X
تبلیغات
رایتل

زیتون و زمان

11 تیر 1396 ساعت 01:38 ق.ظ

این روزها یک اتاق کوچک دارم که خیلی خیلی مرتب است. یک میز کار خیلی خواستنی با کتاب ها و جزوه ها و لپ تاپ و ده رنگ خودکار و ماژیک. یک وایت برد کوچک که رویش آیه های شیرینی از سوره آل عمران نوشته ام. اینترنت خانه به راه است و هر وقت هوس میکنم میتوانم کتاب های هری پاتر را برای صدهزارمین بار گوش کنم. هارد اکسترنالم پر از سریال و فیلم های دیدنی است و ان شاالله همین فردا روی میز عسلی کنار میزکارم یک پرینتر چندکاره ی عالی جا خوش خواهد کرد و این بسیار شبیه همان تصویری است که سالها دلم میخواست و برای خودم تصور میکردم...

دوستان خیلی خوبی دارم. رویشان جدی جدی میشود حساب کرد. می شود برایشان درددل کرد و خانه شان را مامن دانست. خانواده ام را انگار دارم دوباره و تازه می شناسم. پشت میز آشپزخانه می نشینم و مامانه را نگاه میکنم که طی این سالها چقدر عوض شده است. خواهر بزرگترم را بسیار بیشتر از همیشه دوست دارم و سعی میکنم خواهر کوچکترم را بعنوان یک بزرگسال بشناسم و محترم بدانم. موهای کنار شقیقه باباهه سفید شده و من متوجه نشده بودم... خودم را دارم تازه تازه میبینم. دارم یاد میگیرم خودم از چه خوشش می آید و از چه می ترسد و چه خواسته هایی دارد...

هنوز صبحها سر ساعت شش خوابم سبک میشود و ترس تاخیر کردن به سراغم می آید. بعد یادم می آید که تمام شده و آن شرکت دیگر برای من وجود ندارد . کمی ناراحت کننده است ولی هر بار که می خواهم غمگین شوم یادم می آید که از کدام محیط کاری دور شده ام و همین کافی است که بلند بگویم الحمدالله و اضطراب پیدا کردن شغل جدید و این چیزها را به جان بخرم. به خداهه اعتماد دارم و مثل گنجشکی در دستهایش جا خوش کرده ام  و اگر ترسی هست از کوچکی توکل و ایمان من است نه از مهربانی و آغوش او. امنم و آرام.

زمان میگذرد و آدمها قاطی تقویم می شوند. زندگی همیشه پر از مشکلات و خوشی های درهم پیچیده بوده و هست و خواهد بود. دیروز آرزوهایی داشتم که امروز داشته هایم هستند و امروز آرزوهایی دارم که امیدوارم روزی لذت برآورده شدنشان را بچشم... زندگی زیباست. الحمدالله


پ.ن: از کامنتهای مهربانتان ممنونم. 

نظرات (8)
13 تیر 1396 ساعت 04:12 ب.ظ
سلام گولو
فکر نمی کردم بازم پیدات کنم
خوشحالم که همچنان می نویسی، یادمه از طنز قلمت همیشه لذت می بردم.
قبل از انفجار بلاگفا هر روز می خوندمت ، فکر نکنم البته یادت باشه مهم نیست یا همچراغِ " از مهتابی به کوچه" رو
نویسا باشی
پاسخ:
سلام
نعععععععع
وای خدا
سلام سلام سلام
یادم میره
تو فکر کردی یادم میره؟
هر بار خونه رو قبل سفر مرتب میکنم یادمه
وای از قلمت دختر وای
27 تیر 1396 ساعت 01:15 ب.ظ
چقدر دلم برات تنگ شده بود. اشک تو چشام جمع شد اصن
پاسخ:
سلام زینب
الهی اشک ات از شادی باشه همیشه
بیا بغلم اصن
29 تیر 1396 ساعت 12:39 ق.ظ
و گولوهه همچنان می نویسد و من همچنان عاشق نوشته هاشم و دلم می خواست به گولوهه می گفتم چقدر دلم می خواست دوست جون جونی منم بودی....خیر و برکت تمام زندگیتو فرا بگیره گولوهه
پاسخ:
سلام
بهار عزیزم
لطفت به من شرمنده ام کرد
30 تیر 1396 ساعت 01:56 ق.ظ
الان درست همون موقعی است که کائنات، قراره جواب مهربونیت رو برگردونن، من که مطمئنم ، تو هم که توکل کردی تمام و کمال!
پاسخ:
سلام
خیلی حرفها باهات دارم
31 تیر 1396 ساعت 01:34 ق.ظ
گولو، یاد یک وبلاگی افتادم که اصلا اسمش یادم نمیاد. اگه وقت داشتی و یادت بود و دوست داشتی بهم بگو.

یه دختری بود مال دزفول بود. اول قرار بود با پسری از تهرا به اسم بابک ازدواج کنه. بعد نشد و با همسرش ازدواج کرد که مال شهر خودشون بود و شب قدر گویا هم رو دیده بودن و بعدشم رفتن اهواز زندگی کردن.

خیلی وقته وبلاگشو نخوندم. گفتم اگر یادته بهم بگی اسم وبلاگش چی هست. مرسی
پاسخ:
سلام
مهسا
الحمدلله حالش خوبه و خوشبخته
وبلاگ نمینویسه
31 تیر 1396 ساعت 07:55 ق.ظ
سلام گولو
قبلاًها وبلاگتو دیده بودم ها، ولی پریشب با یه سرچی در مورد فرزانگان رسیدم به وبلاگت. این که پیشینه مشترک داریم باعث شد دلم بخواد کلی باهات حرف بزنم، در مورد مدرسه، معلمها و ...
من روز چهارشنبه مدرسه بودم. واسه مراسم مریم میرزاخانی. خیلی از معلمها اونجا بودند. ولی خب فارغ التحصیلهای زیادی نیومده بودند.

من فارغ التحصیل سال 83 بودم. تو باید قبل از اینکه من وارد دبیرستان بشم، فارغ التحصیل شده باشی. چون 4 سال ازم بزرگتری :)
پاسخ:
سلام
من نیومدم
تحمل نکردم
من سال 80 فارغ التحصیل شدم
ولی فرقی ندراه
ما همه بشدت شبیه هم هستیم
بین معلم ها آقای ترابی و خانم اهنی و خانم کلانکی و... ای بابا
واقعا نمیتونم معلمها رو تفکیک کنم
دلم برای همشون تنگ شده
7 مرداد 1396 ساعت 11:33 ق.ظ
سلام
منِ کند ذهن چرا میرفتم هی اون طرف سر میزدم نمیدونم چرا یادم رفته بود تو همیشه گولویی
لازم به ذکر مجدد است که خاک تو سر رئیس بی لیاقت
پاسخ:

من خودمم گاهی میرم اونور
ولی اینجا خونه ی منه
تینا دوستت دارم
9 مرداد 1396 ساعت 01:06 ق.ظ
بیا خانومی کن و بنویس
پاسخ:
سلام
مردم از خنده
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.