X
تبلیغات
رایتل

انگور مست شهریور

28 شهریور 1396 ساعت 01:34 ب.ظ

گندم ها سرشان از بار سنگین شده و انگورها مستانه به تاک می رقصند... شهریور به انتها رسیده ست... اینطور که معلوم است خیلی از تلاشهای من هم الحمدلله به  بار نشسته اند و انگار زمستان امسال خیلی هم سرد نخواهد بود ان شاالله... این روزها را دوست دارم، بار بزرگی که از مسئولیت و ذوق توامان دارم را دوست دارم. پاییز مزه ی یک ماگ پر از قهوه ی دم کشیده ی خوش عطر را میدهد...پاییز مزه ی الحمدالله میدهد.


دخترک جانم به کلاس دوم رفت. با لباس فرم سورمه ای و سرخابی، قد کشیده و قیافه ی خندانی که بسیار شبیه من است... دخترکم فقط خواهرزاده ام نیست، جان جانان و ثمره ی شیرینم است. چقدر مادر بودن لذت بخش است. خدا این لذت را به همه ی مشتاقان بدهد...


بعضی چیزها توی زندگی هستند، بعضی آدمها، که فرقی نمیکند در فراز باشی یا فرود، اینها لنگر زندگی اند. محکم نگهت می دارند. لاله و صاد لنگر من هستند. و خدا میداند که چقدر برای گفتن از آنها الکن می مانم.


الغرض خواستم بگویم همه چیز خوب است ، خوب و جدید و مهیج و کمی هم دلنگران کننده. مانند کشتزاری هستم که نگاهش را به چشمان عاشق کشاورز دوخته و  منتظر بذرهای تازه است. خدا را دوست دارم.به هر نامی که صدایش میکنم دوست دارمش. توی این سه ماه مهم ترین چیزی که فکر میکنم توانستم درک کنم این بود که اوست که میخنداند و میگریاند و جای همه ی ما در آغوش او امن است اگر که بدانیم...



روزگارت خوش که از میخانه ، مسجد ساختی

11 شهریور 1396 ساعت 09:04 ب.ظ

سلام

صد سال شد که ننوشته ام! 

 هفتاد روز از آخرین باری که سرکار رفتم میگذرد. توی این مدت هر روز دست کم  هفتاد بار خدا را شکر کرده ام که جرات داد تا زیر بار خفت نروم. هنوز جایی مشغول کار نشده ام، هنوز عجله ای ندارم. از شما چه پنهان گاهی کابوس مدیرم و نوچه اش را میبینم. خوشحالم که دیگر آنجا نیستم.


دحوالارض شد، ذی الحجه رسید و عرفه و عید قربان. امسال هم افتخار روزه گرفتن داشتم. سخت بود ولی حالم را حسابی خوش کرد. کاشکی بشود یک روز طعم حج را دل سیر بچشم. حج در دهه چهارم زندگی حتماً شیرین تر است.


اتفاقهای ریز و درشت زیاد افتاده، شمال رفتم، با دوست ترینم توی مسابقه ی مجسمه های شنی اول شدیم و کلی خوش گذشت. نعمت دوست خوب از آن نعمت های کمیاب و ناب جهان است. حسینایم از این جهت برایم سنگ تمام گذاشته...


حرفهایم زیاد بود اما یکهو قلمم خشک شد. سعی میکنم بیشتر بنویسم. قول.


پ.ن: گرفتاری ات من بودم و رفعم کرده ای؟ خیر باشد.