هنوز سنگینم ،پر از تفاله،گاهی باید آرام بمانم،گاهی باید حسابی هم بخورم. افکارم گاهی مثل شراب سکرآورند و گاهی مثل سرکه تیز و تند. گاهی و بیشتر از گاهی هم باید بروم بغل حسینا بشینم تا حسابی چولونی ام کند و دُرد و دَرد از جانم و تنم دور شود.
آدمی بعد چهل زودتر به بطالت عادت میکند. بچه که بودم باباهه برایم یک چوب خریده بود که سرش طرح دو بعدی و ناشیانه ای از اسب داشت. من سوار چوب میشدم و میزدم پشت خودم ـ در ناحیه اسافل اینجانب و کفل اسب فرضی ـ تا تندتر بدوم.
این روزها بدون چوب میکوبم به پشتم که هان ای پتوی رخوت به تن کشیده، بلند شو و از این زندگی کِرم وار بیرون بیا.این روزها گاهی موفق میشوم و گاهی نه.
بعداز چهل سالگی آدم نمیتواند راحت تقصیر ها و مسئولیت ها را گردن دیگران بیاندازد.
نشست و نگاه کرد. کامل و زیبا و بی نقص. بی نقص؟ انگار چیزی کم داشت اما. جهان با همه زیبایی ها چیزی کم داشت. انگار مزه ای از طبخ، رنگی از تابلو، کلامی از نثر و قافیه ای از نظم کم بود... پس دست برد و شراب را آفرید ... و انگور را برای شراب و شهریور را برای انگور و جهان را برای شهریور . و عیش کامل شد ...
و تو را برای من که بی تو بی طعم و رنگ و وزن و قافیه بودم.
تو بگو صد سال.
آقا هر بار که باهاتون حرف میزنم میشم یه قطره ، ذوب میشم در کلام. چه نعمتی بودی ،هستی و الهی باشی که ذات وجودم رو مدیون شمام. نعمتی شراب ناب و نهر عسل.
ساعت یازده صبح جهان من برای همیشه تغییر کرد . من خاله شدم.
ولی هیشکی نفهمید من با این خاله شدن مادر هم شدم. حنا شما به زندگی من معنا و نور دادی. و الان که یه نوجوان بداخلاق کتابخون باهوش شدی میبینم بحمدلله هیچ کدوم از ژن های گند خاله رو به هدر ندادی و از اینکه خدا جای حق نشسته بسیییییییار خرسندم. از مادرتم ممنونم که زحمت کشید منو دوباره زایید و این بار سنگین رو از روی دوشم برداشت
به همین سوی قبله قسم ، جهاد اکبر نه جنگه نه خانه داری نه هیچی. جهاد اکبر اینه که بشینی جلوی مامانت و تحمل کنی که تک تک اعمال و رفتار کرده و نکرده ات رو نقد کنن و دم نزنی. خدایا من فهمیدم که اون دختری نیستم که مامانم میخواست. یه کاری کن که مامانم هم بفهمن و دست از یقه من بی نوا بکشن.