خسته ام
مثل شتری که بار کاه کمرش را خم کرده
خسته ام
مثل زنی که بعد از یک عمر کار کردن ، به پشت در خانه رسیده و کلید را گم کرده
خسته ام
مثل مرغی که برای پرواز ساخته نشده
من فقط خسته ام
خیلی خسته
به کمتر ، خیلی کمتر راضی ام و گم شده ام
تا کی بخونید و کی اجابت کنید آقا جان
ولی این چشم های من و این قدمهای شما
اینبار که تهران رو قابل دونستید لطفا به خونه خودتونم سر بزنید . این خونه هنوز برکت از نماز شما داره وقتی خالی بود. حالا پره و منتظر . آخه مومن به سر شرف الشمس هم سالی یه بار دست می کشند. شما کاسکوی دستی خودتو ول کردی؟ بیا گوشم رو بگیر ببر یه امامزاده ای جایی باز بیمه ام رو تمدید کن ای که خداهه شما را بسیار سخی آفریده...
کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست؟
ماه من نیست در این قافله، راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
برگشت گفت « ولی من جز با تو نمیتونستم با آدم دیگه ای ازدواج کنم»
سه روز گذشته . هنوز بین قدمهای من و زمین فاصله است .
یه روزایی هم بغلت کمم میاد. نمی نشستی توی دستهای دوست پسری. چون من مدتهاست ننشسته ام توی دستهای بندگی. میفهمم. ولی آویزون رحمان و رحیم بودنت میشم که برام بباری ، بهم بباری و پاک کنی. من که هرکجا برم تهش میبینم دم در خونه ات هستم. ته همه آدرس های دنیا نشسته ای و دستهایت باسط بالرحمه است. گاهی برای دیدن نعمت هات حتی همین چشمهای ریز کم میارن. دست بکش به سرم. فقط دست بکش. گره این موهای گوریده رو با سر انگشتای نرم باز کن. من نترسیده ام. من ناامید نشده ام. فقط غریبم. ناکوکم. به ساز خلقتت کوکم کن ای که شراب نعمت خودته
توی اینستاگرام دیدم بچه ها برای تولد یه پدر ۶۶ ساله که کوررنگی داشت ، عینک مخصوص خریدن و از لحظه ای که باباشون برای اولین بار جهان رو رنگی میدید فیلم گرفتن. بچه ها گریه میکردن، فیلم بردار گریه میکرد، باباهه گریه میکرد، منم گریه کردم و گفتم کاشکی منم میتونستم عزیزانم رو اینجوری سورپرایز کنم...
حواسم نبود که بگم خدایا دمت گرم عزیزانم سالم هستن و خلقتت رو رنگی میبینن.
بلکم من آدم ضعیفی هستم که همش یادم میره حسینا منو نشونده رو دوشش، همه ی این سالها ، همه ی عمرم...