سلااااام
داشتم خاموشکی وبلاگ دکتر ربولی رو میخوندم که رسیدم به تاپیک صداقت و کامنتهاش. منم خیلی وقتا و این اواخر تقریبا همیشه فقط نوشته ام و کامنتها رو یا بستم یا تایید نکردم
منو ببخشید
الان میفهمم چقدر کار بدی بوده و حس بدی میداده
من خوبم و دلم میخواد شما هم خوب باشید . برای این نمینویسم که اینجا برام امن نیست. ترول های سمج دارم. نه میتونم از گولو دل بکنم نه میتونم با ترول ها کنار بیام.
شاید ننویسم ولی اینجا رو فراموش نکردم. توی دعاهای ریز و درشتم نشسته اید. مراقب شادمانی تون باشید
پ.ن: نشد لینک تاپیک دکتر ربولی بذارم نمیدونم چرا
همچنان نشسته است روی یک ویرگول و با دور کند زندگی میکند. همچنان به خودش قول میدهد که اینجا بنویسد و همچنان زیر قولش میزند.
تقریبا همه زندگی اش دستخوش تغییرات خوب و خوبتر و گاهی سخت شده ولی اینجا را دوست دارد و این دوست داشتن هیچ تغییری نکرده است.
صاحب این وبلاگ شما را دوست دارد
پرنده گولو خوب است. بی مرام است که نمی نویسد. ولی حالش خوب است . عادت داشته با کامپیوتر بنویسد و دستش به گوشی ملس نیست. لپ تاپ را هم راه نیانداخته.
تیرویید و لنف را جراحی کرده. حالا یک خط جذاب سرخ روی گلو دارد. ید درمانی میکند و عزلت ناشی از آن را دوست دارد.
خلاصه که اگر جهان متنی بی نقص باشد، این روزها گولو روی یک ویرگول نشسته است: یک مکث ریز
خوب است
و باور کن که خوب است
فقط دور زندگی روی تند و ریتم من فعلا روی بسیار کند گیر کرده
به زودی مفصل مینویسم
نزدیک یک ماه شده که استعفا/اخراج را تجربه میکنم. آنقدر گلویم را فشار دادند که تحملم تمام شد ولی باز ادامه دادم و باز فهمیدم چقدر خر و نادانم که ادامه دادم. مگر باید چه شود که آدم بتواند به خودش فکر کند و یادش بیاید برای کار نیست که زندگی میکند.
حالا هر روز از این پزشک به آن پزشک حواله میشوم تا جای فشار مدیرعامل و معاونت محترم از گلویم را پاک کنم.
راستش حوصله ندارم خیلی توضیح بدهم شاید چون جدی نگرفته ام ولی همه حرفهایی که نزدم ،همه دادهایی که نکشیدم،همه بغض هایی که قورت دادم توی گلویم جمع شد و نشست توی تیروئید و لنف.
خلاصه که این تپه را هم گویا دارم فتح میکنم