به همین سوی قبله قسم ، جهاد اکبر نه جنگه نه خانه داری نه هیچی. جهاد اکبر اینه که بشینی جلوی مامانت و تحمل کنی که تک تک اعمال و رفتار کرده و نکرده ات رو نقد کنن و دم نزنی. خدایا من فهمیدم که اون دختری نیستم که مامانم میخواست. یه کاری کن که مامانم هم بفهمن و دست از یقه من بی نوا بکشن.
بالای هفتاد سال سن و چهارده تکه پلاتین در بدن. سه تای آخری را پارسال صاحب شد: در کربلا از ارتفاع ۵ متری افتاد!!! چطوری و چرا؟ نمی دانیم. ولی امروز باز رفت کربلا. نمیدانم این بشر چه رابطه عجیبی با حضرت ابوالفضلش دارد ولی هر چه هست قوی تر از کهولت و محکم تر از استخوان است.
فکر کنم فلسفه زندگی را خوب فهمیده : بدن کالای مصرفی است و باید حسابی مستهلکش کرد. بابا از آن آدمهایی است که یادم می اندازد آدم باید جان سالم به آن دنیا ببرد نه تن سالم.
یک جایی از زندگی هم آدم دستها و پاهایش را جمع میکند توی خودش و مثل یک لوبیا جمع میشود بلکه برگردد توی رحم امن خلقت و وقتی دید که نمیشود شروع میکند بندهای ارتباط را بیشتر پاره میکند و انقدر ماهر است که حتی خودش هم متوجه نمیشود که کسی که این روزها در آینه میبیند شکل موقتی از حیات است که چهره اش بسیار آشنا میزند.
از تصور دوباره شاغل شدن وحشت میکنم . وحشتی که تنفس و تپش و جان جسمم را فلج میکند.
از تصور دیگر شاغل نشدن وحشت میکنم و تاریخ و جغرافیای هویتم را بی ثمر میبینم.
انگار هیچ چیز سرجایش نیست ولی کنار سرجایش است...
برای فرار از هر چیزی کتاب میخوانم. زیاد. تقریبا روزی یک جلد ... هر روز یک فرد تازه ام تا خودم نباشم کتاب ها جلد عوض میکنند من هر چیزی جز جلد ...
به وقت چای و صدا و جدی پرت و پلا گفتن
جنگ که تموم شد تازه میرن شمال.
سعی کنید همیشه یه دوست گیلانی توی شعاع ۵۰ متری تون باشه