چهارشنبه ی گذشته یه استیکی نوت روی کیبوردم گذاشتم و دعا کردم که امروز زنده و سالم برگردم و دوباره بخونمش. نوشته بودم خدایا شکرت بخاطر زندگی بخاطر شغل بخاطر همه چی
امروز همه سالم برگشتن بجز دریا...
مینویسم که یادم نره موهاش فر بود و لباش پرخنده
حلواش تلخ بود و بغضش تلخ تر
هنوز نتونستم گریه کنم
و جوابی هم ندارم: دریا که اینهمه پر از زندگی بود چرا مرگ رو انتخاب کرد؟
اگر کسی هنوز اینجا رو میخونه سلام. وگرنه بازم سلام.
عجیبه نه؟ توی ایرانیم و زنده ایم و عین سوسک چرنوبیل دوام آوردیم. فقط چی میشد این منوهای محدود زندگی مون یه چرخ هم داشتن که حداقل دم دست باشن، چون جان نداریم برای هیچی تا اون ور میز بریم .
پ.ن: lazy Susan یه جور میزه. همین
پ.ن.۲: همسایه ها یاری کنن تا ما کشورداری کنیم
تازه بدن آدم انگار اون موقع وقت میکنه هضم کنه چی از سر گذرونده. ته یه روز کاری نرمال، کار کردن با مدیر و همکارای خوب، دیدن لاله، ارتباط شاد با خانواده، شکر کردن بخاطر چهره و اخلاق و منش زیبای همسر... یهو از خودت میپرسی که چی؟ میدونید ما خلقت بدی نداشتیم فقط بد پرزنت شدیم. باید چشمام رو بشورم، دارم نعمت های بزرگ رو نمیبینم. شایدم میبینم ولی تشخیص نمیدم. من روزی ده بار به همه شمایی که ازتون میسدکال دارم فکر میکنم ولی بهتون زنگ نمیزنم. چون خرم.
این روزها اوضاع این وبلاگ هم عجیب شده. یه سری نقد میکنند که چرا اونطرفی هستم! یه سری هم نقد میکنن که چرا این طرفی هستم! یه سری هم منو تهدید میکنن که منو میدن دست مراجع قانونی! این دسته آخر از دسته ی بیل هم عجیب ترند. و من؟ من نه اونی هستم که اینجا شعار بدم و گوشه چشمم به جا افتادن قورمه ام باشه، نه اونی که بیفته به جون وبلاگ بقیه که بگه فلانی درست اینه و غلط این.
این وسط یکی هم هست دلخور شده که من به حسینا گفته ام دوست پسر. از دوستانی که هنوز غبار راه به تنشون هست استدعا دارم یه نفس بگیرند بعد حمله کنند.
من پوست کلفت تر از این حرفها هستم که دومینوی زندگی ام رو حرفهای کسانی بچینیم که زیر پای خودشون خالیه. اگر حرفی هست با دوستانی هست که سالهاست اینجاییم و جان و روانشون برام مثل گل عزیزه. چرا که محبت مثل نور خورشیده و سالهاست محبت شما جان منو روشن کرده. مراقبت خودتون و شادمانی و سلامت تون باشید. برای من عزیزید و بسیار هم عزیزید.