پریا هدیه برام تاج جواهر بیارن

5 آبان 1392 ساعت 09:46 ب.ظ

اینکه نویسنده ی این کلمات خودش اینجا چقدر غریب و آواره است و دلش در بلاگفایش جا مانده و دستش به نوشتن نمیرود و آیدایش فعلاً ماندنی شده و خودش با نوشتن پست خداحافظی اش گریه کرده و آرشیوش را میخواهد و اینجا تنهایی می ترسد همه به کنار...  میداند که شما را دعوت کرده به این خانه و مباد که چراغ مهمان نوازی اش خاموش باشد..غمی که پشت در کمین کرده سهل است،اگر پریا برایم تاجی از جواهر هدیه بیاورند،چون شما مهمان منید،در را باز نخواهم کرد...

بشنویم



دوست داشتنت سخت شده است

5 آبان 1392 ساعت 08:36 ق.ظ

هی من سعی میکنم این اسباب کشی اجباری را پشت گوش بیاندازم، هی تو بدقلقی میکنی.امروز هم یک شوک حسابی بهم دادی.خدایی اگر خودت یکروز بیایی در وبلاگت لاگین کنی و و ببینی زده که "صفحه ای با این آدرس پیدا نشد!" چه میکنی؟با این کارهایت باعث شده ای بیخیال آرشیوم بشوم که گمان نمی کنم قابل انتقال به این وبلاگ باشد و دیگر گمان نکنم دلبستگی به تو داشته باشم...خداحافظ بلاگفا

فرخنده آهنی

4 آبان 1392 ساعت 11:27 ق.ظ

اگه  زیر نوشته های کتابهایی که میخونم ، با مداد خط می کشم،تقصیر خانوم آهنیه.اگه بزرگ شدم ولی آدم بزرگ نشدم،تقصیر خانوم آهنیه.اگه صمد بهرنگی رو بیشتر از شریعتی و پائولو کوئیلو میفهمم ،تقصیر خانوم آهنیه.اگه گاهی نیش عقرب میذارن توی کامنت و برام حواله میکنن و من باز مینویسم ،تقصیر خانوم آهنیه.خانوم آهنی بود که با اون دستهای چروک کوچولو، با اون عینک کائوچویی ذره بینی،با اون خنده ی ریز ،روسری ململ سفید سر میکرد و لای دفتر نمره ها گلبرگ بهار نارنج میذاشت.خانوم آهنی بود که ما رو مجبور کرد هر هفته یادداشت روزانه بنویسیم.خانوم آهنی بود که با شعر های سیلوراستاین و سیدعلی صالحی و سهراب سپهری من سرخوش یازده ساله رو اهلی کرد.فرزانگان جردن اون روزها هاگواترزی بود که توی زنگ های انشا،سرانگشت های نوجوانی من با جادوی کلمات آشنا میشد...کاشکی یکی خانوم آهنی رو پیدا کنه،بهش بگه اگه گولوی ناآروم کلاسهات،توی این بیست سال، از بین اونهمه درس، فقط مشقای زنگ انشاش رو خوب نوشته،تقصیر شماست،تقصیر شماست که معلم بقیه درسها نبودید...بهش بگید اگه شاگردت انشاهاشو زندگی کرد و زندگی اش رو نوشت،تقصیر شماست خانوم فرخنده ی آهنی...

مَحرمانِ مخفی‌ترین ترانه‌های مگو

26 اردیبهشت 1392 ساعت 09:16 ق.ظ

دنیا خیلی سختش بود گولویی را تاب بیاورد که بغل کم داشت.گولو رفت حمام.قیچی آویزان به جالباسی را دید و حسرت نوازش را.آرشه ی لبه های تیز را برداشت،کشید به زه گیسوی شرابی....و نواخت...فورته.استاکاتو.صدا ها همه مذاب بودند و نت ها همه چنگ....  دختری که امروز کله اش به کیوی شبیه تر است ، دیشب دست تنها کنسرتوی بغض را نواخته.

عشق اول چون نهد معمار کج!!!!!

19 بهمن 1391 ساعت 04:42 ب.ظ

عشق اولم یادم نمی آید.ولی خیلی عاشق پیشه بودم.شاید اولین عشقم سگ عمویم بود.یک سگ سیاه گنده  از  نژادی که نمی دانم .که فرط سگیّت چند بار عمویم را لت و پار کرده بود.در دوسالگی در حالیکه داشتم با سگ فوق الذکر  ماست میخورده ام دیده شده ام. یادم است  از شش سالگی به تناوب عاشق آدمهای پشت شیشه ی تلویزیون می شدم. یادم است اولین حس جذب شدن جنسی را به فرانس پسر دکتر ارنست داشتم!کلاس اول راهنمایی به شدت عاشق ریچارد موزر-یک کاراگاه  پلیس و صاحب یک سگ نژاد ژرمن شپرد به نام رکس- شدم. ولی اولین و عمیق ترین حس واقعی ام مربوط به پسرعمه ی همسایه مان بود.

مهدی همسایه ی روبرویی ما در آپارتمانمان بود و سه پسرعمه داشت.پسر عمه بزرگتر وقتی من کلاس دوم راهنمایی بودم سوم یا چهارم دبیرستان بود. اسمش فرزاد بود.از او فقط دو تا چشم سیاه و ابروی های پهنش یادم است. غالبا اخر هفته ها می آمدند خانه ی مهدی .  من و خیل عظیم بچه های دیگر آپارتمان با دو  برادر کوچک تر فرزاد و مهدی چه بازیها که نمی کردیم و چه آتش ها که نمی سوزاندیم. القصه ماجرا از یک شب تابستانی شروع شد.ما(یعنی من و شش تا پسربچه ی دیگر) داشتیم توی حیاط آب بازی می کردیم.یادم است شلنگ در دست من بود که فرزاد آمد و رد شد. بهش گفتم :بیا آب بازی.فرزاد  نگاهی عاقل اندر سفیه به من  کرد و گفت:آب بازی کار بچه هاست.از من گذشته. یخ زدم.اولین بار بود نگاهم میکرد.من چرا آنجا ایستاده بودم؟ شلنگ در دستانم چکار میکرد؟ چرا همه چیز در یک ثانیه یخ زد؟ من که دختر بودم چرا داشتم با پسرها بازی میکردم؟

فرزاد باعث شد من دیگر با پسرهای آپارتمان بازی نکنم.  تابستان آن سال توی تب حسی می سوختم که نمیدانستم چیست.با شنیدن اسمش ،با صدای بازی برادرهایش توی تعطیلات آخر هفته،با هر صدایی از سمت آپارتمان مهدی اینها قلب من وحشیانه توی سینه می کوبید.

این اولین عشق من بود که پشت شیشه ی تلویزیون نبود.اولین عشقی که میشد لمسش کرد.آدم بود.وجود داشت.و من چقدر خیالباف بودم....چه سناریو ها که توی ذهنم با فرزاد نمی نوشتم..... آن سال گذشت. خانواده مهدی از آن خانه رفتند و از فرزاد چیزی در ذهن و زندگیم بجز حساسیت ناخوداگاهم به این اسم چیزی نماند.

چند سال بعد به بهانه ی کنکور دیگر تلویزیون را هم از زندگی حذف کردم و عشق های شیشه ای هم رنگ باختند. زندگی می گذشت و من با ساز خوش آهنگش به شادترین نحوی که بلد بودم می رقصیدم....

گمان کنم دو سال پیش بود.صبح که صفحه ف.ی.س ب.وک.م را باز کردم دیدم مهدی پیدایم کرده.کلی ذوق کردم و ته قلبم یک تکان کوچک خورد.انگار قلبم هنوز یادش بود که مهدی پسردائی فرزاد است... شماره اش را گرفتم و بهش زنگ زدم.داشت لیسانسش را میخواند و دوره های صدا می دید. می خواست برود توی صدا و سیما.آمدم اظهار فضل کنم .گفتم میدانی که رفتن در همچین سازمانی پارتی میخواهد؟گفت خب مگه فرزاد یادت نیست.صورتم داغ شد.گفتم خب. با تعجب گفت خب اون الان مجری شده دیگه!.

دستانم گوشی را حس نمیکرد.من کجا بودم؟چرا هیچ وقت فامیل فرزاد برایم مهم نبود؟ چرا ده سال بود تلویزیون نگاه نکرده بودم؟

چرا عاقبت اولین عشق واقعی ام شیشه ای شدن بود...... من هرگز به کسی نگفتم که چه بر من گذشت در آن صحبت تلفنی.ولی بعدها چقدر خودم خندیدم و با دوستان خندیدیم به این سیر عجیب اتفاقات....

مبادا

16 مهر 1391 ساعت 08:59 ق.ظ

حدیث

17 خرداد 1391 ساعت 09:15 ق.ظ

مُحرم و صفر اسلام رو زنده نگه داشته اند،شیش و هشت منو!

برچسب‌ها: و سفر در مُحرم

آنکه نامش در رگهایم جاری ست

16 خرداد 1391 ساعت 09:07 ق.ظ

مادر نیست که.

مادرد است.یعنی درد ما را به جان می خرد.ولی می گوییم مادر چون درد هایش انتها ندارد.

برچسب‌ها: گولو و مامانه

بحمدالله همه انتلکتوئل،همه فلینی باز

16 اردیبهشت 1391 ساعت 09:20 ق.ظ

خیلی کلیشه ای نشست کنار جوب،پریایی که از قصه جا مانده بود.ته ذهنش یک نفر زار و زار مثل ابرهای بهارگریه می کرد.لب ورچید که گربه ای تو گلویش چنگ میزد.یک نفر گویا مست رد شد.پریا جواب "بخورمت جیگر" مست را نداد.دستش را گذاشت لب سیمان های لب پر جوب.  با خیال راحت تمام قصه را عق زد.  ده دقیقه ی بعد  بود که  یک پریای نازنین با گونه های خشک سوار اولین ایکس تری کنار خیابان شد و مثل همه ی زرزروهای دیگر رفت به دنبال یک لقمه نان حلال.  عصر عصرِ تکنولوژی بود و وای فای و تاچ اسکرین و تله کامنیوکیشن و ویرچوال لایف.بغض ها همه پلاستیکیِ ضدخش و نشکن بودند و شب هرگز در این عصر راه نداشت.

مرد آن است که ببوید

11 اردیبهشت 1391 ساعت 09:17 ق.ظ

گولو اومده اومده تو اتاق کارش،بعد دیده اتاق بوی شوید کوبیده و گربه مرده میده.به آقای همکار گفته اون درو باز کن.آقای همکار گفته چرا.گولو گفته آخه بو مرد میاد.آقای همکار بادی انداخته به غبغب و جواب داده که" ما افتخارمون به اینه که بو نامرد نمیاد!"

ای آشنا با عریانی تنم

30 فروردین 1391 ساعت 05:00 ب.ظ

 بریل هم نشدیم یه روشندلی پیدا بشه،با سر انگشتاش نازمون کنه، نگفته هامونو بخونه.... 

Le Thérapeute

17 فروردین 1391 ساعت 03:05 ب.ظ
.

دور همان میدان اولش،بعد از کافه،دری است  شیشه ای که اگر باز باشد می چپم تو. و تو بیرون است. مردهای جاکومتی سمت چپ راه میروند. من مستقیم می روم .البته کمی متمایل به راست. نشسته آنجا. جوجه توی دستش است. اسمش درمانگر است.ولی دیده ام صدایش می کنند "دیوانه از قفس پرید". مرض دارند. عشقشان این است که قفسی بسازند برای دیوانه و قصه ای برای پریدنش. احمق ها.شما ها آن بیرون توی قفس هستید.اسم این درمانگر است.اسم آن یکی پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته. عنوانتان به درد تقویم هایتان میخورد. 

.

( تعداد کل: 676 )
<<    1       ...       53       54       55       56       57    >>