X
تبلیغات
شیکسون

۱۵ اسفند ۹۳

15 اسفند 1393 ساعت 01:08 ب.ظ
کارنده ها دودسته اند؛ آنهایی که بعد از ظهر میروند در طبیعت درخت بکارند و آنهایی که صبح سر جلسه گل کاشته اند...

حس کردم 200 سال بعد از عثمان بیگ بعنوان عامل اپیدمی سال 94 نام می برند

13 اسفند 1393 ساعت 08:53 ق.ظ


آقای همکار از غفلت من سواستفاده کرده و رفته عثمان رو تمیز کرده. این یعنی حدود یه بسته دستمال کاغذی مصرف شده ، یک کیلو پوست تخمه، چند تا بطری خالی نوشیدنی، میزان متنابهی پوست میوه، یه مشت آب نبات مکیده و تف شده، چند تا آبنبات چوبی نیم لیس شده! یه نایلون پاپ کورن و چیزای دیگه از ماشینم کم شده. خب من روشون غیرت داشتم! خب من بهشون وابستگی عاطفی داشتم! خب من یهو حس کردم عثمان لخت شده!!! در نتیجه سر آقای همکار داد زدم که به چه اجازه ای به عثمان بیگ دست زدی که یهو خیلی جدی برگشت بهم گفت:  " میدونی طاعون چجوری شروع شد؟"




اعتراف نوشت: یه آقای خواستگار بودا! یه خورده کهن بود! آها همون! اون یه بار با جارو شارژی اومد سر قرار که عثمان رو تمیز کنه!!!

برای اینکه نگن نخونده رفت سر جلسه

12 اسفند 1393 ساعت 09:40 ق.ظ


با خودم قرار گذاشتم مشخصاتم رو خوب خونده باشم!

که در قاموسها بنویسند

11 اسفند 1393 ساعت 10:46 ق.ظ


اریش فروم می گوید" گفته های هر کس را باید در مجموعه کردار، پندار، و گفتار در نظر گرفت و اگر میان این سه جلوه از تمامیت فرد، وحدت نباشد، واژه ابزاری در خدمت فریب و ریا خواهد بود"


من سرم را گذاشته ام بین بازو و قفسه ی سینه ات، سعی میکنم هق هق نکنم تا نفس هایم با ضرباهنگ تپش قلبت یکی شود. از دیدار تل فاجعه برگشته ایم و ایستاده ایم کنار اتاق پسرها که یادم میاوری دو دختر هم در ناصیه ام نوشته شده و من هر چقدر سعی میکنم باورم نشود، نمی شود، نمی شود که دهان مبارک تو به کلامی جان بدهد و ایمان به استجابت توی رگهایم ندود، صورتم را فشار میدهم به بازویت و خدا را قسم میدهم به جاپاهای عزیزترین مخلوقش که یادم نرود برای وصل خودم و قفسه سینه ات دعا نکنم، حتی اگر به بهای این تمام شود که اتاقها تا ابد خالی بمانند...



و این سه جلوه ی من در "تو" به تمامیت رسیده اند...



اوصیکم به چیزای خوب

10 اسفند 1393 ساعت 11:54 ق.ظ

مزایای وصیت نامه نوشتن از منظر پرنده ی گولو :


- منتغم شمردن فرصت زندگی با عزیزان، بعد از نوشتن وصیت نامه خانواده و دوستان رو یه جور دیگه دوست خواهید داشت.


- از فرصت ها استفاده می کنید تا به عزیزانتون بگید که وجودشون چقدر براتون مهمه.


- وضع خودتون رو از نظر مالی معلوم می کنید. یعنی تجسم میکنید که اگه همین الان برید، حاصل مالی سی و دوسال زندگی تون چی بوده.


- یه قسمت سخت وصیت نامه نوشتن دیون غیر مالیه، یادتون میاد که کجای زندگی چه خباثتی کرده اید، کجا حرفی زده اید که زندگی بقیه رو تحت الشعاع قرار داده. بعد همین جور از درشت هاش شروع میشه و به ریزاش میرسه، اولش خجالت می کشید ولی بعدش یادتون میاد که شاید آرامش تون بند به همین یه حلالیت باشه. انقده سخته که بنویسید که از فلانی حلالیت بطلبید و روتون نشه بنویسید چرا...انقده سخته...


- مورد بالا ولی یه خوبی گنده داره. چی؟ اینکه میبینید بعضی از موردهایی که نوشته اید رو میتونید خودتون همین حالا که زنده اید رفع و رجوع کنید. من میگم درست بعد از نوشتن وصیت نامه که هنوز حالتون یه جوریه و خیلی به زندگی وصل نیستید، زنگ بزنید به اونایی که خودتون رو مدیونشون حس می کنید و ....


- بعد که وصیت نامه رو نوشتید حتی اگر به کسی نسپرید، حتی اگه منهدمش کنید، هر وقت بخوایید کاری رو انجام بدید از خودتون میپرسید: این کارم رو کجای وصیت نامه ام باید بنویسم؟ بعد همین یه سوال کوچولو  خیلی وقتا باعث میشه خیلی کارها رو نکنید. بعد انقده خوبه. انقده حس خوبیه داره که یه آیتم جدید به وصیت نامه اضافه نکرده اید...


- راحت ترین قسمت وصیت نامه برای من بخشیدن اموال ناچیزم بود. خب یه قسمتی رو مجبور شده بودم برای مورد سخته ی بالا که جلب رضایت شاکیان حتمی و احتمالی بود! خرج کنم و مونده ها رو خیلی راحت تقسیم کردم. نوشتن وصیت نامه بخشنده ترم کرد.


- یه سری آدمها هستن که دیگه بهشون دسترسی ندارم، یه سری کارها دیگه Undo ندارن، یه سری مسائل رو روم نمیشه زنگ بزنم حلالیت بطلبم... اینا رو یادداشت کردم تا براشون خیرات بدم، دعا کنم، صدقه بدم که وقتی ازم بپرسن چرا، خیلی خجالت زده نشم، بگم تلاشمو کردم...


- کاش میشد آدم تو مجلس ختم خودش شرکت کنه، انقده دلم برای همه اونائی که قراره بیان مجلسم تنگ شد!!!



پ.ن:این چند روز همش سرگرم نوشتن وصیت نامه بودم، که سخته، که تلخه، که کلی برای خودم زبون گرفتم! که کلی در رثای خودم غمنامه سرودم، واسه مامانه و باباهه دل سوزوندم، تهش هم هنوز هیچی! وصیت نامه نوشتن خیلی سخته، خیلی...


پ.ن.دو: توی ادامه ی مطلب Layout یه وصیت نامه رو گذاشتم. برای من خیلی گزینه هاش بلااستفاده بود ولی کلا بهم ایده داد. من قبلاً کارهای مالی رو با وکیل انجام میدادم، امسال وکیلم گفت چه کاریه هزینه بی خود می کنی! لاجرم خودم نوشتم.


پ.ن.سه: بنده اصلاً و ابداً قصد مردن ندارم.ان شاالله خدا هم عمر طولانی با عزت بهم میده. لطفاً اینو هی تذکر ندید.

 

برای عکس میخواستم شمشیر داموکلس رو بذارم ولی این بیشتر به دلم نشست!!! والله!




ادامه مطلب ...

کامم عسل شد

9 اسفند 1393 ساعت 11:06 ق.ظ

یک عمر میگوییم که او بخشنده ی مهربان است

6 اسفند 1393 ساعت 01:58 ب.ظ

ترسم را به تو گفتم و جواب شنیدم که  "وَ کَفی‏ بِاللَّهِ حَسیباً" و  من بیشتر ترسیدم که وای بر آنی که او بخواهد به کارهایش رسیدگی کند. بعد یادم آمد این حسابرس با همه فرق دارد و آرام گرفتم...




و تنها دلیلش این است که یکهو مرگ خیلی نزدیک تر از این کلیشه ها به نظر میرسد

6 اسفند 1393 ساعت 11:02 ق.ظ





از چک لیست کارهایی که باید قبل از سفر انجام شود، رسیده ای به آپدیت کردن وصیت نامه و حالا نشسته ای و بین ازدحام کارهای شرکت مینویسی که چقدر بدهکاری و توی هر کدام از حسابها چقدر موجودی هست و اقساط و رمز کارتها و حلالیت ها و خرج و مخارج مراسم و همین چیزها که تلفنت زنگ میزند و آشنائی را دیشب توی تصادف از دست داده ای و دوست دیگری از پریشب به کما رفته و تو  یخ میزنی و دیگر نمی توانی ادامه بدهی، ترسیده ای ، خیلی ترسیده ای...



خواهش میکنم برای روح دوست از دست رفته طلب آمرزش و برای دوستی که در کماست شفا آرزو کنید.

ونگوگ کوچک

6 اسفند 1393 ساعت 10:10 ق.ظ


داشت با دقت عکس پرسنلی باباهه رو میکشید که یهو برگشت و از مامانش پرسید که: ماما اون وختی که من بلد نبودم دماخ بکشم اینا با چی نفس میکشیدن؟



پ.ن: کشته مردی اینم که اسم عکاسی رو هم زیر عکس نوشت!

برچسب‌ها: گولو و حنا

پرستار ستاره ها

5 اسفند 1393 ساعت 10:33 ق.ظ


 انگار تو را برای فتح شام آفریده بودند



پرسیده بودم چطور می توان تاب آورد؟ گویا جواب آمده باش تا ببینی...

تارهای صدای تو و پودهای خنده ی پسرک

5 اسفند 1393 ساعت 06:58 ق.ظ


می شینم کنارت و یادم میره موهام مرتب نیستند، یادم میره جورابم سوراخه، یادم میره چقدر خسته از سرکار اومدم، همه چی یادم میره جز اینکه چقدر آرومم، چقدر امنم.تکیه میدم به مبل و طعم خوش چایی گره می خوره توی صدای دریا...

بحمدالله دلیل خانه نشینی ما هم پیدا شد

4 اسفند 1393 ساعت 10:56 ق.ظ


سلام سلام!

فکر کنم از عنوان مطلب معلومه که به امید خدا قصد دارم چادر بخرم و برای یه سری اطلاعات روی خواننده ها حساب میکنم:


- چادر بدوزم یا آماده بخرم؟

- از کجا بخرم؟

- چادر گرون نمیخوام.

- اصلاً قیمت چادر چنده؟

- کجا چادر می دوزن؟

- من بلد نیستم خوب چادر سر کنم. ترجیحم چادر بدون جینگول مستون و نیمه سبکه.

- دوست دارم چادرم چروک نشه ،براق هم نباشه بالاغیرتاً نخ کش هم نشه.

- برای استفاده ی دائم نمیخوام، بیشتر مناسب اماکن زیارتی داخل و خارج کشور و جاهای اداری و رسمی باشه.


با این اوصاف اصلن چادر مناسب من وجود داره؟




ما سه نفر، یک شناسنامه داریم!!!

30 بهمن 1393 ساعت 11:18 ق.ظ


اینجا تهران، دفتر خدمات الکنرونیک،ساعت یازده صبح روز پنج شنبه، پرنده ی گولو دارد تلاش میکند تا به افسر گذرنامه ثابت کند که خودش است و درهمین راستا باید با خوانهای  زیر دست و پنجه نرم کند:


- شناسنامه مال کیه؟

- پاسپورت منقضی شده مال کیه؟

- کارت ملی مال خودته؟

- عکس ات رو کی گرفتی؟

- کارت شناسایی دیگه ای داری؟

- چرا عکس گواهینامه ات واضح نیست؟

- کارت پرسنلی ات مورد تایید محل کارت هست؟


بعله، افسر گذرنامه طی یک اقدام بی سابقه معتقد است که:


- شناسنامه مال یک نفر است.

- پاسپورت منقضی مال نفر دوم است.

- کارت ملی مربوط به نفر دوم است.

- گواهینامه مربوط به نفر اول است.

- کارت پرسنلی و عکس 6*4 ارائه شده مربوط به نفر دوم است( اینرا بعد کلی بررسی با ذره بین اذعان کرد)

- هیچ کدام از اینها من که بطور کاملا فیزیکی روبرویش ایستاده ام ، نیستم!!!! 


و من، با مانتوی و مقنعه ی فرم ، بدون آرایش غلیظ، ایستاده ام اینجا و به این فکر میکنم که چطور توانسته ام سالها این همه هویت را  پنهان کنم؟ 



 تاریخ عکسهای مدارک: شناسنامه 1378- کارت ملی 1380- گواهینامه 1391- کارت پرسنلی 1392- پاسپورت منقضی 1389 - عکس 6*4 پنج شنبه ی گذشته!


آیا نوشت: آیا اینکه مشخصات هویتی درج شده در تمامی مدارک یکی هستند، هیچ اعتباری بهشان نمی دهد؟


قهرمان، دوغ، مستی

29 بهمن 1393 ساعت 01:48 ب.ظ


رسیده بودم جلوی پاساژ پایتخت، زنگ زدم بهش و اشک تعارف را کنار گذاشت، آهسته از توی پارک سر خوردم توی کوچه ی دامن افشار و از سوپرمارکت برای خودم دوغ گازدار و برای مامانه دستمال مرطوب و برای لاله آویشن خریدم. نیم ساعت  بعد نشسته بودم پشت میز کارم، پست کوتاهی نوشته بودم، دو ماگ گنده دوغ نوشیده بودم و حالا روحم را گرفته بودم کف دستم، شب تولدم فوت کردمش توی رنگ سبز، چهارم فروردین نشاندمش زیر سایه ی پرچم سرخ، دوازده اردی بهشت هلش دادم سمت رگه های نقره ای لابه لای سنگ های تیره... روحم شنگن ندارد، پراگ راهش نمی دهند، روحم امن نیست، تایلند نمی رود. عیب ندارد. روح من است، دوستش دارم. با کم و بیش زندگی ام ساخته، کنارم مانده، حتی با اینکه این چند وقته روزهای خوبی برایمان نبوده. امروز دید که آرزو کردم مرد باشم. جواب شنید که: گلها مرد ندارند... پری پریا گلپریا... توی ده سال گذشته روزهای زنانه ی خوبی داشته ایم،منکر نیستم، ولی مرد بودن بهتر نبود؟ درد کمتری نداشت؟ بگذرم،چه فرقی دارد، حواسم باشد روحم گم نشود... فوت... فوت... فوت... اوج بگیر، گم نشو...

قهرمان وجود ندارد

29 بهمن 1393 ساعت 11:18 ق.ظ



مرخصی ساعتی رد کردم و رفتم میدان ونک، آقاهه آمد و ماشینش را بردیم صافکاری سمت شیخ بهایی و صد و بیست تومن هزینه ی یک لحظه چک نکردن آیینه بغل را دادم... تنها بودم. همکارم خواست همراهم بیاید که نخواستم. با خودم لج کرده ام؟ نه فکر نمی کنم. فقط دوست ندارم آدم دیگری جور تنهایی مرا بکشد. مرد بودن آرام آرام رخنه کرده توی زندگی ام. از بنزین زدن از پنچری گرفتن از قسط دادن از آخرین نفر بودن... با خودم می گویم بس کن گولو، ادای آدمهای لوس را درنیار، مگر مردم چکار می کنند؟ مگر تنهایی بنزین نمی زنند؟ مجبور بشوند پنچر نمی گیرند؟ قسط نمی دهند؟ تو که می دانی دردت این چیزها نیست چرا انقدر نک و نال میکنی؟ و باز جواب میدهم :میدانم، همه ی اینها را خوب میدانم. ولی نازک شده ام ،آخر چند وقت است هیچ کسی امن بغلم نکرده، همه انتظار دارند من قوی باشم و لوس نشوم. لوس بودن چه عیبی دارد اگر باعث شود من بغض نکنم؟ اگر حقی از آدم دیگری ضایع نکند؟ اگر اینهمه خودم را بی پناه حس نکنم؟چه عیبی دارد؟ چه مزیتی در این استقلال مردانه و قلدر و قدر بودن هست؟ من فقط میخواهم در ازای هر ده بار خشونت های قایمکی این دنیا، یک بار ترد باشم، یک بار نوازش شوم، یک بار زنانه باشم... من زیاده خواه هستم؟ نمی دانم ، نمی دانم، نمی دانم، منگ پشت چراغ قرمز سئول تلفنم زنگ میزند؛ صدای تو مرهم است، دواست، دوای همه دردهایم، مزه ی زندگی، عطر ادویه...



پ.ن: گاهی حتی اگر از سنگ هم باشی ، خسته می شوی...


برای تو نوشت: دلم میخواست فرار کنم توی پاگرد آن ساختمان آجر سه سانتی زرد، منِ گنجشک باران خورده را پیدا کنی، چادرت را بکشی روی سرم. از دست دنیا قایم شوم.



این نوشته خجالتم داد، من خیلی خورد و خردم.  

"این"

29 بهمن 1393 ساعت 08:05 ق.ظ


هر چه بگویی قبول. راستش حتی لازم نیست بگویی. خودم می دانم. می دانم بودی و دیدی و نپسندیدی وگرنه چرا منکه دنده عقب ام حرف ندارد باید نبینمش و بکوبم بهش؟

میفهمم. میفهمم و شرمنده ام...


***

اشک آمده پشت چشمهایم، میخواهم بگویم می ترسم تنها با آن آقاهه بروم صافکاری، می ترسم ولی چاره ای نیست. می خواهم بگویم که متنفرم از اینهمه نر بودن، میخواهم زن باشم. بغضم را که قورت میدهم می بینم نوشته : ته زندگی همه مون شیرینه... حلوا میدن...

هیچی نمی گویم.


***

خسته ام پسرجان، بیمار و خسته ام. ولی هنوز امیدم به توست. هنوز از ناامنی فرار میکنم توی بغل خودت. هنوز ته نق نق هایم منتظر نوازش تو هستم. من دختر خوبی نبودم، قبول، تو  که پسر خوبی هستی بیا و ضمیر اشاره به نزدیک من باش. بیا اصلا مرجع همه ی ضمائر من باش. من فرق جنس خوب با جنس نامرغوب را می دانم ، بیا تو خودت قلب مرا بردار بگیر توی مشتت، لبهایت را بگذار رویش و بگو : آرام باش ، کپتان صحبت می کند، آرام باش... بگو تا همه ی زندگی ام حُسن تصادف باشد، بگو تا پرنده شوم، در هوای تو بپرم...



درست در همین لحظه

27 بهمن 1393 ساعت 06:58 ب.ظ

پسرک امروز حرف صاد را خوانده و دارد دیکته می نویسد. میگوید مامان برای کلمه ی "فصل" بنویسم فصل تابستان گرم است؟ جواب می شنود که :نه، بنویس امسال زمستان برف نیامد!

قدیسی در خانه

26 بهمن 1393 ساعت 08:29 ق.ظ


زنگ زد گفت امشب زودتر بیا خونه، گفتم چرا؟ گفت خب ولنتاینه، گفته ام حنا و مامانش هم بیان دورهمی شیرینی بخوریم! رفتم خونه دیدم یه تاپ قرمز پوشیده ، گردنبند مهره های چوبی رنگی حنا رو هم انداخته گردنش... حالا امروز هرچی فکر می کنم می بینم نمی تونم بگم دیروز کادو ولنتاین نگرفته ام...



آخرشب داشت به حنا که توی بغلش لم داده بود و شیر کاکائو میخورد، میگفت که امروز روز دوستی و خوشحالی بود...

یک مشاوره ی حرفه ای

26 بهمن 1393 ساعت 08:20 ق.ظ


حالم چندان خوش نیست، ازش میخوام که بهم بگه چکار باید بکنم، میگه نمی دونم. بعد می ریم دراز میکشیم کف آشپزخونه تا براش درددل کنم که میگه: الان که فکر می کنم می بینم بهتره قبل از هر کاری سیبیل ات رو بزنی و ابروهاتو اصلاح کنی!!!

زنجیر منو بافتی؟

26 بهمن 1393 ساعت 06:46 ق.ظ


پرنده ی گولو شما را به بازدید از این سایت خوب دعوت میکند

بگو باوشه

25 بهمن 1393 ساعت 11:19 ق.ظ


دلم شکلات میخواد

داماد داره با واکرش میاد

25 بهمن 1393 ساعت 09:19 ق.ظ


همیشه فکر میکردم  قراره حنا به همسر من بگه عمو، ولی با بررسی سن  چند تا خواستگار اخیر به این نتیجه رسیدم که یحتمل مامانم هم بهش بگه عمو!!!



پ.ن: ولنتاین برای ما جوکه ولی برای آقای خواستگار که با سنت ولنتین عکس دونفری دارند خاطره است!!!

جابربن هیجان!

25 بهمن 1393 ساعت 08:55 ق.ظ


خواستم بگم که کل عملکرد امسال که توی پست قبل نوشتم، در قیاس با پروژه ی جابربن حیان، هیچ محسوب میشه!!!




( تعداد کل: 528 )
   1       2       3       4       5       ...       23    >>