X
تبلیغات
رایتل

و چای، دغدغه ی عاشقانه ی خوبی ست

21 مهر 1394 ساعت 11:57 ق.ظ


از دانشگاه با هوس راه رفتن زدم بیرون. خیابان در صلح مرا می خواند، راه افتادم و سرم سبک بود و تنم آرام. مدتها بود بی هدف قدم نزده بودم و  تا دیروز فرصت نکرده بودم محله ی دانشگاه را کشف و خنثی! کنم. دانشگاه درست وسط شهر است. نزدیک به انقلاب و فردوسی و ولی عصر و چقدر کیف دارد که آدم هدفش از پیاده روی هیچ جز خود پیاده رفتن نباشد...

***

سوپر مارکت سرنبشِ یک کوچه ی باریک و قدیمی بود، سوپر مارکت که نه، بیشتر می توان گفت بقالی. گونی های نخود و عدس و برنج و دبه های روغن و یک ویترین خاک گرفته پر از قندان و لیوان و قوری و بشقاب پیش دستی... نمیدانم چه شد ولی ده دقیقه ی بعد که از مغازه بیرون آمدم ، توی دستم جعبه ی یک قوری شیشه ای کوچک جا خوش کرده بود. لابد با خودم گفته بودم سالی ماهی یک بار که هوس دمنوش بکنم قوری داشته باشم...

***

رسیدم خانه، دوش گرفتم، نماز خواندم و روی مبل وا رفتم از خستگی. کاشکی یکی حواسش بود یک لیوان چایی دستم می داد. کسی حواسش نبود و من هم انتظاری نداشتم و داشتم فکر میکردم همین که خانه داریم و مامان و بابا و حنا و غذا و امنیت و هزار نعمت نادیده جای شکر بسیار دارد  که مامینو از آشپزخانه گفتند : راستی گولو امروز یه بسته برات اومده...

***

کارخانه اش مشهد است و از تهران خریداری شده ولی هر جوری حساب میکنم بوی شیراز می دهد و طعم شیرین نگاه فاطمه... من خیلی خوشبختم ، خیلی ، خیلی ، خیلی... 


***

ماگم را می بینی فاطمه؟ می بینی چقدر زیباست؟ می دانی زیبایی اش را مدیون مهربانی توست؟ که چندین  و چند باره مرا شگفت زده کرده ای این روزها. فاطمه چقدر کیف دارد وقتی تو مرا لوس میکنی. مثل یک خواب قیلوله ی خوب می  مانی. خدا کند قدر تو را و حرمتت را بتوانم که خوب بدانم...

***

بروشور چایی ها را می جورم و کیفور می شوم وقتی می بینم  عین چهار طعمی که می پسندم را برایم انتخاب کرده. توضیح میدهد که کاکوتی برای این است که یادش بود که تی بگ اش را تهران پیدا نمی کردم  و اسطخودوس که دیگر سرما نخورم و گل گاوزبان که که نوشیدنی آرامش شبهای خودش و همسرش است و ... و بادرنجبویه که گویا نوشیدنی محبوب امام اول بوده... حالا هر کدام از طعم ها معنای دیگری برام گرفته اند...



خلاصه که امروز روز زیبا و الحمدالله داری است.

برای بالا بردن سرانه مطالعه باید مطالعه کرد

21 مهر 1394 ساعت 09:33 ق.ظ


توی صفحه ورود به اتوماسیون اداری نوشته بود:

جهت ارجاع مجدد نامه های ارسالی می بایستی از دکمه ارجاع مجدد  و جهت لغو نامه ارسالی نیز از دکمه لغو ارسال استفاده گردد.


پ.ن: بهکسانی که جمعیت را سرشماری می کنند چه می گویند؟ می گویند خسته نباشید!

 

داربست ها ، دار بس بشوند و قلبها ، بی دار

20 مهر 1394 ساعت 03:04 ب.ظ


داربست ها 

داربست ها

داربست ها

تهران کم کم دارد پیراهنش را عوض میکند. ماه شما در راه است ماه تابان، آقای جهان... دارید میایید که سال و اقبال را نو کنید ای که چشمهایم به فدای قدمهایتان. می شود امسال هم دستم را بگیرید؟ دست همه مان را بگیرید؟ می شود بازآدمها به برکت اشک و به یمن نگاه شما دسته به دسته عاقبت بخیر شوند؟ می شود دست رحمتتان را بکشید به سر تمنای درمانده های دخیل بسته به میقات هایی که گُله به گُله قدعلم کرده اند؟ می شود من هم راه پیدا کنم به این دریای آب کُر  و از صدقه سرشما و عاشق هایتان قدمهایم به راهتان راهوار شوند؟ می شود آقا؟ می شود روزگارم را با عِلم به عَلَم نورانی کنید؟ سرم را بگذارید روی زانویتان و چغوک سرگشته ی قلبم را به سرانگشت محبتتان نوازش کنید؟

***

می گفت پیاده روی اربعین در نظرش معنای خاصی نداشته، تا لحظه ای که دخترک دوساله اش می پرسد: مامان اینا همراهشون آب دارند؟ و من از آن روز مدام به فکر این جمله ام که " مرا به یاد آورید آن هنگام که حق تنها می ماند، تنها و غمگین" و هر روز و هر لحظه ام عاشورا می شود. آقا می شود اسم ما را توی خیل پیاده های خانه ات بنویسی؟ آقا می شود این ما را تا دل همه  ی آونگ های عالم برکت بدهی؟ نگو نه، نگو نه آقای من که می دانم  خدا در خلقت شما دست رد به سینه ی نمی شودها و نمی توانم ها و نمی خواهم زده است... آقا لطفاً بنویس و همه پیاده های جهان را از این شط و رنج خلقت  به مقام آغوش خالق ترفیع بده... 

***

محرم  گفتی و کردی کبابم، امسال دعا کن که گوسپند رام خواسته ی صاحب خانه بشوم و  یک گولوی بهتر از این واقعه دربیاید. دعا کن آقا محمد. دعا کن. که شما پارسال چند قدم به نیت من پیاده رفتی و من از خمار آن قدمها هنوز مستم و مستم و مستم ...

صیاد آرزوها

20 مهر 1394 ساعت 12:04 ب.ظ
بعد از دیپلم اومده بود شرکت ما که کمک کنه تو کارها، هفده سال قبل. بعد استخدام شد. آروم آروم فوق دیپلمش رو گرفت، لیسانس گرفت، فوق لیسانس گرفت، نامزد کرد، داشت برای عروسی تدارک می دید و  همه چیز عالی بود اگه گلوش درد نمی گرفت و نمی رفت دکتر و تشخیص هوچکین نمیدادن. همه چیز عالی بود اگر دکترا توی بررسی های بیشتر حرفشونو پس نمیگرفتن و نمی گفتن تشخیص نهایی  AML  پیشرفته ست. همه چیز عالی بود... حالا همه توی شرکت یه جورایی منگ هستیم. یکی از ما بجای اینکه تو طبقه چهارم نشسته باشه پشت میزش، داره دوزهای مختلف دارو رو تحمل میکنه و نمی دونه که دکترا با دیدن پرونده پزشکی اش از الفاظی مثل دوماه و سه ماه و احتمال پیوند و خدا بزرگه استفاده میکنن...

لطفاً برای همکارم دعا کنید. خدا بزرگتر از اونیه که بشه وصفش کرد. 
برچسب‌ها: orange ribbon for leukemia

جناس تام نام شما و تپش قلب من

18 مهر 1394 ساعت 04:47 ب.ظ


باز دلتنگ شده ام و بدخلق و اشک هی بی اجازه ام می چکد و کلافه ام و باز اوست که می نشیند و مرا می نشاند توی دستهای مهربانی اش و  غرق لالائی نور و سنتورم میکند تا خواب نرم نرمک  چشمهایم را مست  کند. صبح هنگام نه از بغض خبری هست و نه از اشک... شاه بیت لالائی  را به یاد می آورم: خطبه متقین رو بخون از امام اول....

.

.

.

.

و حالا که بالاخره نشسته ام تا بخوانمش، درست بین فاصله ی گوگل کردن و باز شدن لینکها، پیام  می آید که فاطمه دست به قلم شده است و من که مشتاقانه به خانه اش سرک میکشم و بعد.... بعد دستهایم یخ میکند و لپهایم گر میگیرد... از خوبهای خلقت نوشته و نوشته اش را با این کلمات تمام کرده: خطبه 193 - همام


و من یادم میاید بین عناوین چهار پنج لینکی که منتظر باز شدنشان هستم، دست کم سه بار دیدم که خطبه ی 193-همام نام دیگری هم دارد؛ خطبه متقین...




عجب تحویل می‌گیری نماز نابلدها را

به شور آورده‌ای در من هوالله أحدها را

زیر سم اسب بالدار

18 مهر 1394 ساعت 12:32 ب.ظ
نشسته ام لبه ی یه فرش خیلی بزرگ، خیلی خیلی بزرگ. نشسته ام روی لبه اش و پاهام آویزونه بیرون، اطرافم تاریکه، از افتادن میترسم ولی بلد نیستم خودمو بکشونم وسط فرش. توی سرم پر از صدای آدمهاست، یکی از هراس افتادن میگه و دیگری از بی معنا بودن نشستن ام، یکی فکر میکنه احمقم و دیگری انتظار داره خیلی راحت بایستم و به سمت جای امن که لابد وسط گُل فرشه قدم بردارم. هیچ کس عملاً کمکی نمیکنه و من هم تقریبا به هیشکی بیشتر از دیگری اعتماد ندارم. مدتها بیرون فرش بوده ام، مدتی هم وسط مسط ها، حالا چند صباحی هست که حاشیه نشین هستم. نمی دونم چه کنم. نمی دونم چه کنم. نمی دونم چه کنم.



آیات شما چه قدر شبیه به لبخند اوست !

16 مهر 1394 ساعت 08:34 ق.ظ



عشق ات دنیا را در من به مباهله طلبیده ست؛  تن عریان و دست های خالی، نگاهم به حریم بین دو بازویت روزگار را تاب میاورم. معاد من  آغوش شماست ای ذی کسای بی همتا ..





خستگی آدم در میره با این فرازها!

14 مهر 1394 ساعت 03:16 ب.ظ


فرازی از مکاتبات دو همکار یادتونه؟

اینم یه فراز دیگه که منم توش لحاظ شده ام!!!


فلان قریه، صدوق 8 کاشی 4 / دوازدهم میزان نود و چهار خورشیدی
جناب مستطاب آقای مهندس مملکتی* (زید عزه)
با اهدا تحیات فائقه

فیالحال خرسندم که به بخت سعد بختیار شده و توفیق حضور در مکتب صدرالاشاره رفیق حالمان گشته است. از درآمیختن اصول فعلگی و ژرف اندیشی در بناکردن "سازه ی کارگاه عملی" حظ وافر بردیم و منباب مؤانست و مجالست با همکاران قدیم و جدید، افعال جمعی را ممارست نمودیم.
رجاء واثق دارم که دیگر همدلان و همکاران نیز انبان ذهن از معلومات جدید و جوف ردا از شعف و خاطره انباشتهاند و به رسم مالوف در امور جاریه و ساریه شعبات به کار خواهند بست.
در پایان این تقریر از جنابعالی و سایر کارگزاران آن ابواب جمعی بالاخص علیا مخدره "گولوئیان" که با رتق و فتق امور، سرکشی موانع نمودند، اکمل امتنان را ابراز و آرزوی نیکبختی حضرات و  جِنابان را از جَناب الهی خواهانم.

شعبه فلان قریه
مدیرشعبه
من الله التوفیق


* مهندس مملکتی مدیر منه!!!

در میان جماعت کِشتی

14 مهر 1394 ساعت 12:41 ب.ظ


روزها شده اند دانه های شن، از لای انگشتانم سر میخورند و تمام می شوند. خیال روزهای خوب را می بافم و حالم ناگاه بهتر  می شود.توی روزهای فردا همه دوستانم هستند، آقا هست، حنا هست، مامینو هست، توی روزهای خوب فردا حتی شاید من مامان باشم.


دو دانه ماگ برایم رسید. از شهر شعر و غزل. فرستنده اش خوب است. نیوشای من است. توی نی نی چشمهایش شراب کهنه دارد. فکر میکنم توی ماگم آب حتی سکرآور باشد. 


آقا سرحال نیست. این را میفهمم. با من که حرف می زند صدایش مثل همیشه است اما وحشیانه های دل من دست به عصا شده اند. خدایا  حواست باشدها. منِ گرسنه را نشاندی پای سفره ی کم نظیرت و سعی کردم حرام لقمه نباشم. موئی از سر صاحبخانه اش کم بشود من می دانم و عرش و فرش ات. گفتم که نگوئی نگفته بودم. مگر نه اینکه ما باهم سنگهایمان را واکنده ایم و قول و قرارهایمان را گذاشته ایم؟ حالا توئی و حرمت این خوان.


خواهرک دانشجو شده. گرچه هنوز نه حساب خرج را دارد و نه دخل و نه مسیرها را درست و درمان بلد است. ولی رسمن دانشجو شده. عاقبتش را خیر کن ای خیرخواه عالم. ما این بچه را زیادی خانگی بار آوردیم. دستش را توی این جامعه و در هر قدم بگیر لطفاً.


فردا عقد دخترخاله ی بیست و دو ساله ام است. دیشب دعوتمان کردند. البته ما را که نه رسمن . مامانه را و باباهه را. به روی مامانه آوردم که سالها همه حرفهای بچه هایش را به خواهرها گفت و آنها هم در عیان و خفا ما را کوبیدند و حالا خاله کوچیکه دختر شوهر می دهد و دو روز قبل دعوت میکند و انتظار دارد مادرم بکوبد برود تبریز. البته شاید واقعاً انتظار هم ندارد. من سر از کار فامیل درنمیاورم. مادر من فامیل محور بود و ما نوه های بزرگ؛ همه فامیل مادری وظیفه شرعی شان میدانستند که ما را ارشاد کنند. خاله کوچیکه اما مثل ببر ماده مدافع حق و ناحق بچه هایش بود و نتیجه اش این شد که پسرش  عملاً چهار سال لیسانس را خانه ما گذراند و یمین و یسار ما را نقد کرد، دخترهایش هم بهمچنین! و ما همیشه باید ساکت بودیم چون آنها مهمان بودند. ولی نمیدانم چرا وقتی میرفتیم تبریز هم باز آنها سوار بودند و ما خر صاحبخانه!


به عقد دخترخاله دو جور حس دارم: خوشحالم که خوشحال باشد و نگران که نکند بعد از این هم مامان اجازه بدهد که خاله زاده ها اوستای ما بشوند که بیچاره گولو که شوهر نکرده. راستش خیلی دلم میخواهد یکبار، فقط یکبار مامانم مثل خاله شود و بکوبد توی دهان خاله زاده ها. صد البته محال بودن آرزویم  مسلم است.


معلوم بود دو تا پاراگراف بالا را با حرص نوشته ام؟ خودم هم شرمنده ام از این حسم. کاشکی وقتی من نوجوان بودم مامانه حواس جمع تر بودند و فکر نمیکردند همه مثل خودشان  خواهرزاده ها را از بچه هایشان بیشتر دوست دارند. خاله ام آدم بدی نیست. حرمت امامزاده را متولی اش نگه میدارد و مادرم از ما پیش خواهرش درددل می کرد و خب... بگذریم.


شهریور گذشت و کسی موهای  گندمزار را شانه نکرد. نگاه به نق نق هایم نکن. موهبت خودت است و هر کاری عشقت بکشی می توانی بکنی.حتی اگر سرسخت ترین سنبله ی کشتزار خلقت باشم، باز به اشارتی سرم خم خواهد شد و دانه های رسیده ی اشک خواهند چکید...  نق نق هایم را جدی نگیر، اگر برای تو ناز نکنم دق میکنم ...


رفتم تیاتر و همه معروف های ایران نذر تیاتر داشتند. از کیمیایی پشمالو گرفته تا آذرنگ با آن دهان خوش فرمش... تمام زنهای تیاتر همسن من بودند و من آدمهای معروف را خوب نمی شناسم، برای همین برایم فرقی ندارد چه کسی بغل دستم نشسته باشد و صدای فین فین هایم را بشنود. من یک آدم گل درشت هستم!


پ.ن: 

آب 

اگر از سر نگذشته باشد

کشتی نوح

نخواهد رسید


توضیح عکس: یک نفر تصمیم گرفته من شبیه بزکوهی باشم! با سرتقی بروم توک خطرناک پرتگاه و در لحظه ی آخر بجای افتادن با یک حرکت بپرم روی صخره ی پهن و علف بخورم و بگویم بععععععععععع. کاشکی من یک بز کوهی باشم. کاشکی بپرم.



بعداً نوشت: مامان نرفتند عقد دخترخاله. بدجنسانه خوشحالم. حوصله حاشیه ندارم.

برچسب‌ها: Benim de düşlerim vardı anne

کتف و کافی

14 مهر 1394 ساعت 09:29 ق.ظ

به زودی در این محل پستی در مورد دوتا ماگ غیر منتظره نصب خواهد شد!

فکر کنم پیش تو باشد

13 مهر 1394 ساعت 10:07 ق.ظ


می دانی صبحهایی که با من حرف میزنی، چقدر گلپرترم؟ می دانی چقدر نعمت بزرگی است که حرفهایم را گوش میدهی؟ می گویم و می گویم و می گویم... از خلقتم و از خدای بی انصاف و غصه های تاق و جفتم و خوابهایم و دلتنگی ها و شبهایی که سرم را فرو می کنم توی بالشهایم و نمازهایی که با وضو قضا می کنم و درسهایی که سخت است و سختی هایی که درس است و تو، تو که مبصر آن خدای بصیر هستی، چشم و چراغ خلقت و نور این دوتا نخطه ای که به راهت مانده... می دانی گفتن از تو برای تو چقدر شیرین و تلخ است؟ توی این دنیای خر چقدر شیرینم که شانس دیدن روی ماه تو را داشته ام، توی این دنیای خر چقدر تلخم که خرمای بر نخیلی و دست من عجیب کوتاه است... بگذریم... کوتاهی دستم بر سر عمر دنیا که ان شاالله بی برکت باشد؛ من بی دلیل به معاد و زندگی پس از این خلقت الکن اعتقاد ندارم...



صبحها بیدار می شوم می روم توی بالکن، رو به جنوب وان یکاد میخوانم... خاک جنوب حتی از بعید هم دامن گیر است...

قانونگذار شکر اضافه میخورد که بجای من فکر میکند

11 مهر 1394 ساعت 03:23 ب.ظ

شرایط فرزندخواندگی و پذیرش فرزند برای دختران را می خواندم، رسیدم به بند منع اعطای فرزندخواندگی به پسران مجرد و نوشته بود این قانون، فقط شامل دختران مجرد است و پسران مجرد نمی‌توانند از مزایای فرزندخواندگی بهره مند شوند؛ زیرا قانونگذار فکر می‌کند که پسر مجرد بالای ۳۵ سال می‌تواند ازدواج کند و بچه دار شود، اما دختر مجرد بالای ۳۵ سال، کمتر شرایط ازدواج برایش فراهم می‌شود و مطابق عرف جامعه، نمی‌تواند از مرد دیگری خواستگاری کند.




پ.ن: قانونگذار فکر کند ببیند چرا برای دختر مجرد بالا ی سی سال بسیار شرایط ازدواج موقت هست و نه تنها پیشنهادش را خودش میتواند بدهد بلکه اینطور خیلی عزیزتر هم می شود، چون میگویند ماخوذ به حیا هم هست!!!

( تعداد کل: 664 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       56    >>