توی اینستاگرام دیدم بچه ها برای تولد یه پدر ۶۶ ساله که کوررنگی داشت ، عینک مخصوص خریدن و از لحظه ای که باباشون برای اولین بار جهان رو رنگی میدید فیلم گرفتن. بچه ها گریه میکردن، فیلم بردار گریه میکرد، باباهه گریه میکرد، منم گریه کردم و گفتم کاشکی منم میتونستم عزیزانم رو اینجوری سورپرایز کنم...
حواسم نبود که بگم خدایا دمت گرم عزیزانم سالم هستن و خلقتت رو رنگی میبینن.
بلکم من آدم ضعیفی هستم که همش یادم میره حسینا منو نشونده رو دوشش، همه ی این سالها ، همه ی عمرم...
هنوز سنگینم ،پر از تفاله،گاهی باید آرام بمانم،گاهی باید حسابی هم بخورم. افکارم گاهی مثل شراب سکرآورند و گاهی مثل سرکه تیز و تند. گاهی و بیشتر از گاهی هم باید بروم بغل حسینا بشینم تا حسابی چولونی ام کند و دُرد و دَرد از جانم و تنم دور شود.
آدمی بعد چهل زودتر به بطالت عادت میکند. بچه که بودم باباهه برایم یک چوب خریده بود که سرش طرح دو بعدی و ناشیانه ای از اسب داشت. من سوار چوب میشدم و میزدم پشت خودم ـ در ناحیه اسافل اینجانب و کفل اسب فرضی ـ تا تندتر بدوم.
این روزها بدون چوب میکوبم به پشتم که هان ای پتوی رخوت به تن کشیده، بلند شو و از این زندگی کِرم وار بیرون بیا.این روزها گاهی موفق میشوم و گاهی نه.
بعداز چهل سالگی آدم نمیتواند راحت تقصیر ها و مسئولیت ها را گردن دیگران بیاندازد.