حس میکنم این روزها همه امشی خورده ایم. دنیا یه چیزی مابین walking dead و Doomsday با صدای هایده در پس زمینه است که میخونه همه عزادار سر به گریبون، مردا سر دار، زنا تو زندون...
فکر کنم یه جایی جاده پیچید و ما مستقیم رفتیم، وگرنه اینهمه رنگ قهوه ای توی نقاشی های حسینا طبیعی نیست.
از همه بدتر چیه؟ اینکه من توی همه ی « شرایط حساس کنونی» های زندگی ام لاله ام رو گم میکنم و بقیه ارتباط هام رو هم به زیر خط فقر میرسونم. آدم گهی هستم خودم میدونم و اگر توی این جمله بخوام به چیزی شک کنم قسمت آدم بودنشه. این بود دنیایی که ما بهش بله گفتیم ؟ خب تف توی این بله و اون عالم ذر.
من هنوز عاشق زندگی ام. اما نه این ورژن زندگی. ترجیح میدم بین آدمهای خوشبخت من بدبخت باشم تا اینکه بین آدمهای غمگین سخیفانه راضی باشم که هنوز نون سر سفره داریم. اصلا هم آدم والایی نیستم فقط میفهمم این راهی که داریم توش هل داده میشیم آبستن مقصد خوبی نیست. پدرت بسوزه زندگی که آدمو راضی میکنی به خواستن نخواستی ها.
هر چی بخوام بنویسم سررشته اش میرسه به یه کلاف قرمز. اومدم بنویسم پیام ها رو دیدم. نوشته بودین از کشته ها از رفته ها. چی به سر ایران اومد. دندونهای آدمها کی انقده تیز شد ؟ رفته بودم قطعه ۳۳. گلسرخی و دانشیان زیر خاک بودن. دو ردیف اون طرف تر یه سری دیگه از اعدامی های سال۵۱ ۵۲ بودن. سنگ مزار نو و تمیز و آرم فلان بنیاد.بنیانگذار گروه اسلامی ایکس. عضو گروه اسلامی ایکس. موقع اعدام هیچ کدوم بیشتر از ۲۰ سال نداشتن.سرچ کردم. اقدامات گروه ایکس: آتش زدن سینما، کشتن یک فرد نزولخوار، آتش زدن مغازه افراد گرانفروش، نقشه کشیدن برای کشتن فلان آدم مهم ساواک...
اینا مگه مصداق یه چیزای دیگه نبود؟
عصبانی ام .
از قرمزی خون عصبانی ام.
از هر چی خبره عصبانی ام.
عصبانی ام و دلم هیچی و هیچ کس رو نمی خواد . انگار کسی حواسش نیست داریم گل به خودی میزنیم. چه فرقی میکنه خون کدوم طرف ریخته بشه؟ خاک که همونه. وطن که همونه. آتش به اختیار شدیم ولی اختیار انگار دست ما نیست. دست هر کسی که هست دست ما نیست.
چه فرقی داره شهید باشیم یا جاویدنام؟ ما که نه چپی بودیم نه راستی. ما آدم بودیم این وسط.