X
تبلیغات
مای اسپید

جا از تو فخر کردن، ربطی ندارد به فخر تو از جایی

26 شهریور 1393 ساعت 10:03 ق.ظ


بچه که بودم فکر میکردم خط استوا خطی داغ و پررنگ است که وسط زمین کشیده اند. از زیر موزاییک های حمام لوله ی آب گرم رد میشد. ساعت ها کف حمام دراز می کشیدم و  با وسواس کودکانه روی خیال خط استوا راه می رفتم...


حالا بزرگتر شده ام، روزی پنج بار روی خط دیگری راه می روم و عمیقاً باور دارم وجود دارد، حتی اگر من نبینمش، حتی اگر روزی بدانم که تصورم از تمامی خطوط جهانم بسیار کودکانه بوده است، من با گرمای خط استوایم از زمهریرهای بسیاری جان سالم به در برده ام و یادم نمی رود که اگر به نام می خوانمش از کودکی من است نه از کوچکی او...


پ.ن: این فیلم یادم داد که گاهی بین حقیقت و آنچه می بینم، می شنوم یا می خوانم تفاوت وجود دارد.

اونی رو بخواه که برامون خوبه نه چیزی که ما به اصرار میخواییم

25 شهریور 1393 ساعت 08:39 ق.ظ

به خودم قول داده بودم که اگر شرکتی میشناختم که استخدام داشت اینجا بگم.


به سایت شرکت خدمات انفورماتیک سر بزنید. توی رسته های شغلی زیادی استخدام داره. براتون آرزوی موفقیت و سربلندی دارم.

و ماه که موقع طلوع مثل یک تکه پنیر چدار بامزه است

24 شهریور 1393 ساعت 10:58 ق.ظ


دیروز نیم تولدم بود. جا رزرو کرده بودم برویم وایت کیوب. بعدش کیک بخرم. بدهم نصف کنند. نصفش را خیرات کنم. نصف دیگرش را بیاورم خانه نیم تولدانه بگیرم. حوصله نداشتم. فکر کردم با خودم که تعارف ندارم. رستوران رفتن وقتی وضعیت گوارشی ام ملودیکا میزند، احمقانه ست. و خوب بود. آرام بودم. کمی بالا آوردم. ولی حالم سراسر روز خوب بود. آخر شب کمی چکه کردم که البته به دلخوشی و شاید کمی غبطه بود.

هدیه ام به خودم خواندن نماز غفیله بود. من این نماز را نخوانده بودم تا ترنم در چند پست قبل برایم نوشت و من جوری شدم که فهمیدم قرار است این نماز را بخوانم. نمازی که بتواند گناه یزید بن معاویه را پاک کند، حتمن کام من را هم شیرین خواهد کرد.

خبر دیگری نیست. همه چیز آرام و خوب است. کمی خسته ام که فکر میکنم از عوارض پوست انداختن باشد. شبها وقتی میروم روی آتوپایلوت، می آید پایین و توی گوشم میخواند: ببخش گولو. کاش میشد کنارم بشینی، دوردست ها را ببینی که چقدر روشن و زیباست. ببخش گولو. تمام می شود.قول میدهم...من خوابم. نمی شنوم. صبح چکه میکنم و از خودم می پرسم حسهای نازیبا تاوان کدام گناه هستند. دوستش دارم. دلم نمیاید فکر کنم جزای کاری را پس نمیدهم و تصمیمش همینجوری بر درد من است. دست خودم نیست. دوست نداشتنش را یادم نداده. دوستش دارم...


مهندسی کردار موزون!!!

22 شهریور 1393 ساعت 05:15 ب.ظ




وقتی پرسید: آجی چی بود؟ آکروباتیک؟ متوجه شدم که کنده ی درخت رفت لای چرخ صنعت مملکت! 

کتفهای موسی

22 شهریور 1393 ساعت 05:02 ب.ظ


- آرمادیلوها زره دارند. آرمادیلوها حتی سر قرارهای رسمی یا دوستانه هم زره می پوشند. فکر کنم بخاطر همین باشد که هرگز کسی آرمادیلوی افسرده ندیده است.


- آدمها آسیب پذیرند. وقتی حس و حالشان شبیه یک آرمادیلوی له شده است، عکس یک پانگولین مادر را بالای پستشان میچسبانند. آدمها خلقت عجیبی دارند.


- دوست پسر و دوست دختر دعوا کنند، ابلهان باور کنند. با خداهه خوبم. سعی میکنم منطقش را بفهمم. کمی سختم است.


- برایم از خودش و از خداهه اش می گوید. می فهمم تفاوتمان در چیست؛ خداهه ی او شوهرش است و خداهه ی من دوست پسرم... رابطه مان امنیت و شناخت لازم را ندارد.


- جمعه صبح و صدای طوطی های شاد امامزاده. جمعه صبح و لاله های سبز توی ضریح. جمعه صبح و من که سرم را کجکی گرفته ام سمت خدا ، نگاه میکنم. حاجت ندارم. فقط خدا را نگاه میکنم...


- هر غم هر استرس هر تنش سنگریزه ی کوچکی شد بر سرم. تنم زیر سیل ابابیل طاقت نیاورد. کدر شدم. پر بستم و خداهه دوستش را فرستاد که برایم نماز جعفر طیار بخواند. من حتمن خوشبختم، حتی اگر این روزها به آن واقف نباشم.


- دوست داشتم ششِ نشسته در دهگان را در روزهای شادتری ببینم. دیروز ترازو روی 69.400 Kg ایستاد. متاسفانه راه گلویم بسته است و هیچ شاد نیستم که فقط طی هفته ای که گذشت 4 کیلو کم کرده ام.


- به گلوی نوزادها، به غربت حرم حضرت زینب، به  حضرت موسی، به آرمادیلوها فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم.


- حالم خوب است. این را میفهمم. بهتر هم خواهم شد. مطمئنم. شاید این به نظر افسردگی بیاید، ولی نیست. من فقط از بعضی چیزهایی که پیش آمده خوشم نیامده و ننری ام گرفته.

گوسفندهای عالیرتبه

18 شهریور 1393 ساعت 08:28 ق.ظ


فکر نمیکردم چهارصدمین نوشته ی این وبلاگ اینهمه کدر باشد، که هست. خسته ام. خیلی خسته. کامم دیگر با امید به تو شیرین نمی شود. دلم میخواهد فراموش شوم. از اینکه اینهمه به رخم بکشم و بکشند که اگر با من نبودت هیچ میلی چرا ظرف من، غرور من، استخوان های من را می شکنی، خسته ام. تو که این روزها داری یک جور نافرمی به رخم میکشی که چه چاپ انداز ماهری هستی، بِکِش. این لاشه ی بی اراده ی مثله شده را به هرکجا که میخواهی بِکِش. هیچ خدایی بهتر از تو نمی داند که من باز غسل میکنم و نمازم را میخوانم و برای هر رکعت قضا شده انتظار عقوبت میکشم. راحت باش. من حالا همان گوسفندی شده ام که از خلقت آدم انتظار داشتی، علوفه بر سرم بریز و من برایت بع بع خواهم کرد.

 بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع...




آنچه در فشار تبدیل به الماس می شود ذغال است نه آدم. آدم فقط خرد می شود. تو برای الماس بودن خودِ الماس را داری. برای گوسفند بودن، خودِ گوسفند. برای سیب زمینی شدن هم حتی سیب زمینی را آفریده ای. آدم فقط خرد می شود، یا می بُرد یا از ترس اینکه بدتر کنی هی میگوید خدایا راضی ام به رضای تو ، هی می گوید حکمت، هی در خودش فرو می رود. پسرجان، این بندگی نیست، بردگی ست. و من تو را نمی شناسم. هنر کنم خودم را میشناسم که آنقدر بدبخت و بی کس و ترسو و بزدل است که حتی همین الان که این کلمات را می نویسد میداند تقاص پس خواهد داد .میداند و دیگر برایش مهم نیست...

18 شهریور 1393 ساعت 07:47 ق.ظ


خبری نیست جز اینکه خواهرک با خبر قبولی اش در دانشگاه، آخرین بارقه های اعتماد به سازمان سنجش را به رنگ قهوه ای تیره در آورده و همگان را به این باور رساند که با درصدهای منفی هم میتوان در رشته ی مهندسی کامپیوتر یکی از دانشگاه های غیرانتفاعی تهران پذیرفته شد.

و ما ابری نفسی و لا ازکیها.....که هر چه نقل کنند از بشر در امکانست

16 شهریور 1393 ساعت 09:59 ق.ظ


آخرین بار تو برایم قصه گفتی، امشب نوبت من است. یونس را میشناسی؟ قصه اش را تابحال گفته ام؟ یونس دوست خداهه مان بود. از مردم شهرش دلگیر شد، به خداهه گله کرد. خداهه قول تنبیه داد. یونس دوستش را برداشت و از شهر رفت. خدا به دل دوستش نور تاباند. دوستش برگشت و نور را به مردم شهر سپرد. مردم شهر خداهه شان را بغل کردند. خورشید دل خداهه به مردم تابید. تنبیه فراموش شد. از آن طرف یونس رفت و نرفت. دید دلش آرام نشده. دلش خواست لذت تنبیه مردمانی که خراشش داده بودند را به چشم ببیند. برگشت. برگشت و شهر را ایستاده و سرحال دید. قصه ی مهربانی خداهه را شنید. دلگیر شد و رفت تا دریا. ماهی بزرگ آمد و یونس را برد. دنیا در دل ماهی تاریک بود. یونس تاریک بود. جهان ایستاد. یونس چشم از بیرون گرفت و نور در درونش نطفه بست. خداهه خندید. یونس روی شنها خوابید و خواب غذا دید و  کنارش بوته ای رویید و یونس سیر شد و بوته خشکید و یونس به آسمان خداهه نگاه کرد و گفت: غمگین شدم، بوته دوستم بود و مرا از تشنگی و گرسنگی نجات داد. خداهه جواب داد: دل به بوته داده بودی و از خشکیدنش غم بغلت کرد، چطور میخواستی بوته هایم، گلهایم را بخشکانم که عزیزدلم بودند؟ که هنوز توی دلشان حق نان و نمک من زنده بود؟ برگرد یونس، به شهری که دوست می داشتی برگرد... و یونس به شهرش و به خداهه اش برگشت...


آخرین بار که قصه گفتی شب تولدم بود، تکیه داده بودم به ستون آقای نخودکی... اولین باری که برایت قصه میگویم شب تولدت است، تکیه داده ام به دیوار اتاقم... دوستم می گوید تو حتمن اینجا هستی. باور میکنم که هستی. من بلد نیستم اینجا، توی شکم ماهی تنها بمانم. تو نور من باش. من میترسم، خیلی میترسم...



پ.ن: اینجا سرد است و من " افوض امری الی الله" را مثل پتو به خودم پیچیده ام.



عنوان از  غزلیات سعدی برگرفته از آیه 53 سوره یوسف"وَمَا أُبَرِّىءُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّیَ إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَّحِیمٌ"

و من نفس خود را از گناه بری نمی دانم چرا که نفس قطعاً به بدى امر می‏کند مگر کسى را که خدا رحم کند زیرا پروردگار من آمرزنده مهربان است

اگر آدم دیگه ای هم پنج شنبه منو دیده بگه! من طاقتشو دارم!

15 شهریور 1393 ساعت 02:51 ب.ظ

با تو دلم خوشه، هرچی میخواد بشه

15 شهریور 1393 ساعت 09:07 ق.ظ


تو که انقده بزرگی توی فاصله ی بین تختخواب و کتابخونه ام جا می شی؟ جا شو. می خوام بشینم اونجا و بشینم توی بغلت. خیلی خوبه که هستی. که می شینی توی دستهای دوست پسری ات. یادم میاری تا همین دو سال قبل، خودم آیدا و لاله ام بودم. حالا آیدا هست که بهم بگه میفهممت. لاله هست که جلوش بلند بلند جیرجیر کنم. حالا دیگه میتونم با خیال راحت خودم باشم. بترسم، ذوق کنم، گریه کنم، اخم کنم، بخندم. این آهنگ رو با صدای بلند گوش کنم و برقصم. حالا میدونم سختی که بیاد، غم که پیدام کنه، تو نمی ذاری موندگار بشه. لاله ات رو می فرستی، آیدات رو صدا میکنی، خودت میایی پایین دستم رو میگیری می بری سمت نور... به یمن وجود تو و نعمت هات، تاریکی بی برکت شده. من زودتر آروم میشم، راحت تر قبول میکنم، بهتر درک میکنم... 



این روزها خیلی هوامو داشتی. وقتی از حسم خجالت کشیدم بغلم کردی... مرسی


عکس پست

موطن آدمی

12 شهریور 1393 ساعت 09:34 ق.ظ


من امروز آیدا را دیدم. من امروز آیدا را بغل کردم. امروز عیران من ایران شد. خدایا امروز چقدر بهشت است.


انگار نه انگار سه روز گذشته را خیلی ساییده و خسته ی محل کار شده باشم. چقدر خوب است که سختی های زندگی می گذرند. گمانم یاد گرفته ام کمی صبر کنم و بدانم که خدا بنده اش را تنها نمیگذارد.


توی خیابان راه میروم و سرم را بالاتر میگیرم. آسمان کوتاه شده یا واقعاً از هر مشکلی که موفق بیرون میایم قّدم کمی بلندتر می شود؟


توی این هفته روزهایی هم بود که از خستگی گریه کردم. خسته شدم ولی درمانده نشدم. دلم خواست سردر شرکتمان یک تابلو بزنند که رویش درشت نوشته باشد "می بخور، منبر بسوزان، مردم آزاری نکن".


دیروز سالمرگ ویکتور فرانکل بود. ویکتور فرانکل از اردوگاه مرگ زنده و سالم بیرون آمد. معنادرمانی را ساخت. کتاب نوشت. من برخورد و منش این آدم با زندگی را خیلی دوست دارم.


عکس نوشت: دلم میخواهد بایستم رو به بهشت خدا، دلم غنج برود از خنده های فرشته ی سرخ پوشی که در باغ عدن مرا در یک لحظه ی خوب ماندگار میکند... 

Waldeinsamkeit

9 شهریور 1393 ساعت 10:54 ق.ظ

وقتی باد در خیال موهایت میپیچد

8 شهریور 1393 ساعت 09:43 ق.ظ


- مامان اومد. 


- تولد حضرت معصومه بود. کاشکی قبل از اینکه حرفی رو بزنیم ،یه کم فکر کنیم. خیلی بده که کاری کنیم بقیه فکر کنن در نظر ما بارزترین خصیصه ی یک زن ازدواج کردن یا مجرد بودنشه. پنج شنبه روز دختر( Daughter) بود نه روز باکره ( Virgin ). اینکه ما مناسبتی رو به فردی تبریک بگیم و آرزو کنیم که  بعداً تولد بانوئی دیگر رو بهشون تبریک بگیم بی ادبی و کوته فکری ما رو نشون میده. فرهنگ درست از من و از شما شروع میشه. ( + )


- به لطف یک دوست، جمعه صبحم رو با دوچرخه سواری شروع کردم. لذت رکاب زدن موقع طلوع خورشید. لذت امنیت در فضای آزاد، لذت نوشیدن قهوه بعد از یک خستگی مطلوب. خدایا بخاطر همه ی نعمت ها شکر.


- اومدم برم خونه ی دوستم. دیدم عثمان بیگ پنچره. ترسیدم و غمگین شدم. حالا چکار کنم؟ به همسایه ها بگم کمک کنن؟ صبر کنم تا بابا اینا بیان؟ از رهگذرها کمک بگیرم؟ خودم تنها دست به کار بشم؟ برگشتم خونه و زانوی غم بغل کردم. تهران یهو چه پهناور شده بود و من چه دست تنها... دو ساعت بعد تلفنم زنگ زد: پاشو ببینم! چته ادای بی دست و پاها رو در میاری؟  اینجوری که نمیشه!پاشو بریم یه اصغر پنچری پیدا کنیم! اومد دنبالم. رفتیم پنج کوچه بالاتر،  از شاگرد یه تعمیرگاه(اسمشم اکبر بود!!!) خواستیم اومد چرخ رو عوض کرد و با چرخ زاپاس رفتیم تعمیرگاه و الباقی قضایا... اجرتش شد ده هزار تومن. به لطف دوستم متوجه شدم توی این مورد فاصله ی بین آرامش و استقلال با حس بدبختی، صبر کردن تا رسیدن پدر یا برادر، کمک گرفتن از عابرین یا همسایه ها یا تعویض چرخ به تنهایی، فقط ده هزار تومن بود.


- سی ویژگی شهروند مطلوب از این لینک رو میذارم توی ادامه ی مطلب. چقدر هر سی تاش زیبا و عملی و دلنشین هستند. 


- این ویدئو رو دیده اید؟ من ازش واقعاً لذت بردم.


- فردا روزیه که ماریتا به بهای اسارت همیشگی زنده موند. ماریتا رو میشناسید؟ پروژه ی چیتبال رو چطور؟



ادامه مطلب ...

پدر بودن شرح شغل ندارد

5 شهریور 1393 ساعت 10:18 ق.ظ


 بخاطر سفر سه هفته ای مامانه ، من و باباهه ده روز با هم همزیستی اجباری کردیم. میگم اجباری چون اصولا من و بابا در نبود مامانه با هم جرقه میزنیم! طی این توفیق اجباری اتفاقات ریزی افتاد که دلم میخواد بنویسمشون تا یادم نره :


- دیروز ساعت هفت غروب که با مامانه صحبت کردم، بهش گفتم به باباهه که زنگ زد بگه من دیر میام. شب ساعت یازده بود که رسیدم خونه.بابا گوشه مبل بق کرده بود. بهم گفت : چرا خودت بهم زنگ نزدی بگی دیر میایی... دلم یه جوری شد. فکر نمی کردم براش تلفن من مهم باشه.فکر کرده بودم همین که خبر داشته باشه بسه. 


- یکی از شبهای اول که مامانه نبود زنگ زد گفت کجایی بابا. گفتم خونه دوستمم. پرسید شب میایی؟ دلم فشرده شد. میدونست من تا هر وقت شب که خونه دوستام بمونم تهش میام خونه ولی حس کرده بود حالا که مامانه نیست منم شاید نیام. غریبی کرده بود.


- هر روز یه قابلمه قرمز پلو میپخت. روم نمیشد بگم رژیمم. با علاقه یه بشقاب برام پر میکرد و منم همه اش رو میخوردم. بعد میرفتم نصفشو توی توالت بالا میاوردم. یه روز که کمتر خوردم با صدای غمگینی گفت دستپختم خوب نیست؟ با خودم فکر کردم گور بابای  هر چی رژیم و یه بشقاب دیگه غذا کشیدم.


- من عاشق هلو و شلیل و خلیل1 و جلیل2 هستم. هر روز رو کانتر آشپزخونه یه بشقاب از این میوه ها بود. اول فکر کردم برای خودش میشوره. بعد متوجه شدم میوه ها نیمه کال هستن. تو خونه فقط منم که عاشق میوه ی کالم.


- یه روز اومدم خونه دیدم لباسهای مامان رو از تو کمد درآورده داره اتو میکنه. همه ی پیرهنهای چروک این چند روزه اش اومد جلو چشمم.


- بهم زنگ زد گفت داری میایی خونه یه شیشه سس مایونز(میگه سس سفید) بخر. این اولین باری بود که تو زندگی اش بهم گفت چیزی بخرم.


- زیاد با هم تو پذیرایی نمی موندیم. من غالباً تو اتاق خودم بودم و اونم تو اتاق خودش. یه بار که داشتم تو پذیرایی مستند حیات حشرات زیر زمین می دیدم ، اومد نشست کنارم و فیلمه رو تا ته دید. بابا از پشرات خوشش نمیاد.


- ازم پرسید آیا دوست دارم منو ببره سینما؟


... دیگه نوشتنم نمیاد. گریه ام گرفته. امروز که برگردم خونه، خونمون اندازه کهکشان خالیه... رفته مامانه رو بیاره. سه هفته قبل بابت این ده روز به جون مامانه نق میزدم، الان پام نمیکشه برم خونه. خدایا چقدر من به این مرد وابسته هستم و نمیدونستم. چقدر کل کل کردنمون رو دوست دارم. حتی دوست دارم وقتی میاد تو آشپزخونه و نگاه به خریدهام میکنه و روشون عیب میذاره! خدایا برام نگهش دار. 



1 - خلیل :هلو شبرنگ!


2 - جلیل : یه میوه ایه بین شلیل  و هلو .من خودم خیلی وقتا با شلیل اشتباه میگیرمش.


3 - پشرات :پشه و سایر حشرات.


* من همیشه پسر خونه بودم. لاجرم وقتی چهارده پونزده ساله شدم جنگ های داخلی و قلمرو کشیدن من و باباهه شروع شد.حتی محبتمون هم با پس گردنی بود! این مسئله وقتی من شروع کردم گه و بیگاه واسه خونه خرید کنم شدت گرفت. واسه همین هرگز فکر نمیکردم یه روزی این جوری دخترخونه بابا رو دوست بدارم. حتی وقتی تصادف کرد من بیشتر به این فکر میکردم که اگر خدای نکرده فوت بشه( نتونستم بنویسم بمیره) کی حواسش به بقیه باشه. از وقتی بزرگ شده بودم هیچ وقت فرصت نکرده بودم اینهمه نرمال دوستش داشته باشم!


* بابام ده ماهی تو گچ بود! بعد از ده ماه که عصا زنان اومد تو آشپرخونه ما خیلی ذوق زده شدیم.بعد باباهه چکار کرد؟ یه نگاه به پاکتهای خرید من از تره بار انداخت و گفت: نوچ! خیارهایی که گولو خریده کجن!!!



عکس نوشت : کی دیروز یه شبدر چاربرگ پیدا کرده؟ منننننننننننننننن!



بازگشت پیروزمندانه

4 شهریور 1393 ساعت 04:50 ب.ظ

Sultans Of The Dance

4 شهریور 1393 ساعت 03:52 ب.ظ


بهش میگم خدایی اینا دیگه چه موجودات چندشی هستن! آخه ده تا پا رو میخوان چیکار. میگه البته بیست تا پا دارن! ده تا پای قدم و ده تا پای شنا. با خودم فکر میکنم خوب شد همشهری من نیستند وگرنه حتمن ده تا پای لزگی هم داشتند!!!!

challenge accepted

4 شهریور 1393 ساعت 09:46 ق.ظ


قدم اول :تهیه یخ!



قدم دوم : سطل عملیاتی



قدم سوم: گرفتن عکس یادگاری!



قدم چهارم : هی وای! (ویدئو)



قدم پنجم :عکسبرداری از بقایای عملیات



قدمهای ششم تا هزارم: شادی، تشکر از خداهه بخاطر سلامتی و برکت و دوستان و همکاران خوب، فکر کردن به این فیلم و هزار هزار حس خوب دیگر...


فراموش نکنم که کل این کار بهانه ای بود تا به بنیاد امور بیماری های خاص در حد بضاعت خودم کمک کرده باشم و یک حرکت جهانی را به هزار دلیل واهی زیر سوال نبرده باشم. من بجای دلسوزی برای یک سطل آب و نقد هر گونه شادی در جامعه ام، شیر آب خانه ام را تعمیر میکنم تا چکه نکند.با شیر آب بسته مسواک میزنم و چند دقیقه از وقت حمامم کم میکنم.



لینک خیلی مهم

The 24-Hour Cold Water Challenge

3 شهریور 1393 ساعت 10:23 ق.ظ


و مشیت خدا بر این بود که من امروز،  سوم شهریور نود و سه، به کمپین آب یخ دعوت بشم


در مورد این کمپین بیشتر بدونیم


پ.ن: حساب و کتاب کردم دیدم می تونم صد تومن بریزم به حساب بنیاد امور بیماری های خاص، حالا این کار من هم Fun و بامزه است و هم یه کار مفید و خوشگل. خب دیگه برم شرایط رو بسنجم و ببینم تا فرصت تموم نشده باید چه آبی به سرم کنم!


 صرفاً در راستای ترویج تشکر از خداهه + و  +

ترکیب زیبایی از عزت نفس و واقع بینی

2 شهریور 1393 ساعت 02:16 ب.ظ

خوبی کچل ام؟

2 شهریور 1393 ساعت 11:51 ق.ظ


-میرسونمش خونه اش. سر اتوبان پیاده میشه. زودتر میرم سر کوچه شون پارک میکنم و از دور نگاهش میکنم که داره میاد. این دوست منه. آدمی که وجودش منو به زندگی گره زده.


- بهم میگه تو خوشفکری چرا دوره آموزشی نمی ذاری برامون حرف بزنی؟ لیست شغل های محبوبم میاد جلو چشمم. کامم بیشتر از همه ی "تشکر میکنم" های کلیشه ای مدیرم شیرین میشه.


-میرم خونه اش. بعد از سلام بغلم میکنه، موقع خداحافظی هم. توی آسانسور با خودم لبخند میزنم. برای شمردن خونه هایی که توشون انقدر راحتم که میتونم در یخچال رو باز کنم چهار تا انگشت بیشتر لازم نیست.


- ازم میپرسه با شیلات که دشمنی از نخیلات چیو دوست داری؟ 1073 کیلومتر فاصله رو حس نمیکنم. طعم گس و شیرین خارک زیر زبونم میدوه.


- آ برام مینویسه. میخونم و ترسهام کلاهشون رو به احترام آی با کلاه برمیدارن و کمرنگ میشن. باید بنویسم. دیرتر نه.زودتر.


- رفته ام روی آتوپایلوت و تقریباً خوابم. وبلاگم رو همینجوری رفرش میکنم. 22:39 ته کامنتش نوشته : خوبی کچلم؟ بی اختیار دست میکشم رو موهام. راپونزل جهانم به چنین روز غلام است... 


- و همین طور ادامه دارد...

هیچ کس، توان تحمل حقیقت واقعی خود را ندارد

1 شهریور 1393 ساعت 03:12 ب.ظ


آ؟

هستی؟

صدام رو می شنوی؟

دلم میخواست بیام بنویسم این کوزه داره دمیان رو مینویسه. یا اصلن داره هر چیزی جز وبلاگ و پایان نامه می نویسه. کوزه داره هیچ چیز مهمی رو نمی نویسه. تو تلاش کردی. من دیدم تلاش کردی. ولی ترسیدم، هرگز شیفت دیلیتت نکردم. هرگز. ترسیدم. دلم میخواد بنویسم. بلد نیستم. از سه شنبه مبخوام برات بنویسم اینا رو. می ترسم. نمینویسم. سه تا کامنت داری. تایید نشده اند. بسیار خونده شده اند. می ترسم آ. نبودنت ثقیل شده برام. من از تصور اسمم روی جلد کتاب، من از هر کار جدی هراس دارم. تصورش برام همیشه شیرین و غیر قابل باوره. نمیتونم الان حسم رو توی کلمات بگم.نوشتن این متن برام خیلی سخته آ. برگرد.بمون.

فردا عمری به اندازه ی همیشه دارد

1 شهریور 1393 ساعت 11:37 ق.ظ


- پنج شنبه رفتم آتلیه. توی خیالم میخواستم پیراهن حریر بلندم رو بپوشم با تاج گل سفید و روی یه تاب بشینم و این آهنگ هم تم موضوع باشه!!! توی واقعیت یه شلوار برمودا تنم بود و تی شرت و تاج گل قرمز و کتونی سرمه ای. تم آتلیه صدای عکاس بود که هی میگفت خانوم انقده ورجه نکن!


- شماره خونه ی پدربزرگم عوض شده. شماره جدید رو سیو کردم و عنوانش رو زدم Agha Jan. من از سال 88 که آقاجانم رفته، نتونستم برم خونه اش. اگه برم با جای خالی تختخوابش چکار کنم؟ نمیرم تا مجبور نباشم که باور کنم رفته. دیروز که از خواب پاشدم دیدم خواهر بزرگه عکس سنگ مزار آقا جان رو برام وایبر کرده.


- حنا رفته توی نونوایی شهرستون و گفته : سلام آقای شاطر، من در شبانه روز حدود سه تا نون میخورم. شاطر ذوق کرده و یه نون مجانی بهش داده.


- بابام پدری بلد نیست. بدجوری هم خورده ایم به بی مامانی. هی اون میره بیرون و پفیلا و چیپس و بستنی میخره برام، هی من میرم بادوم زمینی و پفک و چوب شور میخرم براش.آخر سر هم اون روی کاناپه خودشو میپیچه به چادر نماز مامان و من توی اتاقم هی مانتویی که برا مامان خریده ام رو پرو میکنم. پریشب یهو حس کرد باید یه کار پدرونه بکنه، برگشت بهم گفت: گولو فردا ببرمت سینما؟


- هفته ی پیش داشتم توی صفحه های فرهنگ و زبان بومی اینوئیت ها می گشتم که به این کلمه برخوردم :Iktsuarpok می دونید معنی اش چیه؟ یعنی وقتی که یک اسکیمو هی میاد پشت در رو چک میکنه و یا از پشت پنجره راه رو نگاه میکنه که ببینه آیا معشوقش داره بی خبر میاد یا نه و امید داره که بیاد! از اینکه یه کلمه اینهمه معنی درازی داره که بگذریم تازه می رسیم به اینکه ببین یه اسکیمو توی سرمای داغان کانادا باید چقدر مهر تو دلش باشه که برای همچین موقعیتی حتی کلمه هم داره!!! به خودم گفتم خاک تو سرت گولو، تو توی ایران خیلی وقتا از خدای خودت قطع امید می کنی ،اون وقت اینوئیت ها توی قطبی که حتی احساسات هم توش یخ میزنن از امید به معشوقشون دست نمیکشن.


- اعتراف میکنم که بعد از سی و  یک و اندی سال زندگی شرافتمندانه بالاخره دیروز مجبور شدم کار کردن با لباسشوئی رو یاد بگیرم! خب آخه لباسشوئی همیشه جزو حوزه استحفاظی مامانه بود!


- یه نرم افزار جدید روی گوشی ام پیدا کردم! حالا همه عکسهام یا ستاره بارونن یا قلبی قلبی هستن یا جوجه ای یا سیبیلو!


- مامانه نیست. یه هفته ی دیگه هم گذشت و مامانه نیست. هفته ی بعد میاد. کمش میارم. توی هر نفس تو خونه کمش میارم. سوئیچ رو برمیدارم ساعت سه صبح رو توی حکیم تا فرجام گز میکنم و مامانه هنوز نیست. خدایا من طاقت نبود مامانه رو ندارم. می فهمی که؟ ندارم.


- یه نفر وبلاگ قبلی ام که توی بلاگفا بود رو گرفته و توش پست نوشته. اون من نیستم و مشکلی هم با این کار صاحب فعلی وبلاگه ندارم.


-  لینک دادن به  وبلاگ پرنده ی گولو به شرط خلوص نیت، منع شرعی ندارد.


- یه چند تا مورد دیگه هم بود ولی یادم نمیاد!



شغل رویایی من

29 مرداد 1393 ساعت 10:04 ق.ظ


یه بازی هست که من خیلی دوستش دارم :


 سه تا شغلی که بیشتر از همه دوست داری کدوما هستن؟


حالا فکر کن درآمد همه ی شغل ها مکفی باشه و شان و منزلت اجتماعی یکسانی داشته باشند.


حالا سه تا شغلی که بیشتر از همه دوست داری چی هستن؟


برای من توی شرایط اول این سه تا شغل مطلوب هستن:


-  مدیر منابع انسانی

-  مجری پروژه های صنعتی سازمانی

-  سخنران/مدرس کارگاه های عملی


و توی شرایط دوم اینا رو دوست دارم:


- چوپان

- سنگ تراش

- بوم شناس/ زبان زیست


خب به نظر من شخصیت حقیقی آدم توی اون سه تا شغل دوم مستتره. من یک چوپانم. چوپان عضو ناپیدای دهکده ست. هست و نیست. از همه چی خبر داره و از هیچ چیزی خبر نمی گیره. چوپان زبون طبیعت رو بهتر از زبون آدمها بلده و نشونه ها رو میخونه. من یه سنگ تراشم. توی هر سنگ یه موجود دیگه اسیره. من رام کننده ی سنگها هستم. من یه بوم شناسم. جهان به زبان بریل نوشته شده. من لمسش می کنم.میخونمش. زبانشناس ها ریشه های لغات و فرهنگ های شفاهی رو میخونن. من زبان زیستم. من دوست دارم توی محیط هایی با زبانهای بیگانه زندگی کنم. حس کلمات رو موقع استفاده شدن توسط مصرف کننده های واقعی شون بشناسم...


و خب از همه ی اینا که بگذریم می رسیم به زندگی واقعی. جایی که من توی این شرکت به امید فیش حقوق روزهام رو میگذرونم و همه ی ترسم اینه که توی شرکت الانم و توی این شغل موندگار بشم. دلم می خواد شغل بهتری داشته باشم.  شغلی که انرژی ام رو صرف مسائل مفیدتری از جنگیدن با شرایط کاری غیرعلمی بکنم.یه شغلی مثل شغل های زیر:


- نونوایی داشته باشم. نه کافه نه رستوران نه شیرینی فروشی. دلم نونوایی میخواد. یه نونوایی که توش کنار نون نوشیدنی هم بشه نوشید. یه نونوایی که فقط وعده ی صبحانه داشته باشه.


- باغدار باشم. همین اطراف تهران یه باغ داشته باشم و توش صیفی جات و میوه عمل بیارم. سیستم خرید هم اینجوری باشه که فرد خودش بیاد میوه و صیفی رو بچینه و بعد بخره. میوه هایی که بچه ها بچینن مجانی باشه. در نهایت دوست دارم یه مالتی مزرعه دار بشم. تخم مرغ و شیر هم همونجا تولید بشه و رستوران هم داشته باشه.دلم میخواد خانواده ها یه روز تعطیل طبیعی داشته باشند توی مزرعه ام.


- مربی مهارتهای اجتماعی بشم. یه جور منتور. مردم رو دوست دارم.



حکایت نوشت: توی چهارسالگی ازم پرسیدن که وقتی بزرگ شدی میخوای چکاره بشی و جواب شنیدن که پلنگ!!!

( تعداد کل: 405 )
   1       2       3       4       5       ...       18    >>