چهارشنبه ی گذشته یه استیکی نوت روی کیبوردم گذاشتم و دعا کردم که امروز زنده و سالم برگردم و دوباره بخونمش. نوشته بودم خدایا شکرت بخاطر زندگی بخاطر شغل بخاطر همه چی
امروز همه سالم برگشتن بجز دریا...
مینویسم که یادم نره موهاش فر بود و لباش پرخنده
حلواش تلخ بود و بغضش تلخ تر
هنوز نتونستم گریه کنم
و جوابی هم ندارم: دریا که اینهمه پر از زندگی بود چرا مرگ رو انتخاب کرد؟
اگر کسی هنوز اینجا رو میخونه سلام. وگرنه بازم سلام.
عجیبه نه؟ توی ایرانیم و زنده ایم و عین سوسک چرنوبیل دوام آوردیم. فقط چی میشد این منوهای محدود زندگی مون یه چرخ هم داشتن که حداقل دم دست باشن، چون جان نداریم برای هیچی تا اون ور میز بریم .
پ.ن: lazy Susan یه جور میزه. همین
پ.ن.۲: همسایه ها یاری کنن تا ما کشورداری کنیم