X
تبلیغات

مثل اون لحظه که بارون میزنه

29 مهر 1393 ساعت 02:26 ب.ظ


مثل نور ماه که از پشت شاخه های صنوبرهای باغ بتابه، مثل صدای سکوت توی ظهرهای تابستون، مثل بوی کتابهای کاهی انباری ، مثل دوباره شنیدن یه آهنگ گمشده ی کودکی توی نوارکاست های ته جعبه، آیدا تو عزیزی، مثل تمشک هایی که خدا با دست خودش برای عزیزترین مهمون عصرانه اش چیده باشه عزیزی...


تولدت مبارک آیدا، تولدت خیلی مبارک...

درد امروز به فردا میفکن

29 مهر 1393 ساعت 08:35 ق.ظ


اول پوسیدگی هشت بود. بعد درد. بعد نادیده گرفتن درد. بعد مگافن. بعد کمون درد! بعد درد وحشتناک. بعد منتول .بعد درد هفت. بعد رنج و عذاب و محنت. تا پریشب که از شدت درد سرم رو به دیوار می کوبیدم. بعد مجبور شدم فوبیای یونیت دندون پزشکی رو بی خیال بشم و بالاخره دیشب از ساعت هفت تا ده شب جراحی لثه و عصب کِشی هفت و هشت که بحمدالله نفری چهار تا ریشه کپل داشتند!


پ.ن: یه جایی هم اون وسط ها بود که دستیار دکتر تند تند اشکهای منو پاک میکرد!


دردنوشت: دیروز حقوق گرفته بودم...آیکون فغان و شیون!

گرم نگه داشتن تن پرنده های کوچک زندگی با کاپشن

28 مهر 1393 ساعت 10:55 ق.ظ


چه سعادتی ست

وقتی که برف می بارد، 

دانستن اینکه 

تن پرنده ها گرم است


+در این طرح شرکت کنیم+

مثل یک کابوس مارا به رویا می بری

27 مهر 1393 ساعت 11:01 ق.ظ


 دعای روز مباهله را می خوانم و با خودم می گویم :خداجان منکه اهل بیتی ندارم، در این جدال نابرابر روزگار، قلبم را گرفته ام کف دستم، آمده ام در پیشگاه تو، اعتراف کنم که خسته شده ام از به جان پرداختن ِمالیاتِ توکل ِنداشته ام... زیاده خواهی ست اگر مشتاق دستی باشم که بکشی بر سرم ؟ از تو که پنهان نیست که من بنده ی زیاده خواهی هستم...



صدایت میکنم زری ، آخر تو طلای ناب هستی

23 مهر 1393 ساعت 11:09 ق.ظ


 اول بار که دیدمت، خنده ات چونان نگینی بی همتا بر تصویر گنبد طلائی پشت سرت میدرخشید...

الفبای دلت معنای «نشکن!» را نمی فهمد

22 مهر 1393 ساعت 10:45 ق.ظ


- صبح رفتم شیرینی بخرم و مامان اینا رو راهی کنم ولیمه ی اقوام سادات. بارون می اومد. دستامو گرفتم بالا. دعای فرج خوندم. هر وقت هول بشم برای دعا کردن فقط صلوات و دعای فرج یادم میاد. بارون بارید رو صورتم...


- این روزها همه به من لطف دارند. طوری که نمی دونم باید تو کدوم جبهه بجنگم. زندگی هم که نمی دونه من لباس فوتبال آمریکایی ندارم، چپ و راست تکل میزنه. امون نمی ده که بگم بابا توپ دست من نیست، هیچی دیگه دست من نیست...


- آقای همکلاسی بالاخره نتونست جلوی خودش رو بگیره و بعد از کلاس دعوتم کرد به نوشیدن قهوه. واقعاً چرا باید تعجب کنم که اهل بوشهره؟ نه واقعاً چرا؟ مگه نه اینکه خدا تازه متوجه شده من جغرافیای استان بوشهرم ضعیفه. پیشرفتمون هم خوب بوده بحمدالله. حالا دیگه من می دونم که بوشهر جزو هرمزگان نیست و خودش دریا داره و تا کازرون دو ساعت راهه و تا شیراز چهار ساعت و تا دیّر دویست کیلومتر و بس نیست؟ نه واقعاً بس نیست؟


- دعوتم که کرد به کافه، سریع زنگ زدم دوستم و خبر دادم. اونم گفتم برید کافه تئاتر . کافه تئاتر رو نمی شناختم و بجای اینکه بپرسم کجاست سریع گفتم اوووه کی میره اینهمه راهو... خلاصه رفتیم یه کافه ی نزدیک شرکت که من هر وقت حالم بده، میرم اونجا گریه و جیر جیر میکنم. الان گفتن داره که وقتی سفارشمون رو آورد دیدم رو دستمال کاغذی هاش نوشته کافه تئاتر؟


- آقای همکلاسی ، همکلاسی باقی خواهد ماند. نشون به نشون که به بهانه ی اینکه اینبار چون کافه ای که من گفتم اومدیم اجازه بده من حساب کنم و تمام... دیگه حتی لازم نیست برم امامزاده و دنگ قهوه ام رو رد مظالم بدم...


- دیروز کاری برام پیش اومد و زنگ زدم دفتر مرجع تقلیدم. آهنگ پشت خطشون رو گوش نمیکردم و کلافه بودم. بعد یکی گفت "آمدم ای شاه پناهم بده" ... وقتی به خودم اومدم که گوشه مبل مچاله شده بودم و اشک امون نمیداد. مامان اینا خونه نبودند و با خیال راحت صدای هق هقم خونه رو پر کرد. اگر کسی خونه بود و می پرسید چرا گریه میکنم ، جوابی نداشتم...


- خدا رو تهدید به خودکشی کردم. دو برگ زاناکس رو دون کردم! و با یه لیوان آب گذاشتم جلو روم و مدت مدیدی زل زدم بهشون. بعد باهاش حرف زدم و همه گله هامو گفتم، بعد مفصل گریه کردم. بعدشم رفتم یه قاشق اکسپکتورانت خوردم و قبل از اینکه خوابم ببره فقط تونستم حشر و نباء بخونم! یعنی یه همچین بنده ی جدی و خطرناکی ام من! 


- از کامنتهاتون میفهمم که چقدر براتون سخته که من با خدا روابط غیر رسمی دارم.قبول دارم که تقدس خیلی آسیب پذیره و اگر خدای من از آسمون بیاد پایین حتمن باورهای شما آسیب میبینه. بهمین دلیل پیشنهاد میدم بعد از این یه کاری کنیم. بیایین فکر کنیم من بت پرستم. خدایی رو می پرستم که میتونه بغلم کنه. سرم رو بذارم رو سینه اش و گریه کنم یا بهش بگم ممنونم که هوامو داره. یا حتی نعوذبالله وقتی دلگیرم، عصبانی یا چنگولی ام دلم بخواد بزنمش، چنگش بزنم، سرش جیغ بزنم. من نمیدونم شما با دوست پسراتون چکار زشتی میکنید که تنتون میلرزه وقتی من به خداهه میگم دوست پسر. من اینجا توی این دنیا دوست پسر ندارم، اگه داشتم خجالت نمیکشیدم بهش بگم عزیزم،عمرم، گلم. خجالت نمیکشیدم موهاشو ناز کنم و شقیقه هاشو ببوسم. ببخشید. ببخشید و بی خیال من بشید. یا حداقل دعا کنید شعورم زیاد بشه.بفهمم خدا جیزه. بفرستمش اون بالا بالاها. با اسمهای بزرگ و مودبانه صداش کنم. به جون عزیز خودش قسم من اصلا بدم نمیاد یه مدت از هم دور باشیم، من یادم بره اون از رگ گردن بهم نزدیک تره و انقده ضجه نزنم که میبینه و سکوت میکنه.


- من ازش یه موسی میخواستم، تنها بودم. نداد. دلیلش رو نمیدونم. ولی نداد. گذشت.من دیگه موسی نمیخوام. زیادی رنجیدم...بعد ترها خیلی عرفانی بود اگر میگفتم خودش رو میخوام. ولی خودش رو هم نمیخوام. گم شده ام. حاجتی ندارم. بیشتر گله دارم. گله های اساسی. نماز میخونم میگم بیا، بیا وردار ببر. بیا چهاررکعت نمازِ از رو ترسِ منو وردار ببر. شک هم نکن دوستت ندارم. مجبورم. چون زورم بهت نمیرسه مجبورم. نمازم رو ببر.دعاهام رو هم. ولی یادت نره دوستت ندارم.


- درسته انقده از ظن خودمون کامنت بذاریم آخه؟ این طرف مانیتور آدم نشسته ها! من کی گفتم مشکلم روابط جنسی قبل از ازدواجه؟ نه واقعاً من کی گفتم؟


-امروز تولد ساشا بارون کوهنه. نمی تونم این مرد رو ببینم و فکر نکنم که چه خدای  خلاق شوخ طبعی دارم.


از زحمت‌کشان 

خارپشتان را دوست دارم 
از پستانداران 
خفاشان را 
از خزندگان 
ماران را دوست دارم 
از گزندگان 
آدمیان را

آن خانه بی دلیل ترک برنداشته است

20 مهر 1393 ساعت 01:42 ب.ظ


- فکر میکردم خداهه یه مرد تُرکه. هیشکی به اندازه ی یه مرد ترک قربون صدقه بلد نیست. هیشکی به اندازه ی یه مرد ترک نمی تونه احساسش رو پنهان کنه. هیشکی اندازه ی یه مرد ترک سریع الرضا نیست...


- تحصیلات خداهه هر چی باشه مهندسی راه وساختمان نیست. نصف راه زندگی آدم مالروئه، بقیه اش شوسه ی چالانچولان! یعنی گاهی ناگزیر میشم فکر کنم حداقل موقع خلقت من توی مود خلقت بُز بوده هنوز!


- اولین باره که دارم یه زبان رو بصورت آکادمیک و غیر دیمی یاد می گیرم. لامصب ها انقد خ و غ دارن که آدم دلش میخواد بگه خو اول چندتا سرفه کنین گلوتون باز بشه بعد مثل آدم حرف بزنید. والله!


- میگه تو وبلاگ فلانی یه جمله از گولو خوندم، بدک جمله نمی گه ها! فرداش چند تا از عکسامو می بینه و میگه :بدقیافه هم نیستی ها! بهش نمی گم گذشت اون وقتی که شیش و هشت قوت غالب من بود. حالا زنده ام که تو هستی و اون دوست خوش طعممون...


- دلم می خواد موهامو بلند کنم، اونقدر بلند که  از سرشونه هام بریزه پایین. ولی می دونم که موهای بلند منو دلگیر میکنن. زنانگی، امنیت، زیبایی، ظرافت... توی دنیایی که من زندگی میکنم اینا همه "جیز" هستند... می سوزم اگر بهشون نزدیک بشم*...


- داشتم این متن رو می نوشتم که همکارم اومد و عیدی داد. فکر کن! عیدی...   خدای قریب، من خیلی غریبم. اندازه ی یک مورچه ی کوچیک توی یه صحرای بزرگ و دور ، اونقدر کوچیک که حتی زورش نمی رسه یه رون ملخ رو بگیره رو کولش و بهت هدیه بده، اونقدر دور که مشاعرش حتی به فکر شناخت تو هم قد نده...


- توی خونه ی دوستم فیلم "یک حبه قند" رو دیدم. الان توی ذهنم پسندیده روی تاب نشسته و من مطمئنم که اگر سیب رو بچینه یه اتفاق بد می افته... مضطربم... توی این دنیا هرگز همه چی انقده خوش نیست. همیشه یه پای کار میلنگه...


- اسم فیلم توی بند بالا لینک نیست. میدونید چرا؟ چون مجبور بودم برگردم خونه خودمون و تازه داشتن از خونه وزیری ها خنچه می آوردن... فیلم نصفه و آبستن یه اتفاق باقی مونده و من حتی نمیخوام برم سرچ کنم و ببینم چی میشه. میخوام برگردم خونه دوستم و اون بهم اطمینان بده که همه چی خوبه. ته تهش همه چی خوبه...توی زندگی هم گاهی پیش اومدن بعضی اتفاق ها ناگزیره ولی حداقل که میشه اون موقع کنار یه دوست سنگر گرفت...نمیشه؟ مثل من که رو فرش آشپرخونه ات مچاله شده بودم و عکس پاک میکردم، منطق می بافتم، وسوسه رو از توی رگهام جارو میکردم، درد داشت ولی تو پیشم بودی...


- فردا عیده،  عید غدیر. مبارک همه مون باشه. امشب و فردا همدیگه رو به خوشی یاد کنیم. راه دوری نمیره...


توضیح عنوان : زادگاه محبوب نخل ها و چاه های مدینه...


پ.ن: و در میان مشاعر تنها عرفات بیرون حرم است...


* تقصیر من نیست. بچه که بودم خیلی برام کتاب خوندن، خیلی شعر خوندن. من فقط این یادم مونده که ؛ موی بلند ناخن دراز واه واه واه. دیگه هیشکی بهم نگفت که از یه سنی به بعد موی بلند ناخن دراز میشه به به به

یک جمعه ی رخوتناک با طعم اکسپکتورانت

18 مهر 1393 ساعت 11:12 ق.ظ


- رفتم تئاتر و می دونم اینکه  پارسا پیروزفر رو وسطهای اجرا شناختم خیلی ضایع است! ولی خودمونیم ها چقدر خوب صدای مرغ دریایی درمیاره!


- دیشب حلول زمستون رو با پوشیدن شلوار کاموا(کانوا) و بلوز پشم شتر رسمن اعلام کردم! 


- گفت دستم رو گذاشتم روی محل سکونتت. چک کردم ببینم GPS وایبرم روشنه یا نه که یهو آیکون قلب فرستاد و گفت اینهاش... خب لال شدم.


- همسر دوستم رفته دو تا گچ سوسک کش خریده و گفته یکیش هم برای اون دوستت خریدم که گفتی خونشون سوسک داشت، بعد چجوری به اینجا میشه گفت دنیای مجازی وقتی حتی همسر دوست مجازی حواسش به گولو هست، وقتی خونه دوستم مشهده...


- هاکوپیان هم فرصت شغلی داره ها! ایناهاش!


- تولدت مبارک امام هادی(ع) ، باشه که دستمون رو قبل طوفان بگیری و سنگریزه های غمهامون رو تبدیل به طلای شادی کنی...

Thief on the Cross

16 مهر 1393 ساعت 12:33 ب.ظ


-  پست قبل که توش دو تا تمرین ERP نوشته شده بود، برای من نبود. برای همکارم بود و نتیجه ی نوشتنش این شد که همکلاسی همکار محترم پیغام داد که جواب تمرین رو برای منم بفرست! یه همچین وبلاگ آموزش محوری دارم من!


-  خداهه هی داره منو به چالش های مختلف دعوت می کنه. نگید دوستم داره. نگید نمی دونه استخونم نازکه. خداهه دوست پسر خوبی نیست. یا اشتباهی به ما گفتن که رحمان و رحیمه یا با من سر شوخی های برون مرزی داره.


-  اومدم چند تا از پست های بلاگفای قدیمم  رو بیارم توی این وبلاگ، حواسم نبود که هر بار برای اونایی که بلاگ اسکای دارن آلارم میره. از قضا اون پستها هم از دم زنجموره بودن و باعث شدن دوستام نگران بشن. معذرت می خوام خو!


-  همکلاسی کلاس زبان زیرزیرکی و و روروئکی آمار وجنات و سکناتم رو می گرفت. روم نشد بهش بگم پسرجان شما سایز کمرت اندازه ی قطر بازوی مرد ایده آل منه.


-  مونالیزا تابلوش رو بیشتر دوست داشته یا من عکس خودم رو با چیشای نخطه ای؟


- دوستای خوب یعنی اونایی که می بینن حالت خوش نیست، قرار می ذارن ببرنت ددر، بعد تو نمیتونی مرخصی بگیری، خودشون دوتایی میرن! به نور خورشید قسم هر کجای زندگی بدشانس بوده باشم حداقل خیالم راحته که دوستام طالع سعد عمرم هستند.


- من اگه می نویسم واسه اینه که کار رقیب و عتید سبک بشه، چیزی از زیر دستشون در نره که خدای نکرده پس فردا نتونن با خیال راحت بفرستنم جهنم. با همچین معاشرینی و همچون خدایی، دیگه چهار تا ترول دلنگران پندرزگو که قدم سر چشم من دارند.


- امید خیلی حس قشنگیه.آدم در عذاب باشه. به حق هم در عذاب باشه ها. ولی هوای بغل دستی اش هم داشته باشه.  ولی من که دیسماس نیستم. این روزها فقط خودم رو میبینم که خسته تر از همیشه دنبال خوشبختی هروله کنان میرم و هر بار که میخوام یک لحظه نفس تازه کنم، خداهه میکوبه پشتم که راه برو، راه برو، راه برو... و حتی فرصت نمیده که بپرسم که مگه تو خونه به من دادی که من نذارم رو پله اش بشینی؟...


به رسم غربت

15 مهر 1393 ساعت 09:29 ق.ظ


پنج روزی هست ثبت نام لاتاری آمریکا شروع شده. من خودم هنوز نمیدونم بخوام امسال شرکت کنم یا نه .ولی به رسم هر سال اینجا اعلام میکنم که مبادا یادتون بره یا خدای نکرده برای ثبت نام گیر شیادهای اینترنتی بیفتید. امیدوارم هر قدمی که بر میدارید، چه در راستای مهاجرت و چه در راستای موندن توی ایران و چه حتی برگشتن به ایران، منجر به شادی و آرامش و خوشی برای خودتون و اطرافیانتون بشه. شرایط ثبت نام رو براتون میذارم توی ادامه مطلب.



لاتاری گرین کارت چیست

فایل راهنمای سایت لاتاری به زبان فارسی

سایت ثبت نام


 


ادامه مطلب ...

قوت غالب

14 مهر 1393 ساعت 02:05 ب.ظ

اسماعیل ام را به نیل تو بسپارم

12 مهر 1393 ساعت 09:08 ق.ظ



نماز ظهر و عصر روز نهم را خوانده ام و تشکر کرده ام از نعمت های طاق و جفت و معذرت خواسته ام که نمی توانم مثل هر روز بمانم و ملک و حشر و واقعه و نبا بخوانم که باز جلسه دارم با مدیرم و برگشته ام پشت میزم و فایل صوتی دعای روز عرفه را  دانلود کرده ام که می دانم مرخصی در کار نیست و هنر کنم اگر ساعت سه تا چهار را بروم نمازخانه و خودم بخوانمش و باز یاد پارسال افتاده ام و دلم غنج رفته که هرگز قدمی به سویش برنداشته ام مگر اینکه او در جوابش ده قدم به سمت من ندود. پارسال این موقع چه میدانستم که خدایم عاشق پرست است و تمنای روزه ی عرفه ی پارسالم را به روزه ی دهه اول ذی الحجه امسال اجابت خواهد کرد و امروز چه می دانم که سال بعد کجا مدح روی ماهش را خواهم گفت... من فقط میدانم که مستم، مست خیلی حرفها، مست نباء و اجابتش، مست غفیله و زیارتش، مست ابراهیم و امامتش، من مستم... و اگر درک نمیکنم که نیل غم به حرمت کتف های معشوقم خواهد شکافت ، اگر نمی فهمم که عشق سه حرف نام اوست، اگر متوجه باران رحمتش نیستم که زندگی ام را رنگ ترد و تازه خواهد زد، حرجی بر من نیست که من مستم، مستم و مستانه کفش هایم را درمیاورم، در سنگلاخ این سالها پا برهنه قدم برمیدارم. چه باک اگر زندگی ام بوته ای باشد که آتش گرفته وقتی نگاهت برد و سلام است؟چه غم اگر خورشید گاهی از چاه پیدا نباشد که تو به طرفه العینی چاه نشینان را به عزیزی مصر می رسانی ، چه ملال اگر گوسپند روحم بدست گرگ ابتلا بیفتد که تو شبان منی؟ من در سرزمین مقدس خلقت تو، هر جا و به هر حال که باشم امنم...


p.s:The bush was on fire, but was not consumed by the flames.

لینک دانلود دعای عرفه/ حاج آقا انصاریان


پ.ن: در دعاهایتان نام مرا هم به خدا میگویید؟

Little Did She Know

9 مهر 1393 ساعت 08:21 ق.ظ

یه جایی هم تو فیلمها هست که قهرمان هیولا رو کشته و داره به یمن این پیروزی میگساری میکنه و خبر نداره که دومین هیولا یه جایی همون نزدیکیا کمین کرده...

یعنی واقعاً فکر کرد میخوام بخورمش؟

8 مهر 1393 ساعت 03:14 ب.ظ


شوخی شوخی بازوی همکار خانمم رو گاز گرفتم. گفت اِ مگه روزه نیستی؟

اگر خدا بچه ی مامانم بود...

8 مهر 1393 ساعت 02:43 ب.ظ


خب من که نمی تونستم همین جوری مثل ماست بشینم تا ساعت پنج بشه و برم خونه رو سوسک زدایی کنم! مجبور شدم بشینم در مورد این همخونه ای گرامی مطالعه کنم. مجبور شدم! میفهمید؟ و بعد از قریب به یک ساعت مطالعه ی تخصصی به این امر مهم نائل اومدم که میان سوسک من تا سوسک گردون تفاوت از زمین تا آسمان است!!! اصن عجب خلقتی داشته این موجود پشمنده!!!


پس بدانید و آگاه شوید که؛


- برخلاف ما انسانها که موجوداتی نوظهور در عرصه ی تاریخ زمین هستیم ، اجداد سوسکها با کمترین تفاوت نسبت به نوادگان معاصرشون، با تی رکس ها دمخور بوده اند.


- میتونن یک ماه بدون غذا و دو هفته بدون آب زندگی کنن.


- بغلی و لمسی هستن!!! این دفعه قبل اینکه با دمپایی بزنیدشون، یه دستی به سرشون بکشید! گناه دارن!


- بعضی از خانوماشون توی کل عمر فقط یه بار عشقبازی میکنن، بعد دیگه باقی عمر حامله اند!!!


- یک هفته بدون سر زندگی میکنن!


- میتونن نفسشون رو تا 40 دقیقه حبس کنن!


- میتونن یک ساعت بی وقفه بدوند!


- فرقی نداره چی بخورن، چونکه باکتری های توی بدنشون همه ی اسیدآمینوها و ویتامین های مورد نیازشون رو می سازه!


- سریع هستن. بین تصمیم گیری تا عملشون 8.2 صدم ثانیه فاصله هست! 


- اینایی که تو ایران هستن ریزه ی فامیلن! اصغرشون تو استواست!


- در حالی که برای مرگ آدم دو تا شش گری تابش رادیو اکتیو قطعاً کشنده است، این دوستای خوبمون در نهصد گری تازه ورجه شون میگیره! ( اینا رو دست کم نگیرید، تنها بازمانده های سرحال حادثه ی چرنوبیل هستند)


- عرق خور هستند! نوع آمریکایی شون علاقه ی خاصی به آبجوی شیرین با درصد الکل کمتر از ده داره!


- شرطی میشن!!! و زمینه شرطی شدنشون کلاسیکه! دقیقاً مدل سگ پاولف! یعنی باور کنین اگه روشون کار بشه حتی جیششون رو هم میگن!


- تعادلشون معرکه است!


و  آخرش اینکه خوش عکس هم هستند! دست و پاشون گرچه اپیلاسیون نشده ولی واقعاً بلوریه! اینجا رو ببینید.





توضیح عنوان: اگر خدا بچه ی مامانم بود، بی توجه به اینکه چقدر برای هر کدوم از فانکشن های سوسک نوآوری داشته، بر میگشت بهش میگفت: دخترم نمیگم قدر کارهاتو نمیدونم ها! ولی اگر بجای این کارا درس ات رو درست میخوندی الان پزشکی تهران قبول شده بودی!!!

نگرانشم!

8 مهر 1393 ساعت 09:59 ق.ظ


پریشب که اومدم خونه دیدم یه سوسک توی کریدور حمام طاقباز افتاده و داره نفس های آخر رو می کشه. تقریباً 95 درصد جونش در رفته بود و با اون پنج درصد باقی مونده فقط میتونست با دست سمت چپش لرزون لرزون به شاخکش اشاره کنه... نه اینکه بترسم ها. فقط گفتم بذار مزاحم حضور محتضر در حال استحضارش نشم و بعداً جسدش رو بندازم بیرون و رفتم خوابیدم. سر نماز صبح هم یادم رفت چک بکنمش و رفتم سر کار...

الان گفتن داره که دیروز غروب که از سرکار برگشتم سوسکه دیگه نبود؟ کل خونه رو با ترس و لرز گشتم ولی نبود که نبود. تمام درزها ، زیر کابینت ها، زیر فرش! نیست، رفته، منو ترک کرده!!! جدای همه ی استرسهای ظهور یهویی اش، الان من فقط نگرانم که اون با پنج درصد جون کجا رفته آخه؟

که تو امروز سی را فوت میکنی...

7 مهر 1393 ساعت 07:53 ق.ظ


به من جمله ای یاد بده که تمام کلماتی که تو تویشان نشسته ای را بغل کند، جمله ای که بنویسم و دلت چنان گرم شود که انگار کن یک نفر از بهشت آمده ، کمی دورتر تر دولا شده و دارد یک تکه تخته را از روی زمین بر میدارد...



دری که اون حذف کنه، دری که اون باز کنه

6 مهر 1393 ساعت 10:00 ق.ظ


- نه اینکه نخوام بنویسم، گفتنی زیاده، نوشتنی کم. دلم کمی برای روزایی که بیشتر می نوشتم تنگ شده. دو هفته ی شلوغی رو گذرونده ام و کمی نیاز به خلوتی دارم.


- دهه اول ذی الحجه ست. دلم میخواد بتونم تا عید قربان رو روزه بگیرم. البته به نظرم این کارم رنگ و بوی ایمان درست و حسابی نداره، چون امسال به دلیل نیاز عاطفی که دارم کمی بیشتر به خداهه می رسم نه بخاطر ایمان اینا. چه میشه کرد؟ آدمها موقع ترس و ضعف دنبال بغل میگردند. من بغل ندارم، نماز میخونم.


- توی برنامه امسالم یه مسافرت گرون تومنی بود که دارم در موردش تحقیق و تفحص میکنم، از تایلند و ویتنام گرفته تا مکه رو هم مد نظر دارم! لیمیت هام از نظر زمانی ده روزه. پیشنهادی دارید؟


- دوست خوب خیلی خوبه! خداهه همیشه از نظر دوست به من لطف داشته. تو قنوت دستامو میگیرم جلو صورتم میگم خدایا مرسی بخاطر فلانی و فلانی و فلانی...


- من کی اینقده ترسو شدم؟چهارشنبه رفتم یه جای رسمی، تیریک تیریک میلرزیدم. فکر میکنم فضاهای سیاسی اعتقادی منو خیلی می ترسونن.


- شما الان دارید نوشته های یک گولوی شاه عبدالعظیم رفته رو میخونید ها! خیلی خوب بود. جای همه تون خالی.


- اون روزی دیدم حنا داره با جدیت  به پو ی تبلتش  میگه بگو لوباه. اونم با صدای جیغولی میگه :بگو لوباه! بیست دقیقه ی بعد جفتشون میگفتن روباه. کیف کردم و یهو فهمیدم شیل و لوباه رو از کجا متوجه شده بوده.


- اومد به بابام گفت من اصلن تولوپم رو توی دریا ننداختم. هیچی دیگه. امروز دارن میرن شمال!


- توی مطالعه های بی در و پیکرم به مسئله مونتی هال برخوردم. دیدم زندگی هم همینه.  آدم یه حرکتی میکنه. خدا هم به روش یه در رو باز میکنه. گاهی ماشینه رو برنده میشه،گاهی هم بز میاره. زندگیه دیگه! من ترجیح میدم تو اینجور مواقع حرف مجری رو گوش بدم.


- یه دستبند هدیه گرفتم. هی به دستم نگاه میکنم. دخترونه ست و برام کمی غریبه. کی از ظرافت دور افتادم؟ توی راه شاه عبدالعظیم خودم رو توی رفلکس شیشه ها نگاه میکردم. چقدر چادر به این خانم توی آیینه می اومد. از کجا یاد گرفته بود چادر سرش کنه؟ این روزها همش فکر می کنم نقش های اجتماعی ام چقدر گوشه های زنانگی ام رو ساییده و تو جوابش می مونم.


- قرار بود برم مشهد. قرارمون رو با خداهه تاخت زدم. حالا آدمهای بهتری به جای من میرن مشهد. شایدم بجای من نمیرن. بجای خودشون میرن.شایدم جای من محفوظه.

رمیدن اسب اهلی

5 مهر 1393 ساعت 12:00 ب.ظ


پارسال روز عرفه روزه بودم. مرا فرستادی که در یک دوره آموزشی شرکت کنم. گفتی به نفعم است و آموزش ضمن خدمت از ارکان منابع انسانی است. نگفتی خودت در آن دوره ثبت نام شده ای و نمی توانی آن جلسه را بروی. نگفتی، چون من شرح شغلم را بهتر از شما می دانستم. رفتم و شما فقط پرسیدی ناهار چه دادند... 

.

چهارشنبه 23 مهر 1392 برای من مرخصی رد شد. چون شما اینطور تشخیص داده بودی...

.

.

.

چهارشنبه هفته ی قبل را به دلخوشی مرخصی گرفتم. پرونده ی باز نداشتم و خیالم باید راحت می بود. راحتی خیالم ولی از شما نبود. از بودن کنار دوستم بود. از جایی بود که رفتم. از لباسی بود که تنم بود. از لبخندی بود که به لبم بود. از شما نبود آقای مدیر...

.

.

.

شما با بزرگ شمردن کارهای کوچک و کوچک شمردن لیاقت های بزرگ کارکنان مدیریتت را اذیت میکنی. این انصاف نیست. شما امروز با همین بی انصافی ها مرا به گریه انداختی و به صرافت اینکه تلاش کنم سال دیگر روزه ی عرفه ام را با محیطی که شما مدیرش باشی خراش ندهم... شما کارمندانت را آزرده میکنی، رم میدهی، انقدر که راهی بجز خروج از صفحه ی مدیریت تو نداشته باشند و دانستن این مسئله باید شرح شغل شما می بود نه علت گریه ی من...


شرح عنوان و تصویر



توضیح نوشت: این پست را صبح تا ظهر بین بغض و اشک نوشتم. بعد دردم کهنه شد و پستم بی معنا. ولی آپلودش کردم تا یادم بماند که بهتر است تا میتوانم دیدم را به مسائل بهتر کنم وگرنه روزگار همیشه هم خوش نیست و هیچ کجا به آدم حقوق مفت نمیدهند.

لوباه اهلی خدا

1 مهر 1393 ساعت 10:57 ق.ظ


لباساشون رو مرتب کردید؟ براشون تغذیه و پول تو جیبی تو کوله شون گذاشتید؟ یواشکی کیفشون رو که پر از همه دفترهاشون کرده بودن سبک کردید؟ از زیر قرآن ردشون کردید؟ خدا رو شکر. الهی همیشه سایه تون به مهر و خوشی بالا سرشون باشه. ان شالله روزی رو ببینید که دارند میرن دانشگاه واسه مقاطع بالا...


برام نوشته بود امسال از زیر قرآن ردش نکرد. خودش مدرسه نبردش. از شهر کتاب براش لوازم التحریر نخرید. گفت و من فهمیدم دلش برای بوی موهای نرمش تنگ شده، دلش برای اینکه سفت بغلش کنه و اونم بگه :ولم کن مامان له شدم تنگ شده. دل منم تنگ شد. اومدم اینجا بنویسم که همه ی لوباه ها اهلی یه خدای پتویی هستن. خدای نرمی که قبل از اینکه شیل ها و لوباه ها به دنیا بیان مامانشون بوده، توی دنیا هم مامانشونه و بعد از اون هم. میخوام بهش بگم عزیزکم تو و لوباهت خونه تون جدا شده، خون تون جدا نشده. مهر تو با هر تپش به قلبش راه پیدا میکنه و باز توی تنش جاری میشه. روزهای سخت میگذرند مهربونم و عشق آخرکار دوباره تو رو پیدا میکنه آخه خداهه گِل لوباه های اهلی اش رو مادرانه ساخته، اونا هیچ وقت راه خونه ی آغوش مامان رو گم نمیکنن...



چهارساعت بعد نوشت : خداهه خواست و من یک ساعت بعد از نوشتن این پست مهمان مامانه ی لوباه شدم. خداهه خواست و مامانه ی لوباه برایم تغذیه ی اول مهر گذاشت توی کیفم. چایی ام را توی دستان نرم خودش آورد تا تشنه نباشم.  خداهه خواست و مامانه ی لوباه مرا بغل کرد و خداهه مامانه را... خدای خوبی داریم. خیلی بفکرمان است...


نظرهای این پست را به احترام مامانه ی لوباه می بندم. بعضی حس ها دست نخورده بمانند بهتر است.

چهره ی آشنا اگر دیدی، آهسته بگو سلام

31 شهریور 1393 ساعت 11:09 ق.ظ


- پریشب مریم به گروه وایبری بچه های دبیرستان دعوتم کرد؛ پیش شماره های +1 و +49 و + 34 و + همه جا... سه سالی بود که کمرنگ شده بودم ، مادر شده اند؛ یکی ،دو تا، حتی سه تا... درس خونده اند، حداقل فوق لیسانس و دکترا...

اولش حسودی کردم. کردم؟ نه بیشتر غبطه بود. کمی شاید گلایه. بعد خبر رسید پدر یکیمون فوت شده.به همین سادگی. انگار یه قاصدک رو فوت کنی. قاصدکی که ستون یه خونه بوده. پررررر. فهمیدم اینا برای غبطه ی من نیست. برای اینه که من بی خبر نباشم از دوستم اگر دنیاش یتیم شده. خدا رو شکر کردم و درد توی گلوم رو قورت دادم. چه خوب که آدمهایی دارم که نگران شادی شون هستم.


- کمتر نوشتنم از بی موضوعی نیست. همه ی دنیا این روزها پست تازه ست. کلاس اولی ها که با آهنگ دی جی  استاپ دنس بازی میکنند. عکس بچه های دوستم. نور خورشید از پشت برج میلاد... چشمهام پر از تصویره، سرم پر از صدا. منتها کیفیت تصویر و نور در نوشتن از بین میره. شاید فوتوبلاگ اگر بود...


- فیلم هندی یعنی اغراق ، یعنی خنده، یعنی بسنتی که روی شیشه می رقص. این روزها فهمیدم که گاهی زندگی هندی تر از فیلمه. رقصیدن روی شیشه درد دارد.


- شک دارم هیچ دو نفری در دنیا باشند که حرف هم را کاملاً بفهمند. حتی جنینی که در رحم مادره هم لااقل در مواردی با مادرش اختلاف نظر داره. به نظرم تنها تفاوت بین آدمها بر سر میزان جنگیدن بر سر این اختلاف نظرها ست. 




پ.ن: بعد از عمری بلع مکونیوم به این نتیجه ی هوشمندانه رسیده ام که تارهای صوتی آدمی که خلقتش بریچ است برای تولید صدای بع بع قابلیت فوق العاده ای داره.



هیچی نوشت: من روی خانواده ام حساسم. روی خواهرزاده ام که چهار سال و یک ماه و بیست و یک روزه است حساسم. لطفا ً اگر چاره ای جز آزار ندارید به من توهین کنید نه به اونها.

ل

30 شهریور 1393 ساعت 02:25 ب.ظ


با چشمای نگران از من می پرسه : چلا من نیـــتونم بگم ل؟

میگم عزیزم شما که الان داری میگی ل.

غمگین میگه : پس چلا می گم شیل ، میگم لوباه...

ای خدای لطفهای یواشکی

29 شهریور 1393 ساعت 10:09 ق.ظ


- در روزگار دور، وقتی روی زمین را آب گرفته بود، خدا دلش برای خاک تنگ شد و دریا از زمین زیر خانه ی کعبه شروع کرد به  پا پس کشیدن. فردا سالروز تولد خاک است.بهش میگویند دحوالارض. آبستن دعاهای مستجاب است. انگار خدا تمام روز نشسته باشد توی قنوت نماز...



پ.ن: فردا تولد حضرت ابراهیم هم هست. قصه اش را خیلی زیاد دوست دارم. سرگردانی و بی قراری ام را از او به ارث برده ام. تولد مسیح نبی هم گویا هست. همان مسیح که جمله آخر شجره نامه اش این است: و آدم پیامبر خدا بود.


عکس نوشت: من در آغوشت امن هستم؛ برگرفته از مزامیر، مزمور بیست و هفتم، بیت پنجم.


27:5 ؛ For in the day of trouble He will conceal me in His tabernacle; In the secret place of His tent He will hide me; He will lift me up on a rock.



( تعداد کل: 442 )
   1       2       3       4       5       ...       20    >>