پرنده گولو

من از سن پیامبری گذشته ام. جهان در گوشم بجز یاسین نمی‌خواند.

پرنده گولو

من از سن پیامبری گذشته ام. جهان در گوشم بجز یاسین نمی‌خواند.

روزگار گردالو

قدیمی ها یادشونه. من ده سال جایی کار کردم. گولو رو همونجا از همون محیط عجیب کاری شروع کردم. تنها بودن توی جامعه کاری ایران منو کشوند به گولو شدن. مدیرم آدم عجیبی بود. از من اینی که هستم رو ساخت. اون آدم، سخت منو صیقل داد. همونجا و تحت فشارهای همون شرکت صاحب نام من زنده موندم و در تلاش برای بقا ارشدی که ول کرده بودم رو گرفتم. دکتری قبول شدم و خوندم. با اشک و درد و رنج رشد کردم.روزی که وارد اونجا شدم کارمند بودم . روزی که از اونجا خارج شدم شکسته و آزرده بودم. اولین ثمره بعد اون شرکت، مدیر شدنم بود. حالا ده ساله مدیر منابع انسانی شرکت های مختلفی شده ام ولی یادم نرفته اون مدیر و اون شرکت چیا بهم یاد دادن. 

خلاصه که گردش ایام رسید به امروز که مدیرعامل جدید شرکت بهم زنگ زد و سمت مدیر منابع انسانی همونجا رو بهم پیشنهاد داد...

هنوز به پیشنهادش فکر نکردم. فقط دارم فکر میکنم دنیا چقدر کوچیکه چقدر گرده. اگه قبول کنم میشم مدیر ارشد همون مدیر و همون همکارا. 

صدای تنبک و کیبورد

فقط خواستم بگم اگه همسایه اهل جنوب دارید ازشون بخوایید مراسم های خانوادگی  رو که توی خونه میگیرن شما رو هم دعوت کنند.

اینو منی میگم که پارسال با مویه های عزاشون پشت دیوار مشترکمون گریه کردم و الان دوساعته پیراهن پوشیدم دارم قر میدم چون صدای شادی و کل کشیدن جایی از مغزم رو نشونه رفته که ده ساله آسنترا دستش بهش نرسیده بود.

آخ که ببینم روزی که شادی باشه توی همه ایران 

صفت شراب داری تو به مجلسی که باشی

روی ماهت را نگاه میکنم و میفهمم "موطن" خاک نیست، جایی ست میان استخوان های ترقوه ات.
تن عزیزت را در آغوش می کشم و فکر میکنم "طلا" فلز نیست، گندمزار است که در آغوش شهریوری ات مست شده.
 نام  بی نظیرت را زمزمه میکنم و هزار شاعر عرب در کلامم قافیه می بازند.
تو شراب من، تو تاریخ من، تو قطب نمای جان منی 

لانه ویز

رفته سفر. 

همین.

آخر هفته بر میگردد.

و من ده روز است لانه ویز شده ام. نه ویله کولا همان خانه قشنگ است نه خانه والدینم امن و آرام. چطور میشود کسی از ناکجا در زندگی آدم بیاید و ده سال بعد به خودت بیایی که ای داد، خانه مختصات جغرافیا ندارد. خانه آنجاست که او باشد. 

دریاش موج داشت

چهارشنبه ی گذشته یه استیکی نوت روی کیبوردم گذاشتم و دعا کردم که امروز زنده و سالم برگردم و دوباره بخونمش. نوشته بودم خدایا شکرت بخاطر زندگی بخاطر شغل بخاطر همه چی 

امروز همه سالم برگشتن بجز دریا...

می‌نویسم که یادم نره موهاش فر بود و لباش پرخنده

حلواش تلخ بود و بغضش تلخ تر 

هنوز نتونستم گریه کنم

و جوابی هم ندارم: دریا که اینهمه پر از زندگی بود چرا مرگ رو انتخاب کرد؟