X
تبلیغات
شیپور

بزرگوار

5 اردیبهشت 1394 ساعت 01:10 ب.ظ


مامان گفته بود فلان عمه زاده گفته ست مبادا بذاری گولو دکتری بخونه که دیگه شوهر نمی کنه، آن یکی گفته بود موهاش! نذار کوتاهشون کنه! و یکی دیگر درآمده بود که نذار دیگه تنها بره سفر، بگو تا شوهر نکنی از سفر خبری نیست. تیر آخر هم این بوده که بگو خواهرک معطل توست، فردا که براش خواستگار اومد دلخور نشی! خبر نداشته اند که فردای کذایی آنها همین امروز است و من خیلی هم راضی و خوشحالم که خواهرکم خواستگار دارد. که مامانه تمام اینها را با خنده به من خواهد گفت و حسن ختامش هم این جمله خواهد بود که " وای گولو خدا رو شکر ما بین اونا زندگی نمی کنیم"


گریه که کردم مامانه تعجب کرد. آخر خبر نداشت منتظر بهانه ام، درگیر مراسم ختم فامیل دور شده بود و یادش نبود که قرار بود کجا باشیم و کجاییم. من یادم بود. از همان دوم اردی بهشت ساعت چهارصبح یادم بود. توی خیالم صد بار فیش عوارض خروج و پاسپورت ها را مرتب کرده بودم. کفش های تازه ی ماندا را برایش جفت کرده بودم. روسری خاله حمیدخت را مرتب کرده بودم. به بگومگوهای عمو و باباهه سر سرگروه شدن خندیده بودم. سرم را فرو کرده بودم توی بغل مامانه و گفته بودم" مامینو، یعنی داریم میریم؟" 


یعنی داریم نمی ریم. یعنی من یادم نرود که مقصود توئی وگرنه کعبه فقط سنگ است. که معشوق توئی وگرنه بقیع فقط خاک است. که معتکف همان مُحرم است در قیاس کوچکتر.که تو می بینی و می دانی...


می دانم و بهانه ام میاید. این روزها از درز دیوار هم شاکی ام. نمی بینم که بحمدت دفاع کردم و دکتری مجاز شدم و عتبات را دیدم و رابطه ام با خواهرک خیلی خوب شده و باباهه گفته گولو ستون خانه ی من است و حنا میخواهد وقتی بزرگ بشود گولو بشود و کسی هست که گومبه خانوم صدایم کند و در خانه ی لاله برویم باز است  و من اصلا این روزها را نمی بینم. دلم میخواهد بغلم کنی ، مطمئن بشوم حواست هست.



پ.ن: آیدا این توئی! کاملاً هم به نوشته مربوط است!



صدایت کرده بود بزرگوار و من خجالت کشیده بودم.

مثل یک جعبه جواهر،که در بیابان به دست آدم داده‌اند ،نمی‌دانم با تو چکار کنم ...

5 اردیبهشت 1394 ساعت 10:22 ق.ظ



مامانه اینا چند روزی رفته بودند سفر دیدن اقوام، دیروز که برگشتند کمی صحبت کردیم. چرا تنها مشکل اقوامی که 600 کیلومتر دورتر از من زندگی میکنند مسئله ی بغرنج ازدواج من است؟ خدا می داند چه حرفهایی به مامانه گفته بودند، ولی من از شنیدن چکیده ی خیلی خیلی mellowی گفته هایشان گریه ام گرفت. خب من هم از تنهایی در چهل و پنج سالگی می ترسم. من هم از اینکه هیچ وقت مادر نشوم می ترسم. ولی آیا ازدواج فقط بخاطر اینکه بگویند فلانی شوهر کرد، ارزش دارد؟ آیا آدمهایی که خبر از معیارهای من ندارند، حق دارند بگویند معیاراتو بیار پایین؟


خواب دیدم موهایم بلند بودند. یک طره اش پیچیده بود دور گردنم، پر پیچ و تاب و بی نهایت زیبا و خوشرنگ، یادم باشد امروز وقت سلمانی بگیرم.


این تست را زدم. بحمدالله با فرد مورد نظرم بالا ی 98درصد تفاهم داریم. فقط  یک مشکل کوچیک هست؛ کسی از محل اختفای فرد مورد نظر خبر ندارد!


روزنامه را گرفتم دستم، دیدم در بهترین حالت میتوانم سرویس بهداشتی یک خانه ی 50 متری در غرب تهران را بخرم. غصه ام شد. می دانم خدا روزی رسان است ولی خب ...


مهم ترین کاری که این روزها انجام میدهم حمام رفتن با حناست. برایم سوپ شامپو و بستنی صابونی درست میکند. موهایش را شانه میکنم و میخوانم

 Shuvi Shuvi Shuvi

Hannah went to movie

و خدا خدا میکنم که گره طره های کمندش راحت باز شوند مبادا نورچشمم دردش بگیرد...


گفتم دوست دارم بروم دور دور دورها،دوست دارم سرم را با دریل سوراخ کنند، نه کسی اسمم را بداند و نه فکری توی سرم بکوبد.پرسید دور کجاست؟ دور کجا بود؟ گفتم هر کجا که ندانم کی شب است و کی روز، کاری به من نداشته باشد هیچ کس،نور نباشد، تاریکی هم، صدا نباشد، سکوت هم... گفتم و یکباره دیدم دور ، نزدیک است. دور همان مسجد حضرت زینب عزیز است که ان شالله معتکفش خواهم بود. دلم راضی شد و سکوت کردم.


مامانه آمد و چشمهای سرخ مرا دید، نشست روی تختم، اشکهایش چکیدند، بدجنس شدم، پرسیدم: شما هم برای بی شوهری من گریه میکنی؟ گفت: نه، تو دختر منی، برای گریه ات گریه میکنم...


شبها قبل از خواب پتو را میپیچم به خودم،بالشهایم را بغل میکنم، چشمهایم را میبندم و پر میشوم از یک خوشی ممتد و شیرین. شبها به جنگلهای خیلی سبز فکر میکنم و به پرنده های رنگی رنگی، صبحها گرچه راحت از خواب بیدار نمی شوم ولی شادم. من هر شب خواب میبینم دارم پرواز میکنم.


نوشتم که یادم بماند زندگی لحظه های احمقانه هم دارد. نوشتم که یادم نرود هر آدمی بسته به شعورش میتواند به خودش اجازه بدهد که در مورد شرایط خصوصی من نظر بدهد، کیس های بسیار نامناسب معرفی کند و یا هر چه، این منم  که نباید اجازه بدهم که این مسائل افسرده ام کند. من خودم را خوب میشناسم و می دانم یک نفر هست که حواسش حتی بیشتر از مادرم به من است. من امنم و خیالم از قصه ام راحت است.



پ.ن: این یک برش چهل دقیقه ای از یک عصر جمعه زندگی من است نه همه اش. خواهشمندم قیاس جزء به کل نفرمائید. بنده نق نقو هستم ولی غالباً برای بی شوهری و خانه نداری و غیره گریه نمیکنم. منتها گاهی آدم منتظر بهانه است که ببارد.


برای مادرش

3 اردیبهشت 1394 ساعت 07:36 ب.ظ

سلام

نماز و روزه و دعاها و آرزوهاتون مستجاب

خواهش میکنم امشب که آسمون به زمین نزدیکه،امشب که خداهه منتظره یه کلمه ست برای اجابت،بعد از هزار دعای خوب و زیباتون،برای مادر یکی از دوستامون هم دعا کنید تا انشاءالله رحمت خدا شامل حالشون بشه و شفا بگیرند.

بسیار ممنونم


پ.ن: یادمون نره خدا شیفته ی شنیدن دعای خیر بنده ها برای همدیگه ست، امشب برای همه دعا کنیم و شاد و امیدوار باشیم چرا که حتمن بنده ی دیگه ای داره برای خوشبختی ما دعا میکنه.

تو ابراهیم عشقی ، من اسماعیل جسمم

3 اردیبهشت 1394 ساعت 11:56 ق.ظ


برم غسل کنم، تی شرت و لباس زیر و جوراب نو بپوشم، عطر خوشبو بزنم، چادر نماز جدیدم رو سر کنم و بشینم کنارت، تکیه بدم بهت، نگاهت کنم، برم سجده و جناغ سینه ات رو ببوسم، دستاتو بگیرم و  با بند انگشتات تسبیحاتم رو بشمارم، بغض کنم و سرمو فشار بدم به بازوت، اشک راهشو پیدا کنه و هق هق ام توی آغوشت بپیچه، برای همه دعا کنم ، همه ی همه، برای بچه ها، برای خواننده ها، برای خانواده ام، برای دوستا، برای همکارام، برای جنگ، برای دنیا، و تو  آروم پشتم رو آروم ناز کنی و بگی: باشه عزیزم، باشه...

و باز تهش روم نشه خودم رو  دعا کنم، فقط بگم و مثل همیشه با ترس بگم که: نگهم دار، توی بغلت نگهم دار، منو از آدمها و جاها و راههایی که از عطر تنت دورم میکنن حفظ کن... و قسم ات بدم به خودت که برای اینم بگی باشه...



 تو خورشید شب آرزوهای منی، الهی مثل ماه دورت بگردم.

پیشی پسرک

2 اردیبهشت 1394 ساعت 12:45 ب.ظ


سلام، از من درخواست کمک شده برای پیشی

پیشی پنج ماهه ست. در تهران زندگی میکنه. پیشی توی خانواده ای زندگی میکنه که بلد نیستن پیشی داری کنن. تغذیه ی پیشی بد بوده. پوکی استخوان گرفته. پیشی البته واکسناشو زده. نی نی خانواده مدام پیشی رو اذیت میکنه. پیشی درد داره بخاطر پوکی استخوان. باید شربت کلسیم بخوره. پیشی دمش پشمالوئه و دلش نرمالو!


کسی هست به پیشی کمک کنه؟ پیشی نیاز به خونه داره...

آقای ایکس از اول شانس نداشت

2 اردیبهشت 1394 ساعت 11:26 ق.ظ

شانس نداشت که با هزار بدبختی در فرنگ تحصیل کرد و تهش مجبور شد بیاید همین ایران و به لقمه نان کارمندی بسازد. شانس نداشت که بلد نبود مجیز مدیر را بگوید و زیرآبش را دم به ساعت می زدند. شانس نداشت که هی به رویش آوردند که " حیف که تخصص ات رو میخواییم، وگرنه لحظه ای نمی گذاشتیم توی این ارگان مهم و صاحب نام بمانی" شانس نداشت که تا به خود آمد از بار مشکلات به انبار مخروبه ی اعتیاد پناه برده بود و توبیخ پشت توبیخ و ...


البته بیچاره آقای ایکس آن وسط مسط ها فکر کرد شانس یاری کرده که دستش را گرفتند و موفق شد در کمپ ترک کند و دوباره سر بالا بگیرد و حتی برای شخص شخیص جناب مافوق نامه بزنند که کجایی که ببینی آقای ایکس چه کارستانی کرده و تغییرات مثبت نامبرده بر همگان واضح و مبرهن است...


بعله، بیچاره خبر نداشت که خبر آن نامه از خبر اعتیادش بیشتر گل خواهد کرد چرا که تایپست نامه یک اشتباه بسیار کوچک و قابل اغماض نموده و  بین حروف محترم الف و ت ،یک ل ناقابل تایپ کرده ست...

امون از روزی که خواهر داماد بخواد معرف باشه!!!

1 اردیبهشت 1394 ساعت 12:24 ب.ظ


به خواهر آقای خواستگار که واسه پیگیری تماس گرفته بودند با من من و خجالت گفتم که " والله، ایشون مسائلی رو عنوان کردند که گویا شما سهواً فراموش کرده بودید از اول به من بگید" بعد چی جواب بشنوم خوبه؟


" خب آخه داداشم انقده ساده و مهربون و بی سیاسته که همه چیو همون اول میگه!!!"

ماه انگور، فصل شراب

31 فروردین 1394 ساعت 12:36 ب.ظ

ماهت شروع شده، تو مگر خورشید هستی که ماه داری؟ تو که گرمایت نمی سوزاند، که نورت کور نمی کند،  که هیچکس شبیه ات نیست،  تو یکّه و بی همتا، مثل طعم شیر مادر، مثل بوی گلوی نوزاد، تو  که همه ی آرزوی منی در یک قامت... نه. خورشید هنر کند فانوس درِ خانه ات باشد...

ماهت شروع شده، ماراتون معشوق ها، روزهای روزه، شب های آرزو، چشم هایی که دنبال تو می گردند... و تو ... تو که برای همه وقت داری، برای همه حرف داری، توی دستهای قنوت همه شکلات میگذاری.... من کوچکم، بدنم را با لقمه های نادرست تنبل کرده ام، روحم از هزار کردار ناپسند زخمی شده، مرا اگر با شب زنده داری و روزه و دعا و تضرع بسنجی باید بروم ته صف، آن دورها، جایی که طاقت از دوری تاق و نفس  نـ  فــ ـس میشود.

 خورشیدم ، من پای ایمانم لنگ است و هیچ دونده ای با ویلچیر، امید خط پایان را نمی پرورد، مگر اینکه بداند یک نفر، یک خورشید، یک آغوش ، پشت خط پایان منتظرش نشسته، دستهایش را باز کرده و مامن همانجاست...همه خلقت همانجاست...

الغرض، این روزها تپش های قلبم یا من ارجوه میخوانند، بزرگی کن،مرا به سینه ات فشار بده، من نمی خواهم جوابی برای این الرجبیون ات داشته باشم.  به جایش مرا سخت به سینه ات فشار بده و امیدم را ناامید نکن که بپرسی کجایند و بدانی که یکی شان، یکی کمینه شان، چسبیده به آغوشت، نفس هایش را با ضرباهنگ صدای تو هماهنگ میکند... مرا از خودم حفظ کن که می ترسم از هر آنچه که ... حتی گفتنش سختم است، مرا از سینه ات جدا نکن... همین.


عکس نوشت:رحمت تو در ندارد که بگویم درهای رحمتت باز است، در یعنی من خلقتم را در مقابل مهر تو قفل نکنم، نورت شاه کلید عشق است، حالیا این قلب من و این سخاوت تو...

 

پ.ن: قلم من تاب توصیف قد تو را که ندارد. کلمات منقطعم را به لطف ممتدت ببخش...



معشوق ها؟ هستید؟ روزه دارها؟ معتکف ها؟ نمازخوان ها؟ مهربان ها؟ توی غزل عاشقی تان مرا هم یاد میکنید؟






مجاز می باشم

26 فروردین 1394 ساعت 08:24 ب.ظ

همین دیگه! زیاده عرضی نیست.



نگاهت می کنم ...نگاهت می کنم و مست به خواب می روم ...

25 فروردین 1394 ساعت 02:03 ب.ظ


 فکر کرده ای حالا که تکلیفم با سفر معلوم نیست، تکلیفم با تو هم نامعلوم خواهد شد؟ فکر کردی چمدانی که بعد از کربلا گوشه ی اتاق در انتظار لباسهای سفید نشسته است را خالی می کنم؟ یا دیگر دلم از خواندن مناسک و دعاها غنج نمیرود؟ گمان کردی حالا که می خواستم شب تولدش در خانه ات باشم، پیشانی بگذارم به رکن یمانی و حالا نشده، از آغوشت دست میکشم؟

نه عزیزم، نه نور چشمم، من زبان حکمتت را خوب بلد نیستم ولی آنقدر میفهمم که این یعنی میخواهی مثل همیشه نعمت بهترتری به من بدهی، می فهمم بی دلیل نخواسته ای که اینجا باشم و همین اعتمادم به دستهایت است که باعث شده این طور امن و رام  و آرام باشم...

آرام جانک من، ای ایستاده در انتهای همه ی راه ها، ای شیرینی اولین نفس و ای آرامش آخرینش، در نیمه رجب به خانه ات راهم میدهی؟ مرا باز معتکف آغوشت میکنی؟

آخرین سوال آقای خواستگار

23 فروردین 1394 ساعت 04:42 ب.ظ


چهارشنبه ی گذشته، درست قبل از  خداحافظی اجازه خواست که سوالی که ذهنش را مشغول کرده بوده بپرسد و سوال این بود: 

حنا دختر خودتونه نه؟



و این گونه من روز مادر را با دل خوش به خودم تبریک گفتم!

حج - آری یا نه

23 فروردین 1394 ساعت 03:03 ب.ظ

نمی دانم باید این نوشته را چطور  شروع کنم. حتمن همه در جریان اتفاقی که در فرودگاه جده برای دو نفر از هموطن های ما افتاده است هستید. اتفاق بسیار ناگواری است و باعث می شود آدم خیلی ناراحت بشود. راستش میخواهم توی این نوشته فقط بلند بلند فکر کنم و جنبه های مختلف این ماجرا را تا جایی که عقلم می رسد توی ذهنم مرتب کنم و لاغیر.


جنبه ی اول : حقایق


- ماموران عرب هرگز رفتار دوستانه ای با ما نداشته اند.

- رفتار بد با هتک حرمت خیلی فرق دارد.

- در تمام دنیا هتک حرمت جرم حساب میشود.

- مسافران ایرانی در اکثر موارد با خطوط هواپیمایی همکاری درست انجام نمی دهند و جنس های ممنوع با خودشان حمل میکنند. بهمین دلیل  و به دلایل گاهاً سیاسی ،بازرسی از ایرانی ها همیشه بیشتر و شدیدتر است.

- گزینه ی بالا اصلا بهانه ی خوبی برای تفتیش بدنی در غیر از اتاقی که مخصوص تفتیش است، نیست.

- سازمان حج و زیارت مسئول تامین امنیت مسافران حج و عتبات است.

- کاش والدین این بچه ها میدانستند که تفتیش کودک زیر 18 سال باید در حضور والدین باشد. کاش مدیر کاروان میدانست.




جنبه دوم : واکنش ها


- عده ای می گویند حج باید تحریم شود.

- عده ای می گویند حج نباید تحریم شود.

- عده ای جوک می سازند.

- مسئولان واکنش های سلیقه ای  نشان میدهند.

- ارگان های بین المللی سوت میزنند.


جنبه سوم:  پیامدها


- جامعه دچار تنش های مختلف شده است.

- هیچ کس به فکر آسیب روانی وارد شده به این دو نفر و خانواده شان نیست.

- سایت های خبری مدام اخبار جدیدی می نویسند که صحت و سقمشان معلوم نیست.

- عده ای فرصت گیر آورده اند و عقاید مسلمان و سفر حج را مسخره میکنند و از هیچ توهینی ابا ندارند. کمترین توهینشان حقتان بود است.

- آن هایی که می گویند حج باید تحریم شود عمدتاً مخاطب سفر حج نیستند و از دل آنهایی که ثبت نام کرده اند و همین روزها منتظر اعزام بودند،خبر ندارند.

- آنهایی که قصد حج داشته اند نگرانند، چون این سفر را دوست دارند، برایش برنامه ریزی کرده اند، شاید عمرشان آنقدری قد ندهد که بعداً به این سفر بروند، از طرفی نگران خانواده و امنیتشان هستند و  بهشان برخورده که ماموران با هموطنانشان اینطور رفتار کرده اند ولی اگر انصراف بدهند پنجاه درصد هزینه بعنوان جریمه کسر می شود و سازمان حج و زیارت هم تا امروز هیچی اعلام نکرده است.

- جوکهایی که توی فضاهای مجازی منتشر می شود، خنده دار نیست، گریه دار است. باور کنید گریه دار است. آدم از هتک حرمت ناموسش جوک نمی سازد. جوری رفتار میشود که آدم فکر کند مشکل فقط آدمهایی هستند که به حج می روند.

- یک عده اعراب و اسلام را قاطی کرده اند و سیاست و رفتار اعراب را به اسلام نسبت می دهند.

- شاید این مسئله باعث بشود که والدین با بچه هایشان صحبت کنند و موقعیت های حساس را به آنها یاد بدهند.  خطر نه تنها در سفر که در زندگی روزمره هم خیلی دور نیست و هیچ کس از آگاهی ضرر نکرده. به بچه هایتان حقوق مسافر و اقدامات امنیتی را قبل از اینکه دیر بشود یاد بدهید.


***


یادش بخیر کلاسی داشتم با مهندس درگی، صحبت از بازاریابی و بازارسازی بود. گفت می دانید هدف نهایی آدم از خرید ، از آموختن، از زندگی چیست؟ جوابها مختلف بود و جواب مهندس درگی این بود : لذت! بله، همین کلمه ی سه حرفی ساده بنیان همه ی ایدوئولوژی های بازار است. جنسی را تولید کن که زودتر مشتری را به لذت برساند.


 حالا مگر نه اینکه سفر یعنی لذت؟ یعنی سبک شدن؟ یعنی رفع خستگی و نگرانی و تمدد اعصاب؟ خب آیا درک اینکه هر آدمی سلیقه ای دارد و برحسب سلیقه اش به سفر می رود اینهمه سخت است؟ اینکه منِ نوعی  لذتم از سفر کربلا دقیقاً همان اندازه ای ست که شمای نوعی از سفر فرانسه می برید، عجیب است؟ چرا بعضی ها فکر میکنند حجاج به دنبال خدا به سفر حج میروند که راحت می گویند خدا همینجاست نرو! چرا اگر همین آدمها برای دیدن معابد به هند سفر کنند باکلاس شمرده شده و کسی نقدشان نمی کند؟ چرا اگر کسی برود پراگ کسی کاری به نیتش ندارد ولی کافی ست بگویی قصد حج دارم که همه شروع کنند به نصیحت که پول به شکم اعراب نریز و حج خودنمایی است و حجاج یا کوته فکرند یا برای مسائل دنیوی به حج میروند. اصلن بروند. مگر مردم برای مسائل اخروی میروند اروپا؟ 


من معتقدم حالا که سازمان حج و زیارت جواب قابل قبولی نمیدهد، اگر کسانی که مخاطب این سفر هستند، ثبت نام کرده اند، فیش حج دارند و ... خودشان اقدام کنند و همگی این سفر را تحریم کنند، بهترین عکس العمل اجتماعی است.(و صد البته میدانم که این آرزوی محال است). اقدامات سیاسی اش هم که بر عهده ی دولت است که چقدر سر خم کند یا از حرمت شهروندش دفاع کند.



***


بگذریم، دیگر حوصله ی نوشتن ندارم. راستش یک نفر توی یک سایت کامنت گذاشته بود که بچه ی دبیرستانی جایش مدرسه است نه حج ، حالا که بچه تان را برده اید حج، حقتان است که بلا سرتان بیاید! همین باعث شد صبرم تمام شود و نوشتم.


The Hug

23 فروردین 1394 ساعت 01:29 ب.ظ


شب قبل از دفاع مضطرب بودم،خیلی، تمام روز را از شدت استرس به زور خوابیده بودم و حتی دیگر خوابم هم نمیبرد. فکر اینکه فردا باید فولدری که شش سال قبل باز شده را ببندم، لرز به تنم می انداخت. نشسته بودم روی کاناپه و زل زده بودم به قفس توکی و کوکو که آرام خوابیده بودند.خواهرک-که فقط هجده سال دارد- نمیدانم برای چه از اتاقش بیرون آمد، از قیافه ام چیزی خواند و بی صدا رفت سراغ تلویزیون، یک DVD را توی Player سراند و گفت: این حالت رو بهتر میکنه و برگشت توی اتاقش...

و من باز توی دنیای محبوبم، سرزمین انیمیشن، غرق شدم و در لذت اینکه خواهرکم، که هرگز بجز "بچه" ندیده بودمش، بزرگ شده، علیرغم بی توجهی های دائمش، من را، ما را، روحیه هامان را میشناسد و مراقبمان است. خواهرکم در شب پیش از دفاع، مرا به روشی که بلد بود بغل کرد...



توصیه نوشت:  Big Hero 6 انیمیشن معرکه ای ست. از دستش ندهید.

(لینک عکس با کیفیت بالا)


برچسب‌ها: گولو و خانواده

برای دفاع از این یکی حمله آماده نبودم

23 فروردین 1394 ساعت 12:05 ب.ظ
زنگ زد که بپرسه اوضاع و احوال چطوره و وقتی فهمید از کدوم جناح بهم حمله شده، گفت: ای بابا! بازم خدا حاجتتو کجوله مستجاب کرد، بجای دیابت نوع یک، اسهال نوع یک گرفتی!!!
.
.
.
.
.
.
بله، بنده، پرنده ی گولو، دیروز 22 فروردین، راس ساعت 13 با کسب نمره ی 18 از 18 از پایان نامه ام دفاع نموده و کارشناس ارشد رشته MBA اعلام شدم.

امنیت بهشت از وجود مادر است

21 فروردین 1394 ساعت 10:24 ق.ظ



اگر گره ی زندگی ، خسته ات کرد و افتادی به نفس نفس ....

اگر ماندی میان ِ یک درماندگی عجیب و پرسیدی از خودت : از کجا خورده ام که اینچنین زخمی ام؟

برگرد خانه ... خانه.... خانه...

دستان مادرت ، محل سجده است به فتوای تمام مراجع

 اذان به افق مادر است این حوالی ....

اگر اول وقت اجابتش نکردی ، قضایش را بجا آور...




پ.ن:کارت تبریک گولوهه

خواهر من هم مادر است

20 فروردین 1394 ساعت 11:39 ب.ظ

خدای بزرگ،خدای مهربان،خدای مهیب... سلام

خداجان من غلط کردم گفتم راضی هستیم به رضای تو، من شکر خوردم فکر کردم تاب می آورم. معشوق عزیزم میشنوی؟ صدایش را میشنوی؟به عرش می رسد؟ خواهرم دارد ازش تست قند می گیرد. جیغهایش را می شنوی؟ من دیگه ممیخام مَریس باسَم، من خسته سُدَم، قول میدم دیگه غذا بخورم. قول میدم دیگه دختر خوبی باسَم.دیگه آمپول نزن مامان.


 خدای بخشنده ی من می دانی گلوکومتر چیست؟ نگو که سوزنش کوچک است، نگو باریک است،من خودم امتحان کرده ام. اولش درد چندانی ندارد،آدم میگوید وای چه راحت چه ساده،اما فردایش نوک انگشت یک درد خفیف خر دارد. دردی که گنگ است اما هست...


مهربانم بلدی بشماری؟ تا هشت؟ می دانی سرانگشتان یک بچه ی چهارساله چه قدری است؟ می بینی نوک انگشتان دردانه ام روزی هشت بار سوراخ می شود؟ میدانی گیج ۳۲ که میگویند درد ندارد گاهی چقدر موذیانه پوست را اذیت میکند؟می بینی بازوهای نورچشمم روزی چهاربار سوراخ میشود؟


انسولین چی؟ می دانی وقت تزریق بازوی آدم اول داغ میشود و بعد جایش میسوزد؟می دانی باید بعد از تزریق سرنگ را تا ده ثانیه توی بازو نگه داشت؟


خدایا منِ حقیر پرگناه،منِ قدرنشناسِ نمکدان شکن، گلایه ندارم، همه ی دردها و کبودی ها و دردسرها را هرروز دارم میبینم و خب بازهم جز وجودت نازنینت مفری ندارم. عرضی داشتم ای نزدیک تر از رگ گردن ؛ راستش را بخواهی خجالت میکشم که نوک انگشتانم کبود و دردناک نیست،خجالت میکشم بازوهایم و رانهایم و دور نافم خالی از نقطه های ریز و قرمز جای تزریق است خجالت میکشم خانه ی لاله شیرینی بخورم. خداجان، ای که پناه منی، التماست میکنم در جوابم نه نگو، اما و اگر نیار، لطفاً  به حق این شب عزیز، به حرمت دختر پیامبرت، مرا به دیابت نوع یک مبتلا کن، من از حنا خجالت میکشم...


الهی آمن...



پ.ن: معذرت میخواهم که پستم شیرین نیست.کم آوردم. نماز خواندم آرام نشدم. درد و دل کردم آرام نشدم.گریه کردم آرام نشدم.لاجرم نوشتم...خدا بزرگ است، حواسش هست،من کوچکم و بی طاقت،گاهی احساس عنان روحم را در دست میگیرد.

که صد تومن میخریدنش، نمی دادمش...

19 فروردین 1394 ساعت 03:14 ب.ظ


کتونی نایکی ام یادتونه؟ همون که خیلی با وسواس خریدم. همون که قشنگ بود،AirMax بود، سرمه ای بود، باهاش رفته بودم کربلا، شده بود کل کتونی... دزد بردش! همین!

به موسی شدنش می ارزد

18 فروردین 1394 ساعت 04:32 ب.ظ


دارم می نویسم که ننویسم. درستش اینه که بگم دارم وبلاگ مینویسم که SMS ننویسم. انتظار پست پربار و خوشگل و اینا هم از خودم ندارم. برای همینم کامنتها رو میبندم که خواننده ها هم به زحمت نیفتن. چه کاریه.والله!


یادم باشه مودب باشم. وقتی بچه که بودم حرف زشت میزدم مامانه فلفل قرمز میریخت رو زبونم. افاقه ای نکرد جز اینکه  پای سس فلفل به سبد غذایی ام باز شد. دیشب اما یکی گفت خوب نیست دهانی که به مدح خدا باز میشه هر حرفی بزنه. آب شدم از خجالت. اندازه ی همه فلفل های عالم سوختم.قد همه برفهای قطب آب شدم.


مادر همکار ارمنی فوت شده، بین علمای ذکور اختلاف نظر هست که چی بپوشیم؟ گل ببریم یا شیرینی؟ خرما ببریم یا حلوا؟ صلوات بفرستیم یا فاتحه؟ بین این همه عناصر ذکور این منم که ورمیدارم زنگ میزنم خلیفه گری ارامنه و میپرسم رفتار درست در سوگواری ارامنه ی محترم چطوره. حالا هی برای خانوما جوک بسازید!


عکس پستم رو دوست دارم. خانمه داره سوره عم یتسائلون می خونه. میگن هر کی یک سال تمام  هر روز این سوره رو بخونه حتمن میره حج. من حج دوست دارم. دوست دارم بشینم خونه رو نگاه کنم و همهمه ی آدمها رو مثل لالائی گوش کنم و دلم غنج بره که بین من و خونه، شیشه ی تلویزیون نیست.


امسال روز وفات حضرت فاطمه کنار مزار پسرش بودم. آخر امسال باز سالروز وفاتشونه. روز تولدمه. کجا خواهم بود؟


این بیت رو دوست دارم. خیلی. پرژین توی وبلاگش نوشته بود. پرژینم دوست دارم.خیلی. هی منتظر شدم به یه بهونه اینجا بنویسمش. بهونه پیش نیومد. بی بهونه مینویسم؛


من نشستم بروی می بخری برگردی

ترسم این است مسلمان شده باشی جایی


اضطراب دارم ، اضطراب دارم ، اضطراب دارم. بهم حمله شد! ان شاالله بی دردسر دفاع کنم این فوق لیسانس بره پی کارش.


پارسال نوشتم خونه اونجاست که مامان اونجاست، پریروز مامانه پرسید روز مادر برای لاله چی میخری؟ امسال بنویسم خونه اونجاست که مامانه یا لاله اونجان.


از بس آمار تلفات توی شرکتمون و شرکت های تابعه بالا رفت امسال، که جلوی دوازده تا از ساختمانهای شرکت گوسفند  قربونی کردن و دادن خیریه. دستشون درد نکنه. ان شاالله دیگه اتفاقی برامون پیش نیاد.


ضبط عثمان بیگ خراب شده، خودم تو ماشین می خونم! میرسم خونه هم صدام گرفته هم گلوم خشک شده. ولی خیلی باحاله. 


همسر دوستم با ناجوانمردانه ترین روش ازش جدا شده. آی آدمهایی که قصد جدایی دارید، تو رو خدا از همسرتون جدا بشید نه از انصافتون.



حالا درسته اضطراب دارم، حالا درسته کمی می ترسم، درسته بهم بر میخوره اگه نشه، ولی شما خودت بگو یعنی خزانه ات انقد خالیه؟ نه واقعاً انقد؟




مافیای نرخ اسپند

18 فروردین 1394 ساعت 11:47 ق.ظ


توی رختخواب غلت میزنم و خوابم سبک میشه، روی لبم یه لبخنده کهنه مونده، انگار داشته ام خواب پسرای ننه دریا رو میدیده ام... مست خواب، کتف هایی یادم میاد که عرضشون و ارزششون دلم رو غنج می بره. مهم نیست چقدر دور، مهم نیست چقدر بعید، چقدر گنگ، تو شمس الشموس من، ماه من و خورشید من، کندوی من و عسل من، تو جهان منی...

گفته بودم از نوادگان خلف ژان شاردن هستم؟

17 فروردین 1394 ساعت 01:13 ب.ظ


یه وقتایی هم تو زندگی هست که گذرت می افته به جواهرفروشی گرون تومنی، پشت ویترین اول فقط از یه زنجیر پوم پوم ساده خوشت میاد، پشت ویترین دوم هم عین همون زنجیر رو می بینی و بیشتر خوشت میاد، بعد سر ویترین سوم می فهمی که زنجیره در حقیقت بند پرده ی بلایند بوده...



توضیح عنوان

نری دنبال مستی، خودت دُرد شرابی

16 فروردین 1394 ساعت 01:05 ب.ظ


- صبح یه قورباغه رو قورت دادم و هنوز کیفورش هستم. تا طعم دهنم عوض نشده باید یه قورباغه ی دیگه رو بجوم!!! قورباغه ی اول پروژه/آزمون یه دوره ی تخصصی بود و دومی گزارش سالیانه واحدمه که همین الان دو روز از مهلتش گذشته.


- دیشب ساعت یک و نیم یهو با صدای داد بابا از خواب پریدم و خیلی ترسیدم. نگو بابا رفته بوده  توی بالکن نگهبانی بده که مبادا کسی گل یا پیازهای لاله ای که جلوی در کاشته رو منهدم کنه!(ساعت یک و نیم بامداد!!!) بعد دیده یه آقا دزده اومد و زاپاس یه ماشینی رو باز کرد! خلاصه داد میکشه و همسایه که داشته با سگش توی پارک روبروی خونه گردش میکرده، جناب دوبرمن رو ول داده و در نهایت دزد بیچاره از سگ به پلیس پناه برده !!!


- رفتم فروشگاه مواد غذایی دیابتیک، مقادیر متنابهی بیسکوییت و شکلات و بستنی و مربای بدون قند خریدم. یک ساعت بعدش خواهر و شوهرخواهرم داشتند کرکر بهم میخندیدند و میگفتند خب حنا که وقتی سالم هم بود اینا رو نمیخورد، چرا حس کردی الان که دیابت داره باید مربا خور بشه!!! آیکون طرح قهوه ای گولو


- جلوی پای یه بنده خدایی چند تا شرط درشت گذاشته ام، حالا نگرانم که اگه قبول نکنه چی!!! بعد نگرانتر هستم که اگه قبول بکنه چی!!!


- وایبر خره. پیغامها رو قورت میداد بس نبود، حالا شروع کرده به جابجا فرستادن! ایشششش.


- سرترالین خوبه. من این ماه گریه عصبی نکرده ام.


- یا طلاق خیلی مد شده یا من خیلی دمده ام. دوستم زنگ زده میگه طلاق گرفتیم. میگم ا شما که عید با هم مالزی بودید. جواب میده که آره خواستیم با خاطره خوش جدا بشیم!!!


- من دوستی دارم به اسم گلبرگ. میشه براش  دعا و طلب خیر بکنید؟


- همکار سابق و دوست فعلی که هرسال تقویم شاپریا هدیه می دادند، امسال به تقویم دوستت دارم  روی آوردند! آیا چه کنیم؟آیکون گولوی خبیث. البته من کاملاً به روش آوردم و ایشونم گفتن تقویم شاپریا نبود.اصلن امسال نیست. جای دیگه هم دنبالش نگرد! آیکون اوجولات.


- سیزده به در امسال شاخه های درخت بید پارک گفتگو رو بهم بافتم، ان شالله دوست پسره قصه ی خوشی برامون ببافه.


- سال نو شد و نیامدی... تار و پود پیرهنم بی قرارت شده اند. 

ماه ِ من طایفه ی روزه بگیران چه کنند؟ 

شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی...


- بازم با تکنولوژی مشکل دارم. 


- و بالاخره توضیح عکس : از تبلت حنا مقادیر قابل توجهی عکس سلفی استخراج کرده ایم!!!



عکس خریدها که هرکاری کردم کجوله آپلود شد



آقا ضریح شما شناسنامه مرا عوض کرد

15 فروردین 1394 ساعت 11:40 ق.ظ



سمیه را زیر قبه ی آقا دیدم، وقتی که چسبیده بودم به ضریح، برای حنا هفتاد بار سوره حمد میخواندم و فوت میکردم به تربت... سمیه چسبیده بود به نرده ی چوبی جایگاه خادم، اشک مثل جوی ظریفی از ابریشم روی پوست سفیدش جاری بود، نمی دانم چه میگفت و چه می شنید، من مسخ نگاهش شده بودم، خانمها همدیگر را هل میدادند، بلند بلند دعا میخواندند، پارچه های تبرکی را به ضریح می مالیدند ولی به سمیه که میرسیدند انگار که نباشد، صداها ساکت میشد،  انگار زمان در هاله ی سمیه ایستاده بود، با خودم فکر کردم چقدر شبیه برنادت است در تابوت شیشه ای، بعد فکرم را تصحیح کردم؛ شبیه مریم عذرا بود وقتی برایش آوه ماریا میخوانند(ادامه مطلب)... با آقا گفتم می دانم که دعایش مستجاب است، انعکاس ضریح ات را توی چشمانش میبینم، لطفاً دعای مرا بچسبان به دعای او و توی دلم گفتم آمن...


یک ربع بعد رفتم که بنشینم رو به ضریح، توی شلوغی جایی برایم باز شد، نشستم و سمیه کنار دستم نشسته بود... 



 پ.ن: سمیه جان زیارتت قبول و حلاوت استجابت دعایت گوارای وجود نازنینت، پیغامت نوری بود که روزم را روشن کرد. 


لینک عکس



ادامه مطلب ...

دیوارهای دنیا بلند است

15 فروردین 1394 ساعت 11:08 ق.ظ

لنگ همه ی سیزده ها شکسته باد

13 فروردین 1394 ساعت 12:50 ق.ظ

روزگار تلخ من شیرین شده است از شوری اش

11 فروردین 1394 ساعت 04:21 ب.ظ




آنژیوکت به دست، عیدی هایی که از عمو فیتیله ای ها گرفته را با وسواس می شمارد. حنا، مَلَک کوچک من، تو با آمدنت نور به زندگی مان تابانده ای، ما جهان را هزار بار با چشمهای تو الحمدالله گفته ایم، خالق کلمات را با شیرین زبانی های تو پرستیده ایم، قصه ی عشق را با بلندای گیسوی مواج تو بافته ایم ، و حالا به یمن قندمکرری که هستی، ما سالم تر شده ایم، حواسمان به ورزش و خوراکمان هست. ما آدم تر شده ایم، حواسمان به بچه های بیمارستان هست که دلشان خوش باشد... حنا جان من، تو که باشی، ما از همه طرف به اللهم لک الحمد حمدالشاکرین میرسیم.




 پیوست نوشت: یک قصه ی کاملا بی سر و ته و خیالی از خروسی که مُمُخ میگذاشت و در جنگل مرموز دیگه ای به نام بوگوآلی زندگی میکرد

مثل پریدن مرغی از قفس

11 فروردین 1394 ساعت 09:30 ق.ظ


شنبه اومده سرکار، یکشنبه هم، دیروز نیومده و امروز خبردار شدیم دیگه قرار نیست بیاد، دیگه هیچ وقت قرار نیست بیاد...

می‌رود بوی خوش پیرهنش دست به دست

10 فروردین 1394 ساعت 01:53 ب.ظ

شیرها خاطرشان هست که آهوی منی

10 فروردین 1394 ساعت 11:08 ق.ظ

- کم کم دارم باور میکنم که من نبوده ام و بهار شده. بارون، لاله های قدبلند باغچه، جوانه های سبز تازه، بهار شده، حواسم باشه عقب نمونم. حواسم باشه لباس نو بپوشم. راستی سفر هم باید رفت. فصل عاشقانه های ما شروع شده.

- حنا قهرمان آمپولی شده. دیروز باغ خاله ام دعوت بودیم و ما زودتر از حنا اینا رسیدیم. چقدر شیرین بود که بمحض رسیدنشون دوید سمتم، نشست توی بغلم و گفت : چقدر خوبه که شمام هستی پایا. چقدر بهم آرامش میده وقتی به من میگه دستشوئی داره، وقتی به من اجازه میده تست بگیرم یا انسولین بزنم. سرنگ های چهارمیلی متری با گیج 32 رو کشف کرده ایم و درد کمتره. امیدواریم که زودتر دوز مصرفی اش ثابت بشه و از قلم استفاده کنیم. به برکت حنا مدل زندگی مون سالم تر شده، حواسمون به خورد و خوراکمون هست. شب ها وقتی داره روی تختم بپربپر بازی میکنه نگاش میکنم و میبینم که حنا برای من فقط یه خواهرزاده نیست.قشنگ ترین الحمدلله خداست.لذت مادریه. قرص های سرترالین رو نگه میدارم و وقت تزریق حنا منم قرص میخورم. من قهرمان قرصی هستم.


- مامانه صبح ها با جیغ های توکی و کوکو از خواب بیدار میشه و تا غروب قربون صدقه شون میره. اون ناجنس ها هم مامانه رو شناخته اند و تا من یا خواهرک از کنارشون رد میشیم جیــــــــــغ میزنن. مامانه هم هر کجا باشه خودشو میرسونه و میگه با بچه های من چکار دارید. کلاً خیلی خوب شد من برای خودم مرغ عشق خریدم!!!

- دارم با مامانه در مورد آقای نیمچه خواستگار حرف میزنم، وسط بحث می پرسه نظر لاله در این مورد چیه. کیف میکنم.

- حاج خانومی که توی سفر هم اتاقی ام بود بهم وابسته شده. حالا هر روز باید یه بار بهش زنگ بزنم تا دلش نگیره گریه کنه. والله با این همسفراشون!

- موهام قبل از من به پیشواز سال گوسفند رفته اند.

- یکی از خواننده های خیلی عزیز اینجا یه بار برام یه متنی از حاج آقا دولابی نوشته بود(ادامه مطلب). این روزها که حنا رو توی بغلم فشار میدم یادم میاد خدا هم داره ما رو تو بغلش فشار میده " و این فشار علامت علاقه است"



ادامه مطلب ...

فَاْخْلَعْ نَعْلَیْک

9 فروردین 1394 ساعت 09:46 ق.ظ


کاظمین آخرین توقف سفرم بود. آخرین دستاویز، سومین باب الحوائج... قرار بود ساعت یازده شب برویم فرودگاه و من از ساعت سه بعد از ظهر تا ده شب فرصت داشتم. نمازها را خواندم، زیارت ها را هم.  عالیه المضامین را اول بار همانجا شناختم و خیلی پسندیدم، خیل جمعیت مرا به کنار ضریح کشید، دست کردم توی کیفم، تمامی پولی که برایم باقی مانده بود را ریختم توی ضریح. از دلم گذشت من هر آنچه که داشتم دادم، به ذره ای از مکنت بی پایان شما راضی ام...

بعد من بودم و صحن و همسرائی خادمین که به نظم رو به گنبدهای طلائی صف کشیده بودند. بعد من بودم و باب المراد . بعد من بودم و کفشداری شماره 13 ب.


کفشداری چرا یکهو انقدر شلوغ شد؟ چرا خانم خادم کفشدار تنها بود؟ چرا برعکس اکثر خادم ها فارسی بلد نبود؟ من کی بیخیال کفشهای خودم و دیروقتی ساعت شدم؟ کی در کفشداری را باز کردم؟ در کفشداری چرا قفل نبود؟ این دستهای من بود که ژتون ها را از دست زائرها میگرفت و کفشها را تند تند به دستشان می رساند؟ این من بودم که به ترکی و فارسی و انگلیسی شماره ژتون ها و سبدها  و مشخصات کفش ها را می پرسید و کفشهای جابه جا شده را پیدا میکرد؟ خانم خادم چرا بجای اینکه مرا از غرفه بیرون کند، به خانم عرب زبانی میگفت این دوستم است؟نیم ساعت چطور گذشت؟


خانم خادم بغلم کرد، صورتم را بوسید، گفت شُکراً و من مطمئن بودم که از کتفهایم دو تا بال بزرگ اکلیلی روئیده ست. آخرین ژتون توی دستم را نگاه کردم: 262. رفتم سراغ طبقه وسط قفسه های مرمری سمت راست، کتانی های سرمه ای ام را برداشتم و ژتون را بجایشان گذاشتم و در تمام مسیر رو به هتل هزار زنگوله توی دلم جیرینگ جیرینگ می کردند. من سه ساعت قبل از پرواز هواپیما به ایران، یک پرواز بدون تاخیر به بهشت داشتم...

گویا جناب دکتر برای دقایقی سکوت اختیار نموده اند

8 فروردین 1394 ساعت 01:39 ب.ظ


اومده اند از انگشت شستش تست قند بگیرند، یهو داد زده: نع! از اون نع! پرسیده اند چرا و جواب شنیده اند که :آخه اون انگُست لایک مه!!!

برچسب‌ها: حنا و دیابت
( تعداد کل: 569 )
   1       2       3       4       5       ...       19    >>