X
تبلیغات
رایتل

پَری‌زاده‌ی آخرین قصه‌های مادربزرگ خستگانِ این سال‌ها را به اسمِ کاملِ خودشان صدا خواهد زد

14 فروردین 1391 ساعت 03:05 ب.ظ

مثلن تو با آن زیرپیراهن تنگ خاکستری ات نشسته باشی روبه روی من که ویولنم را بغل کرده ام.مثلن من مثل بنز Cello  نواختن بلد باشم. مثلن نگاه خمارت را روی تنم بلغزانی و با  آن لبهای خیس بگویی " گولو؟ می دانی مثل آرشه ، روحم را به لرز در می آوری؟ مثلن در جمله ی قبل بجای گولو اسم خودم را گفته باشی. مثلن گونه هایم کمی صورتی شوند که صدالبته در نور کم رمق اتاق از نگاه تو پنهان بماند. مثلن گوشه ی لبم به خنده ای نیم فرو خورده چین بخورد و تو بفهمی قند در دلم آب کرده ای.مثلن سیگارت را در ته لیوان خفه کنی.با حوصله.مثلن بعد بلند شوی نرم بلغزی سمت من ،از کنارم که رد می شوی توی گوشم زمزمه کنی که: بیا توی اتاق...،مثلن ادامه ی این داستان را نشود در این خانه نوشت.... مثلن این داستان واقعی باشد.مثلن همه ی  اینها خاطره باشد باشد نه جوک. اصلن مثلن تو وجود داشته باشی....

.

کجای دنیا گیر کرده ای که من دارم تاوان نیامدنت را میدهم؟

.

پ.ن: یک نفر دیروز در یک کامنت مرا به اسم خودم صدا کرده.همین.

برچسب‌ها: گولو و دوست پسرش

در آستانه

22 اسفند 1390 ساعت 03:05 ب.ظ

بیست و هشت عزیزم.غریب ترینم.... فردا روزی در پارسال بردم ات باربکیو مغولی. طعم سوپ و غذای اصلی را نپسندیدی و هیچ گلایه نکردی.تو چه مظلوم بودی بیست و هشت. هر چه پرسیدمت چه می خواهی جواب ندادی.من که می دانستم از دار دنیا بغل می خواهی و بس.من که شاهد تنهایی های تو بودم. به رویم نیاوردم .بردمت خرید.کفش برایت خریدم و کیف.چقدر غمگین راضی بودی تو. موهایت را کوتاه کردم. دم نزدی.موی بلند را می خواستی چکار؟که حسرت نوازش در لابه لای طره هایش زنده بگور شود؟ تا خرداد هر هفته کشاندمت شهر غریب.نگفتی فوق لیسانس را میخواهم چکار .آمدی.هر کجا که رفتم.اردی بهشت شهر غریب را نفس کشیدی و غربت بهارنارنج را. نبردمت سینما.نبردمت سفر.مهمانی هم نرفتی.آخ که چه مظلوم بودی بیست و هشت. گریه هایت را هم تقیه می کردی. گذاشتم چاق شوی. به خودت نرسی.نبردمت موهایت را های لایت کنم.ماه به ماه صورتت رنگ آرایشگاه ندید.رژ لب قرمز نزدی. لاک و فرنچ را فراموش کردی.من چه ظالم بوده ام بیست و هشت. امروز ، آخرین بار است که طلوع خورشید را به افق اتوبان همت خواهی دید.از فردا منم و تنهایی و یک عدد دیگر .... بیست و هشت....همه ی حرف دلم این است.من را ببخش.من ،من نبوده ام.مدتهاست....

پ.ن:بیست و نه سالگی عزیز....بالاخره رسیدی....سپردمت به خودت.من دیرگاهیست گم شده ام.اینجا جز من هیچ کس دیگری منتظرت نیست.با این شور و شوق که می آیی توی ذوق ات نخورد.فردا تمام ایران غرق در شادی  است. بیا. برایت در دلم آتشی روشن است گرمتر و سوزانتر از هر چارشنبه سوری دیگری.بیا.زردی رویت از من . تو  سرخ باش بیست و نه.

این روزها- این زورها

18 بهمن 1390 ساعت 03:08 ب.ظ

سردرد و بی حوصلگی و محیط کارگند و همکارهای زیرآب زن و هوای سرد که تا مغز استخوان نفوذ میکند و دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی.

دمغم.انگار یک نفر حالم را گرفته باشد. دلخورم. انگار از غریبه ای کینه داشته باشم.خسته ام. دلم خواب میخواهد.خوابی سنگین،طولانی،بی رویا.

زندگی سخت شده.فشار می آورد.انگار کن سگی که بخواهد هسته ی هلوئی را دفع کند. 

گولوی پرنده خواست که بنویسه

19 دی 1390 ساعت 03:05 ب.ظ
گولوی پرنده خیلی وقت بود که دلش میخواست بنویسه،ولی همش این دس اون دس می کرد. بعد یه روز توی شرکت از زور اینکه نره سراغ کار ،اومد اینجا لونه کرد .گولوی پرنده هنو نمیدونه می خواد از چی بنویسه.یحتمل فعلن از هر دری سخنی بگه تا نوشتن، دوباره یادش بیاد.گولوی پرنده یه روزای دوری واسه خودش وبلاگ نویس بود آخه.

.

پ.ن:گولوی پرنده سلام میکنه

( تعداد کل: 664 )
<<    1       ...       52       53       54       55       56