پرنده گولو

من از سن پیامبری گذشته ام. جهان در گوشم بجز یاسین نمی‌خواند.

پرنده گولو

من از سن پیامبری گذشته ام. جهان در گوشم بجز یاسین نمی‌خواند.

کاری که رسانه می‌تونه با روان آدم بکنه

توی اینستاگرام دیدم بچه ها برای تولد یه پدر ۶۶ ساله که کوررنگی داشت ، عینک مخصوص خریدن و از لحظه ای که باباشون برای اولین بار جهان رو رنگی میدید فیلم گرفتن. بچه ها گریه میکردن، فیلم بردار گریه میکرد، باباهه گریه میکرد، منم گریه کردم و گفتم کاشکی منم می‌تونستم عزیزانم رو اینجوری سورپرایز کنم...





حواسم نبود که بگم خدایا دمت گرم عزیزانم سالم هستن و خلقتت رو  رنگی میبینن.

بلکم من آدم ضعیفی هستم که همش یادم می‌ره حسینا منو نشونده رو دوشش، همه ی این سالها ، همه ی عمرم...

در حلقه ی تخمیر

هنوز سنگینم ،پر از تفاله،گاهی باید آرام بمانم،گاهی باید حسابی هم بخورم. افکارم گاهی مثل شراب سکرآورند و گاهی مثل سرکه تیز و تند. گاهی و بیشتر از گاهی هم باید بروم بغل حسینا بشینم تا حسابی چولونی ام کند و دُرد و دَرد از جانم و تنم دور شود. 

آدمی بعد چهل زودتر به بطالت عادت می‌کند. بچه که بودم باباهه برایم یک چوب خریده بود که سرش طرح دو بعدی و ناشیانه ای از اسب داشت. من سوار چوب میشدم و میزدم پشت خودم ـ در ناحیه اسافل اینجانب و کفل اسب فرضی ـ تا تندتر بدوم.

این روزها بدون چوب میکوبم به پشتم که هان ای پتوی رخوت به تن کشیده، بلند شو و از این زندگی کِرم وار بیرون بیا.این روزها گاهی موفق میشوم و گاهی نه.

بعداز  چهل سالگی آدم نمی‌تواند راحت تقصیر ها و مسئولیت ها را گردن دیگران بیاندازد.