6 آبان 1394 ساعت 11:16 ق.ظ


سلام 

خوبید؟

من هم خوبم بحمدالله. خوب  و آرام...


 این روزها دارم مطمئن می شوم که عمر وبلاگ نویسی من بعنوان پرنده گولو تمام شده. پرنده ی گولو داستان  زنی بود که آدم خاصی نبود و ادعای خاصی هم نداشت و وقتی حس تنهایی اش به تحملش چربید، شروع کرد به روزانه نوشتن و توی این نوشتن ها بالا و پایین زیادی را تجربه کرد، راههای نرفته ای را رفت و آدمهای ندیده ای را دید.


 پرنده ی گولو اولین تجربه ی من از وبلاگ نویسی جدی و رابطه متقابل با خواننده هایم بود و معتقدم که باعث رشد فردی و اجتماعی ام شد.حالا به لطف گولو من دوستان بسیار اندک ولی بی نظیری را دارم که برایم مهم و عزیز هستند و خوانندگانی که شادی شان برایم دلنشین و شیرین است...


 صد البته روزهای ناخوش هم زیاد بوده. حرف مفت هم زیاد بوده. تهمت هم کم نبوده. از گیر دادن به دین و مذهب و حجابم گرفته تا خوشنام نبودن و دروغگو بودن و این چیزها تا تفحص توی صحت اسم و فامیل و عرض و طول خانواده ام  و خدا را هزار بار شکر که  امروز که اینجا ایستاده ام، سالمم و موفقم و سربلندم و زمان خودش به بهترین وجه دهانهایی را که زیاده از حد باز شده اند را بسته  و پاهایی که زیاده از گلیم دراز شده اند را کوتاه کرده است. ملالی هم نیست و ترکش های تک و توکی هم که گاهی از طرف جماعت همیشه در صحنه می رسد، در قیاس با آنچه گذشته هیچ محسوب می شود...


مخلص کلام اینکه پرنده گولو قصد دارد دست  دوست پسرش و باباهه و مامانه و حنایش  را بگیرد و مدتی آرام و بی هیاهو زندگی کند و از سی و اندی سالگی و فرصتهای جدید زندگی اش لذت ببرد و هر وقت که در وبلاگ جدیدی بنویسد احتمالاً آدرس وبلاگ را  اینجا اعلام خواهد کرد .




در سایه ی مهربانی خدا باشید و در روشنائی محبتش.




نظرات (72)
9 آبان 1394 ساعت 12:58 ب.ظ
سلام هر جا هستی و دست در دست هر کسی داری شاد باشی و راضی . التماس دعا
9 آبان 1394 ساعت 01:30 ب.ظ
دلم برایت تنگ شده بود گولو جان . برایت شادی و ارامش ارزو میکنم
9 آبان 1394 ساعت 02:59 ب.ظ
گولوووووو امروز هم طبق معمول اومدم توی وبلاگت که دیدم نوشتی!
خیلییی خوشحال شدم.
ببین هر جا میخوای بنویسی بنویس؛فقط بنویـــــــس لطفا!
دوستت دارم.
9 آبان 1394 ساعت 02:59 ب.ظ
وااای لایک اول شدم!
9 آبان 1394 ساعت 05:45 ب.ظ
تو در قبال خواننده هات مسئولی گولو. نیستی؟ برو استراحتی کن و برگرد. برو ولی برگرد.
10 آبان 1394 ساعت 08:32 ق.ظ
سلام
گولوی عزیزم همه رو خوندم و اشک ریختم
خیلی حیفه این نوشته های قشنگ رو نمیتونستیم بخونیم
10 آبان 1394 ساعت 08:46 ق.ظ
گولوووو تو کی اینهمه نوشتی؟
هربار وبلاگت رو باز میکردم و نبودی و بعدم که رمزیش کردی قلبم میگرفت.دلم از اعماق قلبم واست تنگ شده بود...خوشحالم که کلی پست دارم ازت بخونم..تا اینارو تموم کنم توام بیا و ادرس جدیدت رو بگو
دلم بیشتر از هر دوست وبلاگی واست تنگ بود.هوچند هیچوقت نتونستم دوست بینظیر و صمیمیت باشم....خوشحالم از سربلندی و موفقیتت
10 آبان 1394 ساعت 10:21 ق.ظ
سلام
گولو تو کی این همه متن نوشتی که ما نخوندیم و الان داری خداحافظی می کنی؟ چرا ریدر نشون نداد پس؟!

امیدوارم هر جا که هستی. در هر حس و حالتی. بهترینت باشه
10 آبان 1394 ساعت 10:38 ق.ظ
اینکه من هر روز هر روز هر روز اینجا رو باز میکردم تا ببینم که شاید برگشته باشی به لونه ات پرنده ی آبی، و دیروز دیدم که اومدی.
هرچند واسه موندن نیومدی، واسه خدافظیه، ولی ممنونم ازت که اومدی و نوشتی.
برات بهترینا رو از خدا میخام. آرامش، سلامتی، شادی، حال خوب و دستای گرم.
چیزای خیلی زیادی ازت یاد گرفتم.و به خاطرش ازت خیلی ممنونم.
برای همه ی چیزایی که یادمون دادی و برای همه ی صبایی که اولین صفحه ای بودی که بازش میکردم چون میدونستم یه چیزی داره که یه روز خوب باهاش شرو بشه.
:******
دوست دارم و اوج پروازو برات آرزو میکنم، پرنده ی آبی قشنگم.
10 آبان 1394 ساعت 12:13 ب.ظ
سلام گولو جان، کاش بنویسی بازم، من همش می خوندمت ساکت و اروم و همش فکر می کردم کاش از نزدیک میشناختمت و هی حسودیم میشد به تو و لاله و ایدا و دوستیتون. هیچ وقت جرعت نکردم بهت بگم چقدر دوست دارم دوستی مثل تو داشته باشم ولی همیشه از خوندن نوشته هات لذت بردم، تو رو خدا اگه اینجا هم ننوشتی ادرس هر جایی که هستی رو بده من بازم ازت خبر داشته باشم. آرزو می کنم همیشه شاد وسلامت باشی.
10 آبان 1394 ساعت 12:55 ب.ظ
سلام
خدا رو شکر که خوبید ولی خوب من خوب نیستم. از درون از هم فرو پاشیده ام. دلم گرفته و احساس می کنم تمام غمای دنیا روی دلمه . نمی دونم گفتن این حرفا ناشکریه یا نه؟ اگه هست که امیدورام خدا من رو ببخشه. اگه اینجا هم ننویسم که کلا تجزیه میشم. در هر حال خوب شد خدا هست و مهربان هم هست.اصلا نمی دونم چرا اینجا دارو اینا رو می نویسم. فک کنم همهئ چی از همون سوال کلیشه ای که به احتمال زیاد اصلا منتظر پاسخی از جانب من هم نبودید شروع شد. "خوبید؟"
خدا رو شکر که خوبید. ان شاالله همیشه خوب باشید. لطفا اگه براتون ممکنه برای من هم دعا کنید.
10 آبان 1394 ساعت 02:44 ب.ظ
سلام
امیدوارم همیشه در کنار عزیزانت سلامت و شاد باشی
کمتر بهت سر می زدم و کمتر از اون کامنت می دادم ولی یکی از نویسنده هایی هستی که ازت انرژی مثبت می گرفتم
مگر نه اینکه گفته اند هیچ آدابی و ترتیبی مجوی هر چه می خواهد دل تنگت بگوی
ای کاش یاد می گرفتیم بجای قضاوت دیگران در هر مسئله ای اول به خودمون نگاه کنیم اول ایرادات خودمون را بر طرف کنیم اونوقت اگر فرصتی باقی موند به دیگران ایراد بگیریم
برات سلامتی شادی و ایمان آرزو دارم
10 آبان 1394 ساعت 03:27 ب.ظ
نوشا....
دلم برات تنگ تر شده بود. اصن بهتره بگم قد یه درز کوچیک. خیلی کوچیک
10 آبان 1394 ساعت 04:53 ب.ظ
تلبتت
10 آبان 1394 ساعت 07:34 ب.ظ
وااااو چقدر اینجا نوشته شده و من خبر نداشتم.به نظرم کسى که نوشتن رو دوست داره دوباره مى نویسه.و من منتظر نوشته هاى بعدى هم هستم.اما چرا اینقدر خواننده ها ونظراتشون واست مهمن؟
10 آبان 1394 ساعت 10:45 ب.ظ
ناراحتم ازینکه تصمیم گرفتی فعلا ننویسی ! از شما نه ها ! از خودم ! که چرا اینقدر بی معرفتی کردم . خوندمت و کامنت نزاشتم تا شاید با هم دوست شدیم . حتی دوست توی دنیای مجازی . حالا که میخوای ننویسی به صرافت افتادم که کامنت بزارم . دیگه نوش دارو بعد از .... ( البته دور از جونت )
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی . من خیلی چیزا ازت یاد گرفتم .ان شاءلله که شغلی که لیاقتت رو داشته باشه پیدا کنی و ازین اعصاب خوردیا راحت بشی . امیدوارم به هر چی که میخوای برسی . بیشتر از همه آرامش .
10 آبان 1394 ساعت 11:55 ب.ظ
سلام. خوبی خانوم؟
نگفتی ی دفعه 30 تا پست میذاری ما نفس کم میاریم برای خوندن!
خوشحالم بعد مدتها مطالبت رو خوندم. امیدوارم درسهای دکترا خوب پیش بره. و هرجا هستی با خانواده خوش و سلامت باشی.

همیشه دوست داشتم بهت بگم که دوست دارم از نزدیک ببینمت ولی فکر میکردم تمایلی به دیدن خواننده های وبلاگت نداری. نگفتم من هم...
ولی قبل از اینکه بخوای در اینجا رو تخته کنی دوست دارم بگم که چقدر گولوی نویسنده این مطالب رو دوست دارم. و چقدر دوست داشتم و دارم که از نزدیک ببینمش.
راستی درخصوص کار، مطمئن باش خداهه پشت کسی که قدم درست رو برمیداره خالی نمیکنه. و اینکه هجرت تنها به معنی طی فاصله ها نیست. گاهی هجرت یعنی بریدن از موقعیتی که حس میکنی از خدا دورت میکنه.
به مامان و بابا بگو ملتمس دعام و به برادرای عزیزت.
مواظب خودت و دلت باش.
یاحق
(نگفته میدونی پیام خصوصیه )
11 آبان 1394 ساعت 01:49 ق.ظ
سلام گولوی عزیزم، بعد مدتها حالا باید بیام و خبر قبولیت را در صفحات پیشین بخونم و قند توی دلم آب بشه، بقدری خوشحال شدم که قابل وصف نیست، تبریک از ته دل شاد من را بپذیر و تأخیرم را ببخش که مربوط به قصه های زندگیست.
چندین بار هم که اومده بودم اینجا در دست تعمیر بود و خرما بر نخیل. تو برای من همیشه گولویی و دوست دارم باشی و گهگاهی نوری بتابانی از بودنت برای ما، با اینکه درک می کنم نیاز و ترجیح و انتخاب آدم در شرایط موجودش متفاوته و قابل احترام و فهم.
در هر حالی هستی بهترینها و نیک ترین ها آرزوی منه برای تو نازنین خوب.سلامت و دلخوش باشی عزیزم.
11 آبان 1394 ساعت 06:56 ق.ظ
سلام بر گولوی عزیز.نمیدونستم دوباره نوشتی و این بلاگ اسمای خاین نوشتنت رو نشون نداد.تازگی ها پیغام نمیده. از فکر رفتن دلم میگیره هرچند حق تو هست که انتخاب کنی کجا بنویسی.برای من همیشه پرنده گولو باقی میمونی
11 آبان 1394 ساعت 08:08 ق.ظ
اول اینکه خیلی ناراحت شدیم دیگه نمی نویسین بعدشم هر جا هستین موفق و شاد باشین و سلامت بعدشم بابا ارشیو و لینکای وبلاگتون چیکار داشتین که همیشه از وبلاگ شما بقیه رو پیدا می کردم و الان موقع ثبت نام لاتاری و من همیشه از وبلاگ شما می رفتم واسه چک کردن عکس و ثبت نام که ارشیوم از بین بردین و در اخر بازم موفق و شاد و سلامت باشیددددددددد امیدوارم یه روزی دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کنی
11 آبان 1394 ساعت 08:24 ق.ظ
debvrb drb
11 آبان 1394 ساعت 08:25 ق.ظ
سلام
11 آبان 1394 ساعت 09:38 ق.ظ
گولو جان نگو که نمی نویسی نگو که نیستی برای من شما همیشه یه فرستاده از جانب خودش بودید از اون پست آخر که تو شهریور نوشتید و اولش با این مضمون شروع میشد که امیدوارم حال خواننده های اینجا خوب باشه ........ من سه بار 4 بار در روز میومدم و وبلگتون باز میکردم دلم گرفته بود امروز اتفاقی دیدم از اون موثق حتی قبلترش هم نوشتید پس چرا من ندیدم از صبح با یه حرص و ولع خاصی دارم میخونم انگار آخرین قطرات آب به موجودیه که قرار ذبح بشع برای من واسطه خدا بودی برای من خدا شناسیت و عرفانتون دوست داشتنی بود به قول فیلم مارمولک که به تعداد انسانها راه برای رسیدن خدا وجود داره همیشه به ارتباطتون با خدا و شناختتون از درک حقایق هستی غبطه خوردم برای من شما همون نیمه گمشده ای امروز با کمال تعجب دیدم برا روز عرفه و حتی ترویه هم پست گذاشتید خدایا چه قدر اون روز دلتنگتون بودم چه قدر دلم میخواست با شما همذات پنداری کنم و با شما نجواهت با خدا زمزمه کنم اما اون موقع مطلب نبود الان هم خوندنش چیزی از شیرینی و لطفش کم نمی کرد چه قدر لذت بردم از مناجاتتون با امام حسین اینکه راه کج رفت تا صراط مستقیم ما باشه ... گولو جان تو دعاهای اول مهرتون از خدا خواسته بودید بههتون توفیق اشاعه علمتون بده وبلگ همونجاست برا کسانی مثل من که به شما دسترسی ندارن که با خوندنت آرووم میشه که با خوندنتون به رسالت بزرگی که براش خلق شدم پی میبرم اومدم خواهش کنم حتی اگه ناراحت نمیشی التماس کنم منو از خدام دور نکن بذار منم همراه با شما اون آغوش خدا رو حس کنم منو از بغلت و آغوشتون پایین نذارین بذارید مثل بچه هایی که وقتی بغل بزرگترها هستن احساس بزرگی میکنن نمیدونم چطوری دیگه باید ازتون خواهش کنم خیلی دلایل دیگه دارم الان بهترین فرصا بود چون به خواسته اتون احترام گذاشتم و تو وبلاگهای دیگه سراغتون نگرفتم خیلی سخت بود پا رو دلم بذارم اما الان دیگه از خودتون خواهش میکنم به قول معروف با حرفاتون ما رو به فیض برسونین
11 آبان 1394 ساعت 11:14 ق.ظ
من دوست ندارم ننویسی، تو پر از انرژی مثبتی و خیلی قوی هستی. یه جور خوبی که دوست دارم منم اونطوری باشم. بنویس برامون از دانشگاه و روزای جدیدت لطفن
11 آبان 1394 ساعت 11:48 ق.ظ

به به گولو خانوم گل
هرجا هستی شاد و پر آرامش باشی عزیزم

آخه خواهر من حالا خودت رفتی این پیوندای وبتو چرا پاک کردی منو سرگردان کردی این مدت
تشکر ویژه بابت بازگشت پیوندهاتون گلم

بازم پیشمون بیا
11 آبان 1394 ساعت 12:12 ب.ظ
چقدر خوشحال شدم وقتی اومدم دیدم نوشتی
من معتاد که هر روز سر می زدم اینجا می خوندم چقدر چیز اینجا یاد گرفته بودم داشتم ترک می کردم که اومدم دیدم واوووووووو مواد رسید ولی این پست اخرت ضد حال بود همه از سرم پرید
من خیلی سال وبلاگ خونم و از همون موقع که اعلام کردی دکترا قبول شدی حدس زدم که احتمالا این اتفاق می افته چون تجربه وبلاگ خونی اینو بهم می گفت
11 آبان 1394 ساعت 12:52 ب.ظ
تو نوشته هات گاهی حرفایی هست که تو ذهن منم هستند اما هرگز نمیتونستم به این گیرایی و قشنگی حتی برای خودم بیانشون کنم. روشون مکث میکنم میخونم باز میخونم مکث میکنم از پای مانیتور بلند میشم یه دور میزنم فکر میکنم بهش و میگم چقدر قشنگ نوشته چقدر خوب خودشو میشناسه چقدر همون چیزیه که تو ذهن منم بوده اما من نمیتونستم به این خوبی اصل مطلب رو تو یه جمله به این شیوایی بیان کنم. امیدوارم هر چی آرزو داری برآورده بشه و خودت و عزیزانت هر جا هستید سالم باشید و آرامش مهمون خونه هاتون باشه.
11 آبان 1394 ساعت 02:58 ب.ظ
فقط دلم برات تنگ شده بود هر روز خیلی
همین...
11 آبان 1394 ساعت 04:10 ب.ظ
سلام عزیزم...مرسی که لطف کردی و پست خداحافظی گذاشتی
از اینجا خیلی چیزا یاد گرفتم ازت ممنونم. در پناه خدا دوست عزیز
11 آبان 1394 ساعت 06:31 ب.ظ
در کنار تمامی صحبت های زیبای دوستان مبنی بر نوشتنت، میخوام بگم: گولو لاتاری ثبت نام کردی؟ بکنی ها. یه وقت دیدی لاتری بردی و برا فرصت مطالعاتی زدی اونجا و ... خلاصه :)
11 آبان 1394 ساعت 10:25 ب.ظ
سلام گولو،
همه روزایی که اینجا سر میزدم با خودم فکر میکردم ، الان گولو خوبه، کجاست ، دانشگاه میره ، کاش یه ای میلی ، تلفنی چیزی ازش بود که می شد حالشو بپرسم ،
سربلند باشی ، شاد باشی و همیشه از لطف خدا سرمست
12 آبان 1394 ساعت 02:39 ق.ظ
سلام گولو جان
حس امروز صبحم بعد از چک کردنهای مکرر و دیدن اونهمه نوشته وصف ناپذیر بود. قلم فوق العاده زیبایی داری و من بسیار ازت آموختم. به نظرت احترام میزارم، آرزوی روزهای شاد و آرام برات دارم، فقط خواهش می کنم مارو از موهبت نوشتنت بی نصیب نگذار.
12 آبان 1394 ساعت 08:36 ق.ظ
پرنده گولوی عزیز
منم اغلب بهت سرمیزدم و با پست مهرماه مواجه می شدم
چن روز پیش که اومدم و این همه پست رو دیدم اول فکر کردم اشتباه اومدم!
یه جا اشاره کردی که پستای اخیرت مذهبی بودن اغلب، ببین تو واقعا زیبا از علایق مذهبیت می نویسی کم دیدم کسی انقدر قشنگ بنویسه. اغلبشون رو خوندم ولی اولین بار بود که با خوندن یه نوشته تو گریه کردم. خیلی خیلی حس و حال قشنگی داشتن این چند پستی که تازه منتشر کردی
شاید برای اینکه فقط خودت بودی و خودت
برات قشنگ ترین حس ها و تجربه ها رو آرزو می کنم
هر وقت دوست داشتی برگرد و بنویس چون میدونم وقتی حسش نباشه نوشتن فقط میشه یه حس ادای دین کاذب به مخاطب
12 آبان 1394 ساعت 09:20 ق.ظ
سلام گولو جان ..
دلم برات تنگ میشه ..
برات بهترین ها رو میخوام .. همه ی بهترین ها رو ..
12 آبان 1394 ساعت 11:00 ق.ظ
گولوی عزیز سلام
پاسخ:
سلام
12 آبان 1394 ساعت 11:13 ق.ظ
گولوی عزیزم بسیار دلتنگت بودم و دلتنگ اشکهایی که آروم با خوندن پست های خداهه و دوستانش می ریختم همیشه .ممنون بابت همه ی حس های خوبی که به من می دادی جات همیشه خالی خواهد بود.امیدوارم بازم بنویسی .عاقبتت بخیر گولوی نازنین
12 آبان 1394 ساعت 02:23 ب.ظ
سلام پرنده آبی. خوشحالم که خوبی و خوشحالتر که فکر میکنم راهت رو برا رسیدن به آرامش پیدا کردی.ایشالله واسه من هم اتفاق بیفته. قرار بود ازت شیرینی قبولی بگیرم
12 آبان 1394 ساعت 03:34 ب.ظ
سلام گولو. خوبی من خوب نیستم. خیای وقت است خوب نیستم به قول تو جنس بنجول بازار شدم. گولو بنویس که حداقل با خواندن نوشته های تو کمی ارام می شوم و های های گریه می کنم. دلم خیلی تنگ است.آخ
12 آبان 1394 ساعت 04:17 ب.ظ
دوباره سلام. موقع نوشته پیام موبایل هنگ کرد. آخر نفهمیدم ارسال شد یا نه. الان که میبینم, نصفه نیمه اومده.آیا پیام رو کامل دریافت کردید؟ یا اصلن قبل از تایید مدیر وبلاگ نمایش داده میشه؟
12 آبان 1394 ساعت 10:00 ب.ظ
سلام گولویی، چقدر خوبه که هستی
گولو تو این مدت که نبودی من یه گم کرده داشتم، یه گم شده بزرگ، من مدت زیادی خواننده اینجا نبودم(در مقایسه با عمر وبلاگ نویسی تو) ولی وقتی رفتی یه تیکه از منو با خودت بردی گولو جونم شاید آدمهای مثل من کم نباشن که براشون حکم یه سفیر رو داری از جانب خداهه، وقتی اینقدر قشنگ باهاش عشق بازی میکنی منم با تمام وجود دلم میخواد برم طرفش. گولو باور کن از نبودنت بارها و بارها چشمام از اشک تار شد و گاهی هم چکید رو کیبورد! وقتی میرفتم تو وبلاگ لاله و آیدا و لای متنها و کامنتها ردپاتو میدیدم خدارو شکر میکردم که خوبی که هستی، گولو جونم من خواهر دارم، خیلی هم دوستش دارم ولی تو ندیده برام به اندازه یه خواهر عزیزی. چه باشی و چه نباشی اینجا، برام یه جایگاه خیلی بزرگی داری. جایگاهی که منو به خدا نزدیک میکنه. همه اینها رو فقط برای این بهت گفتم که ... نمیدونم برای چی گفتم، نمیدونم
12 آبان 1394 ساعت 11:47 ب.ظ
بیشک دلم واسه خودت و نوشته هات خیلی خیلی تنگ میشه،برگرد گولو جان،چند تا از بچه های وبلاگ نویس اینستا شون گفتن ،اگه مایل بودی و دوس داشتی حداقل آدرس بزار خانمی اونجا دنبالت کنیم
مواظب خودت باش و زود برگرد
13 آبان 1394 ساعت 01:13 ق.ظ
گنجشک از ماندن خسته است و کوچ پرستوها نزدیک
خوب میداند
او را نخواهند برد.
پاسخ:
سلام
اتفاقا این کوچ گنجشک هاست
13 آبان 1394 ساعت 05:09 ق.ظ
گولو لطفا هر کاری میکنی بکن فقز بنویس بازم لطفا.
ایشالله آرامش همیشه باهات باشه
13 آبان 1394 ساعت 11:15 ق.ظ
سلام
بابت همه انرژی مثبت هایی که بهمون دادید ممنون
روی ماه خونه تون و حنا جان را ببوسید
عاشقانه نوشته هاتون رو دوست داشتم و منتظر شاید یک روزی میمانم
14 آبان 1394 ساعت 12:36 ق.ظ
پولوی عزی. چه خوب شدی بازم مینویسی خیلی وجودت دلگرمی میده
14 آبان 1394 ساعت 10:24 ق.ظ
سلام. من هم یه خودم حق میدم که ازت بخوام باز بمونی و بنویسی با وجود این ازت ممنونم که این مدت نوشتی و اجازه دادی نوشته هات رو بخونم و لذت ببرم و باهات آشنا شدم. مرسی که گولوی پرنده ما بودی و ما رو به همه جا بردی.
امیدوارم هرجا میری برات برکت و خوشی و سلامتی دنبال داشته باشه و تجربه های قشنگ و روزهای پیش رو برات زیبا و رنگی باشن.
همیشه این وبلاگستان یه پرنده آبی رو کم خواهد داشت. می بوسمت عزیزکم
14 آبان 1394 ساعت 03:42 ب.ظ
با من دوست شو!
14 آبان 1394 ساعت 05:24 ب.ظ
سلام اگر چه دلم برات تنگ میشه گولو جان ولی چاره ای جز احترام به تصمیمت نیست امیدوارم پشیمون بشی و بازم بنویسی دوست نادیده برات آرزوی موفقیت های بیشتری میکنم
14 آبان 1394 ساعت 05:26 ب.ظ
دلم برات تنگ شده شاید باورت نشه وقتی دیدم نمیشه وبت رو خوند دلم گرفت گفتم حالا بت گولو چه جوری حرف برنم

در هر حال هر جا هستی امیدوارم خوش باشی
حنا بهتر شده
با درد سوزن کنار اومده
همش به فکرتون بودم
من وبم مشکل پیدا کرده اگه دوست داشتی اینستا دارم
موفق باشی خانوم گولو گولوییان
14 آبان 1394 ساعت 08:02 ب.ظ
گولو جان به خدا میسپارمت هر کجا که هستی
15 آبان 1394 ساعت 01:56 ب.ظ
سلام گولوجانم. خوبی؟ خوشی؟ پیداست که آرومی و این یعنی خوب. صد البته آدم هایی با خلق و خوی تو که اندک شمارند، آرامی شان پایدار نیست و البته که بد هم نیست این ناآرامی، چرا که تو رو باز هم جلو و جلوتر میبره.
بگذریم. نمی دونی چقدر شادمان شدم از دیدن نوشته هایت. همینطوری یهویی و بی هیچ أمیدی باز کردم صفحه ات را و چشمانم باور نمی کردند آنچه را که می دیدند. گولو گفته بودم که نوشته هایت حکم بهترین قهوه ها رو برام دارند ولی نگفتی بود که من متاسفانه معتاد قهوه ام و تو خود بخوان باقی حکایت رو.
باور کن خیلی خوب شدی که آمدی و خبری از خودت دادی، نمی دونم یکی توی دلم میگفت این راه و رسم گولو نیست و حتما برمی گرده، آخه از هیچکس هم نمیشد حالت رو پرسید، باید به خواسته ات احترام میذاشتم، اما این همه ی مشکل نبود، ته دلم می دونستم خوبی، خوب و گاه ناآرام. اما نمی دونستم چطوری باخبرت کنم که (اربعین نزدیک هست و من باز نذری دارم، نذر کرده بودم نیم کیلو واسه بهتر شدن حنا اضافه کنم، همانطور که سالها پیش واسه بهتر شدن همسر اضافه کردم و همسر بعد از سالها دیابتی بودن بحمد لله حالش خوب هست) نمی دونستم چطوری با خبرت کنم که توی اون روز دعا کنی و طلب شفا.
و اینکه بدجوری دلتنگت بودم، و مجبور بودم قهوه های بیشتری بنوشم. گولو هر از گاهی خبری از حالت بده، خواهش می کنم.
شاد باشی و آرام در پناه حق.
پاسخ:
سلام سوفی جان
نذرت قبول و دلت شاد
ازت ممنونم عزیزم
برایت ایمیل دادم
15 آبان 1394 ساعت 02:10 ب.ظ
حیفه گولویی ننویسه....
15 آبان 1394 ساعت 04:36 ب.ظ
خداحافظ گل ناز، لبت به خنده شد باز. امیدوارم دوست من، تو رو ببینمت باز.
16 آبان 1394 ساعت 08:02 ق.ظ
سلام
به نظرم هر آدمی حق داره هر وقت خواست وبلاگشو بذاره کنار و دیگه ننویسه ، یا بره یه جای دیگه و آدرسش رو به بعضیا بده فقط، اونم با شرایط فعلی که همه میخوان از خصوصی جات بقیه سردربیارن و ته و توی همه چیو دربیارن بدون دلیل خاصی!
اماااا بغضی میشم وقتی متنات نباشن چون بهشون نیاز دارم خانم گولو گولوئیان!
پس لطفا بذارید متنهای قبلی، اینجا قابل نمایش باشن
16 آبان 1394 ساعت 10:40 ق.ظ
چه حیف
بعد از نه ماه اومدم ولی انگار دیر رسیدم
گل برای تو
16 آبان 1394 ساعت 05:32 ب.ظ
دلم برات تنگ شده بود.خدا رو شکر که حالت خوبه.کاش بازم می نوشتی...
17 آبان 1394 ساعت 10:42 ق.ظ
سلام
خدا رو شکر خوب و آرامی
من همیشه از خوندن پرنده گولو پر از حس خوب شدم
و خوندن درباره دوست پسره و رابطه تون، به قول لاله توت فرنگی روی خامه، دین رو تو نظرم محترم تر جلوه داد
چه آیه هایی نوشتی که آرومم کرد
هر جا هستی، خدا پشت و پناهت
17 آبان 1394 ساعت 12:08 ب.ظ
سلام

بدون تو فضای مجازی مجازیتر میشه گولو...

همیشه نیک بخت باشی
17 آبان 1394 ساعت 02:15 ب.ظ
سلام گولو

من هر روز به وبلاگ خاموشت سر میزدم

باش گولو

چه خوب شد که اومدی
18 آبان 1394 ساعت 10:32 ق.ظ
خوش به حال آیدا جون و لاله جون که شما رو دارن کاش میشد یه جور دیگه از یه طریق دیگه باهاتون ارتباط داشت نمیخوام فکر کنی آویززونتم عزیزم اما از ته دلم دوستتون دارم
پاسخ:
سلام مامان نگار
شما لطف دارید
لطفا وبلاگتون رو چک کنید
18 آبان 1394 ساعت 01:53 ب.ظ
منم با خودتون ببرید هرجا میرید
19 آبان 1394 ساعت 12:33 ب.ظ
سلام دوست مهربانم
با وجودیکه دلم برایت تنگ میشود ولی به خواست تصمیمت احترام قایلم تو یکی از چند دوست مجازی هستی که بی اندازه باهاش احساس نزدیکی میکنم
در روز های سخت و مشکلات و مریضی های پسرم کامنت هایت برام حکم داروی آرامش بخش را داشت
برایت شادمانی تو ام با مهر و عشق را آرزو دارم
دوستت در آنطرف ها که همیشه به یادت خواهد بود
زن متاهل
20 آبان 1394 ساعت 09:47 ب.ظ
من که تازه دیدمتان
ولی
هیچ وقت برای خداحافظی دیر نیست
22 آبان 1394 ساعت 07:51 ب.ظ
سلام :-)
این مدت یکمشو از دستت عصبانی بودم، یکمشو به این فکر کردم که روابط مجازی چقدر گاهی یکطرفه اند و چقدر زیادند آدمهایی که دل به کسی میبندند که اون نمیشناستشون و راحت میتونه پا روی وابستگیشون بذاره و بره، یکم که گذشت یاد وبلاگ خودم افتادم که از دست بعضی ها خسته شدم و رمزیش کردم و رمزشو به کسایی دادم که باهاشون راحت بودم و دیدم خودمم قبلا یه کسایی رو ول کردم و رفتم و دیدم حق داری خب
ولی وجه مشترک این روزا این بود که مث روباه شازده کوچولو هرروز ساعت 4 منتظر بودم برگردی بنویسی ...
به قول روباهه : انسانها این حقیقت را فراموش کردند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسءولی
خوشحالم که خوبی. خوب و آروم :-)
پاسخ:
سلام
یه ایمیل میدی دختر جان؟
22 آبان 1394 ساعت 11:15 ب.ظ
سلام گولو جان.
چقدر جای نوشته هات خالیه. امیدوارم خوب و خوش باشی...
23 آبان 1394 ساعت 10:52 ق.ظ
سلام
دیروز یاد این:
http://thegooloobird.blogsky.com/1393/09/03/post-562/%D8%A8%D8%BA%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF
افتادم و برای خودت و عزیزانت از ته دل دعا کردم.
خوبِ خوبِ خوب باشی.
پاسخ:
سلام
من هم دیروز به یاد این پست بودم
امسال پست ننوشتم ولی به نیت همه صدقه گذاشتم
24 آبان 1394 ساعت 12:11 ب.ظ
سلام خواهرم
درک میکنم.خوب باشی.هر از گاهی نشاتی برایمان بگذار .موفق باشی.دوست پسرت اگر شوهرت بشو همه چیز برای همیشه عالی خواهد بود پس دلش را خوب ببر و خوب نگه دار.راهش را خودت بهتر میدانی.
25 آبان 1394 ساعت 02:52 ب.ظ
سلام دکتر گولو جانی
امیدوارم احوالت به دلخواه باشه..
چقدر جایت در این فضای مجازی بیش از حد حس میشه و من دلتنگ حضورت هر چند که کم می شناسمت و می شناسی ام ..
به استاد یونگ سلام مخصوص من رو برسونید.
خوب باشی
25 آبان 1394 ساعت 07:13 ب.ظ
وایییییی گولو جونم چه کیفی داره خوندنت و دوباره خوندنت.
خوب به منم یه ایمیل بده به خدا من از اون خواننده قدیمی خوبام خیلی خوب
26 آبان 1394 ساعت 03:24 ب.ظ
من دوستت دارم گولو وخیلى وقتا بیادت میفتم ناخوداگاه مثل اینروزا که مسافراى پیاده روى اربعین دارن آماده میشن واسه رفتن امیدوارم همیشه شاد وموفق باشى دکتر گولو
پاسخ:
سلام دانیلا
توی دعامون همدیگه رو یاد کنیم
پیاده روی امسال برای منم خیلی خواستنیه
26 آبان 1394 ساعت 06:58 ب.ظ
سلام گلو کی راهی پیاده روی اربعین هستی ؟ شاید امسال اونجا هم قدم شدیم؟البته انشالا اگر خدا بخواد
پاسخ:
سلام
به یاد هم حتمن قدم برداریم
شاید چند قدمی از طرف شما رو به مغرب عشق، تمام خواشته ی یکی عین من باشه
دعاهای خوب رو از هم دریغ نکنیم
ممنونم
27 آبان 1394 ساعت 11:20 ق.ظ
سلام
همینجوری اومدم اینجا طبق معمول که برم تو لینک هات ...
بعد نظرات رو باز کردم.


نظرات آخر رو خوندم. یه تعداد آدم اربعین راه میروند و قدم بر می دارند و تو رو به یاد دارن. دست و پا و دلم می لرزد نه هروله می کند ، برای پیاده روی اربعین امسال ! یرای آن چه که خیلی خواستنی است.
قدمهایشان به روی چشمانم که بر اون قبله عاشقند !
می بینی جان دلم ؟ !
پاسخ:
سلام
میگی جان دلم و من جان و دلم به قربونت میره...
همانجور که قربون قدمها
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.