بیمار شود عاشق اما بنمی میرد

6 فروردین 1397 ساعت 01:19 ب.ظ

 سلام

سال و حالتون پربرکت و خوشی.


رفتم سفر،زندگی کردم،برگشتم. خوب بود. آنقدری خوب که دلم برای سرما و گرما و مردم و غذا و حیواناتش تنگ شده. ان شاالله دیگر نمیگذارم سفر در من بمیرد. گورستان های زیادی رفتم و کلیساهای بیشتر. در کلیسا سوره حضرت مریم علیهاالسلام خواندم و در گورستان سوره ملک. در مراسم تعمید و مراسم تدفین شرکت کردم. برای قربانیان هولوکاست گریستم و با سربازان شهر خندیدم. بسیار پیاده راه رفتم و با خیلی از راننده های تراموا دوست شدم. به موهایم اجازه دادم طعم نور خورشید را بچشند.مردان و زنان بسیاری را شناختم که با جان و دل کمکم کردند و هرگز دستی و نگاهی به گستاخی حس نکردم. در پرواز برگشت اما، مردی، هموطنی، حس کرد اگر از لای درز صندلی هواپیما لمسم نکند فرصتی را از دست داده. به نامسلمان ترین کشور مسلمان دنیا خوش برگشتم.


بیمار هستم. دکترها تشخیص داده اند و قبل از آن خودم فهمیده بودم. فکرهای سیاه توی سرم جولان می دادند و ایمان و جان و جهانم را تار کرده بودند. چراغ روشن کرده ام و ان شاالله سحر نزدیک است. جان آدم بسیار عزیز است. من بسیار خوش اقبال بوده ام که اطرافیانم جان بیمار مرا تاب آورده اند.


عید را تنها هستم. خوب است. خانوده ام درک کردند و اجازه دادند به عزلت انتخابی ام. مثل دانه ای هستم زیر خاک. جوانه خواهم زد و بهارم در راه است. حسینا در گوشم حرفهای خوب میزند. سه روز آخر عید را مهمان خانه اش خواهم بود اگر که لطفش شامل حالم شود.


زیاده حرفی نیست. گوش میکنم و نگاه میکنم و حس میکنم. حرف زدن فعلا چندان جذاب نیست.



هنوزها

24 مهر 1396 ساعت 12:37 ب.ظ

خیلی اتفاقی توی هارداکسترنالم میان انبوهی از مستندها به مستندی از هیروشیما برخوردم، دو ساعت و چهل دقیقه فیلم را دیدم، گریه کردم، حنا، مامان، خواهرم و لاله را جای تک تک بازماندگان و سوختگان آن روز سیاه تصور کردم و اشک ریختم. حالا با چشم های سرخ به جمله ی آکیکوی زنده از بمباران فکر میکنم:" دوستم وقتی سه روز بعد از انفجار مرد، هجده ساله بود، من الان هشتاد سال دارم ولی او  هنوز  هجده ساله است"...

از جنگ متنفرم. از اینکه میگویند بمباران هیروشیما و ناکازاکی منجر به تسلیم ژاپن و تمام شدن جنگ شد متنفرم.از همه جنگ های جهان متنفرم. میخواهم زندگی کنم. در این دنیا که فردایش در گرو هیچ چیز نیست و زنده بودن تضمینی ندارد، میخوام زنده باشم، پیر شدن عزیزانم را ببینم، با لاله هزار سفر بروم، دستان مادرم را هزار بار ببوسم، شاهد درمان دیابت باشم، می خواهم به تو عشق بورزم و وقتی در هشتاد و نه سالگی به نرمی میمیرم، کامی شیرین از جهان گرفته باشم.می خوام  چشمانم را ببندم و طوری بمیرم که انگار از خوابی خوش در جهان دیگری بیدار خواهم شد.

زیتون و زمان

11 تیر 1396 ساعت 01:38 ق.ظ

این روزها یک اتاق کوچک دارم که خیلی خیلی مرتب است. یک میز کار خیلی خواستنی با کتاب ها و جزوه ها و لپ تاپ و ده رنگ خودکار و ماژیک. یک وایت برد کوچک که رویش آیه های شیرینی از سوره آل عمران نوشته ام. اینترنت خانه به راه است و هر وقت هوس میکنم میتوانم کتاب های هری پاتر را برای صدهزارمین بار گوش کنم. هارد اکسترنالم پر از سریال و فیلم های دیدنی است و ان شاالله همین فردا روی میز عسلی کنار میزکارم یک پرینتر چندکاره ی عالی جا خوش خواهد کرد و این بسیار شبیه همان تصویری است که سالها دلم میخواست و برای خودم تصور میکردم...

دوستان خیلی خوبی دارم. رویشان جدی جدی میشود حساب کرد. می شود برایشان درددل کرد و خانه شان را مامن دانست. خانواده ام را انگار دارم دوباره و تازه می شناسم. پشت میز آشپزخانه می نشینم و مامانه را نگاه میکنم که طی این سالها چقدر عوض شده است. خواهر بزرگترم را بسیار بیشتر از همیشه دوست دارم و سعی میکنم خواهر کوچکترم را بعنوان یک بزرگسال بشناسم و محترم بدانم. موهای کنار شقیقه باباهه سفید شده و من متوجه نشده بودم... خودم را دارم تازه تازه میبینم. دارم یاد میگیرم خودم از چه خوشش می آید و از چه می ترسد و چه خواسته هایی دارد...

هنوز صبحها سر ساعت شش خوابم سبک میشود و ترس تاخیر کردن به سراغم می آید. بعد یادم می آید که تمام شده و آن شرکت دیگر برای من وجود ندارد . کمی ناراحت کننده است ولی هر بار که می خواهم غمگین شوم یادم می آید که از کدام محیط کاری دور شده ام و همین کافی است که بلند بگویم الحمدالله و اضطراب پیدا کردن شغل جدید و این چیزها را به جان بخرم. به خداهه اعتماد دارم و مثل گنجشکی در دستهایش جا خوش کرده ام  و اگر ترسی هست از کوچکی توکل و ایمان من است نه از مهربانی و آغوش او. امنم و آرام.

زمان میگذرد و آدمها قاطی تقویم می شوند. زندگی همیشه پر از مشکلات و خوشی های درهم پیچیده بوده و هست و خواهد بود. دیروز آرزوهایی داشتم که امروز داشته هایم هستند و امروز آرزوهایی دارم که امیدوارم روزی لذت برآورده شدنشان را بچشم... زندگی زیباست. الحمدالله


پ.ن: از کامنتهای مهربانتان ممنونم. 

جهان را چو باران به بایستگی

29 شهریور 1394 ساعت 12:43 ب.ظ


می روم که اولین روز  مقطع دکتری را با پیشانی داغ و گونه ای تبدار همراه با نوای فین فین شروع کنم...



بارالها! به سوی تو آمده ام تا دریابی ام، در این بی سر و سامان بازار دنیا. به سوی تو آمده ام تا از تو مدد جویم؛ یاری طلبم و بخواهم که مرا به خود وامگذاری؛ که من پوچم بی تو!
اکنون که در آستانه شروع ماه مهر هستم و  مقطع جدیدی پیش رویم است، از تو می خواهم مرا یاری کنی تا در مسیری گام بردارم که مروّج علم و آیین تو باشم.
یاری ام کن تا همواره در آموختن، حریص باشم و در ترویج آموخته هایم، سخی.
یاری ام ده تا بیاموزم آنچه را تو می پسندی و دوری جویم از آنچه ناپسند توست.
کمکم کن قلم که در دست می گیرم، به یاد تو باشم و آنچه می نگارم، مورد رضای تو باشد. بر صفحه تاریک دلم با قلم الهی ات نقشی بزن که تا زنده ام، به اینکه موجودی مفید فایده در هستی بی پایانت بوده ام، به خود ببالم.
در این ماه مهر، از مهر بی کران خویش باز هم به من ببخش و این آغازِ دوباره را برایم آغازی مبارک رقم بزن.
به لطف و کرمت، یا ارحم الراحمین!

او شفیع پیروانش و وارث دانش نیایش است

23 شهریور 1394 ساعت 09:29 ق.ظ


- کلاس امروز را هم نرفتم، حتی زنگ نزدم بپرسم تشکیل میشود یا نه. همکارم ارشد حقوق و جزا تهران جنوب قبول شده است. از ته دلم خوشحال شدم. آن یکی همکار گفت: دیگه الان هرکی کنکور ثبت نام کنه قبوله! کمی کدر شدم. باید جواب میدادم که خب پس چرا خودت ثبت نام نمی کنی؟ البته بعدتر فکر کردم گیرم روزی کلاً کنکور را بردارند، آیا از ارزش تحصیل من کم خواهد شد؟ نه. شخصیت اصلی آدم در کلام و اعمالش است. مدرک مثل روغن جلاست، ماهیت کلام آدم را تغییر نمیدهد، نهایتاً کمی براق تر و خوش جلوه تر کند. مهم تحصیلات است. تحصیلات یعنی باسوادی*


- امروز سی و دوسال و شش ماه دارم. امروز نیم تولدم است . از اینکه به دنیا آمده ام ، زنده مانده ام، بالغ شده ام و راحتی و سختی های زندگی را چشیده ام راضی هستم. صادقانه که فکر میکنم می بینم بحمدلله در این سن شناخت خوبی از خودم دارم و خدایی هم هست که بغلم میکند و کتف های عریضی دارد و بسیار قوی و خوشبوست. آیا همین برای رضایتم از زندگی کافی نیست؟ گمان میکنم در اکثر اوقات هست.


- امروز روز شهادت امام نهم هم هست. صدایش میکنند امام جواد(ع)  و اسمش را خیلی وقتها مسخره کرده ایم.  نرفته ایم معنای اسمش را ببینیم. جواد یعنی سخی، یعنی بخشنده. معنای اسمش را دوست دارم و دلگیر می شوم که موقع رفتن از دنیا فقط بیست و پنج سالش بوده.


- فردا اول روز ماه حج است. دوست دارم دهه اول را روزه بگیرم. خداجان لطفاً شما هم بخواه.دلم نماز موسی هم می خواهد. می شود این را هم در طالعم بنویسی؟


- خواهرک بالاخره ثبت نام کرد! یعنی هر چه از دردسرهای این پروژه ی عظیم بگویم کم است. مهر امسال در خانه دوتا دانشجو داریم ان شاالله.


- اجازه  بدهید فرزندانتان به موقع بزرگ شوند. بگذارید یاد بگیرند فرم پر کنند و اطلاعات شخصی شان را بدانند. وگرنه  روزی می رسد که بچه بیچاره مجبور می شود طی یک دوره فشرده یک عالمه کار اداری یاد بگیرد و هی هم سرکوفت بی عرضگی بخورد. شعار نیست ها. دیده ام که  می گویم.


- پرنده گولو کفش و دفتر و قلم و تراش ندارد. از شرکت و با لباس فرم به دانشگاه می رود و گرنه مانتو و شال و کلاه هم نداشت! صد البته جا دارد که یاد و خاطره  ی  آن یار سفر کرده را هم گرامی بداریم چرا که زمستان در پیش است و حرامی در پس...


- در خانه مامانه داریم. خانه قبله اش را پیدا کرد.


*سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد (یونسکو UNESCO) تعریف زیر را داده‌است : باسوادی توانایی شناخت٬ درک٬ تفسیر٬ ساخت، برقراری ارتباط و محاسبه در استفاده از مواد چاپ‌شده و نوشته‌شده مربوط به زمینه‌های گوناگون است. باسوادی زنجیره آموزشی را که توانایی رسیدن به اهداف، توسعهٔ دانش و پتانسیل، و شرکت کامل در جامعه‌ای بزرگتر را برای یک فرد فراهم می‌کند، دربر دارد.


زنجیرها مدام مرا پند می دهند

18 شهریور 1394 ساعت 10:04 ق.ظ


امروز نوبت من بود که نان بخرم. با خودم گفتم بربری، تافتون یا سنگک؟ و جلوی سنگک پزی ترمز کردم. مغازه کناری طباخی بود. عطر کله پاچه برای چند ثانیه مستم کرد و یادم آمد نیمه شب از گرسنگی چند بار بیدار شده ام. رفتم داخل و دو پرس بناگوش و یک پرس زبان خریدم و بعد سه تا نان سنگک و شاد راه افتادم سمت شرکت. اگر بگویم توی ذهنم ده بار آبلیمو را چکاندم توی ترید و مزه ی دارچین و نان تازه را تجسم کردم، دروغ نگفته ام. ضبط ماشین داشت با صدای کمی ویزویز میکرد. صدایش را بلند کردم و یکی میخواند" این الطالب بدم المقتول بکربلا؟" تپش قلبم نامنظم شد. پارسال چقدر با این جمله گریه کرده بودم. آنقدر که آخرش صدایم کردند و قدمگاهشان را بوسیدم... رفتم توی خیال... خدایا نخواه کاری کنم که برکت زندگی ام را کم کند، دعاهایم را حبس کند و دلم را کدر... یک آن چراغی در سرم روشن شد. امروز 18 شهریور بود! دحوالارض! همانجور که توی ترافیک بودم تاریخ را چک کردم. بله. امروز همان روزی بود که روزه اش برابر هفتاد سال روزه و احیای شبش صد سال عبادت را برابری میکرد. من شبش را از دست داده بودم. و با کمال خجالت، نماز صبحش را. ولی خداهه ی مهربانم دوستم داشت، آنقدر که دلش طاقت نمیاورد اگر صبحانه ام را بخورم و بعد ملتفت شوم و اشکم سرازیر شود... خداهه دوستم داشت... 


بوی سنگک تازه و عطر کله پاچه همچنان دلبری میکردند، آب دهانم را قورت دادم و گفتم:  Challenge Accepted!!! و کامم شیرین شد.



مجنون کوچکی که به آن عشق می‌گویند

3 شهریور 1394 ساعت 11:24 ق.ظ



سلام


- کل دیروز پر بودم از هزار نوشته از هزار اتفاق جورواجور و رنگی رنگیکه این روزهایم را شلوغ کرده اند. نتوانستم بنویسم. حلقوم نوشته هایم را آزارهای روانی بنده ای گرفته بود و مزه ی کلماتم را تلخ کرده بود. درست وقتی که می خواستم شروع کنم به نوشتن و گله کردن از این بنده، آقا زنگ زدند و آیه ی 63 سوره فرقان را یادآوری کردند:


« وَ عِبَادُ الرَّحْمَانِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلىَ الْأَرْضِ هَوْنًا وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُواْ سَلَامًا

بندگان خداى رحمان کسانی اند که روى زمین به نرمى گام بر مى‏ دارند . چون نادانان ایشان را مخاطب قرار دهند، به آن ها سلام مى‏ گویند»


با خودم فکر کردم خب اگرچه من بنده ی خوبی برای خدای بهترم نیستم، اما حداقل ادایش را که میتوانم دربیاورم! همین باعث شد آرام بگیرم و بگویم خداجان، کمک کن من خشمم از بنده ات را با مهر تو معامله کنم.

 

- برای توکی و کوکو یک دانه دختر مغزپسته ای ماخوذ به حیا تهیه کرده ایم. همین هایی که تا دیروز زیرشلواری می پوشیدند و سر مزه ی غذا جیغ جیغ میکردند، حالا چنان مودب و مجلسی رفتار میکنند که بیا و ببین. مامانه می گوید گولو پسرهام جلو مهمون گذاشتنی شده اند. دلم میخواهد صدای مامانه را وقتی قربان صدقه شان می رود ضبط کنم.

 

 - لاله گفت پس کی اون لباس فرم جدید رو می پوشی؟ گفتم اول مهر! میخواهم با اُرمَک* نو بروم دانشگاه! خندید و تکرار کرد اُرمَک! یکهو صدای پسرک بلند شد که : اُرمَک دونالد هَد اِ فارم! هی یای هی یای هو!

 

* آقاجانم به روپوش مدرسه میگفتند اُرمَک.


- اینجا کسی هست که بخواهد کار خیری بکند؟ اینجا کسی هست که برای یک موسسه خیریه قانونی و  فعال که کودکان بدسرپرست بی سرپرست را سامان میدهد ، سایت درست کند؟


- بلاگفا باز هم پوکیده؟ همش ارور میدهد که!

 

- پیاده روی، آن هم بدون هدف ملموس خیلی شیرین است. از بهتر وقتی ست که هدفت ملموس و ملوس کنارت قدم بزند . انگار کن همه بیراهه های جهان صراط مستقیم باشند.


- به نظرم ساختار ترجمه ایران را باید رسمن تکاند. کتاب های روانشناسی خوب را با اسمهایی چاپ میکنند که آدم خجالت می کشد دستش بگیرد. من نمی دانم بازارپسند شدن آنقدر ارزش دارد که اسم کتابهای انگلیسی را به عناوینی مانند طریقه جذب شوهر، روانشناسی خواستگاری یا  هزار چیز دیگر تغییر بدهیم؟

 

- قبول شدن خیلی لذت داشت و دارد. یادم میاید موقع چک کردن سایت دستهایم از اضطراب می لرزید. من برای دکتری درس نخوانده بودم ولی اضطراب داشتم و دروغ چرا، خیلی غمگین میشدم اگر قبول نمی شدم. از آن روز برای همه ی آنهایی که برای هر کنکوری درس می خوانند دعا میکنم. الهی نتیجه تلاششان را به خوشی و شیرینی بگیرند.

 

- من برای کنکور  یا مصاحبه درس نخوانده بودم. ولی همه ی این سالها کتابهای مربوط به حوزه کاری ام را می خواندم و می خواندم و می خواندم. این روزها حس خوبی دارم. حس میکنم درست نیست بگویم من نخوانده قبول شدم، باید بگویم من به مدت طولانی مطالعه های مختلف در مورد رشته ام داشته ام.


- آدمها را در سفر می توان شناخت و دوستان را در غم و شادی. همه میدانیم که توی این دنیا کسی اجبار به تبریک گفتن و نیاز به تبریک شنیدن ندارد. ولی شما با تبریکهایتان دلم را خیلی شاد کردید. شما باعث شدید تا سکوت انهایی که فکر می کردم دوستم هستند، غمگینم نکند. ازتان ممنونم و ارزش این محبتتان را می دانم.

 


نوشته ی عکس نوشت: تا حالا شده بین قوم غریب و نیل غم  گیر کنید؟ سه روز گلویم آبستن غم  و ترس بود. غم یعنی چشمهایم دو تا ذغال اخته ی کوچولوی قرمز بودند. ترس یعنی خواب از چشمهایم فرار کرده بود.  من یادم رفته بود یک نفر هست که قسم خورده مواظبم باشد، و او مرا یادش نرفته بود: موسایش را فرستاد و معجزه ... 


تصویرعکس نوشت: کی گفته معجزه فقط برای قدیم قدیمهاست؟ کی گفته دینداری و خداپرستی و تسلیم امر خدا بودن یعنی همیشه غمگین بودن و تک بعدی بودن؟  من فکر میکنم خداهه با همه ی بنده هایش روابط غیر رسمی و دوستانه دارد. گاهی حتی شوخی دستی هم  میکند! نشان به آن نشان که گاهی می زند پس گردنم که بچه حواست نیستا!


عنوان نوشت: اینجا و اینجا

بندهاى بندگى

29 مرداد 1394 ساعت 09:34 ق.ظ
فکر میکردم نشود و فکر میکردم اگر به فرض محال هم شد،اولین نفر به مامانه یا لاله یا آقا خبر خواهم داد. ولى خب مچ خودم را وقتى گرفتم که  نگاهم را از سایت سازمان سنجش گرفتم و برگشتم رو به همکارم و  با صدایی بشدت لرزان گفتم:مینا؟ مینا من دکترى قبول شده ام...


تاتی تاتی

15 تیر 1394 ساعت 10:59 ق.ظ

توی اینترنت گشتم برای یه حدیث خوشگل از حضرت علی تا آذین پست امروزم کنم، یکی بود با مضمون اینکه " هرگز امید کسی که شما تنها امیدش هستید را ناامید نکنید". خوشم آمد. گفتم آها همینو رو به دوست پسره مینویسم. عکسش را هم پیدا کرده بودم؛ یک کایاک تنها. بعد نمیدانم چی شد که روی آرشیو کلیک کردم و پارسال همین موقع را خواندم و این یک سال مثل یک فیلم خیلی کوتاه از جلوی چشمانم رد شد. پارسال این موقع بین بد و خوب آونگ تر بودم، ترسوتر و تنهاتر بودم، کلافه بودم و توی گرگ و میش تردید گیر کرده بودم. حالا بحمدالله همه چیز بهتر است، من هم تلاش میکنم بهترتر باشم و باور دارم کسی هست که هوایم را دارد... قبل ترها میگفتم نشسته ست توی دستهای دوست پسری اش، اما با این همه عشق و لطف،با این همه مهربانی و دلنگرانی، دستهای همسری باید همچین دستهایی باشد، آغوشش چنان آغوشی...


پ.ن: حدیثی که توی عکس در گوشه ی ضریح حضرت علی (ع) نوشته ام یعنی هرکه بچه ای دارد با او بچگی کند، مثل شما که تمام این سالها دستم را گرفته اید و پا به پای من تاتی تاتی می کنید و حواستان هست مبادا دستم از دستتان رها شود و زمین بخورم. من شما را تازه تر و بیشتر دوست دارم. لطفاً کمک کنید تا سربلندتر دوستتان داشته باشم.


این شبها و روزهانوشت: برای هم دعا کنیم، شاید  استجابت  خواسته ی دوستی منتظر یک آمن از دهان ما باشد.

تو روبرومی ماه ِ کامل

15 اردیبهشت 1394 ساعت 01:32 ب.ظ


نشسته ام با وسواس سوره های عمل ام داود با صدای شیخ السدیس را جدا میکنم و می ریزم توی یک فولدر مجزا. در گوشم میخوانند که اگر این قرآن را برای کوه میفرستادم تحملش را نداشت... به زمختی کوهها فکر میکنم و به آیه های ترد و ململی که ته همه شان گفته ای من نرم و مهربانم... من نادانم نه؟ کوه میفهمد تو چه گفته ای، من هیچ...

***
 حشر تمام می شود و سوره ی بعدی ممتحنه نیست، یک نفر می خواند " تو روبرومی ماهِ کامل..." کسی قلبم را توی مشت می گیرد و اشک راهش را پیدا میکند... تو روبرومی، تو همیشه روبرومی، من همیشه نابینا بوده ام، کاش سنگ بودم ، کاش کوه بودم، من نادانم... برای دیدنت از پله های مناره بالا می روم، به آسمان نگاه میکنم، غافل از اینکه تو روبروی منی، از ازل، تا ابد...
***

من تقریباً برگشته ام.

بزرگوار

5 اردیبهشت 1394 ساعت 01:10 ب.ظ


مامان گفته بود فلان عمه زاده گفته ست مبادا بذاری گولو دکتری بخونه که دیگه شوهر نمی کنه، آن یکی گفته بود موهاش! نذار کوتاهشون کنه! و یکی دیگر درآمده بود که نذار دیگه تنها بره سفر، بگو تا شوهر نکنی از سفر خبری نیست. تیر آخر هم این بوده که بگو خواهرک معطل توست، فردا که براش خواستگار اومد دلخور نشی! خبر نداشته اند که فردای کذایی آنها همین امروز است و من خیلی هم راضی و خوشحالم که خواهرکم خواستگار دارد. که مامانه تمام اینها را با خنده به من خواهد گفت و حسن ختامش هم این جمله خواهد بود که " وای گولو خدا رو شکر ما بین اونا زندگی نمی کنیم"


گریه که کردم مامانه تعجب کرد. آخر خبر نداشت منتظر بهانه ام، درگیر مراسم ختم فامیل دور شده بود و یادش نبود که قرار بود کجا باشیم و کجاییم. من یادم بود. از همان دوم اردی بهشت ساعت چهارصبح یادم بود. توی خیالم صد بار فیش عوارض خروج و پاسپورت ها را مرتب کرده بودم. کفش های تازه ی ماندا را برایش جفت کرده بودم. روسری خاله حمیدخت را مرتب کرده بودم. به بگومگوهای عمو و باباهه سر سرگروه شدن خندیده بودم. سرم را فرو کرده بودم توی بغل مامانه و گفته بودم" مامینو، یعنی داریم میریم؟" 


یعنی داریم نمی ریم. یعنی من یادم نرود که مقصود توئی وگرنه کعبه فقط سنگ است. که معشوق توئی وگرنه بقیع فقط خاک است. که معتکف همان مُحرم است در قیاس کوچکتر.که تو می بینی و می دانی...


می دانم و بهانه ام میاید. این روزها از درز دیوار هم شاکی ام. نمی بینم که بحمدت دفاع کردم و دکتری مجاز شدم و عتبات را دیدم و رابطه ام با خواهرک خیلی خوب شده و باباهه گفته گولو ستون خانه ی من است و حنا میخواهد وقتی بزرگ بشود گولو بشود و کسی هست که گومبه خانوم صدایم کند و در خانه ی لاله برویم باز است  و من اصلا این روزها را نمی بینم. دلم میخواهد بغلم کنی ، مطمئن بشوم حواست هست.



پ.ن: آیدا این توئی! کاملاً هم به نوشته مربوط است!



صدایت کرده بود بزرگوار و من خجالت کشیده بودم.

تو ابراهیم عشقی ، من اسماعیل جسمم

3 اردیبهشت 1394 ساعت 11:56 ق.ظ


برم غسل کنم، تی شرت و لباس زیر و جوراب نو بپوشم، عطر خوشبو بزنم، چادر نماز جدیدم رو سر کنم و بشینم کنارت، تکیه بدم بهت، نگاهت کنم، برم سجده و جناغ سینه ات رو ببوسم، دستاتو بگیرم و  با بند انگشتات تسبیحاتم رو بشمارم، بغض کنم و سرمو فشار بدم به بازوت، اشک راهشو پیدا کنه و هق هق ام توی آغوشت بپیچه، برای همه دعا کنم ، همه ی همه، برای بچه ها، برای خواننده ها، برای خانواده ام، برای دوستا، برای همکارام، برای جنگ، برای دنیا، و تو  آروم پشتم رو آروم ناز کنی و بگی: باشه عزیزم، باشه...

و باز تهش روم نشه خودم رو  دعا کنم، فقط بگم و مثل همیشه با ترس بگم که: نگهم دار، توی بغلت نگهم دار، منو از آدمها و جاها و راههایی که از عطر تنت دورم میکنن حفظ کن... و قسم ات بدم به خودت که برای اینم بگی باشه...



 تو خورشید شب آرزوهای منی، الهی مثل ماه دورت بگردم.

( تعداد کل: 36 )
   1       2       3    >>