X
تبلیغات
پیکوفایل

شیرین

30 آبان 1393 ساعت 02:05 ق.ظ
سکون و سوسوی ستاره ها و من و صدای شب و زندگی ام که گله ی ملخ ها را مهمان شده...
من اما خوبم، خدا جان ممنونم که مرا آفریدی و زنده نگهم داشتی تا در صبحگاه جمعه ی آخر آبان برایت سجده کنم و ببوسمت که بهترین بهترین بهترین بنده هایت را برای همراهی ام گلچین کردی، خداجان،مرسی...

پو خرابکاری کرده

25 آبان 1393 ساعت 03:22 ب.ظ


رسیده بودیم به موومان سوم سمفونی هر روزه ی نکوهش خانم گولوئیان که گوشی مدیر محترم در فاصله ی بین جملات کوبنده فرمودند : وَق!

وان را که منم مأوا آواره نخواهد شد

25 آبان 1393 ساعت 02:28 ب.ظ
نگاه به گریه هایم، به این بغض که هر لحظه تازه می شود نکن. می بینم، می دانم همینجایی... می نشینی توی سفرهای یهویی، بغلم میکنی، مرا سالم می بری و سالم برمیگردانی، حواسم هست.حواسم هست به اینکه این چند روز بیشتر از همیشه دستت را گرفته ای روی سرم تا رگبار غم کدرم نکند... حواسم هست ولی خسته ام... خسته ام ...
بگذریم...
گریه هم اگر امان بدهد بغض مجالی نمیگذارد...میخواستم برای تو بنویسم و بگویم از همه ی این چند روز، دیدم نمیتوانم، شاید فقط اگر میتوانستم بگویم که چقدر ممنونم که نشستی توی اس ام اس های مهربان همکارم و دستهای مهربان آن همکار دیگر و آن یکی که توی دلم آقای نماز اول وقت صدایش میکردم...

ببین خدا، مرسی، خیلی ممنونم...



پ.ن: ساعت ١٥:٠٢ روز ٢١ آبان ماه ١٣٩٣ یادم خواهد ماند. قلبم لرزید، ایستاد، نامنظم زد و دیوانه شد.

بخدا من فیثاغورس نیستم

19 آبان 1393 ساعت 01:26 ب.ظ

میگن رفقای فیثاغورس هر وقت بهش میرسیدن، می پرسیدن :"راستی اون قضیه چی شد؟"

خجالت کشیدم یهو قطع کنم ، آرام نشستم

18 آبان 1393 ساعت 12:53 ب.ظ



دو ماه قبل بهانه آوردم که نماز خواندن توی شرکت سخت است و نمازخانه مان راحت نیست و وضو گرفتن عذاب است و وقت نیست و ...

.

.

و امروز وسطهای رکعت اول یادم افتاد که ای بابا من که اصلا در شرایطی نیستم که نماز بخوانم!!!

برچسب‌ها: هنوز توی قطارم

شهرزاد من

18 آبان 1393 ساعت 11:34 ق.ظ

محکم بغلم کرده و برام قصه میگه : یه روزی خانومِ سراسر ِ کشور رفت پیش سه تا بچه غول...
.
.
و بعد از حدود ده دقیقه کدگشایی معلوم میشه که توی دنیای حنا ، خانم سراسر کشور یعنی قصه های ملل!!!
.
.
.
خلاصه که گویا حنا هم لپ کلام رو کشیده!
برچسب‌ها: گولو و حنا

آرشه کشیدن روی نور

18 آبان 1393 ساعت 11:12 ق.ظ


پرسید دیشب چه خوابی دیدی؟

یادم نبود و با خودم فکر کردم هیچی!

بعد انگار یک نفر چراغ حافظه ام را روشن کرد و قلبم فرو ریخت.

باردار بودم.

از مردی که هرگز لمسش نکرده ام، باردار بودم.


اول آزمایشگاه سرد بیمارستان بود و من که با دست لرزان برگه را گرفتم و دیدم بتای خونم 235  است. پرستار گفت مبارک است و گریه کردم. باورم نمیشد. روی کاغذ لیز سونوگرافی یک نقطه ی روشن آن بالا چسبیده بود به رحمم و می دانستم پسر است و گریه هایم شدت گرفت و به مرد زنگ زدم و گفتم امامت را به سجاد رساندی یا جمله ای شبیه به این و ایستاده بودم جلوی خانه ی قبلی مان و آفتاب چشمانم را میزد. فکر کردم حالا چکار کنم؟ مرد خوشحال بود. از آرامشش و از خوشحالی اش حرص میخوردم. تلفن را قطع کردم و هنوز صدایش را میشنیدم: "گولو آرام باش. هیچ مشکلی نیست، دارم میایم " وای که انگار هیچ متوجه نبود چه شده است، هیچکس نمی فهمید چه شد است. زانوهایم خم شدند و سرم را توی دستهایم گرفتم. چرا هیچ خاطره ای از هیچ هماغوشی نداشتم؟ 

میدانستم باید بروم، نمی توانستم اینهمه اضطراب را تحمل کنم. چمدانم را جمع کردم و توی قطار اهواز بودم. رد اشک روی گونه هایم می سوخت. اطراف ریل قطار را هور گرفته بود. هور سوخته. بوی دود و گوشت مشامم را پر کرد. جنگ بود؟ در تن و ذهن من جنگی بی امان در گرفته بود. تنها بودم. خیلی تنها. دست کشیدم روی شکمم. بچه ام از تکانهای قطار ترسیده بود. داشتم میرفتم بچه ی ترسیده ام را بکشم.


پرسید دیشب چه خوابی دیدی؟

 انگار تمام شب ایستاده بوده توی خوابم، نگاهم میکرده...


عکس نوشت : ویولون تنها از شانگ جیائوگانگ

یه سایت خوب برای پیدا کردن شغل

17 آبان 1393 ساعت 08:17 ق.ظ

آزاده آن کسی که گرفتار زینب است

14 آبان 1393 ساعت 12:55 ب.ظ

نشسته ام پشت میزم و خیره به هیچ کجا شده ام، قریب به اتفاق همکارها مرخصی اند و رخوت شرکت را گرفته است... نشسته ام پشت میزم و حس تلخی پشت جناغ سینه ام را فشار میدهد، خب من فکر نمی کردم روزی بیاید که صبح بیدار شوم و یادم بیاید که باید برای چیزی غمگین باشم و آن چیز ، آن اتفاق ، عاشورا باشد... اما امروز دارم میبینم که قلبم سنگین می تپد، نفسم سخت بالا میاید، ابری و گرفته هستم... برای من که خودم را چندان معتقد و مومن به اسلام نمیدانم این حس غریب و غمگین است، کاروان الان کجا رسیده؟ بچه ها چکار میکنند؟
***
دیشب مامان تمام شمعدان های خانه را روشن کرد و نشست به مویه... بین هق هق هایش میگفت آخه اونا شاهزاده بودن، آخه کف پای بچه ها نرمه، آخه شن داغه، آخه بچه میترسه، من اشتباه شنیدم یا بین جمله هایش میگفتن حنا؟ مامانم چرا امسال انقدر بی طاقت شده ای آخر؟ تقصیر من است نه؟ چرا مقتل مقرم را برایت پیدا کردم؟ چرا نگذاشتم مثل هر سال در عطش این کتاب باشی که از کوله پشتی خونی دائی پیدا کرده بودی و ترکش گوشه کتاب و جان همسنگر دائی را با خود برده بود. مگر برایم تعریف نکرده بودند که همان سال وقت خواندن مقتل غش کرده ای و بابا کتاب را از ترس جانت قایم کرده است؟ مگر نمیدانستم  اگر باز بخوانی اش ، دلنگران تاب و توان قلب نازنینت خواهم شد...

***
نشسته ام پشت میزم و خطابه ی خانم را میخوانم. منکه برادر ندارم. منکه عمه نیستم. من فقط حنا دارم. ولی یکبار پسرک لاله به من گفته عمه. همان یکبار بس است نه؟ بس است. نپرسم چرا اشک راه خودش را پیدا میکند و آرام آرام می چکد روی میزم... خیلی خجالت میکشم... از اینکه اینهمه با ولع دنبال دنیا و مافیها هستم خیلی خجالت میکشم...
***
پشت جناغ سینه ام هنوز دردناک است. مثل وقتهایی که خوراک جگر اردک داریم و من خیلی خیلی پرخوری میکنم. آن موقع ها میروم بالا میاورم و حالم بهتر می شود. اما الان چکار کنم؟ بالا بیاورم؟ حالم بدتر می شود. برادر بزرگتر جگرش را بالا آورد و جگرگوشه هایش  همین دیروز روی زمین کربلا جا ماندند... خواهر بودن چقدر تلخ است، چقدر سخت است... چقدر خاطره برای دق دادن آدم بس است؟ مادر؟ پدر؟ برادرها؟ پسرها؟ از دهم محرم تا پانزده رجب سال بعدش چه کشیدی؟ مدیرم اذیتم میکند و من تا دو روز موقع حرف زدن باهاش صدایم می لرزد. چطوری لب و دهان مبارک عزیز برادرت را دیدی و حرف زدی؟
***

حرفم نمیاید. انگار نخ تسبیح کلماتم پاره شده باشد و الان هر طرف ذهنم را می جورم چند تا کلمه ی اشک آلود بهم گره خورده اند و مویه میکنند... زانوی جمله هایم خم شده است، انگار کن نماز شبشان را نتوانند ایستاده بخوانند...
***
بریده نوشت: عاشورا تمام شد.بروم دنبال زندگی نرمال و خوب و شیرین، دنبال کارانه و بهره وری و سفر و موسیقی، به هر حال منکه برادر ندارم، منکه متولد هزار و سیصد سال بعد از این اتفاق های غبارگرفته هستم... از این به بعد امامت و خلافت نیست که... رسم خواهری است و مویه هایی که برای درج در تاریخ و  مقاتل زیادی خفه شده اند... بعد از این مجلس زنانه ی کربلاست که تا سوریه و شام ، تا توی خرابه های سرد، تا کنار آن ارابه ی چوبی کشیده می شود...


نشه دمیر این نوحه ی قشنگ را خیلی سوزناک خوانده...

مقتل مقرم را از اینجا بخوانید. مادرم این کتاب را به نام "چهره خونین حسین(ع)" می شناسد و سالها وصفش را میگفت و مویه میکرد.

از ساعت 4:30 تا 5:45 همین امروز صبح

14 آبان 1393 ساعت 08:41 ق.ظ

ساکن یک روستا بودم و معشوقه ی لُرد که مالک روستا و تمام آبادی های اطراف بود... و لُرد میخواست مرا ببوسد، توی گندمزار از ذوق میدویدم و باد در دامنم میپیچید... لُرد می خواست مرا ببوسد و گونه هام گُر گرفته بودند و سوار رولزرویس مشکی لُرد شده بودم و لُرد میگفت که آرام باش دخترک و حتی او هم نمیتوانست لبخندش را پنهان کند و پیچیده بود توی باغ سیب بزرگ به دور از چشم اغیار و بعد من بودم و من و پرواز و سرشاخه های پرشکوفه ی درختان سیب و دستم که زنبورهای عسل کپل را نوازش میکرد و زمین زیر پایم چقدر کوچک بود و پرواز و دستم که به سرشاخه ی بلندترین درخت سیب خورد و سیب زرد کوچکی که از چینش پارسال در امان مانده بود و با خودم گفتم وه که چه شیرین باشد و سیب را به  لُرد دادم و الان که اینجا پشت میز دلگیر اداره نشسته ام، حاضرم قسم بخورم که موهایم بوی نسیم و شکوفه میدهد... حاضرم قسم بخورم...

قصه ای که با سرها شروع شد

13 آبان 1393 ساعت 09:50 ب.ظ


- سکوت، سکوت، سکوت زشت آبستن، که  هنوز نتوانسته بعد از اینهمه سال چهره ی کریه اش را پنهان کند، امام را به سر منزل شام غریبان رسانده اند...تهران آرام گرفته... 

***

- محرّم از یکشنبه غروب ساعت پنج و پنجاه دقیقه شروع می شود، همکارم را جلوی خانه شان پیاده میکنم، توی کوچه ی خانه مان پارک میکنم،صدای ضبط را بلند میکنم و همزمان با سلیم که میخواند "زینب، زینب" تمام می شوم. خدایا کاش میشد جیغ بزنم. من با اپیزود زینب این نمایش مشئوم کنار نمیایم...


- نیمه شب از صدای مویه ی مامانه از خواب می پرم، نشسته است روی کاناپه ،سینه اش را چنگ میزند، دستمال پارچه ای کوچکش که اشکهای این دهه را باهاش پاک میکند توی دستش خیس و مچاله است، ناتوان نگاهم میکند و می گوید: گولو انگار بابام دوباره مُرده...


- بابا از زاری های مامان کلافه شده، رفته پتویش را کشیده روی سرش، خودش را نامحسوس توی تختخواب تاب میدهد تا خوابش بگیرد. بابا طاقت گریه ی مامان را ندارد، مامان طاقت عاشورا...


- خواهربزرگه حنا را هر شب میبرد دنبال دسته، می گوید بگذار ببیند، معلوم نیست تا بزرگ بشود از این عزاداری ها چه بماند.


- کلافه ام. حنا را برمیدارم و میزنم بیرون، گیر میکنیم توی ترافیک پشت دسته، حنا می پرسد: پایا؟ امام حسین همین یه دونه بود؟ بله یه دونه بود.خب آخه چرا کشتنش؟مگه نمیدونستن یه دونه دیگه ندارن؟ بغضم میگیرد: نمی دونستن حنا، نمی دونستن...


- توی راه برگشت، باران وحشیانه می کوبد،حنا شعرهای ساخت خودش را میخواند: بارونه بارونه امام حسین برو خونه، بارونه بارونه بارونه دخترت هم ببر خونه. بغض تعارف را کنار میگذارد، میکوبم روی پاهایم و اشک و اشک و اشک... صدای بلندگوی ایستگاه صلواتی سر پیچ اتوبان توی گوشم میپیچد :مکن ای صبح طلوع...


***


پ.ن.1:عاشورایم به بدخلقی گذشت. خدایا من از این روز متنفرم. هی غذا خوردم، هی بالا آوردم، هی سرم را به در و دیوار کوبیدم. نه به نذری ها سر زدم نه به هیچ جا. هر لحظه توی ذهنم می گذشت که الان کجایند؟ الان چکار میکنند؟ الان خواهر به برادر چه گفت؟ الان کدام تیر از کدام میدان رها شد؟ خدایا من از این روز متنفرم...


عنوان نوشت: مهربانی در گوشم گفت: تمام قصه ها به سر که میرسند، تمام می شوند. این قصه امّا با سرها تازه شروع میشود...



شعرنوشت: این شعر زهرا بشری را دوست دارم.


از دور تو را دیده، پسندیده امیر

ساعات ِ خطیری شده ساعات اخیر
دل دل نکن اینقدر، زمان کوتاه است
ای حرّ  دلم! سریع تصمیم بگیر

بی ستاره ، مثل یک آسمان صاف

11 آبان 1393 ساعت 11:19 ق.ظ



نه اینکه غمگین باشم، ولی شاد هم نیستم، اصلن شاید نباید بنویسم، ولی آخه اگه ننویسم تا چند وقت غرغره ی روحم میشه. همش با خودم میگم شیطنت... بعد انواع شیطنت رو توی ذهنم می شمارم و به هیچ می رسم. هیچ کدوم باعث نمیشن مسیر زندگی آدم عوض بشه... بگذرم... تموم شده. دیگه تموم شده. فقط لذت ببرم و بگذرم... خدایا شکرت که حتمن همه ی این سالها هوای منو توی خم و راست جاده ها داشته ای... به هزار زبان شکرت... شکرت که دستم رو میذاری تو دستهای آدمهای خوب، پامو توی راههای خوب محکم می کنی، نگاهم رو به آسمونهای روشن میدوزی... من می دونم که امنم... 



Submission Confirmation: Entry Received

10 آبان 1393 ساعت 10:07 ق.ظ

خب قرار نبود امسال توی لاتاری شرکت کنم ، ولی وقتی باران قصه ی یه عکاسی رو گفت که هر کی توش عکس گرفته رفتنی شده، اون روی خرافاتی من بالا اومد و نهایتاً باید ببینیم امسال ما با اونیم یا او با ماست!!!


مرسی باران!


پ.ن: عکاسی اش ارزون و خوب بود.من پارسال هیفده تومن دادم برای عکس، امسال پنج تومن.

پ.ن.دو: برای ثبت نام تا 3 نوامبر وقت هست، عکاسی ها هم عکس لاتاری رو  نهایتاً یک ساعته رو سی دی تحویل میدن. عوض غصه خوردن که امسالم گذشت، برید عکس بگیرید و شرکت کنید.

آیات سجده‌دار خدا چشم‌های توست

10 آبان 1393 ساعت 08:37 ق.ظ


وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی
پاییز چون بهار دل انگیز می شود

I’d say go to hell, but I already work there and don't want to see you everyday

7 آبان 1393 ساعت 04:36 ب.ظ


عمر هیچ غمی ابدی نیست، خوبی زندگی همینه...

برچسب‌ها: هوریا به weekend

دلتنگِ نانِ مادرم می‌شوم

7 آبان 1393 ساعت 12:50 ب.ظ


- بغلش میکنم، بوی شیر خودم و شامپو جانسون اند جانسون می دهد، صورتم را میچسبانم به چین های زیر گلویش و نفس میکشم... کبوتر گل آلود روحم جان می گیرد؛ خدیا این خلقت ترد و تازه مال من است، سهم من از خوشبختی است، معجزه ی کوچک من ، چراغ عمرم، دار و ندارم است... بعد یا بیدار میشوم یا دست از خیال می کشم... معجزه ام را می سپارم به هیچ ... عاشقش هستم اما نیاید بهتر است، اینجا رحم ندارند، استخوان معجزه ام ترد است، اینجا گلوی شش ماهه ها را می شکافند، نیاید بهتر است، من خودم هر شب نرم و آرام از آغوش خدا میگیرمش، بویش میکنم، شیرش میدهم و میسپارمش به همان دستهای امن... در سی و دو سالگی، حس مادری و حسرت مادری کمی قاطی می شوند.


- اگر شرایطی پیش آمد که حقوقتان به طرفه العینی پرید و مجبور شدید حتی برای هزینه های روزانه تان از مامانه پول قرض بگیرید، گول نخورید و کارتش را قبول نکنید. اگر هم کارتش را قبول کردید همان روز اول بروید و یک مبلغ قلمبه به کارت وامانده ی خودتان انتقال بدهید، وگرنه باید پیه اینرا به تنتان بمالید که هر بار آمدید خانه خواهرکتان با لبخند مذبوحانه بگوید: گولو چی خریدی سی تومن؟ چی خریدی دوازده و هشتصد؟ عجبیه گفتی این جنس رو خریدی فلان تومن ولی مبلغی که کارت کشیدی انقده تومن بیشتر بود!!! مستقیم اومدی خونه؟ آخه اون موقعی که گفتی توی اتوبان هستی یهویی خرید هم کردی!!! والله! اصن چرا گوشی مامانه ها هیچ وقت رمز ندارد؟


- مد تی است شرایطی برایم پیش آمده که  کمتر کتاب خوانده ام، امروز دیدم چهارمین روز از این دهه ی عزیز رسیده و من تهی تر از همیشه ام. خودم را مهمان کردم به فصل شیدایی لیلاها و از دیار حبیب و سقای آب و ادب . امسال توان یا حوصله ی مقتل خواندن ندارم.


- داشتم این پست را می نوشتم که PR بهره وری را دادند. آقای مدیر آرزو میکنم در روزی که همه پناه ها بی پناه میشوند، خدا شما را با معیارهای خودت بسنجد. من این حس بد و این بغض سنگین را سخت فراموش میکنم، امیدوارم روزی سخت تر به یاد شما بیاورند...


- زنگ زدم خانه ی خواهرم، حنا گوشی را برداشت و گفت : شما دارید دقیقاً با یک قهرمان صحبت میکنید!


- سر نماز ظهر امروز به خدا گفتم خداجان من دلم سفر میخواهد. سفر امن. سفر واقعی. می دانی که؟ خدا خوب است. خدا تنها کسی است که در مقابل حرفهایم نمیگوید "ان شاالله" گیرم که سکوت میکند البته...


- رفتم رنگ مو خریدم و فروشنده گفت: خانم جسارته ها ولی الان ماه محرّمه! حالا امروز هی به این موهای بنفش و انگوری تیره نگاه میکنم تا مگر اثری از شمر و زمانه اش ببینم.


- این پست باید پست شادتری بود، شرمنده که نیست. امتیاز بهره وری حالم را بدجور گرفت.


- دوستی عکسهای دریا را برایم فرستاد. ریشه هایم سست شده ، به بادی بندم. گاهی از دور خودم را نگاه میکنم. وضعیت طوفانی*...


- با شما خوبم پسرک. می دانم زورم به شما نمیرسد و با شما خوبم. این شعر را خوانده اید؟ وبه روزهای عمرم، عشق می ورزم، زیرا اگر بمیرم، از اشک مادرم شرم میکنم... من امروز خواندمش. از شعرهای محمود درویش است. تو هم بخوانش.


- بیشتر باید مینوشتم...




به ما یاد دادن لپ کلام رو بگیم!

6 آبان 1393 ساعت 11:56 ق.ظ

پرسید برنامه ات واسه تاسوعا و عاشورا چیه؟ بادی به غبغب انداختم و با قیافه ی یه گولوی ایرانگرد حرفه ای گفتم :فعلاً نمیدونم ولی شاید برم یه روستای قدیمی به اسم چابک دست!


پ.ن: الان یادم افتاد یه چند مورد سوتی دیگه هم از همین قبیل دارم، مثلاً به همکارم آقای ایراندوست به تناوب می گفتم آقای وطن پرست و  آقای میهن خواه!
یه بارم به آقای بحرینی گفتم آقای ابوظبی!

زکریای راضی

4 آبان 1393 ساعت 01:55 ب.ظ



از زکریای نبی خوشم میاد، از قصه اش ، از اسمش و معناش*، از کمرنگی و پررنگی اش توی قصه ها، از اینکه وقتی دید خداهه میوه های خوشمزه بی وقت برای مریمش میفرسته ،تعارف نکرد با خدایی که سرگنج نشسته و ازش میوه خواست یه میوه ی خوشمزه ی بی وقت مومشکی...


و خدا توی همچین روزی گفت زکریا من شنیدمت و دیدمت و اجابت کردم...

و زکریا راضی بود...مست و راضی...



پ.ن.1 :سال نوی عربی تون مبارک.


 پ.ن.2: روز اول محرم برای من روز عزا نیست، روز ادا هم. من دوست ندارم  با دبدبه و کبکبه به پیشواز عاشورا برم ، عزای محرم برای من نرم و آروم شروع میشه و سخت و آروم تموم میشه...


پ.ن: بعد تو مفاتیح انقده قشنگ نوشته بود که هرکی امروز روزه بگیره و از خدا برآورده شدن آرزوهای حتی ناممکن رو بخواد، خدا اجابت میکنه که دلم رفت یهو ... فکر کن! داره میگه بخواه که اجابت کنم...


* زکریا یعنی خدا به یاد آورد

لطفاً هر کی دو بخته است از اتاق عقد بره بیرون

4 آبان 1393 ساعت 09:48 ق.ظ


نمی دونم اگر من به جاش بودم چیکار می کردم، ولی می دونم که خیلی کیف کردم که بعد از شنیدن این کلام نغز، آروم پا شده رفته تو سالن محضر نشسته، به عاقد بله گفته و خواهرشوهر خیرخواه و خوش زبونش رو با تک بخته ها تنها گذاشته ...

یه نمازی هم هست خوندنش ضرر نداره

3 آبان 1393 ساعت 12:37 ب.ظ


- واسه همکارم که دیروز عقد کرده،مهر تموم شد، عشق شروع شد.

- واسه اون یکی همکار که تازه متوجه شده بارداره، مهر تموم شد و خرداد یه قدم نزدیک تر شد.

- واسه دوستم که به قطع ارتباط با دوست پسرش فکر میکنه، مهر تموم شد، مهر هم تموم شد.

- واسه واحد حقوق و دستمزد، مهر از ده روز قبل تموم شده.

- واسه همکار مشکی پوش طبقه ی پایین، مهر تموم شد، محرم شروع شد.

-  واسه آقای تسبیح بدست که ح هاش خیلی از ته گلوست، مهر تموم شد و سال نو شروع شد.

.

- برای من مهر تموم نشده، آبان شروع شده، هفته ی قبلی تموم نشده، این هفته شروع شده، تا وقتی این نماز رو نخونده باشم امسال عربی تموم نشده...




پ.ن: حالم خوبه ها، فقط یه کم تعداد فولدرهای باز زیاد شده و هیچ کدوم اون ضربدر قرمز معروف رو ندارند!


Mamihlapinatapei

3 آبان 1393 ساعت 08:55 ق.ظ



- هفته ی شلوغی رو پشت سر گذاشتم، جراحی و عصب کشی دندون، سه تا بخیه کوچولو رو صورت، لیزر، رفتن به مازندران، رفتن به گیلان، جر و بحث خفیف با یکی از عزیزانم، بهم ریختگی شدید اوضاع مالی ام، سه تا پیشنهاد مختلف دوستی/ازدواج/بلاتکلیف... حس می کنم خیلی یهو و بی مقدمه وارد هفته ی جدید شده ام، یه کم  تنهایی میخوام، یه کم  امنیت... درعوض محیط کاری پرتنشی دارم و درگیری های پایان نامه و تنهایی و استرس ملاقات های تازه و زمان که وای نمی ایسته و وقت دندون پزشکی و کلاس زبان و بلاه بلاه بلاه...


- ایران،اسید و زنان... لینچ کردن  ازکی اینجا قانونی شد؟ 


- ایران، اعدام و زنان... چقدر خوب که قانون هست، قاضی هست. چقدر خوب که همه خودشون بلدند همه رو قضاوت کنن.


-عنوان نوشت :وقتی دو نفر یه حرفی رو با نگاه بهم میگن ولی هیشکی نمیخواد نفر اولی باشه که سر حرف رو باز میکنه، حالا یکی هست فکر میکنه من اگر تا حالا نزدم تو دهنش بخاطر محق بودنشه. دوست ندارم مجبور بشم یه سری مسائل رو به روش بیارم، من دوست ندارم ولی انگار اون خیلی دوست داره...


-شنبه، شنبه ی عزیز، شنبه ی پر انرژی، شنبه ی روشن... اینا رو بذار کنار... من شنبه ام رو اینجوری شروع کرده ام!

مثل اون لحظه که بارون میزنه

29 مهر 1393 ساعت 02:26 ب.ظ


مثل نور ماه که از پشت شاخه های صنوبرهای باغ بتابه، مثل صدای سکوت توی ظهرهای تابستون، مثل بوی کتابهای کاهی انباری ، مثل دوباره شنیدن یه آهنگ گمشده ی کودکی توی نوارکاست های ته جعبه، آیدا تو عزیزی، مثل تمشک هایی که خدا با دست خودش برای عزیزترین مهمون عصرانه اش چیده باشه عزیزی...


تولدت مبارک آیدا، تولدت خیلی مبارک...

درد امروز به فردا میفکن

29 مهر 1393 ساعت 08:35 ق.ظ


اول پوسیدگی هشت بود. بعد درد. بعد نادیده گرفتن درد. بعد مگافن. بعد کمون درد! بعد درد وحشتناک. بعد منتول .بعد درد هفت. بعد رنج و عذاب و محنت. تا پریشب که از شدت درد سرم رو به دیوار می کوبیدم. بعد مجبور شدم فوبیای یونیت دندون پزشکی رو بی خیال بشم و بالاخره دیشب از ساعت هفت تا ده شب جراحی لثه و عصب کِشی هفت و هشت که بحمدالله نفری چهار تا ریشه کپل داشتند!


پ.ن: یه جایی هم اون وسط ها بود که دستیار دکتر تند تند اشکهای منو پاک میکرد!


دردنوشت: دیروز حقوق گرفته بودم...آیکون فغان و شیون!
( تعداد کل: 463 )
   1       2       3       4       5       ...       21    >>