیر رو با شما شریک بشم. زیارتت قبول آقا محمّد.


سلام گولو خانم!

1- در حیاط حرم امیر المومنین کمی به سمت راست ایوان طلا نگاهی به گنبد کردم و یادت کردم و از مولا خواستم سال دیگر در کمال آرامش در همین زمان پست های زیبایت را از عراق با "وای فای مجانی" برایمان بفرستی تا انشاءالله وقتی برگشتیم بخوانیم.

2- در راه یکی ببعی آورده بود ببرد حرم ابالفضل یا امام حسین قربانی کند ناگهان گوسفند درونی ام همنوایی کرد و صدای بععععع ام آزاد شد یادت افتادم گفتم اگر گولو اینجا بود یک پست زیبا از این واقعه در می آمد!!! در طول مسیر چند بار دیگر بادیدن گوسفندها یادت کردم و دعا کردم در سال آینده در این مسیر باشی انشاءالله.

3- در کربلا هم ناگهان یکجا یادت کردم امیدوارم تمامی نا امیدی هایت به امید بدل شود .

4- چون نظرات پست اربعین بسته بود اینجا نوشتم

کاملاً بومی

23 آذر 1393 ساعت 07:44 ق.ظ

حنا به لاله گفت: لاله دون خونه تون خیلی عوض شده! ایندونی نبود! لاله هم پرسید :چی اش تغییر کرده؟ مگه دفعه پیش چه جوری بود؟ و جواب شنید که : این بچه رو نداشت!!!


أَیْنَ الطّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِکَرْبَلاءَ

21 آذر 1393 ساعت 08:07 ق.ظ

خیل پیاده هایی را میبینم که به سمت حرم می روند و بغضم را قورت میدهم...می شد من هم یکی از آنها باشم...می شد؟ کاش میشد...کاش بشود...اشتیاقم به حرمش دیگر چیزی نیست که بتوانم پنهان کنم یا از گفتنش شرم داشته باشم. گریه برای مصیبتش تکیه گاه دو ماه گذشته ام بود که نبریدم که نشکستم...



+


جرعه های آب و لقمه های غذا تلخ می شوند وقتی فکر میکنم چهل روز است که ظلم به عرش رسیده... چهل قرن هم بگذرد غمش تازه است، نشان به نشان پاهایی که پشت مرز منتظرند که غمش همیشه و همه جا تازه است...همیشه، همه جا...

( تعداد کل: 492 )
   1       2       3       4       5       ...       22    >>