هنوزها

24 مهر 1396 ساعت 12:37 ب.ظ

خیلی اتفاقی توی هارداکسترنالم میان انبوهی از مستندها به مستندی از هیروشیما برخوردم، دو ساعت و چهل دقیقه فیلم را دیدم، گریه کردم، حنا، مامان، خواهرم و لاله را جای تک تک بازماندگان و سوختگان آن روز سیاه تصور کردم و اشک ریختم. حالا با چشم های سرخ به جمله ی آکیکوی زنده از بمباران فکر میکنم:" دوستم وقتی سه روز بعد از انفجار مرد، هجده ساله بود، من الان هشتاد سال دارم ولی او  هنوز  هجده ساله است"...

از جنگ متنفرم. از اینکه میگویند بمباران هیروشیما و ناکازاکی منجر به تسلیم ژاپن و تمام شدن جنگ شد متنفرم.از همه جنگ های جهان متنفرم. میخواهم زندگی کنم. در این دنیا که فردایش در گرو هیچ چیز نیست و زنده بودن تضمینی ندارد، میخوام زنده باشم، پیر شدن عزیزانم را ببینم، با لاله هزار سفر بروم، دستان مادرم را هزار بار ببوسم، شاهد درمان دیابت باشم، می خواهم به تو عشق بورزم و وقتی در هشتاد و نه سالگی به نرمی میمیرم، کامی شیرین از جهان گرفته باشم.می خوام  چشمانم را ببندم و طوری بمیرم که انگار از خوابی خوش در جهان دیگری بیدار خواهم شد.

در چشمهایش لذت کشف یک سلاح تازه برق میزد

23 مهر 1396 ساعت 09:44 ق.ظ

ولو شده بودم  روی مبل و برای لاله نق میزدم که اصلا حال ندارم  بعداز یک روز کاری شلوغ بروم خانه و جای خوابیدن ، لباس عوض کنم و دوباره بروم  آن طرف شهر چون فردا لیزر دارم، که یک هو پسرک سرش را  از روی دفتر مشقش بلند کرد و با ذوق زایدالوصفی گفت: " لیزرت رو ببینم گولو!!!"

برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله

خرابه حال هر کی نگای چیشای تو کِرده

17 مهر 1396 ساعت 12:39 ب.ظ
زندگی گاهی خیلی ساده و پیچیده می شود. آنقدر ساده که تنی سالم و جانی سلامت و خانواده ای و دوستانی و برکتی جاری، کفایت مطلق حساب شوند و آنقدر پیچیده که گاهی از خودت بپرسی هی گولو؟ کجای راهی و در کدام راه؟ زندگی غریب و شیرین است.


تا حالا بدنتان با شما سر شوخی داشته است؟ چند باری است توی جلسات مهم که از قضا چند نفر اهل فرنگ هم دعوت بوده اند جاهایی مثل پشت زانو، ساق پا، پشت کتف یا حتی گوشم  بی رحمانه شروع می کنند به خاریدن. خاریدن معمولی نه ها! وحشیانه و بدون ذره ای مروت. طوری که دو بار مجبور شده ام جلسه را به مقصد سرویس بهداشتی ترک کنم و چی؟ هیچی!!! پایم را که توی توالت گذاشته ام اعضای مذکور در حد شیب؟ بام؟ رفتار کرده اند. اصلن جوری که من خجالت بکشم به انها نسبت ناروای خاریدن بدهم!!!



توصیه من به شما بخش IT شرکت ها این است که در اختصاص شماره داخلی به پرسنل کمی دقت به عمل بیاورید. مخصوصاًاگر برای تماس باید اول خط خاصی را آزاد کرد و بعد شماره گرفت. همین روزهاست که از طرف پلیس 110 بیایند مرا به جرم مزاحمت ببرند! نمی دانم باور خواهند کرد که من فقط سعی میکردم داخلی مدیر فلان بخش را بگیرم یا نه.اگر یکهو ناپدید شدم،  برای ملاقاتم کمپوت هلو بیاورید!



عنوان از آهنگ باهار شیراز است. چرا من اهل شیراز نیستم؟ دلم شیراز میخواهد. سفر نه ها. دلم می خواهد شیراز به جانم بنشیند. مثلا زندگی اینجوری باشد که بیرون خانه ام شیراز باشد و حال داخل خانه رشت، من در حال جمع کردن چمدان سفرم به شهری با معماری گوتیک و باروک باشم و در همین حال موسیقی عربی و مراکشی پرادویه ای هم در حال پخش باشد. با چند آپشن دیگر، بهشت همین است نه؟


انصاف نیست اینجا نگویم. مشغول به کار شده ام و حس خیلی بهتری به محل کار جدیدم دارم. در یک کلام از جای قبلی متفاوت است و ان شاالله که شریک های خوبی برای هم بشویم.



پ.ن: لذتی در نمک هست که در زعفران نیست.


عنوان نوشت: دوستت دارم با صدای بلند. وقتی حتی صدای نفس هایم را می شنوی. تو اگر نباشی من چه کنم؟ باش. خیلی باش. لطفا خیلی باش.

We believe in zombies

16 مهر 1396 ساعت 10:54 ق.ظ

کنار هم دراز کشیده بودیم و داشتیم از حشرات، پیشرفت های  اخیر علم، امکان حیات در فضا، پیوند اعضا و سایر علوم مهجور صحبت می کردیم که نمیدونم چطور شد بحث به اعتقادات مذهبی رسید و پسرک گفت: گولو  چون نمیخواستم ناراحت بشی تا حالا بهت نگفته بودم ولی من به خدا معتقد نیستم. بعد مکث کرد و ادامه داد: راستش من به زامبی معتقدم!!!


این گفتگو در نیمه شبی بسیار توفانی در یک خانه درندشت وسط یک باغ پیش آمد و این حقیر تا صبح با هر رعد و برق بید بید لرزیدم که الانه است اعتقادات پسرک بیان ما رو بخورن!!!


پ.ن: من در شرایط عادی از زامبی نمی ترسم، ولی اون شب ترسیدم چون  از ما سه نفر ساکن اون خونه، یکی بهشون اعتقاد داشت!

پ.ن.2: پسرک اونقدر بزرگ و صاحب عقیده شده که دیگه پسر دوستم محسوب نمیشه. حالا دیگه دوست خودمه!

این سوره ی بر نیزه، یحیای نبی ست

5 مهر 1396 ساعت 12:45 ب.ظ

محرم برایم از دیشب شروع شد. وقتی ضبط ماشین شروع کرد به خواندن که "مستان همه  افتاده و ساقی نمانده" کسی انگار گلویم را گرفت که کجایی گولو؟ اشک هایت را برای کی و کجا احتکار کرده ای؟ فرصت را بچسب گولو. تو که نمی دانی سال بعد زنده باشی یا مرده. مومن باشی یا کافر. بیدار باشی یا خواب. مگر ندیده ای؟ مگر همین پارسال نبود که عاشورا از دستت مثل چکه های آب ریخت و توی هیاهوی سفر گم شد؟ بیدار شو گولو...


گنگم، هنوز جایم را در اعتقاداتم پیدا نکرده ام. می دانم که اگر نمازم دیر شود بدخلق و بی قرار می شوم. می فهمم که نماز قضا مثل غیبت از کلاس درسی که دوستش دارم، عذابم میدهد. روزه را خیلی دوست دارم. محبوب من از مستحبات و واجبات است. ولی هنوز جای پایم حکم نیست. مدل زندگی مرسوم آدمهای مذهبی طور را دوست ندارم.برایم غریبه و کمی ترسناک است. همین باعث شده در تعریف خودم مشکل داشته باشم. نمی دانم در این سیستم اگر p آنگاه q وار کجا هستم. راه مذهب هم مثل همه راهها صاف نیست و تیغ دارد و من پابرهنه ام.


از دنیای مجازی و غیرمجازی دل خوش ندارم. از اینهایی که در برابر محرم و عاشورا دلیل و منطق های پر ازتوهین میاورند خوشم نمیاید. از گره ی کور دولت و دین گله دارم که بهای سیاست را به پای دیانت نوشته اند. مردم جامعه ام از کی اینقدر پر از کینه شده اند؟ ما کی یاد گرفتیم به هم ظلم کنیم و ککمان نگزد؟



پ.ن:به مدافعین حرم حسادت نکرده بودم، مگر وقتی که تصویر شهیدی را دیدم که امام حسین علیه السلام را به استقبالش تصویر کرده بودند. عجله داشت،سرش رفت و  تنش را توی دنیا جا گذاشت...

پ.ن.2: به دسته های عزا بگویید نزدیک خانه ی ما که می رسند محکم تر طبل و سنج و دمام بزنند. در این خانه مریض داریم و شفایش در گریه برای عزیزترین خلق خداست.

پ.ن.3: وقتی توی نوشته هایم به محرم اشاره میکنم، چشمهایم پر از اشک میشوند و این دست خودم نیست.دوست دارم توی تمام اعتقاداتم اینطوری باشم.هر بار اشک توی چشم هایم حلقه می زند دلم قرص می شود که راه را گم نکرده ام.

گل و بلبل

3 مهر 1396 ساعت 10:13 ق.ظ

براشون تعریف کردم که خواب دیدم با یکی شون رفته ام دهات صربستان سفر و از بس همه چی بهم ریخته و بی برنامه بوده، تنهایی سوار ترن شده ام و رفته ام ترکیه و این حرفها...
حالا از اون روز یکی شون مدام میگه من دهات صربستان میخوام! اون یکی میگه من چرا تو خوابت نبودم!!!


پ.ن: قلمم راه نیافتاده و مهر و محرم رسیده اند.گفتنی و نوشتنی زیاد هست ان شاالله

از روی آن صنوبر، من را چراغ باید

2 مهر 1396 ساعت 02:05 ب.ظ

سه سال قبل در  چنین  روز و ساعتی، رو به حرم یکی از مهربان های روزگار، زندگی من چنان دستخوش تغییر شد که شهد و شراب در برابرش رنگ می بازند...