پرنده گولو

من از سن پیامبری گذشته ام. جهان در گوشم بجز یاسین نمی‌خواند.

پرنده گولو

من از سن پیامبری گذشته ام. جهان در گوشم بجز یاسین نمی‌خواند.

لانه ویز

رفته سفر. 

همین.

آخر هفته بر میگردد.

و من ده روز است لانه ویز شده ام. نه ویله کولا همان خانه قشنگ است نه خانه والدینم امن و آرام. چطور میشود کسی از ناکجا در زندگی آدم بیاید و ده سال بعد به خودت بیایی که ای داد، خانه مختصات جغرافیا ندارد. خانه آنجاست که او باشد. 

دریاش موج داشت

چهارشنبه ی گذشته یه استیکی نوت روی کیبوردم گذاشتم و دعا کردم که امروز زنده و سالم برگردم و دوباره بخونمش. نوشته بودم خدایا شکرت بخاطر زندگی بخاطر شغل بخاطر همه چی 

امروز همه سالم برگشتن بجز دریا...

می‌نویسم که یادم نره موهاش فر بود و لباش پرخنده

حلواش تلخ بود و بغضش تلخ تر 

هنوز نتونستم گریه کنم

و جوابی هم ندارم: دریا که اینهمه پر از زندگی بود چرا مرگ رو انتخاب کرد؟

زندگی یه سوسن تنبل نیاز داره

اگر کسی هنوز اینجا رو میخونه سلام. وگرنه بازم سلام.

عجیبه نه؟ توی ایرانیم و زنده ایم و عین سوسک چرنوبیل دوام آوردیم. فقط چی میشد این منوهای محدود زندگی مون یه چرخ هم داشتن که حداقل دم دست باشن، چون جان نداریم برای هیچی تا اون ور میز بریم .


پ.ن: lazy Susan یه جور میزه. همین

پ.ن.۲: همسایه ها یاری کنن تا ما کشورداری کنیم

وقتی همه چی مرتبه

تازه بدن  آدم انگار اون موقع وقت می‌کنه هضم کنه چی از سر گذرونده. ته یه روز کاری نرمال، کار کردن با مدیر و همکارای خوب، دیدن لاله، ارتباط شاد با خانواده، شکر کردن بخاطر چهره و اخلاق و منش زیبای همسر... یهو از خودت می‌پرسی که چی؟ میدونید ما خلقت بدی نداشتیم فقط بد پرزنت شدیم. باید چشمام رو بشورم، دارم نعمت های بزرگ رو نمی‌بینم. شایدم میبینم ولی تشخیص نمیدم. من روزی ده بار به همه شمایی که ازتون میسدکال دارم فکر میکنم ولی بهتون زنگ نمیزنم. چون خرم.

خداپرست و ندانم گرا و هدونیست و پوکر فیس و شاکر

ایستادم روی عرشه زندگی و افق های نه چندان دور 45 سالگی رو نگاه میکنم. کتاب خونده ام و میخونم. تجربه میکنم و از تجربه بقیه یاد میگیرم. عشق می ورزم و جایگاه امن  معشوق و محبوب رو دارم. معاشرت هم میکنم. دغدغه هم دارم. با مامان و بابا کل کل هم میکنم. از اخبار و جنگ و صلح هم دوری میکنم. ولی هنوز نمیدونم  چی ام و کجام. یه چیزایی هست که نمیدونم و حتی سوال درست رو هم بلد نیستم که برم دنبالش. دیروز رفتم غسل کردم. زیر دوش نیت کردم: غسل مافی الذمه و حیض و جنابت و آخر سال و اول ماه میکنم، بعد اضافه کردم یعنی باید بگم جبیره؟ و به ناخن های فرنچ شده خوشگلم نگاه کردم  و سعی کردم فکر نکنم.بعد قضای نماز آخر سال قمری خوندم و سر نیتش باز به حسینا گفتم ببین من دارم میخونم. میدونم هم قبول نیست. ولی میخونم.بعدتر نماز اول ماه خوندم و توی قنوتش یادم بود همکارای چهار تا شرکت قبلی تا دوستای اون سر دنیا و این ته دنیا و  اعضای فلان سایت و ایران و جهان و تاریخ و جغرافیا رو دعا کنم، تهش هم بگم حسینا لطفا حواست بهم باشه و صدقه اول ماه رو بدم و بعد...
بعد نشستم روی مبل و فکر کردم من دقیقا چی حساب میشم؟ نماز روزانه رو تق و لق میخونم. نماز اول ماه میخونم حتی اگه بعد غروب آفتاب باشه. عشریه میدم. تا وقتی اعتکاف سیاسی نشده بود پای ثابتش بودم. دیانت نصفه نیمه ام هیچ ربطی به سیاست نداشته ام نداره. به وجود حسینا در زندگی ام باور دارم ولی نمی تونم و نمیخوام اثباتش کنم. تهش رسیدم به اپیکور که رفت با دوستاش یه باغ توی کُردانِ آتن گرفتند و تا ته ته زندگی شون مصاحبت کردن.
خلاصه که توی قنوت نماز از حسینا  باغ و بساط خواستم.