این روزها اوضاع این وبلاگ هم عجیب شده. یه سری نقد میکنند که چرا اونطرفی هستم! یه سری هم نقد میکنن که چرا این طرفی هستم! یه سری هم منو تهدید میکنن که منو میدن دست مراجع قانونی! این دسته آخر از دسته ی بیل هم عجیب ترند. و من؟ من نه اونی هستم که اینجا شعار بدم و گوشه چشمم به جا افتادن قورمه ام باشه، نه اونی که بیفته به جون وبلاگ بقیه که بگه فلانی درست اینه و غلط این.
این وسط یکی هم هست دلخور شده که من به حسینا گفته ام دوست پسر. از دوستانی که هنوز غبار راه به تنشون هست استدعا دارم یه نفس بگیرند بعد حمله کنند.
من پوست کلفت تر از این حرفها هستم که دومینوی زندگی ام رو حرفهای کسانی بچینیم که زیر پای خودشون خالیه. اگر حرفی هست با دوستانی هست که سالهاست اینجاییم و جان و روانشون برام مثل گل عزیزه. چرا که محبت مثل نور خورشیده و سالهاست محبت شما جان منو روشن کرده. مراقبت خودتون و شادمانی و سلامت تون باشید. برای من عزیزید و بسیار هم عزیزید.
سلام
دلم میخواد همه خوب باشیم ولی گویا خوب هر کسی با دیگری فرق داره. به صدای گذر جت ها و لرزیدن شیشه ها هم عادت کردیم. به رخوت ناشی از سرکار نرفتن، به نادیده گرفتن اخبار، به امید فردا، آدمی بنده عادت است. توی این اوضاع بعضی دوستان عرصه رو خالی میبینن که زهرهای ناکامی رو به جان بقیه بریزند. وقتی خونی ریخته میشه سمت درست تاریخ کجاست که اینهمه توی بوق و کرناست؟ پس کی خیر این خاک رو میخواد که بهش میگن وطن؟ این روزها در سمتی از تاریخ ایستاده ام که مورخ ها ازش نامی نمیبرن: سمت نظاره گر. کسی که شاهد ترس و ظلم و ویرانی بوده چجوری کلمات خوب و عادی رو معنا میکنه؟ من نمیدونم...