X
تبلیغات
رایتل

غیرت شهر واژگون

3 آبان 1394 ساعت 04:35 ب.ظ


نوشته های یکماه و نیم گذشته را میخواندم، بالای نود و چند درصدش مذهبی ست. معنا و تعبیرش راحت است: نیاز من در این مدت این بوده است، پس نوشته ام. نوشته ام و راضی ام. بعد ناخودآگاه فکر میکنم اگر وبلاگ در دسترس بود چه؟ بعد یاد روزی می افتم که داشتیم در مورد پست جدید لاله صحبت می کردیم و  کامنتی که دوستی تویش نوشته بود که فکر میکرده گولو تحت تاثیر لاله مذهبی شده. رفته بودم  تا کامنتش را دوباره بخوانم که کامنت جدیدی نظرم را جلب کرده بود:


درست مثل بعضی ها که مرتب از خدا و پیغمبر و اعتکافشون میگن اما عکس بدون حجاب و سر برهنه شون رو سردر وبلاگاشون میزارن .
اینها رو هم باید به این دسته ای که وصفشون شد اضافه کرد.
نمیشه که یکی به نعل کوبید یکی به میخ.


مشخصاً به من اشاره کرد بود. من که نماز میخوانم و خدا را دوست دارم و اعتکاف را هم. و من که عکس هایم را بدون حجاب می گیرم و میزنم سر در وبلاگ. یاد تمام عکسهایم افتادم. آخرین بی حجابم و تنها عکس بی حجابم بعد از اعتکاف، آبان 93 برای لاتاری بود. عکس محو شده و استیکر چسبانده را گذاشته بودم توی وبلاگ. جالب اینکه همان روزقبل از رفتن به عکاسی با دوربین گوشی  از خودم یک عکس محجبه گرفته بودم. بعد فکر کرده بودم نه گولو! آدم باید دلش و عملش یکی باشد. تو هنوز قدرت و درک و توانایی و شعور حفظ حجاب را نداری. نقش بازی نکن. در محضر خدا نقش بازی نکن.

و بازی نکرده  بودم. عکسم بی حجاب شد. اما بعد از آن کم کم  و کتمان نمی کنم که به شوق یکی از دوستان و با ترس فراوان سعی کرده بودم آستین لباسهایم بلندتر باشد و یقه شان کیپ تر. من چهار سال تجربه ی محجبه بودن را داشتم و می دانستم آزمون و خطا در این راه بسیار گران تمام می شود... بگذریم... نمیدانم چرا سر درد دلم باز شد. شاید بخاطر اینکه خوشحالم از خوانده نشدن، از نقد نشدن. بهتر بگویم از بی محابا نقد نشدن. و امروز اینجا امنم. بله. دلم برای خواننده هایم تنگ شده. ولی گرمای خوانده شدن به زمهریر متهم شدن نمی ارزد. به نوشته های یک و ماه نیم گذشته نگاه میکنم و خدا را شکر میکنم که در دسترس نیستم تا مسئول بی مسئولیتی شرطه های عرب، جنگ در یمن ، گردن کشی های داعش و هزار هزار چرای مردمی بشوم که یا زورشان میاید بروند کتاب بخوانند و فکر کنند یا من را علت تمام اجبارهای دینی کودکی و بزرگی خود میدانند. خوشحالم که سیبل گلوله های بی انصاف نیستم و میتوانم مرتب از خدا و پیغمبر و اعتکافم بگویم و حتی قایمکی حجاب را هم امتحان کنم...


بعدانوشت: هزار بار خدایم را شکر میکنم که مسائل را عطف به ماسبق نمیکند و اگر من در اسفند 92 بمدت بیست و چهارساعت عکس بی حجاب گذاشته باشم، گناه آن را به حساب اولین اعتکافم در اردی بهشت 93 نمیگذارد. خدای من خوب خدایی ست  و  خوشبحال من که کسی جز او حسابرس کارهای من نخواهد بود. در عین حال حافظه ی بی نظیر دیگران در بخاطر سپردن جزییات زندگى شخصى ام را ستایش میکنم.

مدح شما با لهجه ی موسی

3 آبان 1394 ساعت 02:29 ب.ظ




یا حسیناه گفتن شما اگر نبود امروز ما به دنباله ی حسین جایی برای واژه ی جانم نداشتیم...




برچسب‌ها: گولوی الکن، خانم عزیز

حی علی الحنا فی الماتم الحسین

3 آبان 1394 ساعت 01:49 ب.ظ


حنا بزرگ تر شده است. نوشته ها را تقریباً میخواند. شنیده ها را بیشتر درک میکند. معنای عزاداری را می پرسد و چشمهای سرخ مامانه برایش بی معنا نیست. پارسال شعر میخواند بی آنکه بفهمد، امسال نرم نرمک درک کرده ما امام داریم و به امام ما ظلم شده است و ما منتظر نواده ی خلفش هستیم. امسال مشکی نپوشید ولی دلیل سیاه پوش بودنمان را پرسید و تهش، وقتی که عزاداری های تلویزیون و نوحه های مامانه و آهنگ های عثمان بیگ و  دسته ی تاسوعا و قربانی را حسابی عارضه یابی کرد، نشست و یک نقاشی کشید .اسمش را گذاشت "امام با بچه اش بازی میکند". حنا مومن به مهربانی امام است و چه کسی شک دارد که این بهترین نوع ایمان است؟ برای درک جنگ و ظلم سالها وقت هست، شاید حتی قرنها و شاید حتی در عصر حنا ، انتظار آن قدرها هم با منتَظَر گره نخورده باشد...



پی نوشت: حنا در شام غریبان رو به سقاخانه ای که برایش ساخته ام آرزو میکند.

As the story goes

3 آبان 1394 ساعت 01:22 ب.ظ


در مقتل مقرم خواندم که ده نفر بر بدن آقا اسب تاختند. خواندم که بعد از عاشورا نعل اسبهایشان را مردم بعنوان یُمن و شگون بر سر خانه زدند. با اینکه می دانم  خوش یمنی نعل اسب یک افسانه ی قدیمی بریتانیایی ست ولی با این همه دلم چرکین شد. من یُمن و شگون دوست دارم ولی دیگر نعل را دوست ندارم و بالای در خانه ی آرزوهایم  هیچ نعلی نکوبیده ام و حالا ذره ای  ، فقط ذره ای،  سعی میکنم حال عزیزی را درک کنم که تا پایان عمر  هر بار میخواست آب بنوشد بغض میکرد...

خزانی که هست و بهاری که نیست ...

3 آبان 1394 ساعت 11:01 ق.ظ


هر روز و هرسال 

روضه به روضه

مداح ها 
تو را در هیئت ها سر می برند
و تو هنوز زنده ای 


گذشت. امسال هم گذشت. بدخلقی کردم. کلافه شدم. زار زدم. مقتل خواندم. از فردا که با خودش دنیا و هم و غمش را یدک می کشید متنفر شدم. گریه کردم. و گذشت... دست خالی تر از همیشه، امروز باز نشسته ام پشت میز و .... و هیچ... عزاداری های من ابتر و بی حاصلند...


خدایا من عاشقم اما رسم عاشقی بلد نیستم. انگار بین و من خورشید پرده ای هست که حجاب روشنائی دلم می شود. هر از گاهی، محرمی، رجبی، ذی الحجه ای، دحوالعرضی و رمضانی نسیمی می فرستی، پرده برای لحظاتی کنار می رود و بعد دوباره تاریکی و کدورت. به چه نام بخوانمت که بدانی مضطر شده ام؟ باور کن گنگ ام: قرآن را می نوشم و شراب را تلاوت می کنم، نمیدانم مامن یقین کجاست و کدام راه مال است. تکلیفم را به رحمتت روشن کن خداجان. بلاتکلیفی از بدتکلیفی سخت تر است.


به جان آقا نق زدم، به جان فاطمه و به جان لاله... هستند موجوداتی که خوش ندارند آدم دل به چراغ هدایت و کشتی نجات بدهد. هر کاری میکنند که بلیط آدم بسوزد و صبح روز یازدهم به حسرت چشم باز کند. مثل من، که امروز پشیمان ترم از اهالی کوفه، بدبخت ترم از بادیه نشین های شام... خدایا آخر چرا من انقدر راحت خرِ نجواهای ریز نظرتنگ می شوم و فریادهای عزیزان را نمی شنوم که : آیا اینجا کسی هست که من نجاتش بدهم؟


من! من هستم! من جا ماندم آقا! من در کنار علقمه، من در کنار گودی قبرمانند کوچکی در کنار خیمه ها، من در عصایی که پسری به آن تکیه داده و از خیمه بیرون آمده تا درخواست پدرش بی جواب نماند، من در فریاد خواهری که مسلمانی می طلبد تا جان دادن برادر را کوتاه کند به سر بریدن، من در نعل اسبهایی که می تازند جا مانده ام آقا. مرا ببر. جسارت نشود، خودم میدانم  که من کجا و کشتی نوح شفاعتت کجا، شما فقط مرا ببر، من از توفان تقویم، از فرداهای فراموشی میترسم... مرا ببر...


قربانی را تقدیم دسته ی حضرت ابوالفضل کردیم. درشت و زیبا و قدبلند، باباهه صبح تحویلش گرفته بود و برده بود شرکتش با شامپو تمیز عین دسته گل شسته بودش . باباهه در پیشکش قربانی تاسوعا هابیل را یادم میاورد ؛ بهترین و فربه ترین و سالم ترین... خدایا قربانی ما را بپذیر...


هر سال مداح دسته میگفت : آقای گولوئیان از فلان جا میان فقط برای تقدیم قربانی، برای خودشون و سلامتی خانواده شون پنج بار بلند بگید "یا ابوالفضل" و هر سال مامان به بابا اشاره میکردند که چرا اولش نگفت برای سلامتی و فرج آقا امام زمان... امسال مامان به بابا کاری نداشتند ، مداح گفت  نوه ی آقای گولوئیان، جگرگوشه ی آقای گولوئیان مریضه، به حرمت بیمار دشت کربلا، به حرمت طفل های بنی هاشم...  و دستی که پرچم سرخ یا قمر بنی هاشم رو به صورت حنا می مالید و یا ابوالفضل های زنجیرزنها و من صدای ضجه های مادرم رو میشناسم... امسال مامان به بابا کاری نداشتند ...


مقتل لهوف را خواندم و مقرم و راس الحسین را، بغضم باز پلاستیکی شده بود و نمیشکست، سه بار در دو روز پریدم توی حمام و غسل کردم تا بلکه فرجی بشود. نشد یا شد؟ نمیدانم. در روزی که در عزایش خراشیدن صورت و  مشت کوبیدن بر سینه گناهی ندارد، آیا گریستن و فقط گریستن حاجت درستی برای من بود؟




گریه ام گرفته، بعدتر مینویسم.


بعداً نوشت: آمدم بنویسم گوشی ام آلارم اذان داد. گفتم این متن را بنویسم و بروم. یکی توی سرم گفت خاک بر سرت که ادعایت به عرش می رسد ولی برای نماز( همان نمازی که آقا برایش شهید شدند) ناز میکنی. خاک بر سرت که 24 ساعت از عاشورا نگذشته و تو مثل شاعری هستی که در مدح عاشورا شعر میگویی ولی راهت را از آقا جدا میکنی. از همین کوتاهی ها میترسیدم و دارد سرم میاید. خدایا من را از شر خودم حفظ کن.

درک آغوش نگاه تو ادب می طلبد

29 مهر 1394 ساعت 11:51 ق.ظ


رسیده بودیم کربلا، ظهر بود. وسایلمان را به هزار زحمت و دردسر بردیم توی اتاقمان، اتاق من و دونفر خانم دیگر. باقی دنیال ناهار بودند یا چک کردن آب حمام که غسل کنند و بیایند دستبوس...آخ... گفتم دستبوس؟...


کبوتری بودم که توی انباری گیر کرده باشد، این قلبم مثل پتک میکوبید به قفسه سینه ام، از نجف سیر و ناسیر بودم، از امام اول ترسیده بودم و نطقم باز نشده بود... کل سفر اسیر بودم...اسیری که حالارسیده بود کربلا... آرمانشهر باباهه و ارض موعود مامانه... ساک سفرم را پرت کردم کنج اتاق و در جواب سوال هم اتاقی گفتم: هر تختی به من بدید فرقی نداره و دویدم...


نه اینکه نگفته باشند، نه. مامانه از قبل تر ها التماس دعا گفته بودند. برای خیلی ها. برای سپیدبختی و مال حلال و پیشرفت در زندگی و ایمان زیاد. اما این روز آخر، همین روزی که باید می نشستم کنار دستشان و مشق عشق یاد میگرفتم و رسم ادب، حتی نشده بود درست ببینمشان؛  حنا و زندگی را در بیمارستان جا گذاشته بودیم.دیابت تازه در خانه مان را یاد گرفته بود... توی همان فرصت کم مامانه فقط یک سفارش داشتند: گولوجان، حلالت نمیکنم اگر به کربلا برسی و لحظه ای را تلف غذا خوردن و حمام رفتن و استراحت کردن کنی، حلالت نمیکنم اگر غبار راه به سر و تشنگی بر لب نروی برای عرض ادب، حلالت نمیکنم...


 فرزند خلف مادرم بودم به خیالم. وضو گرفته بودم و به سمتی هروله میکردم که گفته بودند رو به حرم است... حالم را حتی خودم نمیفهمیدم. انگار کن با کسی قرار داشته باشم و هنوز باورم نشده باشد.انگار کن  در کلیسا را به شوخی کوبیده باشم و مسیح خانه باشد. رسیده بودم به حرم مسیح کربلا... رسیده بودم به حرم عموی امنیت ها... به عرض کتف و طول عشق... رسیده بودم به مساحت بهشت... و بعد چشمم افتاد به گنبدت و فهمیدم چرا غبارآلود و چرا لب تشنه... 


من همانجا تمام شدم و زنی جای مرا گرفت که دیگر نه هرگز سیراب می شود و نه هرگز ناامید... حالا اگر بمیرم هم خاطره ات را توی نفسهایم دارم، ای که نامت را باید زیر قبه ی خانه ی برادرت به احترام گفت  و به اشتیاق اجابت شد...



ادامه ندارد. امسال هیچ متنی در من نطقه نمی بندد. امسال من پر از حسرتم فقط. نرمی کف پاهایم هزار بار صفا و مروه ی دو برادر را فریاد میزند.



برایت نوشت: می بینی؟ دیگر نمیتوانم روان بنویسم. دیگر نمی توانم کلماتم را دور اسم زیبای تو بچینم و از جلوه ى نام خوشگلت کیف کنم.ولی خب چه فرقی دارد اگر نتوانم از تو بگویم، اگر کلماتم عقیم شوند و الکن، چه فرقی دارد اصلا اگر آسمان به زمین بیاید یا نیاید؟ من سهمم را از مَشک  تو گرفته ام مُشک ختن... حالا خوشا من و خوشا استسقای  عشق تو و هر آنچه به روی ماهت به نام عزیزت به نسل بی نظریت بسته باشد. الهی و هزار الهی که عمرم و هر نفسم نذر خدمت به نام و نشانت باشد آقای جوانمردها...



عکس نوشت: دورت را آب گرفته ست...


روز روشن، چراغ زنبوری

28 مهر 1394 ساعت 01:25 ب.ظ

به لطف مدیرم و اضطرابی که سر مرخصی گرفتن سر آدم هوار میکند، وقتی از شرکت میزنم بیرون که فقط نیم ساعت تا شروع کلاسهایم مانده است. خب بدیهی است که نه وقت میکنم نیم نگاهی به اطراف بیاندازم و نه از مسیر چیزی میفهمم ، میرسم سر خیابان دانشگاه و بدو بدو تا جایی که تابلو نشود که دارم می دوم، تند قدم برمیدارم که شرمنده ی استاد و همکلاسی ها نشوم...

صد قدم مانده به دانشگاه یک مدرسه هست. یک مدرسه ی کوچک  که از نقاشی های روی دیوارها دبستان بودنش را می شود راحت حدس زد.  هر هفته وقتی نفس زنان از جلوی مدرسه رد میشوم و میروم سمت دانشگاه، چشمم می افتد به خوراکی های پخش و پلا روی زمین: پسته های مغزکرده و لواشک های لقمه شده، میوه های تکه شده و دانه های بیسکوئیت سالم و دست نخورده. من چقدر از دست بچه های این مدرسه حرص خورده باشم خوب است؟ توی این دور و زمانه ی وانفسا این بچه های نسل جدید چقدر بی مبالات شده اند. ببین چقدر نعمت روی زمین ریخته، انگار کورند! حیف آن همه زحمت که مادرهایشان برای این سرتق های بی توجه و سربه هوا می کشند تا مبادا دردانه هایشان زحمت پوست کردن میوه یا تکه کردن لواشک را بکشند. چه تربیت کردنی شد این!!!

از بیست و یک شهریور می روم دانشگاه، هر هفته دو روز. شلخته که حساب کنم می شود تقریباً ده بار. من ده بار از دست این بچه هایی که دو ساعتی قبل از رسیدن من تعطیل شده بودند حرص خورده بودم و توی دلم به پرد و مادرشان بد وبیراه گفته بودم که بچه ها را ننر بار میاورند. دیروز اما توی راه بودم که خبر رسید کلاس نیم ساعت دیرتر تشکیل خواهد شد از آن طرف شانسم زد و یک تاکسی مستقیم رساندم سر خیابان دانشگاه. چه لذتی داشت از پایین خیابان نرم نرمک قدم برداشتن و از هوای پاییز لذت بردن. رفتم آن طرف خیابان که آفتابگیر بود. چه لذتی داشت عجله نداشتن... رسیدم به مدرسه. مطمئن بودم باز جلوی درش پر است از خوراکی هایی که روی زمین افتاده اند. رفتم به پیشواز حرص و نگاهم را سراندم روی تابلوی مدرسه که همیشه از زیرش رد شده بودم و هیچ وقت نخوانده بودمش. شک نداشتم که رویش نوشته است دبستان غیرانتفاعی فلان...

نوشته بود مرکز آموزش نابینایان...

باور نکردم. رفتم جلو. درست میخواندم. کلمات جلو چشمانم شروع کردند به رقصیدن و زانوهایم وا دادند. نشستم روی لبه ی باغچه،  پای شمشاد کم جانی یک کپه ی کوچک پفک ریخته بود. انگار کسی آمده باشد رد شود و پایش گیر کرده باشد به لبه ی کوتاه باغچه، بسته ی پفکش از دستش رها شده باشد. چشمانم را بستم و داغی اشک روی گونه هایم دوید. نمیخواستم مغزپسته ها و لواشکها و بیسکوئیت هایی را ببینم که حالا همه شان قصه داشتند. میخواستم گریه کنم. فقط میخواستم گریه کنم. نشسته بودم کنار خیابان، با لباس فرم و کیف رسمی و عینک، عین عزیزمرده ها، عین آدمهایی که می فهمند کور بوده اند و کور خواهند ماند گریه میکردم و گریه میکردم و گریه کردم...

گریه کردم؛ اول برای خودم، بعد برای تمام تابلوهایی که نخوانده قضاوتشان کرده بودم  و بعد برای بچه های نابینا و به اینجا که رسید حنا آمد جلوی چشمم و نفسم رفت. اگر ، فقط اگر بچه ای نابینا باشد و دیابت بگیرد چی؟ با آن سرانگشتهای دردناک چه کند؟ کجا را بخواند؟ مگر می شود زیبایی های دنیا را با بریل درد بشناسد؟ گلویم سوخت. خدا را قسم دادم به شیر مادر و رگ گردن که هیچ بچه ای را با این دوتا درد نخواهد...


پ.ن:قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَى وَقَدْ کُنتُ بَصِیرًا 

خواهد آمد «العطش»‌ها را جواب از نیزه‌ها

27 مهر 1394 ساعت 02:47 ب.ظ


همش وقت کم میارم و وقتی وقت دارم انرژی ندارم. روزها سوار هایلوکس هستند انگار، من دارم پیاده دنبالشون می دوم. توی دلم یه امید شیرین هست: بالاخره خودمو می رسونم ، به درسها و به کارها و به همه چی. توی دلم الحمدالله و ان شاالله دارم...


امتحان تولیمو دادم. دانشگاه قبول نکرد که آیلتس و تافل اکسپایر شده ام به این معنا نیست که مهارت های انگلیسی رو از دست داده ام! منم رفتم جوریدم ببینم ارزونترین امتحان زبان مورد قبول  دانشگاههای ایران چیه و  خلاصه که یکی از دغدغه های امتحان جامع کم شد. نمی دونم من انگلیسی ام خوب شده یا امتحانه خیلی راحت بود. به همه تقلب رسوندم!  


اوّل و سوم محرم رو خواست که روزه باشم. اول رو به یاد زکریای راضی و سوم رو به عشق یوسف . دلم می خواد که بشه و بخواد که سال دیگه رو نه روز روزه باشم: به عشق یحیا و یوسف و حریر و ابریشمی که محرم به نامش گره خورده... روزه رو دوست دارم، علی الخصوص وقتی میبینم که نمازهام دارن قضا نمیشن، روزه میانبر من  به بغل دوست پسره ست.


میدون هفت تیر چقدر قشنگه. دستفروشها و مغازه ها توی نور کم رمق پاییز چه خوبن! اینو دیروز متوجه شدم که داشتم میرفتم دانشگاه. آخرین باری که شهر رو توی یه روز کاری دیدم آقا کنارم  بودن. آخرین بار یک سال پیش بود...


با دکتری هم خوبم بحمدالله. با هم می سازیم! ولی با کارم خوب نیستم. یعنی با مدیرم خوب نیستم. عین تام و جری برای من و برای همه کارمنداش تله میذاره. دوستش ندارم. همین جمله ی کودکانه تمام توصیفیه که میشه ازش کرد. دوستش ندارم.


میگن وقتی کاروان به حلب رسید،سر امام حسین رو  روی اون سنگ گذاشتند. حالا مردم میرن به زیارت سنگ. منم دلم میخواد برم. دلم میخواد مسیر تاریخ رو پیاده برم. دلم میخواد کمتر از سنگ نباشم...


 سرش رو روی سنگ گذاشتن و سنگ عزیز شد. عمرش رو برای اسلام گذاشت و انصاف نیست که اینهمه عناد دور و برم هست. دلم خوشحال نیست، حس میکنم دینی که انتخاب کرده ام نه اینیه که مداح ها و دسته ها براش می کوبن، نه اونیه که دیگران تو سرش میزنن. دین من گم شده انگار. اسلام انقده توسری زن و توسری خور نیست به گمونم. نمیدونم چیه، ولی این که میبینم نیست.


دوستم رفت مشهد. پیام داد که میایی بریم و زود برگردیم. نرفتم.تولیمو داشتم. اون رفت و برگشت ، من نرفتم و هنوز گیرکرده ام. تولیمو بهونه ی خوبی بود نه؟ اگر امتحان هم نداشتم میرفتم؟ می طلبید؟ انقده اعتبار داشتم که عین دوستم ظرف یکساعت از تصمیمم حتی بلیطم هم جور بشه؟ نمیدونم.نمیدونم .نمیدونم.


قلمم خشک شده. بیشتر فکر میکنم ، کمتر مینویسم. راحتی اینجا خوبه ولی باعث شده هی کمتر و کمتر به نوشتن فکر کنم. چند روز قبل کانال تلگرام ساختم برای گولو. بعداً فکر کردم احمقانه ست. نمی دونم برگردم یا نه. شاید باید اسم حنا رو یه چی دیگه بنویسم که حداقل دوستهای خواهرم بهش گیر ندن. یا حتی اسم خودمو عوض کنم. من اگه گولو نباشم چی باشم؟


پست خوبی نشد. ولی عیب نداره.همه چی بهترتر میشه ان شاالله. منم کم کم برم سر کلاس...


What is your punishment for one who steals

25 مهر 1394 ساعت 10:06 ق.ظ


من خودم را از خوبی ها، از مهربانی ها، از نیکی ها دزدیده ام. من خودم را، خلقت پاکم را از شما  و دستان مهربانتان دزدیده ام آقا. گناه از این بزرگتر سراغ دارید؟ حالا برگشته ام، از ته چاه، از زندان خودساخته ام به الکن ترین زبانها صدایتان میکنم. آقا می شنوید؟ لطفاً بشنوید.  قسم تان می دهم به حرمت روزی که مهرتان عشق و یوسف را از زندان آزاد کرد -به حرمت امروز- که بشنوید. من راه گم کرده ام. به دست خودم در چاه افتاده ام و کاروان رفته و  پیراهنم را کسی منتظر نیست. آقا من فقط شما را دارم، به بنده ای که امیدش هستید رحم نمی کنید؟ از تنهایی خلقتش نجاتش نمی دهید؟ آقا! آقا! دارم صدایتان میکنم... جواب نمی دهید؟


p.s: Under the law of Prophet Jacob, the one who steals is taken as a slave.


پ.ن.2:

 خودشناسی قدم اول عاشق شدنست

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد


توضیح عکس: یوسف مویه میکند ، کتاب یوسف پیامبر، اثر آون جونز



بگو کَذٰلِکَ‌

23 مهر 1394 ساعت 10:02 ق.ظ
 

مهربانکم، برای خساست با همچون منی دیر به صرافت افتاده ای که سالهاست از بسیط بودن رحمتت و وسیع بودن محبتت خبر دارم، دیر شده دُرد شرابم، مستی مرا از من و تو را از تن گرفته، حالا بی مهابا میخواهمت جان شیرین .بی مهابا، که بگویی کذالک و بندبندم از عشق همچون توئی به  لرزه بیفتد. امشب دلم میخواهد سرم را تکیه بدهم به خیال بودنت، بگذارم اشکهایی که اینهمه وقت دربند چشمهای عاقرم بوده اند جاری شوند و تو  قصه ی پدری را بگویی که قبل از حسین برای حسین گریست... امشب بگو باران ببارد...

کریم و یاکریم

22 مهر 1394 ساعت 02:03 ب.ظ


یک سال سهل انگاری و من، یک سال بزرگواری  و شما

یک سال گناه و من،یک سال بخشایش و شما

من، پرنده ى تنبل و سبک سر و نادان

شما، مزرعه دار بخشنده ی مهربان

باز نشسته ام سر خوان نعمت بی پایانت ، شرمنده از اندکی که به یاد دارم وبسیاری که می دانم فراموش نکرده ای... پررو و نمک نشناسم. می دانم چقدر حرصت داده ام و چقدر راهم را از آغوشت دور کرده ام. حالا  مثل یاکریم های بی خیال ، فربه از گناه و سنگین از جهل ، آمده ام پشت درهای رحمتت. من اگر بد هستم شما که خوبی، نخواه که دورتر شوم، یاکریم بی پناهت را بغل کن وَ لاتَقطَع رَجائی مِنکَ یا کَریم... 


پ.ن: نماز امروز را دوست دارم.



سی دی پلیر از خجالت آب شد!

22 مهر 1394 ساعت 01:31 ب.ظ


وسط جیرجیر برای لاله با صدای پسرک به خودم اومدم که خیلی جدی به نقش اول کارتون گفت: سهرااااااب؟ نه واقعاً دلت اومد؟


پ.ن: خیلی دوست دارم بدونم سهراب چه کرده بود مگه؟

( تعداد کل: 664 )
<<    1       2       3       4       5       ...       56    >>