گفتم فضانورد

18 آذر 1396 ساعت 11:50 ق.ظ

وسط خیالبافی های مشترکمون ازم پرسید : گولو تو میخوای چکاره بشی؟






در چشمهایش لذت کشف یک سلاح تازه برق میزد

23 مهر 1396 ساعت 09:44 ق.ظ

ولو شده بودم  روی مبل و برای لاله نق میزدم که اصلا حال ندارم  بعداز یک روز کاری شلوغ بروم خانه و جای خوابیدن ، لباس عوض کنم و دوباره بروم  آن طرف شهر چون فردا لیزر دارم، که یک هو پسرک سرش را  از روی دفتر مشقش بلند کرد و با ذوق زایدالوصفی گفت: " لیزرت رو ببینم گولو!!!"

برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله

We believe in zombies

16 مهر 1396 ساعت 10:54 ق.ظ

کنار هم دراز کشیده بودیم و داشتیم از حشرات، پیشرفت های  اخیر علم، امکان حیات در فضا، پیوند اعضا و سایر علوم مهجور صحبت می کردیم که نمیدونم چطور شد بحث به اعتقادات مذهبی رسید و پسرک گفت: گولو  چون نمیخواستم ناراحت بشی تا حالا بهت نگفته بودم ولی من به خدا معتقد نیستم. بعد مکث کرد و ادامه داد: راستش من به زامبی معتقدم!!!


این گفتگو در نیمه شبی بسیار توفانی در یک خانه درندشت وسط یک باغ پیش آمد و این حقیر تا صبح با هر رعد و برق بید بید لرزیدم که الانه است اعتقادات پسرک بیان ما رو بخورن!!!


پ.ن: من در شرایط عادی از زامبی نمی ترسم، ولی اون شب ترسیدم چون  از ما سه نفر ساکن اون خونه، یکی بهشون اعتقاد داشت!

پ.ن.2: پسرک اونقدر بزرگ و صاحب عقیده شده که دیگه پسر دوستم محسوب نمیشه. حالا دیگه دوست خودمه!

سی دی پلیر از خجالت آب شد!

22 مهر 1394 ساعت 01:31 ب.ظ


وسط جیرجیر برای لاله با صدای پسرک به خودم اومدم که خیلی جدی به نقش اول کارتون گفت: سهرااااااب؟ نه واقعاً دلت اومد؟


پ.ن: خیلی دوست دارم بدونم سهراب چه کرده بود مگه؟

مجنون کوچکی که به آن عشق می‌گویند

3 شهریور 1394 ساعت 11:24 ق.ظ



سلام


- کل دیروز پر بودم از هزار نوشته از هزار اتفاق جورواجور و رنگی رنگیکه این روزهایم را شلوغ کرده اند. نتوانستم بنویسم. حلقوم نوشته هایم را آزارهای روانی بنده ای گرفته بود و مزه ی کلماتم را تلخ کرده بود. درست وقتی که می خواستم شروع کنم به نوشتن و گله کردن از این بنده، آقا زنگ زدند و آیه ی 63 سوره فرقان را یادآوری کردند:


« وَ عِبَادُ الرَّحْمَانِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلىَ الْأَرْضِ هَوْنًا وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُواْ سَلَامًا

بندگان خداى رحمان کسانی اند که روى زمین به نرمى گام بر مى‏ دارند . چون نادانان ایشان را مخاطب قرار دهند، به آن ها سلام مى‏ گویند»


با خودم فکر کردم خب اگرچه من بنده ی خوبی برای خدای بهترم نیستم، اما حداقل ادایش را که میتوانم دربیاورم! همین باعث شد آرام بگیرم و بگویم خداجان، کمک کن من خشمم از بنده ات را با مهر تو معامله کنم.

 

- برای توکی و کوکو یک دانه دختر مغزپسته ای ماخوذ به حیا تهیه کرده ایم. همین هایی که تا دیروز زیرشلواری می پوشیدند و سر مزه ی غذا جیغ جیغ میکردند، حالا چنان مودب و مجلسی رفتار میکنند که بیا و ببین. مامانه می گوید گولو پسرهام جلو مهمون گذاشتنی شده اند. دلم میخواهد صدای مامانه را وقتی قربان صدقه شان می رود ضبط کنم.

 

 - لاله گفت پس کی اون لباس فرم جدید رو می پوشی؟ گفتم اول مهر! میخواهم با اُرمَک* نو بروم دانشگاه! خندید و تکرار کرد اُرمَک! یکهو صدای پسرک بلند شد که : اُرمَک دونالد هَد اِ فارم! هی یای هی یای هو!

 

* آقاجانم به روپوش مدرسه میگفتند اُرمَک.


- اینجا کسی هست که بخواهد کار خیری بکند؟ اینجا کسی هست که برای یک موسسه خیریه قانونی و  فعال که کودکان بدسرپرست بی سرپرست را سامان میدهد ، سایت درست کند؟


- بلاگفا باز هم پوکیده؟ همش ارور میدهد که!

 

- پیاده روی، آن هم بدون هدف ملموس خیلی شیرین است. از بهتر وقتی ست که هدفت ملموس و ملوس کنارت قدم بزند . انگار کن همه بیراهه های جهان صراط مستقیم باشند.


- به نظرم ساختار ترجمه ایران را باید رسمن تکاند. کتاب های روانشناسی خوب را با اسمهایی چاپ میکنند که آدم خجالت می کشد دستش بگیرد. من نمی دانم بازارپسند شدن آنقدر ارزش دارد که اسم کتابهای انگلیسی را به عناوینی مانند طریقه جذب شوهر، روانشناسی خواستگاری یا  هزار چیز دیگر تغییر بدهیم؟

 

- قبول شدن خیلی لذت داشت و دارد. یادم میاید موقع چک کردن سایت دستهایم از اضطراب می لرزید. من برای دکتری درس نخوانده بودم ولی اضطراب داشتم و دروغ چرا، خیلی غمگین میشدم اگر قبول نمی شدم. از آن روز برای همه ی آنهایی که برای هر کنکوری درس می خوانند دعا میکنم. الهی نتیجه تلاششان را به خوشی و شیرینی بگیرند.

 

- من برای کنکور  یا مصاحبه درس نخوانده بودم. ولی همه ی این سالها کتابهای مربوط به حوزه کاری ام را می خواندم و می خواندم و می خواندم. این روزها حس خوبی دارم. حس میکنم درست نیست بگویم من نخوانده قبول شدم، باید بگویم من به مدت طولانی مطالعه های مختلف در مورد رشته ام داشته ام.


- آدمها را در سفر می توان شناخت و دوستان را در غم و شادی. همه میدانیم که توی این دنیا کسی اجبار به تبریک گفتن و نیاز به تبریک شنیدن ندارد. ولی شما با تبریکهایتان دلم را خیلی شاد کردید. شما باعث شدید تا سکوت انهایی که فکر می کردم دوستم هستند، غمگینم نکند. ازتان ممنونم و ارزش این محبتتان را می دانم.

 


نوشته ی عکس نوشت: تا حالا شده بین قوم غریب و نیل غم  گیر کنید؟ سه روز گلویم آبستن غم  و ترس بود. غم یعنی چشمهایم دو تا ذغال اخته ی کوچولوی قرمز بودند. ترس یعنی خواب از چشمهایم فرار کرده بود.  من یادم رفته بود یک نفر هست که قسم خورده مواظبم باشد، و او مرا یادش نرفته بود: موسایش را فرستاد و معجزه ... 


تصویرعکس نوشت: کی گفته معجزه فقط برای قدیم قدیمهاست؟ کی گفته دینداری و خداپرستی و تسلیم امر خدا بودن یعنی همیشه غمگین بودن و تک بعدی بودن؟  من فکر میکنم خداهه با همه ی بنده هایش روابط غیر رسمی و دوستانه دارد. گاهی حتی شوخی دستی هم  میکند! نشان به آن نشان که گاهی می زند پس گردنم که بچه حواست نیستا!


عنوان نوشت: اینجا و اینجا

می گوید زن و مرد باید هم تکنولوژی باشند!!!

25 مرداد 1394 ساعت 02:44 ب.ظ

پسرک عقیده دارد من باید با مردی ازدواج کنم  که:
- علم دار باشد.
- بچه دوست باشد.
- خاطره تعریف کن باشد.

برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله

آری! آری! میل دارم!

22 تیر 1394 ساعت 11:23 ق.ظ


دیشب فرشته ی دندان برای افتادن چهارمین دندان شیری پسرک یک عروسک اسپایدرمن هدیه آورد و پسرک بعد از صرف چند دقیقه جهت شناسائی فانکشن های اسباب بازی مربوطه در حالی که به سمت اتاقش میرفت، گفت: خب اسپایدرمن میل داری بیشتر راجع به خودت بدونی؟

برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله

رقیب تازه نفس

16 اردیبهشت 1394 ساعت 12:52 ب.ظ


تابستان پارسال بود به گمانم و ما مست رخوت شهریوری داشتیم خاطرات مشترک کودکی هایمان را شخم میزدیم که یکی که یادم نمیاید کداممان بود یادی از اسم فامیل کرد و نیم ساعت بعد چارچنگولی افتاده بودیم روی برگه هایمان و بحث میکردیم که ریواس پلو غذا است یا نه و آیا آشپزخانه اشیاء محسوب می شود و قس علی هذه...


آن روزها ما حواسمان به پسرکی که غرق در لگوهایش قهرمان پروری می کرد، نبود اما حالا چند روزی ست حریف قدری برایمان پیدا شده که به فیلی و فیروزه ای و امثالهم راضی نیست و یکهو سر و کله ی فسفری و این قرتی بازی ها را به مراسم آیینی اسم فامیلمان باز کرده...


بله، پسرک دارد زیرجلکی بزرگ می شود و همین روزهاست که با دوستهایش بنشیند و از دوره همی های مامانه و خاله ها بگوید...


عکس نوشت: و ما دیشب متوجه شدیم که "جلالی" رنگی ست بین پسته ای و جگری.

درست در همین لحظه

27 بهمن 1393 ساعت 06:58 ب.ظ

پسرک امروز حرف صاد را خوانده و دارد دیکته می نویسد. میگوید مامان برای کلمه ی "فصل" بنویسم فصل تابستان گرم است؟ جواب می شنود که :نه، بنویس امسال زمستان برف نیامد!

جابربن هیجان!

25 بهمن 1393 ساعت 08:55 ق.ظ


خواستم بگم که کل عملکرد امسال که توی پست قبل نوشتم، در قیاس با پروژه ی جابربن حیان، هیچ محسوب میشه!!!




سلطان کیه؟

18 مرداد 1393 ساعت 08:14 ق.ظ
بعد از نیم ساعت بحث جدی سر اینکه صفر تا صد یوزپلنگ بیشتره یا ماشین، قدرت شیر بیشتره یا ربات و چنگول ببر تیزتره یا چاقو، برگشت با یه حالت متفکرانه بهم گفت: میدونی گولو؟ گربه و ببر و پلنگ و شیر همشون گربه سالار هستن!
برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله