هشدار: اگر زیر چهل سال دارید این پست می تواند برایتان مفهوم بی تربیتی داشته باشد و اگر بالای چهل سال دارید حس همدردی شما را انگولک خواهد کرد.
بعد ده ساعت کار اومدم خونه.خسته و کوفته. تصمیم گرفتم مستقیم برم بگیرم بخوابم. به سیاق هرشب یه قرص آلپرازولام از کاور درآوردم و چون کمرم بشدت درد میکرد، یه شیاف دیکلوفناک هم باز کردم. شیاف رو گذاشتم و اومدم قرص رو بخورم که یهو نگاه دستم کردم دیدم شیاف توشه!!!! امیدوارم از اوردوز آلپرازولام نمیرم چون توضیحش برای پزشک قانونی سخت میشه
قدیمی ها یادشونه. من ده سال جایی کار کردم. گولو رو همونجا از همون محیط عجیب کاری شروع کردم. تنها بودن توی جامعه کاری ایران منو کشوند به گولو شدن. مدیرم آدم عجیبی بود. از من اینی که هستم رو ساخت. اون آدم، سخت منو صیقل داد. همونجا و تحت فشارهای همون شرکت صاحب نام من زنده موندم و در تلاش برای بقا ارشدی که ول کرده بودم رو گرفتم. دکتری قبول شدم و خوندم. با اشک و درد و رنج رشد کردم.روزی که وارد اونجا شدم کارمند بودم . روزی که از اونجا خارج شدم شکسته و آزرده بودم. اولین ثمره بعد اون شرکت، مدیر شدنم بود. حالا ده ساله مدیر منابع انسانی شرکت های مختلفی شده ام ولی یادم نرفته اون مدیر و اون شرکت چیا بهم یاد دادن.
خلاصه که گردش ایام رسید به امروز که مدیرعامل جدید شرکت بهم زنگ زد و سمت مدیر منابع انسانی همونجا رو بهم پیشنهاد داد...
هنوز به پیشنهادش فکر نکردم. فقط دارم فکر میکنم دنیا چقدر کوچیکه چقدر گرده. اگه قبول کنم میشم مدیر ارشد همون مدیر و همون همکارا.
فقط خواستم بگم اگه همسایه اهل جنوب دارید ازشون بخوایید مراسم های خانوادگی رو که توی خونه میگیرن شما رو هم دعوت کنند.
اینو منی میگم که پارسال با مویه های عزاشون پشت دیوار مشترکمون گریه کردم و الان دوساعته پیراهن پوشیدم دارم قر میدم چون صدای شادی و کل کشیدن جایی از مغزم رو نشونه رفته که ده ساله آسنترا دستش بهش نرسیده بود.
آخ که ببینم روزی که شادی باشه توی همه ایران