پرنده گولو

من از سن پیامبری گذشته ام. جهان در گوشم بجز یاسین نمی‌خواند.

پرنده گولو

من از سن پیامبری گذشته ام. جهان در گوشم بجز یاسین نمی‌خواند.

صفت شراب داری تو به مجلسی که باشی

روی ماهت را نگاه میکنم و میفهمم "موطن" خاک نیست، جایی ست میان استخوان های ترقوه ات.
تن عزیزت را در آغوش می کشم و فکر میکنم "طلا" فلز نیست، گندمزار است که در آغوش شهریوری ات مست شده.
 نام زببایت  را زمزمه میکنم و هزار شاعر عرب در کلامم قافیه می بازند.
تو شراب من، تو تاریخ من، تو قطب نمای جان منی 

لانه ویز

رفته سفر. 

همین.

آخر هفته بر میگردد.

و من ده روز است لانه ویز شده ام. نه ویله کولا همان خانه قشنگ است نه خانه والدینم امن و آرام. چطور میشود کسی از ناکجا در زندگی آدم بیاید و ده سال بعد به خودت بیایی که ای داد، خانه مختصات جغرافیا ندارد. خانه آنجاست که او باشد. 

دریاش موج داشت

چهارشنبه ی گذشته یه استیکی نوت روی کیبوردم گذاشتم و دعا کردم که امروز زنده و سالم برگردم و دوباره بخونمش. نوشته بودم خدایا شکرت بخاطر زندگی بخاطر شغل بخاطر همه چی 

امروز همه سالم برگشتن بجز دریا...

می‌نویسم که یادم نره موهاش فر بود و لباش پرخنده

حلواش تلخ بود و بغضش تلخ تر 

هنوز نتونستم گریه کنم

و جوابی هم ندارم: دریا که اینهمه پر از زندگی بود چرا مرگ رو انتخاب کرد؟

زندگی یه سوسن تنبل نیاز داره

اگر کسی هنوز اینجا رو میخونه سلام. وگرنه بازم سلام.

عجیبه نه؟ توی ایرانیم و زنده ایم و عین سوسک چرنوبیل دوام آوردیم. فقط چی میشد این منوهای محدود زندگی مون یه چرخ هم داشتن که حداقل دم دست باشن، چون جان نداریم برای هیچی تا اون ور میز بریم .


پ.ن: lazy Susan یه جور میزه. همین

پ.ن.۲: همسایه ها یاری کنن تا ما کشورداری کنیم

وقتی همه چی مرتبه

تازه بدن  آدم انگار اون موقع وقت می‌کنه هضم کنه چی از سر گذرونده. ته یه روز کاری نرمال، کار کردن با مدیر و همکارای خوب، دیدن لاله، ارتباط شاد با خانواده، شکر کردن بخاطر چهره و اخلاق و منش زیبای همسر... یهو از خودت می‌پرسی که چی؟ میدونید ما خلقت بدی نداشتیم فقط بد پرزنت شدیم. باید چشمام رو بشورم، دارم نعمت های بزرگ رو نمی‌بینم. شایدم میبینم ولی تشخیص نمیدم. من روزی ده بار به همه شمایی که ازتون میسدکال دارم فکر میکنم ولی بهتون زنگ نمیزنم. چون خرم.