شیر بی دم و سر و اشکم

11 اردیبهشت 1396 ساعت 12:58 ب.ظ


همه چیز از اونجا شروع شد که من بشدت احساس کردم که باید یه گشت شبانه توی حیاط داشته باشم و زیاگان و گیاگان خونه رو از نزدیک مورد بررسی قرار بدم. خب این موقع سال انتظار نداشتم با هیچی جز عطر چوچاغ و رد لیسه های تنبلوس روبرو بشم.ولی همون جوری که نویسنده های فرنگی میگن Little did I know که چه سورپرایزی زیر کپه برگهای نمدار کنار بهارخواب منتظرمه...


اینجای ماجرا رو خودمم دقیقاً نمیدونم چی شد ، فقط ده ثانیه بعد از مشاهده موجود مزبور من داشتم با کشخال* و دست و لگد تلاش میکردم اونو شکار کنم و ده ثانیه بعدترش اون با هیس و حرکات آکروباتیک و گاز! تلاش میکرد منو شکار کنه!!! تهش هم جفتمون خسته شدیم و درخواست تایم آوت دادیم...

 طبیعی بود که توی همچین وضعیتی من نخوام که همسفرجان رو بیدار کنم و بگم ساعت دو نصفه شب با یه مار دعوام شده و اونم گازم گرفته!خلاصه  اومدم خونه و یه کم محل سانحه(انگشت دوم پای چپم) رو جوریدم  و فشارش دادم تا زهر احتمالی خارج بشه و خونریزی اش بند بیاد و بعدش هم که دیدم نمردم رفتم خوابیدم و از فرداش هم به لذت بردن از سفر ادامه دادم و هر از چند ساعتی هم چرک و خونابه های زخم رو تمیز کردم.


اینا رو گفتم که بگم توی چند روزی که  از گازندگی این حقیر میگذشت، خدا شاهد بود چقدر توی دلم به خودم گفتم قهرمان تو زنده موندی! تو تونستی! تو از اون مبارزه جون سالم به در بردی! و تهش این حس خودابرقهرمان بینی ام چنان عود کرد که ماجرا رو به مامان اینا لو دادم و نتیجه اش این شد:


بابا بشدت نگران بود که ماره تخم داشته باشه و من باعث شده باشم تخماش یا خودش آسیب ببین.

خواهرم گفت خجالت میکشه بگه خواهرش از گاز مار مرده و اگر بمیرم رو سنگ قبرم مینویسن در اثر حمله پلنگ مرده ام.

مامان یه ضماد خونگی درست کرد و حواسش بود که موقع پانسمان انگشتم( که حالا ناخنش هم افتاده) دستش به هیچ وجه بهم نخوره چون انگشتم آب دهن ماریه!!!

ولی هیچ کدوم از اینا اونقدری بهم بر نخورد که الان برخورده. آخه فهمیدم ماره مار نبوده ! مارمولک بدون دست و پا بوده!!!!


* کشخال: جاروی دانه درشت مخصوص جمع آوری برگها

نظرات (5)
11 اردیبهشت 1396 ساعت 03:03 ب.ظ
بالاخره برگشتی؟

همیشه به شادی و خوشی
پاسخ:
سلام
همیشه همین دور و اطراف بودم تیلو جان

ممنونم عزیزم
30 اردیبهشت 1396 ساعت 04:05 ب.ظ
چه خوب که باز مینویسی
پاسخ:
سلام
ممنونم
3 خرداد 1396 ساعت 09:27 ب.ظ
آخه تو هم چه اصراری به شکارش داشتی. ولش میکردی به زندگیش برسه نصف شبی.
پاسخ:
سلام
میخواستم به پسرک دوستم نشونش بدم
9 خرداد 1396 ساعت 07:58 ق.ظ
باید الان بگم چقدر ذوق زده ام که نوشتی من باورم نمیشه
خلی خوشحالم که نوشتی گولو
همیشه جات توی قلب ام بود و توی روزهام جات خالی
حالا چیکار اون حیوون بیچاره داشتی؟؟
پاسخ:
سلام فریده جان
میخواستم به پسرک لاله نشونش بدم خو
10 خرداد 1396 ساعت 09:14 ق.ظ
سلام گولو

ما تو رشت به این مدل مار بی یال و کوپال میگیم کوکولیف:
پاسخ:
سلام
این کوکولیف بدجوری نامرده
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.