بیمار شود عاشق اما بنمی میرد

6 فروردین 1397 ساعت 01:19 ب.ظ

 سلام

سال و حالتون پربرکت و خوشی.


رفتم سفر،زندگی کردم،برگشتم. خوب بود. آنقدری خوب که دلم برای سرما و گرما و مردم و غذا و حیواناتش تنگ شده. ان شاالله دیگر نمیگذارم سفر در من بمیرد. گورستان های زیادی رفتم و کلیساهای بیشتر. در کلیسا سوره حضرت مریم علیهاالسلام خواندم و در گورستان سوره ملک. در مراسم تعمید و مراسم تدفین شرکت کردم. برای قربانیان هولوکاست گریستم و با سربازان شهر خندیدم. بسیار پیاده راه رفتم و با خیلی از راننده های تراموا دوست شدم. به موهایم اجازه دادم طعم نور خورشید را بچشند.مردان و زنان بسیاری را شناختم که با جان و دل کمکم کردند و هرگز دستی و نگاهی به گستاخی حس نکردم. در پرواز برگشت اما، مردی، هموطنی، حس کرد اگر از لای درز صندلی هواپیما لمسم نکند فرصتی را از دست داده. به نامسلمان ترین کشور مسلمان دنیا خوش برگشتم.


بیمار هستم. دکترها تشخیص داده اند و قبل از آن خودم فهمیده بودم. فکرهای سیاه توی سرم جولان می دادند و ایمان و جان و جهانم را تار کرده بودند. چراغ روشن کرده ام و ان شاالله سحر نزدیک است. جان آدم بسیار عزیز است. من بسیار خوش اقبال بوده ام که اطرافیانم جان بیمار مرا تاب آورده اند.


عید را تنها هستم. خوب است. خانوده ام درک کردند و اجازه دادند به عزلت انتخابی ام. مثل دانه ای هستم زیر خاک. جوانه خواهم زد و بهارم در راه است. حسینا در گوشم حرفهای خوب میزند. سه روز آخر عید را مهمان خانه اش خواهم بود اگر که لطفش شامل حالم شود.


زیاده حرفی نیست. گوش میکنم و نگاه میکنم و حس میکنم. حرف زدن فعلا چندان جذاب نیست.



یک تولد پداگوژیکی

23 اسفند 1396 ساعت 10:34 ق.ظ

.

اگر هفتاد سالگی را عمر مفید در نظر بگیریم، من امروز در اوج آن ایستاده ام: سی و پنج. میانه ی دهه چهارم. قله ی زنانگی و زیبایی...

.



ماه شوال تویی، شیخ لب بام منم

5 تیر 1396 ساعت 03:42 ب.ظ



سلام سلام

عید فطر همگی مبارک، طاعات و عباداتتون قبول.

حال همه خوبه؟

منم خوبم. این مدتی که سروکله ام پیدا نبود سرگرم لرزه نگاری بودم! آخه تو کل زندگی ام زلزله شد. درس و دانشگاه و امتحان جامع آوار شد رو سرم. روابط خانوادگی ام دچار تنش شد و شوک خیلی خیلی بزرگی به آوار قبلی اضافه شد.درست توی مدتی که میخواستم برای امتحان درس بخونم  پام شکست و خونه نشین شدم و همین باعث یه دنیا دردسر شد. ته تهش (یعنی ان شاالله آخری اش همین باشه!!!) ازمحل کارم  اومدم بیرون  چون قراردادم طبق شرایط من تمدید نشد . لابد می پرسید من چکار میکنم حالا؟ هیچی! مرخصی استعلاجی باعث شد متوجه بشم که محل کارم یه جور جهنم محترمانه بوده و احمق بوده ام که تا حالا  معاشرت با آدمهای نادرست رو تحمل می کرده ام. دعوام با خانواده ام باعث شد اونا هم متوجه بشن که من صد سالم هم که بشه و رئیس جمهور هم که بشم بازم بچه ی همین خونه ام و نیاز دارم بهم توجه بشه. هنوز نمیدونم اینکه امتحان جامع ام رو خراب کردم قراره برام چه خیری داشته باشه ولی مطمئنم اونم تهش عالی میشه ان شاالله .  الحمدالله بیمه بیکاری هم هست و  وقتشه که اینهمه سال پرداخت بیمه و مالیات به یه دردی بخوره.  خلاصه که  گاهی وقتا خیلی داغونم و خیلی تنهام و خیلی ترسیده ام ولی میدونم اینا قصه ی امروزه و همیشه فردای بهترتری توی راهه. فقط من قدم کوتاهه و الان نمیتونم اون تصویر بزرگ رو ببینم .


کار چون بسته شود بگشایدا

وز پس هر غم طرب افزایدا



غیرت شهر واژگون

3 آبان 1394 ساعت 04:35 ب.ظ


نوشته های یکماه و نیم گذشته را میخواندم، بالای نود و چند درصدش مذهبی ست. معنا و تعبیرش راحت است: نیاز من در این مدت این بوده است، پس نوشته ام. نوشته ام و راضی ام. بعد ناخودآگاه فکر میکنم اگر وبلاگ در دسترس بود چه؟ بعد یاد روزی می افتم که داشتیم در مورد پست جدید لاله صحبت می کردیم و  کامنتی که دوستی تویش نوشته بود که فکر میکرده گولو تحت تاثیر لاله مذهبی شده. رفته بودم  تا کامنتش را دوباره بخوانم که کامنت جدیدی نظرم را جلب کرده بود:


درست مثل بعضی ها که مرتب از خدا و پیغمبر و اعتکافشون میگن اما عکس بدون حجاب و سر برهنه شون رو سردر وبلاگاشون میزارن .
اینها رو هم باید به این دسته ای که وصفشون شد اضافه کرد.
نمیشه که یکی به نعل کوبید یکی به میخ.


مشخصاً به من اشاره کرد بود. من که نماز میخوانم و خدا را دوست دارم و اعتکاف را هم. و من که عکس هایم را بدون حجاب می گیرم و میزنم سر در وبلاگ. یاد تمام عکسهایم افتادم. آخرین بی حجابم و تنها عکس بی حجابم بعد از اعتکاف، آبان 93 برای لاتاری بود. عکس محو شده و استیکر چسبانده را گذاشته بودم توی وبلاگ. جالب اینکه همان روزقبل از رفتن به عکاسی با دوربین گوشی  از خودم یک عکس محجبه گرفته بودم. بعد فکر کرده بودم نه گولو! آدم باید دلش و عملش یکی باشد. تو هنوز قدرت و درک و توانایی و شعور حفظ حجاب را نداری. نقش بازی نکن. در محضر خدا نقش بازی نکن.

و بازی نکرده  بودم. عکسم بی حجاب شد. اما بعد از آن کم کم  و کتمان نمی کنم که به شوق یکی از دوستان و با ترس فراوان سعی کرده بودم آستین لباسهایم بلندتر باشد و یقه شان کیپ تر. من چهار سال تجربه ی محجبه بودن را داشتم و می دانستم آزمون و خطا در این راه بسیار گران تمام می شود... بگذریم... نمیدانم چرا سر درد دلم باز شد. شاید بخاطر اینکه خوشحالم از خوانده نشدن، از نقد نشدن. بهتر بگویم از بی محابا نقد نشدن. و امروز اینجا امنم. بله. دلم برای خواننده هایم تنگ شده. ولی گرمای خوانده شدن به زمهریر متهم شدن نمی ارزد. به نوشته های یک و ماه نیم گذشته نگاه میکنم و خدا را شکر میکنم که در دسترس نیستم تا مسئول بی مسئولیتی شرطه های عرب، جنگ در یمن ، گردن کشی های داعش و هزار هزار چرای مردمی بشوم که یا زورشان میاید بروند کتاب بخوانند و فکر کنند یا من را علت تمام اجبارهای دینی کودکی و بزرگی خود میدانند. خوشحالم که سیبل گلوله های بی انصاف نیستم و میتوانم مرتب از خدا و پیغمبر و اعتکافم بگویم و حتی قایمکی حجاب را هم امتحان کنم...


بعدانوشت: هزار بار خدایم را شکر میکنم که مسائل را عطف به ماسبق نمیکند و اگر من در اسفند 92 بمدت بیست و چهارساعت عکس بی حجاب گذاشته باشم، گناه آن را به حساب اولین اعتکافم در اردی بهشت 93 نمیگذارد. خدای من خوب خدایی ست  و  خوشبحال من که کسی جز او حسابرس کارهای من نخواهد بود. در عین حال حافظه ی بی نظیر دیگران در بخاطر سپردن جزییات زندگى شخصى ام را ستایش میکنم.

زنجیرها مدام مرا پند می دهند

18 شهریور 1394 ساعت 10:04 ق.ظ


امروز نوبت من بود که نان بخرم. با خودم گفتم بربری، تافتون یا سنگک؟ و جلوی سنگک پزی ترمز کردم. مغازه کناری طباخی بود. عطر کله پاچه برای چند ثانیه مستم کرد و یادم آمد نیمه شب از گرسنگی چند بار بیدار شده ام. رفتم داخل و دو پرس بناگوش و یک پرس زبان خریدم و بعد سه تا نان سنگک و شاد راه افتادم سمت شرکت. اگر بگویم توی ذهنم ده بار آبلیمو را چکاندم توی ترید و مزه ی دارچین و نان تازه را تجسم کردم، دروغ نگفته ام. ضبط ماشین داشت با صدای کمی ویزویز میکرد. صدایش را بلند کردم و یکی میخواند" این الطالب بدم المقتول بکربلا؟" تپش قلبم نامنظم شد. پارسال چقدر با این جمله گریه کرده بودم. آنقدر که آخرش صدایم کردند و قدمگاهشان را بوسیدم... رفتم توی خیال... خدایا نخواه کاری کنم که برکت زندگی ام را کم کند، دعاهایم را حبس کند و دلم را کدر... یک آن چراغی در سرم روشن شد. امروز 18 شهریور بود! دحوالارض! همانجور که توی ترافیک بودم تاریخ را چک کردم. بله. امروز همان روزی بود که روزه اش برابر هفتاد سال روزه و احیای شبش صد سال عبادت را برابری میکرد. من شبش را از دست داده بودم. و با کمال خجالت، نماز صبحش را. ولی خداهه ی مهربانم دوستم داشت، آنقدر که دلش طاقت نمیاورد اگر صبحانه ام را بخورم و بعد ملتفت شوم و اشکم سرازیر شود... خداهه دوستم داشت... 


بوی سنگک تازه و عطر کله پاچه همچنان دلبری میکردند، آب دهانم را قورت دادم و گفتم:  Challenge Accepted!!! و کامم شیرین شد.



اصول دانشجوئی پیشرفته

11 شهریور 1394 ساعت 02:19 ب.ظ

احتراماً نتایج حاصله از بررسی های اولیه دانشگاه، به شرح ذیل به استحضار می  رسد:


- مسیر رفت و آمد بسیار معقول بوده و تردد با استفاده از مترو، خطوط بی آر تی و تاکسی مقدور می باشد.

- در اطراف و اکناف محل استقرار دانشگاه چند فقره کافه و فست فود اسمی و  خوش خوراک به چشم میخورد.

- پوشش شبکه های مخابراتی در فضای دانشکده مناسب بوده و در تمامی نقاط امکان استفاده از اینترنت 3G وجود دارد.

-  سوپر مارکت نزدیک دانشگاه از تنوع جنس مطلوبی برخوردار می باشد.

- سرویس های بهداشتی دانشکده کانهو دسته گل تمیز و دلباز می باشند.

- رشته اینجانب در سال 94 چهارنفر ورودی مشتمل بر دو نفر آقا و دو نفر خانم دارد.

- همکلاسی های احتمالی در سطح دانشکده مشاهده نگردیده لیکن سایر دانشجویان از لحاظ ریخت شناسی ابداً چنگی بر دل نمی زنند.

- مسیر مترو منتهی به دانشگاه دارای مقادیر قابل توجهی دست فروش از نوع حرفه ای  بوده و انتظار می رود سبد کالای خانواده ازلواشک گرفته تا پالتو و پیراهن ماکسی ساتن از همین مسیر تهیه گردد.







پ.ن: مرگ بر تجزیه و تحلیل مدل های کمی در تصمیم گیری های مدیریت.

بندهاى بندگى

29 مرداد 1394 ساعت 09:34 ق.ظ
فکر میکردم نشود و فکر میکردم اگر به فرض محال هم شد،اولین نفر به مامانه یا لاله یا آقا خبر خواهم داد. ولى خب مچ خودم را وقتى گرفتم که  نگاهم را از سایت سازمان سنجش گرفتم و برگشتم رو به همکارم و  با صدایی بشدت لرزان گفتم:مینا؟ مینا من دکترى قبول شده ام...


یک کهکشان عشق با دندان های شیری

14 مرداد 1394 ساعت 11:27 ق.ظ


شاپرکم دیروز برای اولین بار رفته به مهدکودک،گریه و  بدعنقی نکرده، سر کلاس پیش دبستانی نشسته و چهار ساعت تمام نوجول* یاد گرفته و در تمام این مدت قندخونش نرمال بوده.