X
تبلیغات
رایتل

عناوین یادداشت‌ها 

  • چهارده فوریه و حواشی (25 بهمن 1396 10:03)
    میان دو کَس عشق چون آتش است ولنتاین بدبخت هیزم کش است
  • تا زبور عشق خوانم زار زار (11 بهمن 1396 12:38)
    خانم کوچیک از قم صدام کردند. آقا از شیراز آمدند و دستم را گرفتند و بردند دیدنای خانم. نیم ساعت حرم و بیست دقیقه جمکران. همین... و همین چقدر زیباست. چقدر پشتوانه ست برای روزهایی که کسی نمیداند بنده کدام درگاه خواهم بود... زندگی سخت غیرقابل پیش بینی است... ماه دیگر سی و پنج ساله میشوم. هنوز با والدینم زندگی میکنم. این...
  • کیموسابی (4 بهمن 1396 12:02)
    بعد از سالها به فیس بوکم سر زدم. گولوی خندان، گولوی بلوند، گولوی ورجه ای، گولوی مست و گولوی هشیار... اولش ناراحت شدم و به این فکر کردم که چطور شد به این گولو تبدیل شدم. بعد گولوی فعلی را نگاه کردم و دیدم چقدر دوستش دارم. زنی که هنوز شیرین میخندد و سی سالگی هایش را خیلی دوست دارد. امروز خوشحالم که این گولو شده ام. همه...
  • دلربا، دلنشین ،شیرین ادا، نازنین (1 بهمن 1396 14:35)
    صبح گرم از عطر قهوه و شاد از تابش نور خورشید در اتاقم ، لم دادم توی صندلی ام و شروع کردم به سیاق هر روز به وبلاگ های محبوب سر زدن که دیدم پرژین چنین حالی را توصیف کرده... خلاصه که از صبح در گوشم میخوانند دلربا دلنشین شیرین ادا نازنین و من بسیار سرخوشم. آنقدر که یادم میرود هرگز در زندگی این حرفها را نشنیده ام...
  • دنیا تاسیان است (23 دی 1396 11:47)
    سکوت سکوت سکوت در هیاهوی زندگی ام من لال شده ام اوضاع درس مضطربم میکنه اوضاع کار خوب ولی استرس زا است به مستقل شدن از خانوده فکر میکنم همه چیز خوبه انقدر که غریبه هستم با خودم پناه میبرم به خوردن، تا سر حد بالا آوردن میخورم و میخورم و میخورم توی گروه دانشگاه لیسانس عضو شده ام، جایی که زخم برداشتم.چون شبیه بقیه نبودم...
  • گفتم فضانورد (18 آذر 1396 11:50)
    وسط خیالبافی های مشترکمون ازم پرسید : گولو تو میخوای چکاره بشی؟
  • What we lost in the fire, we will find in the ashes (18 آذر 1396 10:30)
    این روزها هر لحظه و هر ساعت به این فکر میکنم که در دوران تعلیق بین مذهب و هزار هزار مسئله ی دیگر، بجز عمر چیزهای زیادی از دست داده ام... این روزها برای دخترک بیست ساله ای که در درونم گیر کرده لالائی میخوانم تا بخوابد. خیلی عمیق بخوابد، شاید که در زندگی دیگری بیدار شود... یک زندگی معمولی تر ، شادتر، آفتابی تر...
  • هنر هدف گذاری (13 آذر 1396 14:55)
    در راستای استخدام کارشناس زبان فرانسه، خانمی تشریف آورده بودند بسیار با اعتماد به نفس، در حدی که وقتی فرم سوالهای تشریحی ترجمه تقدیمشان شد،فقط پرسیدند که اشکالی ندارد اگر پاسخ ها را با خط Joint-up بنویسند؟ ربع ساعت بعد که سری به سالن کنفرانس زدیم تا دستخط این پدیده عجاب را ببینیم، مشاهده نمودیم که خانم در حال تکمیل...
  • حسنی بَده!!! بد! بد! (12 آذر 1396 14:49)
    آقای متولد سال 1362 تشریف آورده اند مصاحبه برای شغل کارشناس تحلیل محتوا به زبان فرانسه، در قسمت درج ایمیل نوشته اند : Pesarebad007@gmail.com پ.ن: طبق اذعان خودشان نکته بازر شخصیتی شان هم این بود که کار و زندگی را قاطی نمیکنند!
  • تُم تُم تُم (11 آذر 1396 14:02)
    دخترکم میره کلاس تمبک و حالا زندگی مون پر شده ازضرباهنگ شعرهای ریتمیک و بشکن و نوای تُم تُم بَک بَک ... یادم میاد روزهای اولی که دیابت همخونه مون شده بود به این فکر کردم که با وجود نوک انگشت های دردناکش باید دور خیلی کارها رو خط بکشه... خدایا شکرت که همیشه بزرگتر و مهربان تر از حد تصور منی...
  • نژادپرست (24 آبان 1396 11:34)
    حنا با دستهایی پر از خرده ریزهای ته کمدم گفت تو چه خاله ی خوب و نژاد پرستی هستی گولو! آب دهانم را قورت دادم و پرسیدم نژادپرست یعنی چی؟ گفت: یعنی کسی که همه وسایلش را به خانواده و دوستان خودش میدهد! پ.ن: عشق این را دارد که توی کمد و کشوهایم بگردد و گنج پیدا کند!
  • Wrap Your Troubles In Dreams (22 آبان 1396 10:20)
    زلزله شد. بابا از مرز زنگ زد به مادرم که مبادا نگران شود. مادرم خبر زلزله را از دهان بابا شنید و ضعف کرد. دیشب توی هال خوابیدم و صبح که بیدار شدم دیدم بالای سرم روی یک تکه کاغذ آیه 41 سوره فاطر را نوشته اند. دستخط مامانه را میشناسم. دو ماه است در یک اتاق کار میکنیم و متوجه نشده بودم همکار فرنگی گوشت نمیخورد، آخر روز...
  • مهر و آبان (9 آبان 1396 15:58)
    صبحها که بیدار می شوم انگار نه انگار آن زن خموده ی اردیبهشت 96 باشم. غالباً بعد از نماز نمیخوابم ، توی رختخوابم دراز میکشم و نیم هشیار فکر میکنم. به گذشته و به آینده فکر میکنم. به اینکه چقدر نظم قشنگی پشت این روزها هست. چقدر خلقت قشنگ است و چقدر کلمه برای تشکر کم است. صبحها گاهی دلم میخواهد بروم نان تازه بخرم، برای...
  • هنوزها (24 مهر 1396 12:37)
    خیلی اتفاقی توی هارداکسترنالم میان انبوهی از مستندها به مستندی از هیروشیما برخوردم، دو ساعت و چهل دقیقه فیلم را دیدم، گریه کردم، حنا، مامان، خواهرم و لاله را جای تک تک بازماندگان و سوختگان آن روز سیاه تصور کردم و اشک ریختم. حالا با چشم های سرخ به جمله ی آکیکوی زنده از بمباران فکر میکنم:" دوستم وقتی سه روز بعد از...
  • در چشمهایش لذت کشف یک سلاح تازه برق میزد (23 مهر 1396 09:44)
    ولو شده بودم روی مبل و برای لاله نق میزدم که اصلا حال ندارم بعداز یک روز کاری شلوغ بروم خانه و جای خوابیدن ، لباس عوض کنم و دوباره بروم آن طرف شهر چون فردا لیزر دارم، که یک هو پسرک سرش را از روی دفتر مشقش بلند کرد و با ذوق زایدالوصفی گفت: " لیزرت رو ببینم گولو!!!"
  • خرابه حال هر کی نگای چیشای تو کِرده (17 مهر 1396 12:39)
    زندگی گاهی خیلی ساده و پیچیده می شود. آنقدر ساده که تنی سالم و جانی سلامت و خانواده ای و دوستانی و برکتی جاری، کفایت مطلق حساب شوند و آنقدر پیچیده که گاهی از خودت بپرسی هی گولو؟ کجای راهی و در کدام راه؟ زندگی غریب و شیرین است. تا حالا بدنتان با شما سر شوخی داشته است؟ چند باری است توی جلسات مهم که از قضا چند نفر اهل...
  • We believe in zombies (16 مهر 1396 10:54)
    کنار هم دراز کشیده بودیم و داشتیم از حشرات، پیشرفت های اخیر علم، امکان حیات در فضا، پیوند اعضا و سایر علوم مهجور صحبت می کردیم که نمیدونم چطور شد بحث به اعتقادات مذهبی رسید و پسرک گفت: گولو چون نمیخواستم ناراحت بشی تا حالا بهت نگفته بودم ولی من به خدا معتقد نیستم. بعد مکث کرد و ادامه داد: راستش من به زامبی معتقدم!!!...
  • این سوره ی بر نیزه، یحیای نبی ست (5 مهر 1396 12:45)
    محرم برایم از دیشب شروع شد. وقتی ضبط ماشین شروع کرد به خواندن که "مستان همه افتاده و ساقی نمانده" کسی انگار گلویم را گرفت که کجایی گولو؟ اشک هایت را برای کی و کجا احتکار کرده ای؟ فرصت را بچسب گولو. تو که نمی دانی سال بعد زنده باشی یا مرده. مومن باشی یا کافر. بیدار باشی یا خواب. مگر ندیده ای؟ مگر همین پارسال...
  • گل و بلبل (3 مهر 1396 10:13)
    براشون تعریف کردم که خواب دیدم با یکی شون رفته ام دهات صربستان سفر و از بس همه چی بهم ریخته و بی برنامه بوده، تنهایی سوار ترن شده ام و رفته ام ترکیه و این حرفها... حالا از اون روز یکی شون مدام میگه من دهات صربستان میخوام! اون یکی میگه من چرا تو خوابت نبودم!!! پ.ن: قلمم راه نیافتاده و مهر و محرم رسیده اند.گفتنی و...
  • از روی آن صنوبر، من را چراغ باید (2 مهر 1396 14:05)
    سه سال قبل در چنین روز و ساعتی، رو به حرم یکی از مهربان های روزگار، زندگی من چنان دستخوش تغییر شد که شهد و شراب در برابرش رنگ می بازند...
  • انگور مست شهریور (28 شهریور 1396 13:34)
    گندم ها سرشان از بار سنگین شده و انگورها مستانه به تاک می رقصند... شهریور به انتها رسیده ست... اینطور که معلوم است خیلی از تلاشهای من هم الحمدلله به بار نشسته اند و انگار زمستان امسال خیلی هم سرد نخواهد بود ان شاالله... این روزها را دوست دارم، بار بزرگی که از مسئولیت و ذوق توامان دارم را دوست دارم. پاییز مزه ی یک ماگ...
  • روزگارت خوش که از میخانه ، مسجد ساختی (11 شهریور 1396 21:04)
    سلام صد سال شد که ننوشته ام! هفتاد روز از آخرین باری که سرکار رفتم میگذرد. توی این مدت هر روز دست کم هفتاد بار خدا را شکر کرده ام که جرات داد تا زیر بار خفت نروم. هنوز جایی مشغول کار نشده ام، هنوز عجله ای ندارم. از شما چه پنهان گاهی کابوس مدیرم و نوچه اش را میبینم. خوشحالم که دیگر آنجا نیستم. دحوالارض شد، ذی الحجه...
  • زیتون و زمان (11 تیر 1396 01:38)
    این روزها یک اتاق کوچک دارم که خیلی خیلی مرتب است. یک میز کار خیلی خواستنی با کتاب ها و جزوه ها و لپ تاپ و ده رنگ خودکار و ماژیک. یک وایت برد کوچک که رویش آیه های شیرینی از سوره آل عمران نوشته ام. اینترنت خانه به راه است و هر وقت هوس میکنم میتوانم کتاب های هری پاتر را برای صدهزارمین بار گوش کنم. هارد اکسترنالم پر از...
  • ماه شوال تویی، شیخ لب بام منم (5 تیر 1396 15:42)
    سلام سلام عید فطر همگی مبارک، طاعات و عباداتتون قبول. حال همه خوبه؟ منم خوبم. این مدتی که سروکله ام پیدا نبود سرگرم لرزه نگاری بودم! آخه تو کل زندگی ام زلزله شد. درس و دانشگاه و امتحان جامع آوار شد رو سرم. روابط خانوادگی ام دچار تنش شد و شوک خیلی خیلی بزرگی به آوار قبلی اضافه شد.درست توی مدتی که میخواستم برای امتحان...
  • قبلاً این کارا جواب میداد (12 اردیبهشت 1396 15:48)
    برا استادم SMS فرستادم که : استاد گرامی ام دکتر ایکس دستان شما را به پاس زحمات بی دریغتان می بوسم روزتان مبارک الان دیدم جواب داده که: گولوئیان پاشو اون مقاله ات رو بیار! خرداد شد!
  • شیر بی دم و سر و اشکم (11 اردیبهشت 1396 12:58)
    همه چیز از اونجا شروع شد که من بشدت احساس کردم که باید یه گشت شبانه توی حیاط داشته باشم و زیاگان و گیاگان خونه رو از نزدیک مورد بررسی قرار بدم. خب این موقع سال انتظار نداشتم با هیچی جز عطر چوچاغ و رد لیسه های تنبلوس روبرو بشم.ولی همون جوری که نویسنده های فرنگی میگن Little did I know که چه سورپرایزی زیر کپه برگهای...
  • همایون بادت این روز و همه روز (1 فروردین 1396 08:24)
  • بعد از تو، خاک بر سر دنیا (13 مهر 1395 11:55)
    کتاب آه
  • روضۀ ربودن معجر (12 مهر 1395 13:32)
    جلوی یک خانه پارک کردیم تا از سوپرمارکت کنارش خرید کند. کنار در چند تا تاج گل بود با بنر تسلیت و گلایول های سفید. نگاهمان روی گل ها که تازه هم بودند لغزید و سکوت بغلمان کرد.... رفته شان مادر بود یا پدر؟ نکند فرزند بوده باشد؟ گفت آخ آخ چقدر الان سخته براشون و بعد مکث کرد، لابد به فکر پدرش افتاده بود یا مادرش ، به فکر...
  • نیست نشان زندگی ، تا نرسد نشان تو ... (10 مهر 1395 11:04)
    سلام به تک و توک خوانندگانی که اینجا باقی مانده اند. خوبید؟ ان شاالله سالم و شاد و سربلند باشید. من هم به شکر خدا خوب و خرم و سرحال هستم. غرض از مزاحمت یک احوالپرسی کوچک بود و اعلام اینکه لاتاری ویزای گوناگونی آمریکا امسال از سه شنبه 13 مهر تا دوشنبه 17 آبان خواهد بود. در هر کجای دنیا که هستید،موفق باشید. راستی فردا...
( تعداد کل: 664 )
   1       2       3       4       5       ...       23    >>