X
تبلیغات
شیپور

فَاْخْلَعْ نَعْلَیْک

9 فروردین 1394 ساعت 09:46 ق.ظ


کاظمین آخرین توقف سفرم بود. آخرین دستاویز، سومین باب الحوائج... قرار بود ساعت یازده شب برویم فرودگاه و من از ساعت سه بعد از ظهر تا ده شب فرصت داشتم. نمازها را خواندم، زیارت ها را هم.  عالیه المضامین را اول بار همانجا شناختم و خیلی پسندیدم، خیل جمعیت مرا به کنار ضریح کشید، دست کردم توی کیفم، تمامی پولی که برایم باقی مانده بود را ریختم توی ضریح. از دلم گذشت من هر آنچه که داشتم دادم، به ذره ای از مکنت بی پایان شما راضی ام...

بعد من بودم و صحن و همسرائی خادمین که به صف رو به گنبدهای طلائی صف کشیده بودند. بعد من بودم و باب المراد . بعد من بودم و کفشداری شماره 13 ب.


کفشداری چرا یکهو انقدر شلوغ شد؟ چرا خانم خادم کفشدار تنها بود؟ چرا برعکس اکثر خادم ها فارسی بلد نبود؟ من کی بیخیال کفشهای خودم و دیروقتی ساعت شدم؟ کی در کفشداری را باز کردم؟ در کفشداری چرا باز بود اصلن؟ این دستهای من بود که ژتون ها را از دست زائرها میگرفت و کفشها را تند تند به دستشان می رساند؟ این من بودم که به ترکی و فارسی و انگلیسی شماره ژتون ها و سبدها  و مشخصات کفش ها را می پرسید و کفشهای جابه جا شده را پیدا میکرد؟ خانم خادم چرا بجای اینکه مرا از غرفه بیرون کند، به خانم عرب زبانی میگفت این دوستم است؟نیم ساعت چطور گذشت؟


خانم خادم بغلم کرد، صورتم را بوسید، گفت شُکراً و من مطمئن بودم که از کتفهایم دو تا بال بزرگ اکلیلی روئیده ست. آخرین ژتون توی دستم را نگاه کردم: 262. رفتم سراغ طبقه وسط قفسه های مرمری سمت راست، کتانی های سرمه ای را برداشتم و ژتون را بجایشان گذاشتم و در تمام مسیر رو به هتل هزار زنگوله توی دلم جیرینگ جیرینگ می کردند. من سه ساعت قبل از پرواز هواپیما به ایران، یک پرواز بدون تاخیر به بهشت داشتم...

گویا جناب دکتر برای دقایقی سکوت اختیار نموده اند

8 فروردین 1394 ساعت 01:39 ب.ظ


اومده اند از انگشت شستش تست قند بگیرند، یهو داد زده: نع! از اون نع! پرسیده اند چرا و جواب شنیده اند که :آخه اون انگُست لایک مه!!!

برچسب‌ها: حنا و دیابت

سه شنبه 26 اسفند 93 / چهارشنبه سوری که بدون آتش سوختیم

8 فروردین 1394 ساعت 09:25 ق.ظ

ترقه خریده بودم، برق برقی و آبشاری و بمبی و فشفشه ای و بالونی و زنبوری... قرار بود به سیاق هر سال قبل از غروب سبزه و آینه بخرم و بروم خانه... قرار بود حرفهای خوب خوب بزنیم تا فالگوش های احتمالی همه خیر باشند، قرار بود شب برویم در خانه ی آیدا قاشق زنی... نشد...


خواهرم صبح ساعت شش و ربع زنگ زد و با بغض گفت: گولو بیا بیمارستان، گولو... حنا... و زد زیر گریه...

من چطور رسیدم شرکت؟ چطور یک ساک وسایل از آب معدنی و فلاسک و دستمال کاغذی و دستمال مرطوب و ...جمع کردم و خودم را رساندم مرکز طبی؟ جایی که حنا بیهوش روی تخت مچاله شده بود، بالای سرش نوشته بودند Blood Sugar 880.


این اولین برخورد دیابت با ما بود


دیابت نوع یک درمان ندارد، پیشگیری ندارد، قابل انتقال نیست مگر از طریق ژنتیکی،چیزی* ست که باید ساخت و تلاش کرد تا کسی نسوزد... حنا دیابتیک ست. این را کم کم داریم باور می کنیم، دیگر صبحها که بیدار می شویم فکر نمی کنیم خواب دیده ایم. حالا می دانیم که یک عضو به خانواده ی کوچک ما اضافه شده...


سه شنبه 26 اسفند سبزه گرفتم و آیینه و یک ماهی قرمز کوچولو، رفتم خانه و قاصد خبرهایی شدم که دوستشان نداشتم. خانه را سکوت مرگ گرفت.چهارشنبه سوری پارسال آنقدر سیاه بود که بابا حتی متوجه نشده بود من خانه نیستم...


سحرگاه چهارشنبه 27ام  میدانستم که ماراتون شروع شده است. صبح رفتم ارز از بانک گرفتم و ماشین را توی گاندی پارک کردم و رفتم گابریک و بسته آموزشی خریدم و حنا را عضو کردم و  همه اعضای خانواده را توی اولین کلاس آموزشی امسال ثبت نام کردم و آمار وسایل و تجهیزات را گرفتم و ساعت پنج بعد از ظهر حنا هم دستگاه تست قند خون داشت هم نوار تست و هم لانست و هم کیف یخ و حالا من بودم و پرواز بغداد و چهار ساعت وقت...


سفر را کنسل نکردم. سوختگی ما یک بیمارستان بیشتر نداشت: زیر قبه ی امام حسین(ع)، جایی که دعا مستجاب است...


حالا دو روز است که برگشته ام به خانه ای که حنا از من از مادرش از بابا و مامان تست قند می گیرد تا رغبت کند به تستهای روزی هشت بار خودش، جایی که آمپول آب مقطر به مادرش و به من میزند تا دلگیر نشود از روزی چهار بار تزریق انسولین... حالا برگشته ام و می بینم حنا چنان نعمت بزرگی ست، چنان عشق عمیقی ست که جز شکر خدا را نمی توانم بگویم و هزار الحمدالله که مادرش هم حتی یک بار نگفت چرا حنا، فقط گفت: میترسم کم بیاورم میترسم بِبُرم و من از خدا میخواهم حالا که نعمتی را داده که سخت است، کمی بیشتر کنارمان باشد...


الهی آمن



* خواستم بنویسم بیماری ست، دلم نیامد.خواستم بنویسم نعمتی ست، نتوانستم.

پدربزرگ و نوه

5 فروردین 1394 ساعت 11:33 ب.ظ

درخواست گولو از نماینده بعثه در عتبات عالیات

3 فروردین 1394 ساعت 10:44 ق.ظ

یک گزینه هم با مضمون زیر به پروفایل زایران اضافه کنند و خیر دنیا و آخرت را ببینند:


آیا شما در خواب خورخور میکنید؟

نجف زیبا بود

2 فروردین 1394 ساعت 09:28 ب.ظ

سلام و سلامتی و سعادت و سربلندی و سرور و سخاوت و باز هم سلام

29 اسفند 1393 ساعت 09:11 ق.ظ

لقمه های مربا

24 اسفند 1393 ساعت 08:28 ق.ظ


معرفی میکنم : توکی و کوکو

برف نو! برف نو! سلام، سلام

24 اسفند 1393 ساعت 08:09 ق.ظ

دیشب
 همه ی دنیا
 یهو کوچیک کوچیک کوچیک شد
 انقدر کوچیک که نشست توی یه دونه برف 
 و دستاشو حلقه کرد دور گردن من ...

32 سالگی رنگولی

23 اسفند 1393 ساعت 01:41 ب.ظ


سه دو یک بوووووووووووووووم!!!!

من خوشبخت ترین سی و دو ساله ی جهانم



محاق

23 اسفند 1393 ساعت 05:06 ق.ظ


سی و یک ...

سی و یک مثل روزهای بهار، مثل خورشید تابستان، مثل طعم بستنی های بسکین اند رابینز... سی و یک مثل تو، تو که امسالم را ساختی، با من گریه کردی، خندیدی، پوستت نازک شد و درد کشیدی، عاشق شدی و بغض کردی... سی و یک مثل تو که دستهای قنوتم را برایم جفت کردی، اولین آمن بعد دعایم را گفتی و تمام شبهایی که بالشم خیس و تلخ بود، توی گوشم لالائی های مادرانه خواندی. برای منی لالائی خواندی که از مادر شدن محرومت کرده بودم...


سی و یک جان، من تو را خیلی دوست دارم، دوست نداشتم اینجوری بشود که انگار من حواسم بهت نبوده، ولی خب زندگی با ما سر سازگار نداشت، تو ماندی زیر غبار یک عالمه اتفاق، ماندی توی سایه ی خواستگارهای جور و ناجور و تاریکی تنهایی های بزرگ و کوچک و من کمتر و کمتر به تو رسیدم. هی ایستادی مرا نگاه کردی که غصه خوردم، روی فرش آشپزخانه ی لاله لولیدم، توی دوربین وایبر بغضم را قورت دادم، پیشانی ام را چسباندم به گومبوله های ضریح امامزاده و آه کشیدم. هی نگاه کردی، هی من ندیدمت. من با تو خوب تا نکردم ولی خیلی دوستت دارم و انقدر شهامت دارم که پیش خودت اعتراف کنم که تو ماه بودی سی و یک جان، ماه تمام بودی و ماندی توی محاق...


بیا بشین کنارم، بیا دستت را بگیرم، بعد همینجور که آرام نوازشت میکنم، موهای قهوه ای کوتاهت را از پیشانی ات کنار میزنم، بگویم که امروز قرار است آن یکی دستت را بگذاری توی دست دوست پسره و با هم کار ناتمام بیست و شش سالگی را تمام کنیم. بیا بگویم که نترس، گرچه من خودم کمی ترسیده ام، اما دلم گرم دستهایی ست که من و تو را سفت بغل کرده و خودش را شکر که آغوشش آنقدر جا دارد که من و تو را تا ابد توی امنیت توی خوشی نگه دارد... نترس، ما امسال از ترس و تنهایی، از نور و تاریکی، از یاس و امید با هم گذشتیم، نترس، از همین هم میگذریم. بگو ان شالله، بگو و بخند، ای که به قربان روی ماهت...



قرار بود آهنگ تولد امسالم با کلاس و نرم و خوشگل باشد، یا حداقل چیزکی شبیه پریا خانوم اندی، نشد، از صبح دارم همین  را گوش میدهم و لاغیر، سی و دو جان، داری خیلی جاده ای میایی، خوش بیا و به دلخوشی بیا...




ساعت هفت صبح امروز نوشت: گولو قرار بود امروز دفاع کنه ولی الان داره دفاع نمیکنه!!! اداره ی محترم پست نسخه اصلی پایان نامه  رو نرسونده دانشگاه. گولوی کلافه با خودش میگه "الخیر فی ما وقع" و کلاً کجوله به همه چی نگاه میکنه!!!!

 


ادامه مطلب ...

P. Sherman, 42 Wallaby Way, Sydney

19 اسفند 1393 ساعت 09:55 ق.ظ


امروز سی و یک سال و یازده ماه و بیست و شش روزه ام، به عبارتی چهار روز دیگه تولدمه. Wish List تولدم رو ده روزی میشه که ویرایش نکرده ام چون تقریبا همه خریدنیاش رو خودم خریدم(خریدنی ها فقط لوسیون بدن بودن!!!) مونده چند قلم خوردنی که لاله زحمتش رو می کشه... سی و دو سالگی داره آروم و نرم از راه می رسه...راضی ام...


توی همین روزها به امید خدا از پایان نامه ام دفاع میکنم. اگر سال 88 میگفتن قراره فوق لیسانسم بیشتر از لیسانسم طول بکشه، حتمن میخندیدم. ولی طول کشید. اونقدر که شد یه وزغ زشت چاق گنده. حالا من باید مسیر تهران تا شهرغریب رو پر بکشم و برم وزغ رو قورت بدم...


چادر خریدم، هم چادر نماز هم چادر مشکی، یادم نرفته قول داده ام با چادر عکس بذارم، چادر مشکی ام رو از بهارستان خریدم، مدل دانشجوئی، یه جنسی شبیه کرپ ولی سبکتر، ذوق پوشیدنش رو دارم. تا بار اولش قسمت زیارت روی ماه کی باشه...


دلم میخواد یه خونه داشته باشم اون دوردورا، دوردورای سبز و بارونی، کاش می شد یه مدت برم شهرستان، توی سکوت کار کنم و توی سکوت زندگی کنم.


دوستام توی گروه وایبری فرزانگان عکسهای قدیم رو میذارن، بعد گاهی وقتا میگن به به چه روزایی بود، کاشکی دوباره برگردیم به اون روزها. اینجور مواقع من چیزی نمیگم. همیشه دوست دارم جلو روم رو ببینم، ببینم بعداً چی میشه. بلد نیستم یادگاری نگه دارم، حسرت گذشته رو بخورم. آخه عاشق فردا هستم. وقتی شادم فردا خوشگل و آفتابی و طولانیه، وقتی غمگینم فرداها و فرداها رو میشمارم که دلم آروم بشه که عمر تهش تموم میشه.


دلم یه آهنگ ناب میخواد، یه هوای دلچسب، یه لیوان چایی وقتی هوس اش رو دارم، یه خواب خوش بدون فکر فردا، یه جاده بدون دغدغه ی رسیدن، ولی نمیدونم چرا همش یکی اش هست و یکی اش نیست، مثل برف سبکی که الان داره میباره و منی که باید پشت میزم نشسته باشم...


امروز آخرین جلسه ی کلاس فرانسه سال 93 ست. من حالا کمی تونست فرانسه حرف زدن! ولی حنوذ عثلن نطونصت فرانثه نوشطن!


پر از دغدغه های بی نام و نشون هستم، زندگی ام شده مثل چمدونی که نیمه بازه و هر لحظه دارم یه چیزی بهش اضافه میکنم، هی دلواپسم چیزی جا نمونده باشه، اتفاق خارج از برنامه ای پیش نیاد، شاید نرسم و نتونم تا یکشنبه ی دیگه بنویسم. بخاطر همین همینجا میگم برا تولدم چی میخوام:


من یادم نیست و اگر هم باشه حسابش دستم نیست که پشت سرتون و جلو روتون و تو نیم رخ تون چی گفته ام و چه کرده ام، ولی امسال بهترین هدیه تولد برام اینه که کمک کنید به حسابم برسم قبل از اینکه به حسابم برسن. لپ کلام: حقی از شما اگر به گردن من هست ،لطفاً ببخشید. بلکه هم خدا خواست و توی سال جدید کمتر خطا کردم... ازتون بسیار ممنونم.





عنوان نوشت : آدرس نمو


چه دوست‌داشتنی است اقامتگاه تو

18 اسفند 1393 ساعت 09:11 ق.ظ


صبح روز هشتم مارچ 2015 ، ساعت چهار و نیم سوار اتوبوس شدم، از راههای برف گرفته، درختان شکوفه، کوه که ریزش کرده بود، ماشینهایی که تصادف کرده بودند،جنگل که سبز و تازه بود گذشتم و رسیدم به شهرغریب تا قصه ای که سال 88 شروع شده بود را خدا بخواهد و در 93 تمام کنم. طبقات ساختمان را دویدم، امضا گرفتم، دلیل آوردم، رشوه دادم و زیر سوزن ریز بی امان باران دوباره سوار اتوبوس شدم و برگشتم به شهرم، از دستفروش ها توت فرنگی و آب نبات خریدم و قبل از اینکه شام بخورم از خستگی خوابم برد، ساعت یازده و پنجاه و چهار دقیقه با تلفن دوستم از خواب پریدم و فهمیدم که دیروز توی همان جاده یک اتوبوس واژگون شده، یک نفر مُرده، چند نفر زخمی شده اند و هیچ کدام "من" نبوده ام...  روز هشتم مارچ 2015 نه مشتم را گره کردم نه در مدح و مرثیه ی فمینیسم حرفی زدم، فقط مثل یک آدم زندگی کردم و فکر میکنم این مهم ترین کاری ست که توی سی و دو سال اخیر یاد گرفته ام...

صبح، وقتی موهایم را شانه می کردم، دیدم به اندازه ی یک دم موشی کوچک پشت سرم بسته می شوند...



عنوان برگرفته از این قطعه کُرال


۱۵ اسفند ۹۳

15 اسفند 1393 ساعت 01:08 ب.ظ
امروز از نظر من آدمها دودسته اند؛ آنهایی که بعد از ظهر میروند در طبیعت درخت بکارند و آنهایی که صبح سر جلسه گل کاشته اند...

حس کردم 200 سال بعد از عثمان بیگ بعنوان عامل اپیدمی سال 94 نام می برند

13 اسفند 1393 ساعت 08:53 ق.ظ


آقای همکار از غفلت من سواستفاده کرده و رفته عثمان رو تمیز کرده. این یعنی حدود یه بسته دستمال کاغذی مصرف شده ، یک کیلو پوست تخمه، چند تا بطری خالی نوشیدنی، میزان متنابهی پوست میوه، یه مشت آب نبات مکیده و تف شده، چند تا آبنبات چوبی نیم لیس شده! یه نایلون پاپ کورن و چیزای دیگه از ماشینم کم شده. خب من روشون غیرت داشتم! خب من بهشون وابستگی عاطفی داشتم! خب من یهو حس کردم عثمان لخت شده!!! در نتیجه سر آقای همکار داد زدم که به چه اجازه ای به عثمان بیگ دست زدی که یهو خیلی جدی برگشت بهم گفت:  " میدونی طاعون چجوری شروع شد؟"




اعتراف نوشت: یه آقای خواستگار بودا! یه خورده کهن بود! آها همون! اون یه بار با جارو شارژی اومد سر قرار که عثمان رو تمیز کنه!!!

برای اینکه نگن نخونده رفت سر جلسه

12 اسفند 1393 ساعت 09:40 ق.ظ


با خودم قرار گذاشتم مشخصاتم رو خوب خونده باشم!

که در قاموسها بنویسند

11 اسفند 1393 ساعت 10:46 ق.ظ


اریش فروم می گوید" گفته های هر کس را باید در مجموعه کردار، پندار، و گفتار در نظر گرفت و اگر میان این سه جلوه از تمامیت فرد، وحدت نباشد، واژه ابزاری در خدمت فریب و ریا خواهد بود"


من سرم را گذاشته ام بین بازو و قفسه ی سینه ات، سعی میکنم هق هق نکنم تا نفس هایم با ضرباهنگ تپش قلبت یکی شود. از دیدار تل فاجعه برگشته ایم و ایستاده ایم کنار اتاق پسرها که یادم میاوری دو دختر هم در ناصیه ام نوشته شده و من هر چقدر سعی میکنم باورم نشود، نمی شود، نمی شود که دهان مبارک تو به کلامی جان بدهد و ایمان به استجابت توی رگهایم ندود، صورتم را فشار میدهم به بازویت و خدا را قسم میدهم به جاپاهای عزیزترین مخلوقش که یادم نرود برای وصل خودم و قفسه سینه ات دعا نکنم، حتی اگر به بهای این تمام شود که اتاقها تا ابد خالی بمانند...



و این سه جلوه ی من در "تو" به تمامیت رسیده اند...



اوصیکم به چیزای خوب

10 اسفند 1393 ساعت 11:54 ق.ظ

مزایای وصیت نامه نوشتن از منظر پرنده ی گولو :


- منتغم شمردن فرصت زندگی با عزیزان، بعد از نوشتن وصیت نامه خانواده و دوستان رو یه جور دیگه دوست خواهید داشت.


- از فرصت ها استفاده می کنید تا به عزیزانتون بگید که وجودشون چقدر براتون مهمه.


- وضع خودتون رو از نظر مالی معلوم می کنید. یعنی تجسم میکنید که اگه همین الان برید، حاصل مالی سی و دوسال زندگی تون چی بوده.


- یه قسمت سخت وصیت نامه نوشتن دیون غیر مالیه، یادتون میاد که کجای زندگی چه خباثتی کرده اید، کجا حرفی زده اید که زندگی بقیه رو تحت الشعاع قرار داده. بعد همین جور از درشت هاش شروع میشه و به ریزاش میرسه، اولش خجالت می کشید ولی بعدش یادتون میاد که شاید آرامش تون بند به همین یه حلالیت باشه. انقده سخته که بنویسید که از فلانی حلالیت بطلبید و روتون نشه بنویسید چرا...انقده سخته...


- مورد بالا ولی یه خوبی گنده داره. چی؟ اینکه میبینید بعضی از موردهایی که نوشته اید رو میتونید خودتون همین حالا که زنده اید رفع و رجوع کنید. من میگم درست بعد از نوشتن وصیت نامه که هنوز حالتون یه جوریه و خیلی به زندگی وصل نیستید، زنگ بزنید به اونایی که خودتون رو مدیونشون حس می کنید و ....


- بعد که وصیت نامه رو نوشتید حتی اگر به کسی نسپرید، حتی اگه منهدمش کنید، هر وقت بخوایید کاری رو انجام بدید از خودتون میپرسید: این کارم رو کجای وصیت نامه ام باید بنویسم؟ بعد همین یه سوال کوچولو  خیلی وقتا باعث میشه خیلی کارها رو نکنید. بعد انقده خوبه. انقده حس خوبیه داره که یه آیتم جدید به وصیت نامه اضافه نکرده اید...


- راحت ترین قسمت وصیت نامه برای من بخشیدن اموال ناچیزم بود. خب یه قسمتی رو مجبور شده بودم برای مورد سخته ی بالا که جلب رضایت شاکیان حتمی و احتمالی بود! خرج کنم و مونده ها رو خیلی راحت تقسیم کردم. نوشتن وصیت نامه بخشنده ترم کرد.


- یه سری آدمها هستن که دیگه بهشون دسترسی ندارم، یه سری کارها دیگه Undo ندارن، یه سری مسائل رو روم نمیشه زنگ بزنم حلالیت بطلبم... اینا رو یادداشت کردم تا براشون خیرات بدم، دعا کنم، صدقه بدم که وقتی ازم بپرسن چرا، خیلی خجالت زده نشم، بگم تلاشمو کردم...


- کاش میشد آدم تو مجلس ختم خودش شرکت کنه، انقده دلم برای همه اونائی که قراره بیان مجلسم تنگ شد!!!



پ.ن:این چند روز همش سرگرم نوشتن وصیت نامه بودم، که سخته، که تلخه، که کلی برای خودم زبون گرفتم! که کلی در رثای خودم غمنامه سرودم، واسه مامانه و باباهه دل سوزوندم، تهش هم هنوز هیچی! وصیت نامه نوشتن خیلی سخته، خیلی...


پ.ن.دو: توی ادامه ی مطلب Layout یه وصیت نامه رو گذاشتم. برای من خیلی گزینه هاش بلااستفاده بود ولی کلا بهم ایده داد. من قبلاً کارهای مالی رو با وکیل انجام میدادم، امسال وکیلم گفت چه کاریه هزینه بی خود می کنی! لاجرم خودم نوشتم.


پ.ن.سه: بنده اصلاً و ابداً قصد مردن ندارم.ان شاالله خدا هم عمر طولانی با عزت بهم میده. لطفاً اینو هی تذکر ندید.

 

برای عکس میخواستم شمشیر داموکلس رو بذارم ولی این بیشتر به دلم نشست!!! والله!




ادامه مطلب ...

کامم عسل شد

9 اسفند 1393 ساعت 11:06 ق.ظ

یک عمر میگوییم که او بخشنده ی مهربان است

6 اسفند 1393 ساعت 01:58 ب.ظ

ترسم را به تو گفتم و جواب شنیدم که  "وَ کَفی‏ بِاللَّهِ حَسیباً" و  من بیشتر ترسیدم که وای بر آنی که او بخواهد به کارهایش رسیدگی کند. بعد یادم آمد این حسابرس با همه فرق دارد و آرام گرفتم...




و تنها دلیلش این است که یکهو مرگ خیلی نزدیک تر از این کلیشه ها به نظر میرسد

6 اسفند 1393 ساعت 11:02 ق.ظ





از چک لیست کارهایی که باید قبل از سفر انجام شود، رسیده ای به آپدیت کردن وصیت نامه و حالا نشسته ای و بین ازدحام کارهای شرکت مینویسی که چقدر بدهکاری و توی هر کدام از حسابها چقدر موجودی هست و اقساط و رمز کارتها و حلالیت ها و خرج و مخارج مراسم و همین چیزها که تلفنت زنگ میزند و آشنائی را دیشب توی تصادف از دست داده ای و دوست دیگری از پریشب به کما رفته و تو  یخ میزنی و دیگر نمی توانی ادامه بدهی، ترسیده ای ، خیلی ترسیده ای...



خواهش میکنم برای روح دوست از دست رفته طلب آمرزش و برای دوستی که در کماست شفا آرزو کنید.

ونگوگ کوچک

6 اسفند 1393 ساعت 10:10 ق.ظ


داشت با دقت عکس پرسنلی باباهه رو میکشید که یهو برگشت و از مامانش پرسید که: ماما اون وختی که من بلد نبودم دماخ بکشم اینا با چی نفس میکشیدن؟



پ.ن: کشته مردی اینم که اسم عکاسی رو هم زیر عکس نوشت!

برچسب‌ها: گولو و حنا

پرستار ستاره ها

5 اسفند 1393 ساعت 10:33 ق.ظ


 انگار تو را برای فتح شام آفریده بودند



پرسیده بودم چطور می توان تاب آورد؟ گویا جواب آمده باش تا ببینی...

( تعداد کل: 541 )
   1       2       3       4       5       ...       24    >>