عناوین یادداشت‌ها 

  • من راز تو هستم چه بگویی چه نگویی ... (5 خرداد 1397 12:29)
    الغرض بین اینهمه قرار و بی قراری و کش و قوس های عشق و هجران و دلگیری ها و دلگرمی ها، آخر هفته ی بعد را مهمان معشوق خواهم بودتا مگر ببینم رقص باد در موهای جوگندمی اش دلم را تا کجاها خواهد برد... بله، دوباره عازم اعتکافم...
  • Bay doğruyla bayan yanlış (29 اردیبهشت 1397 14:20)
    روز اول سفر، روز دوم روزه خشک و خالی، روز سوم گلاب به رویتان و سِرُم. و باقی روزه های بی اعمال. تا الان که ماه رمضان من این بوده. کلا رنگ و لعاب ایمان اندکم پریده، مثل خورشت قیمه بدون زعفران و نمک... انتظار ندارم تا آخر ماه اتفاق خاصی در راستای بهتر شد اوضاع بیفتد. نهایتاً دعا می کنم اوضاع بد نشود. اردیبهشت امسال خوب...
  • HAS NOT BEEN SELECTED (26 اردیبهشت 1397 08:17)
    وقتی دری رو از روی حکمت میبندی لطفا پنجره ها روهم ببند،کلا نور نیاد.بخوابیم.والله
  • بر هر چه همی‌لرزی،می‌دان که همان ارزی (22 اردیبهشت 1397 09:35)
    دلم میخواست حوصله داشتم و مینوشتم. خیلی می نوشتم. از سی و پنج سالگی که هنوز بهش عادت نکرده ام. از چشمهایی که انتهای پلکهاشون به هم نرسیده و شبیه رطب تازه هستند.از شبدرهای چاربرگی که هرکجا میرم به چشمم میان. از رساله که داره دوباره میشه یه وزغ زشت گنده. از قیمت یورو و دلار که حسابی منو ترسونده،از روزمرگی ها و از کسی که...
  • دیوانه کجا خسبد، دیوانه چه شب داند (19 اردیبهشت 1397 10:11)
    اگه دیروز چیزی مینوشتم حتما یه پست عاشقانه ی درست حسابی میشد. از اونایی که پر هستند از استعاره و مصرع های مسجع و اسم حسینا و عشق و امیری نعم الامیر... امروز اما من و آسمون برای گریه به هم تعارف میزنیم. گاهی اون و گاهی من... می گن وقتی بارون میاد درهای نعمت بازند و دعا مستجاب میشه. من چه دعایی کنم که دلم رو خوش بیاد....
  • مکاتبات عاشقانه (5 اردیبهشت 1397 15:32)
    -گولو جونم داره چیکار میکنه؟ - داره با بیل غذا میخوره. - گولو جان؟ این یعنی خیلی گرسنه هستی؟ - نه! یعنی اسم همکارم آقای بیل هست و دارم با قاشق ناهار میخورم!!!
  • خادم و مؤذن این مسجد تن جان شماست (29 فروردین 1397 08:54)
    رجب که شروع شد، ضمیر ناخودآگاهم، برنامه هایی را برای این ماه طراحی کرد. الحمدلله در برخی موفق شدم و سبحان الله که برخی را بخاطر همه درگیریهای زندگی از دست دادم. با آمدن شعبان، با خودم زمزمه میکردم رجب تمام و دستهای من خالی. اما ندایی درونی متذکر میشد که "یا من یعطی القلیل بالکثیر، یا من یعطی من سئله، یا من یعطی...
  • زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند (14 فروردین 1397 15:36)
    بیست روزی هست که در خانه تنها بوده ام. سکوت. آرامش و ترمیم زخمهای کوچک. دکترِ تن تشخیص افسردگی ماژور داده و دکترِ جان تشخیص طبع بهم ریخته. ولی حالم خوب است. پوستم نازک شده که آن هم خوب خواهد شد ان شاالله. بهار آمده و مگر می شود دل سپرد به غم؟گرچه ابرهای تیره گاهی از آسمانم گذر میکنند ولی دلم انگار به جایی وصل است و...
  • بیمار شود عاشق اما بنمی میرد (6 فروردین 1397 13:19)
    سلام سال و حالتون پربرکت و خوشی. رفتم سفر،زندگی کردم،برگشتم. خوب بود. آنقدری خوب که دلم برای سرما و گرما و مردم و غذا و حیواناتش تنگ شده. ان شاالله دیگر نمیگذارم سفر در من بمیرد. گورستان های زیادی رفتم و کلیساهای بیشتر. در کلیسا سوره حضرت مریم علیهاالسلام خواندم و در گورستان سوره ملک. در مراسم تعمید و مراسم تدفین شرکت...
  • یک تولد پداگوژیکی (23 اسفند 1396 10:34)
    . اگر هفتاد سالگی را عمر مفید در نظر بگیریم، من امروز در اوج آن ایستاده ام: سی و پنج. میانه ی دهه چهارم. قله ی زنانگی و زیبایی... .
  • Q source (6 اسفند 1396 12:59)
    صبح با چشمان ابری بیدار شده ام.اشک دیگر قبل از چکیدن در نمیزند. بی تعارف شده ایم. گریه خوب است. اشک ریختن خوب است. حتی هق هق خوب است. بغض اما گربه ای ست با چنگال های دردناک. بغض، حیوان خانگی مهربانی نیست. زندگی ام پر از خدایان و پیامبران است. من؟ بنده ای که دلش میخواهد تمام روز در معجزه ی لانه ی مورچه غرق شود. چه...
  • لعل لبت حلوای من (2 اسفند 1396 13:52)
    کمتر از ده روز دیگر به امید خدا مسافرم و نه مقصد را درست میشناسم و نه ویزا گرفته ام و نه حتی یک لنگه جوراب بعنوان لوازم سفر کنار گذاشته ام. تمامی ذوق دلم اما به این است که سی و پنج سالگی ام را در ساحلی عاشقانه و زیبا جشن خواهم گرفت. حسینا، من و می و مستی و مستی و مستی... خاله زنک بازی خر است. و خیلی ها استاد این بازی...
  • چهارده فوریه و حواشی (25 بهمن 1396 10:03)
    میان دو کَس عشق چون آتش است ولنتاین بدبخت هیزم کش است
  • تا زبور عشق خوانم زار زار (11 بهمن 1396 12:38)
    خانم کوچیک از قم صدام کردند. آقا از شیراز آمدند و دستم را گرفتند و بردند دیدنای خانم. نیم ساعت حرم و بیست دقیقه جمکران. همین... و همین چقدر زیباست. چقدر پشتوانه ست برای روزهایی که کسی نمیداند بنده کدام درگاه خواهم بود... زندگی سخت غیرقابل پیش بینی است... ماه دیگر سی و پنج ساله میشوم. هنوز با والدینم زندگی میکنم. این...
  • کیموسابی (4 بهمن 1396 12:02)
    بعد از سالها به فیس بوکم سر زدم. گولوی خندان، گولوی بلوند، گولوی ورجه ای، گولوی مست و گولوی هشیار... اولش ناراحت شدم و به این فکر کردم که چطور شد به این گولو تبدیل شدم. بعد گولوی فعلی را نگاه کردم و دیدم چقدر دوستش دارم. زنی که هنوز شیرین میخندد و سی سالگی هایش را خیلی دوست دارد. امروز خوشحالم که این گولو شده ام. همه...
  • دلربا، دلنشین ،شیرین ادا، نازنین (1 بهمن 1396 14:35)
    صبح گرم از عطر قهوه و شاد از تابش نور خورشید در اتاقم ، لم دادم توی صندلی ام و شروع کردم به سیاق هر روز به وبلاگ های محبوب سر زدن که دیدم پرژین چنین حالی را توصیف کرده... خلاصه که از صبح در گوشم میخوانند دلربا دلنشین شیرین ادا نازنین و من بسیار سرخوشم. آنقدر که یادم میرود هرگز در زندگی این حرفها را نشنیده ام...
  • دنیا تاسیان است (23 دی 1396 11:47)
    سکوت سکوت سکوت در هیاهوی زندگی ام من لال شده ام اوضاع درس مضطربم میکنه اوضاع کار خوب ولی استرس زا است به مستقل شدن از خانوده فکر میکنم همه چیز خوبه انقدر که غریبه هستم با خودم پناه میبرم به خوردن، تا سر حد بالا آوردن میخورم و میخورم و میخورم توی گروه دانشگاه لیسانس عضو شده ام، جایی که زخم برداشتم.چون شبیه بقیه نبودم...
  • گفتم فضانورد (18 آذر 1396 11:50)
    وسط خیالبافی های مشترکمون ازم پرسید : گولو تو میخوای چکاره بشی؟
  • What we lost in the fire, we will find in the ashes (18 آذر 1396 10:30)
    این روزها هر لحظه و هر ساعت به این فکر میکنم که در دوران تعلیق بین مذهب و هزار هزار مسئله ی دیگر، بجز عمر چیزهای زیادی از دست داده ام... این روزها برای دخترک بیست ساله ای که در درونم گیر کرده لالائی میخوانم تا بخوابد. خیلی عمیق بخوابد، شاید که در زندگی دیگری بیدار شود... یک زندگی معمولی تر ، شادتر، آفتابی تر...
  • هنر هدف گذاری (13 آذر 1396 14:55)
    در راستای استخدام کارشناس زبان فرانسه، خانمی تشریف آورده بودند بسیار با اعتماد به نفس، در حدی که وقتی فرم سوالهای تشریحی ترجمه تقدیمشان شد،فقط پرسیدند که اشکالی ندارد اگر پاسخ ها را با خط Joint-up بنویسند؟ ربع ساعت بعد که سری به سالن کنفرانس زدیم تا دستخط این پدیده عجاب را ببینیم، مشاهده نمودیم که خانم در حال تکمیل...
  • حسنی بَده!!! بد! بد! (12 آذر 1396 14:49)
    آقای متولد سال 1362 تشریف آورده اند مصاحبه برای شغل کارشناس تحلیل محتوا به زبان فرانسه، در قسمت درج ایمیل نوشته اند : Pesarebad007@gmail.com پ.ن: طبق اذعان خودشان نکته بازر شخصیتی شان هم این بود که کار و زندگی را قاطی نمیکنند!
  • تُم تُم تُم (11 آذر 1396 14:02)
    دخترکم میره کلاس تمبک و حالا زندگی مون پر شده ازضرباهنگ شعرهای ریتمیک و بشکن و نوای تُم تُم بَک بَک ... یادم میاد روزهای اولی که دیابت همخونه مون شده بود به این فکر کردم که با وجود نوک انگشت های دردناکش باید دور خیلی کارها رو خط بکشه... خدایا شکرت که همیشه بزرگتر و مهربان تر از حد تصور منی...
  • نژادپرست (24 آبان 1396 11:34)
    حنا با دستهایی پر از خرده ریزهای ته کمدم گفت تو چه خاله ی خوب و نژاد پرستی هستی گولو! آب دهانم را قورت دادم و پرسیدم نژادپرست یعنی چی؟ گفت: یعنی کسی که همه وسایلش را به خانواده و دوستان خودش میدهد! پ.ن: عشق این را دارد که توی کمد و کشوهایم بگردد و گنج پیدا کند!
  • Wrap Your Troubles In Dreams (22 آبان 1396 10:20)
    زلزله شد. بابا از مرز زنگ زد به مادرم که مبادا نگران شود. مادرم خبر زلزله را از دهان بابا شنید و ضعف کرد. دیشب توی هال خوابیدم و صبح که بیدار شدم دیدم بالای سرم روی یک تکه کاغذ آیه 41 سوره فاطر را نوشته اند. دستخط مامانه را میشناسم. دو ماه است در یک اتاق کار میکنیم و متوجه نشده بودم همکار فرنگی گوشت نمیخورد، آخر روز...
  • مهر و آبان (9 آبان 1396 15:58)
    صبحها که بیدار می شوم انگار نه انگار آن زن خموده ی اردیبهشت 96 باشم. غالباً بعد از نماز نمیخوابم ، توی رختخوابم دراز میکشم و نیم هشیار فکر میکنم. به گذشته و به آینده فکر میکنم. به اینکه چقدر نظم قشنگی پشت این روزها هست. چقدر خلقت قشنگ است و چقدر کلمه برای تشکر کم است. صبحها گاهی دلم میخواهد بروم نان تازه بخرم، برای...
  • هنوزها (24 مهر 1396 12:37)
    خیلی اتفاقی توی هارداکسترنالم میان انبوهی از مستندها به مستندی از هیروشیما برخوردم، دو ساعت و چهل دقیقه فیلم را دیدم، گریه کردم، حنا، مامان، خواهرم و لاله را جای تک تک بازماندگان و سوختگان آن روز سیاه تصور کردم و اشک ریختم. حالا با چشم های سرخ به جمله ی آکیکوی زنده از بمباران فکر میکنم:" دوستم وقتی سه روز بعد از...
  • در چشمهایش لذت کشف یک سلاح تازه برق میزد (23 مهر 1396 09:44)
    ولو شده بودم روی مبل و برای لاله نق میزدم که اصلا حال ندارم بعداز یک روز کاری شلوغ بروم خانه و جای خوابیدن ، لباس عوض کنم و دوباره بروم آن طرف شهر چون فردا لیزر دارم، که یک هو پسرک سرش را از روی دفتر مشقش بلند کرد و با ذوق زایدالوصفی گفت: " لیزرت رو ببینم گولو!!!"
  • خرابه حال هر کی نگای چیشای تو کِرده (17 مهر 1396 12:39)
    زندگی گاهی خیلی ساده و پیچیده می شود. آنقدر ساده که تنی سالم و جانی سلامت و خانواده ای و دوستانی و برکتی جاری، کفایت مطلق حساب شوند و آنقدر پیچیده که گاهی از خودت بپرسی هی گولو؟ کجای راهی و در کدام راه؟ زندگی غریب و شیرین است. تا حالا بدنتان با شما سر شوخی داشته است؟ چند باری است توی جلسات مهم که از قضا چند نفر اهل...
  • We believe in zombies (16 مهر 1396 10:54)
    کنار هم دراز کشیده بودیم و داشتیم از حشرات، پیشرفت های اخیر علم، امکان حیات در فضا، پیوند اعضا و سایر علوم مهجور صحبت می کردیم که نمیدونم چطور شد بحث به اعتقادات مذهبی رسید و پسرک گفت: گولو چون نمیخواستم ناراحت بشی تا حالا بهت نگفته بودم ولی من به خدا معتقد نیستم. بعد مکث کرد و ادامه داد: راستش من به زامبی معتقدم!!!...
  • این سوره ی بر نیزه، یحیای نبی ست (5 مهر 1396 12:45)
    محرم برایم از دیشب شروع شد. وقتی ضبط ماشین شروع کرد به خواندن که "مستان همه افتاده و ساقی نمانده" کسی انگار گلویم را گرفت که کجایی گولو؟ اشک هایت را برای کی و کجا احتکار کرده ای؟ فرصت را بچسب گولو. تو که نمی دانی سال بعد زنده باشی یا مرده. مومن باشی یا کافر. بیدار باشی یا خواب. مگر ندیده ای؟ مگر همین پارسال...
( تعداد کل: 676 )
   1       2       3       4       5       ...       23    >>