-
دریاش موج داشت
شنبه 20 تیر 1405 20:02
چهارشنبه ی گذشته یه استیکی نوت روی کیبوردم گذاشتم و دعا کردم که امروز زنده و سالم برگردم و دوباره بخونمش. نوشته بودم خدایا شکرت بخاطر زندگی بخاطر شغل بخاطر همه چی امروز همه سالم برگشتن بجز دریا... مینویسم که یادم نره موهاش فر بود و لباش پرخنده حلواش تلخ بود و بغضش تلخ تر هنوز نتونستم گریه کنم و جوابی هم ندارم: دریا...
-
زندگی یه سوسن تنبل نیاز داره
دوشنبه 8 تیر 1405 23:18
اگر کسی هنوز اینجا رو میخونه سلام. وگرنه بازم سلام. عجیبه نه؟ توی ایرانیم و زنده ایم و عین سوسک چرنوبیل دوام آوردیم. فقط چی میشد این منوهای محدود زندگی مون یه چرخ هم داشتن که حداقل دم دست باشن، چون جان نداریم برای هیچی تا اون ور میز بریم . پ.ن: lazy Susan یه جور میزه. همین پ.ن.۲: همسایه ها یاری کنن تا ما کشورداری کنیم
-
وقتی همه چی مرتبه
شنبه 30 خرداد 1405 23:13
تازه بدن آدم انگار اون موقع وقت میکنه هضم کنه چی از سر گذرونده. ته یه روز کاری نرمال، کار کردن با مدیر و همکارای خوب، دیدن لاله، ارتباط شاد با خانواده، شکر کردن بخاطر چهره و اخلاق و منش زیبای همسر... یهو از خودت میپرسی که چی؟ میدونید ما خلقت بدی نداشتیم فقط بد پرزنت شدیم. باید چشمام رو بشورم، دارم نعمت های بزرگ رو...
-
خداپرست و ندانم گرا و هدونیست و پوکر فیس و شاکر
چهارشنبه 27 خرداد 1405 11:19
ایستادم روی عرشه زندگی و افق های نه چندان دور 45 سالگی رو نگاه میکنم. کتاب خونده ام و میخونم. تجربه میکنم و از تجربه بقیه یاد میگیرم. عشق می ورزم و جایگاه امن معشوق و محبوب رو دارم. معاشرت هم میکنم. دغدغه هم دارم. با مامان و بابا کل کل هم میکنم. از اخبار و جنگ و صلح هم دوری میکنم. ولی هنوز نمیدونم چی ام و کجام. یه...
-
لاکونا
جمعه 15 اسفند 1404 20:38
این روزها اوضاع این وبلاگ هم عجیب شده. یه سری نقد میکنند که چرا اونطرفی هستم! یه سری هم نقد میکنن که چرا این طرفی هستم! یه سری هم منو تهدید میکنن که منو میدن دست مراجع قانونی! این دسته آخر از دسته ی بیل هم عجیب ترند. و من؟ من نه اونی هستم که اینجا شعار بدم و گوشه چشمم به جا افتادن قورمه ام باشه، نه اونی که بیفته به...
-
آلباتروس سرگردان
جمعه 15 اسفند 1404 20:25
سلام دلم میخواد همه خوب باشیم ولی گویا خوب هر کسی با دیگری فرق داره. به صدای گذر جت ها و لرزیدن شیشه ها هم عادت کردیم. به رخوت ناشی از سرکار نرفتن، به نادیده گرفتن اخبار، به امید فردا، آدمی بنده عادت است. توی این اوضاع بعضی دوستان عرصه رو خالی میبینن که زهرهای ناکامی رو به جان بقیه بریزند. وقتی خونی ریخته میشه سمت...
-
همین و بس
شنبه 9 اسفند 1404 23:57
صرفا برای اینکه در این تاریخ پستی نوشته باشم. خدایا ایران و ایرانیان رو از ظلم از فقر از جنگ حفظ کن
-
کذلک
شنبه 25 بهمن 1404 23:03
حس میکنم این روزها همه امشی خورده ایم. دنیا یه چیزی مابین walking dead و Doomsday با صدای هایده در پس زمینه است که میخونه همه عزادار سر به گریبون، مردا سر دار، زنا تو زندون... فکر کنم یه جایی جاده پیچید و ما مستقیم رفتیم، وگرنه اینهمه رنگ قهوه ای توی نقاشی های حسینا طبیعی نیست. از همه بدتر چیه؟ اینکه من توی همه ی «...
-
بی رنگ ، بی بو، بی حس
شنبه 25 بهمن 1404 11:28
هر چی بخوام بنویسم سررشته اش میرسه به یه کلاف قرمز. اومدم بنویسم پیام ها رو دیدم. نوشته بودین از کشته ها از رفته ها. چی به سر ایران اومد. دندونهای آدمها کی انقده تیز شد ؟ رفته بودم قطعه ۳۳. گلسرخی و دانشیان زیر خاک بودن. دو ردیف اون طرف تر یه سری دیگه از اعدامی های سال۵۱ ۵۲ بودن. سنگ مزار نو و تمیز و آرم فلان...
-
ای قاضی این مردم چی میخوان
سهشنبه 23 دی 1404 20:21
زندگی بالا داره، پایین داره. لاله امروز میگفت کسی که الان تونسته روند زندگی اش رو نزدیک به نرمال نگه داره موفقه. من نیمه موفقم. ما که همیشه حرف میزدیم حالا بیشتر توی سکوتیم. با لاله با آقا با خواهرم با آقای جوگندمی... فاصله بین کلمات زیاد شده... میترسم. من همیشه ترس اقتصادی داشته ام و برام عجیب نیست ولی تا امروز...
-
اسیر
شنبه 15 آذر 1404 20:00
خسته ام مثل شتری که بار کاه کمرش را خم کرده خسته ام مثل زنی که بعد از یک عمر کار کردن ، به پشت در خانه رسیده و کلید را گم کرده خسته ام مثل مرغی که برای پرواز ساخته نشده من فقط خسته ام خیلی خسته به کمتر ، خیلی کمتر راضی ام و گم شده ام
-
با کاروان شراب
پنجشنبه 29 آبان 1404 22:17
تا کی بخونید و کی اجابت کنید آقا جان ولی این چشم های من و این قدمهای شما اینبار که تهران رو قابل دونستید لطفا به خونه خودتونم سر بزنید . این خونه هنوز برکت از نماز شما داره وقتی خالی بود. حالا پره و منتظر . آخه مومن به سر شرف الشمس هم سالی یه بار دست می کشند. شما کاسکوی دستی خودتو ول کردی؟ بیا گوشم رو بگیر ببر یه...
-
کلمات اتانول دارند
یکشنبه 18 آبان 1404 20:33
برگشت گفت « ولی من جز با تو نمیتونستم با آدم دیگه ای ازدواج کنم» سه روز گذشته . هنوز بین قدمهای من و زمین فاصله است .
-
با همین چشمهای ریز ، شما بگو نقطه
یکشنبه 18 آبان 1404 20:28
یه روزایی هم بغلت کمم میاد. نمی نشستی توی دستهای دوست پسری. چون من مدتهاست ننشسته ام توی دستهای بندگی. میفهمم. ولی آویزون رحمان و رحیم بودنت میشم که برام بباری ، بهم بباری و پاک کنی. من که هرکجا برم تهش میبینم دم در خونه ات هستم. ته همه آدرس های دنیا نشسته ای و دستهایت باسط بالرحمه است. گاهی برای دیدن نعمت هات حتی...
-
کاری که رسانه میتونه با روان آدم بکنه
یکشنبه 13 مهر 1404 22:01
توی اینستاگرام دیدم بچه ها برای تولد یه پدر ۶۶ ساله که کوررنگی داشت ، عینک مخصوص خریدن و از لحظه ای که باباشون برای اولین بار جهان رو رنگی میدید فیلم گرفتن. بچه ها گریه میکردن، فیلم بردار گریه میکرد، باباهه گریه میکرد، منم گریه کردم و گفتم کاشکی منم میتونستم عزیزانم رو اینجوری سورپرایز کنم... حواسم نبود که بگم خدایا...
-
در حلقه ی تخمیر
شنبه 12 مهر 1404 13:42
هنوز سنگینم ، پر از تفاله،گ اهی باید آرام بمانم،گ اهی باید حسابی هم بخورم. افکارم گاهی مثل شراب سکرآورند و گاهی مثل سرکه تیز و تند. گاهی و بیشتر از گاهی هم باید بروم بغل حسینا بشینم تا حسابی چولونی ام کند و دُرد و دَرد از جانم و تنم دور شود. آدمی بعد چهل زودتر به بطالت عادت میکند. بچه که بودم باباهه برایم یک چوب...
-
وگرنه چیزی از خلقت کم بود
جمعه 31 مرداد 1404 23:54
نشست و نگاه کرد. کامل و زیبا و بی نقص. بی نقص؟ انگار چیزی کم داشت اما. جهان با همه زیبایی ها چیزی کم داشت. انگار مزه ای از طبخ، رنگی از تابلو، کلامی از نثر و قافیه ای از نظم کم بود... پس دست برد و شراب را آفرید ... و انگور را برای شراب و شهریور را برای انگور و جهان را برای شهریور . و عیش کامل شد ... و تو را برای من...
-
کتونی نئونی
دوشنبه 13 مرداد 1404 15:27
تو بگو صد سال. آقا هر بار که باهاتون حرف میزنم میشم یه قطره ، ذوب میشم در کلام. چه نعمتی بودی ،هستی و الهی باشی که ذات وجودم رو مدیون شمام. نعمتی شراب ناب و نهر عسل.
-
ده مرداد هشتاد و نه
جمعه 10 مرداد 1404 01:13
ساعت یازده صبح جهان من برای همیشه تغییر کرد . من خاله شدم. ولی هیشکی نفهمید من با این خاله شدن مادر هم شدم. حنا شما به زندگی من معنا و نور دادی. و الان که یه نوجوان بداخلاق کتابخون باهوش شدی میبینم بحمدلله هیچ کدوم از ژن های گند خاله رو به هدر ندادی و از اینکه خدا جای حق نشسته بسیییییییار خرسندم. از مادرتم ممنونم که...
-
جهاد اکبر
پنجشنبه 2 مرداد 1404 19:07
به همین سوی قبله قسم ، جهاد اکبر نه جنگه نه خانه داری نه هیچی. جهاد اکبر اینه که بشینی جلوی مامانت و تحمل کنی که تک تک اعمال و رفتار کرده و نکرده ات رو نقد کنن و دم نزنی. خدایا من فهمیدم که اون دختری نیستم که مامانم میخواست. یه کاری کن که مامانم هم بفهمن و دست از یقه من بی نوا بکشن.
-
باعث بوق تمامی گیت ها
چهارشنبه 1 مرداد 1404 21:03
بالای هفتاد سال سن و چهارده تکه پلاتین در بدن. سه تای آخری را پارسال صاحب شد: در کربلا از ارتفاع ۵ متری افتاد!!! چطوری و چرا؟ نمی دانیم. ولی امروز باز رفت کربلا. نمیدانم این بشر چه رابطه عجیبی با حضرت ابوالفضلش دارد ولی هر چه هست قوی تر از کهولت و محکم تر از استخوان است. فکر کنم فلسفه زندگی را خوب فهمیده : بدن کالای...
-
روزی یک جلد
شنبه 28 تیر 1404 22:04
یک جایی از زندگی هم آدم دستها و پاهایش را جمع میکند توی خودش و مثل یک لوبیا جمع میشود بلکه برگردد توی رحم امن خلقت و وقتی دید که نمیشود شروع میکند بندهای ارتباط را بیشتر پاره میکند و انقدر ماهر است که حتی خودش هم متوجه نمیشود که کسی که این روزها در آینه میبیند شکل موقتی از حیات است که چهره اش بسیار آشنا میزند. از تصور...
-
تنها صداست که می ماند
دوشنبه 23 تیر 1404 16:51
به وقت چای و صدا و جدی پرت و پلا گفتن
-
گیلانی های اصیل
سهشنبه 10 تیر 1404 04:25
جنگ که تموم شد تازه میرن شمال. سعی کنید همیشه یه دوست گیلانی توی شعاع ۵۰ متری تون باشه
-
برای الف و برای طا
سهشنبه 10 تیر 1404 04:23
دوستتون دارم زیاد فکر میکنم قلب آدم شبیه سنگ پا باشه . پرحفره. و بعضی حفره ها فقط با بعضی آدم ها پر میشه عجیب ترین الف سیبیلوی دنیا و نجیب ترین طای بی همتای جهانید روی ماه خودتون و پسرک رو بوسیدم پ.ن: نمیدونستم ط به کلانتری چی میشه . حروف الفبا رو حفظ نیستم و درک نمیکنم از کجا نوتشون عوض میشه دال پال زال مال ر چ خ کاف...
-
هنر رزم به سبگ گولو
شنبه 7 تیر 1404 05:18
در تهران ماندم . تصور تهران با نتانیاهو برایم قابل تحمل تر از شمال با ماه مان بود. اسراییل نهایتا میتوانست حال و کمی از آینده مرا خراب کند، مادرم توانایی خراب کردن گذشته حال و آینده ام را دارد. فکر کنم همه مامان ها به این تجهیزات کلامی مجهز هستند. تهش هم میگویند چیزی نگفتم که!!! خلاصه تهران بودم. ولی تهران نماندم ....
-
یه کم گس
پنجشنبه 5 تیر 1404 03:47
جنگ تمام شد. تمام شد؟ پس چرا هنوز حتی صدای موتور می ترساندم. چرا انگار کلید گم کرده ام؟ خوشحالم؟ ناراحتم؟ نمیدانم اینترنت که قطع بود مثل معتادهای خمار دنبال کتاب صوتی بودم. و دستاوردم روزی ۵۰۰ دقیقه مطالعه در فیدیبو است. جدای آن فقط آدمی هستم که شب نمیخوابد و حتی زاناکس هم برایش لالایی نمیخواند. یک پیچی در روانم یا...
-
وطن و تن
پنجشنبه 29 خرداد 1404 01:05
به ازای هر دوست و فامیلی که ایران نیست خوشحالم برای اینکه بچه ندارم خوشحالم برای اینکه زنده ام خوشحالم ای جنگ چه میکنی با ما
-
راسته میگن عزت دست خداست
سهشنبه 27 خرداد 1404 17:02
امروز از اسنپ ده تا بربری پیش خرید کردم . کی فکر میکرد بربری یه روزی به همچین مقامی برسه
-
مستاجر بودیم مگه؟
سهشنبه 27 خرداد 1404 06:55
دیگه هر چی هم دل خوش نداشته باشیم دلیل نمیشه یه تاجر پرحاشیه بهمون دستور تخلیه بده ماهم بگیم چشم. بقیه رو نمیدونم ولی من ترکم. عادت ندارم بهم بگن کجا برم و کجا نرم. چسبیده ام به خونه ام. نهایتا استرس میگیرم هی شوینده میخرم انگار قراره همه دنیا رو بندازم توی لباسشویی و حموم. از کالاهای دیگه خبر ندارم ولی اگه یه روزی...