X
تبلیغات
رایتل

6 آبان 1394 ساعت 11:16 ق.ظ


سلام 

خوبید؟

من هم خوبم بحمدالله. خوب  و آرام...


 این روزها دارم مطمئن می شوم که عمر وبلاگ نویسی من بعنوان پرنده گولو تمام شده. پرنده ی گولو داستان  زنی بود که آدم خاصی نبود و ادعای خاصی هم نداشت و وقتی حس تنهایی اش به تحملش چربید، شروع کرد به روزانه نوشتن و توی این نوشتن ها بالا و پایین زیادی را تجربه کرد، راههای نرفته ای را رفت و آدمهای ندیده ای را دید.


 پرنده ی گولو اولین تجربه ی من از وبلاگ نویسی جدی و رابطه متقابل با خواننده هایم بود و معتقدم که باعث رشد فردی و اجتماعی ام شد.حالا به لطف گولو من دوستان بسیار اندک ولی بی نظیری را دارم که برایم مهم و عزیز هستند و خوانندگانی که شادی شان برایم دلنشین و شیرین است...


 صد البته روزهای ناخوش هم زیاد بوده. حرف مفت هم زیاد بوده. تهمت هم کم نبوده. از گیر دادن به دین و مذهب و حجابم گرفته تا خوشنام نبودن و دروغگو بودن و این چیزها تا تفحص توی صحت اسم و فامیل و عرض و طول خانواده ام  و خدا را هزار بار شکر که  امروز که اینجا ایستاده ام، سالمم و موفقم و سربلندم و زمان خودش به بهترین وجه دهانهایی را که زیاده از حد باز شده اند را بسته  و پاهایی که زیاده از گلیم دراز شده اند را کوتاه کرده است. ملالی هم نیست و ترکش های تک و توکی هم که گاهی از طرف جماعت همیشه در صحنه می رسد، در قیاس با آنچه گذشته هیچ محسوب می شود...


مخلص کلام اینکه پرنده گولو قصد دارد دست  دوست پسرش و باباهه و مامانه و حنایش  را بگیرد و مدتی آرام و بی هیاهو زندگی کند و از سی و اندی سالگی و فرصتهای جدید زندگی اش لذت ببرد و هر وقت که در وبلاگ جدیدی بنویسد احتمالاً آدرس وبلاگ را  اینجا اعلام خواهد کرد .




در سایه ی مهربانی خدا باشید و در روشنائی محبتش.




"نجه دوزوم گجه لر"؟

6 آبان 1394 ساعت 08:41 ق.ظ

سلام
خوبی خدا جان؟
من خوب نیستم. بد هم. زیر زبانم قرص قرمز گذاشتند. دهانم شیرین شد ولی کامم نه.  کرخت و بی تفاوتم. می فهمم نباید اینجور باشد. و می فهمم بزدلم. تا حالا بزدل بوده ای؟ خیلی سخت است.خیلی. وقتی توهین می شنوی و نمی توانی جواب بدهی چون توان و تحمل اضطراب پیدا کردن شغل جدید را نداری... آه... آن لحظه دلت میخواهد هرگز به دنیا نمی آمدی. آن لحظه پیش خودت شرمنده می شوی و فیش حقوقت میاید جلو چشمت و بغضت را قورت میدهی که  ارزش و قیمتت چقدر کم است... و نمی توانی فراموش کنی که خدایت گفته اگر شرایط طوری شد که ایمان و هویتت را زیر اخیه کشیدند هجرت کن و مهاجر برادر مجاهد است و تو... تو هیچ نیستی... تو حتی کارمند نیستی... تو خودفروشی... داری عزت و هویت خودت را ماه به ماه میفروشی و ... و هیچی... تو هیچ نسبتی با هیچ آدم درستی نداری، تو بزدلی... سخت است نه؟  می دانم سخت است و تصورش هم اذیتت کرده. بیا بغلم. بیا. ببخشید اذیت شدی. تو گل منی. نمی گذارم هیچ کسی اذیتت کند. نمی گذارم عزیزم... حاالا آرام باش...


عنوان نوشت: شبهای تار را چگونه سپری کنم؟

غیرت شهر واژگون

3 آبان 1394 ساعت 04:35 ب.ظ


نوشته های یکماه و نیم گذشته را میخواندم، بالای نود و چند درصدش مذهبی ست. معنا و تعبیرش راحت است: نیاز من در این مدت این بوده است، پس نوشته ام. نوشته ام و راضی ام. بعد ناخودآگاه فکر میکنم اگر وبلاگ در دسترس بود چه؟ بعد یاد روزی می افتم که داشتیم در مورد پست جدید لاله صحبت می کردیم و  کامنتی که دوستی تویش نوشته بود که فکر میکرده گولو تحت تاثیر لاله مذهبی شده. رفته بودم  تا کامنتش را دوباره بخوانم که کامنت جدیدی نظرم را جلب کرده بود:


درست مثل بعضی ها که مرتب از خدا و پیغمبر و اعتکافشون میگن اما عکس بدون حجاب و سر برهنه شون رو سردر وبلاگاشون میزارن .
اینها رو هم باید به این دسته ای که وصفشون شد اضافه کرد.
نمیشه که یکی به نعل کوبید یکی به میخ.


مشخصاً به من اشاره کرد بود. من که نماز میخوانم و خدا را دوست دارم و اعتکاف را هم. و من که عکس هایم را بدون حجاب می گیرم و میزنم سر در وبلاگ. یاد تمام عکسهایم افتادم. آخرین بی حجابم و تنها عکس بی حجابم بعد از اعتکاف، آبان 93 برای لاتاری بود. عکس محو شده و استیکر چسبانده را گذاشته بودم توی وبلاگ. جالب اینکه همان روزقبل از رفتن به عکاسی با دوربین گوشی  از خودم یک عکس محجبه گرفته بودم. بعد فکر کرده بودم نه گولو! آدم باید دلش و عملش یکی باشد. تو هنوز قدرت و درک و توانایی و شعور حفظ حجاب را نداری. نقش بازی نکن. در محضر خدا نقش بازی نکن.

و بازی نکرده  بودم. عکسم بی حجاب شد. اما بعد از آن کم کم  و کتمان نمی کنم که به شوق یکی از دوستان و با ترس فراوان سعی کرده بودم آستین لباسهایم بلندتر باشد و یقه شان کیپ تر. من چهار سال تجربه ی محجبه بودن را داشتم و می دانستم آزمون و خطا در این راه بسیار گران تمام می شود... بگذریم... نمیدانم چرا سر درد دلم باز شد. شاید بخاطر اینکه خوشحالم از خوانده نشدن، از نقد نشدن. بهتر بگویم از بی محابا نقد نشدن. و امروز اینجا امنم. بله. دلم برای خواننده هایم تنگ شده. ولی گرمای خوانده شدن به زمهریر متهم شدن نمی ارزد. به نوشته های یک و ماه نیم گذشته نگاه میکنم و خدا را شکر میکنم که در دسترس نیستم تا مسئول بی مسئولیتی شرطه های عرب، جنگ در یمن ، گردن کشی های داعش و هزار هزار چرای مردمی بشوم که یا زورشان میاید بروند کتاب بخوانند و فکر کنند یا من را علت تمام اجبارهای دینی کودکی و بزرگی خود میدانند. خوشحالم که سیبل گلوله های بی انصاف نیستم و میتوانم مرتب از خدا و پیغمبر و اعتکافم بگویم و حتی قایمکی حجاب را هم امتحان کنم...


بعدانوشت: هزار بار خدایم را شکر میکنم که مسائل را عطف به ماسبق نمیکند و اگر من در اسفند 92 بمدت بیست و چهارساعت عکس بی حجاب گذاشته باشم، گناه آن را به حساب اولین اعتکافم در اردی بهشت 93 نمیگذارد. خدای من خوب خدایی ست  و  خوشبحال من که کسی جز او حسابرس کارهای من نخواهد بود. در عین حال حافظه ی بی نظیر دیگران در بخاطر سپردن جزییات زندگى شخصى ام را ستایش میکنم.

مدح شما با لهجه ی موسی

3 آبان 1394 ساعت 02:29 ب.ظ




یا حسیناه گفتن شما اگر نبود امروز ما به دنباله ی حسین جایی برای واژه ی جانم نداشتیم...




برچسب‌ها: گولوی الکن، خانم عزیز

حی علی الحنا فی الماتم الحسین

3 آبان 1394 ساعت 01:49 ب.ظ


حنا بزرگ تر شده است. نوشته ها را تقریباً میخواند. شنیده ها را بیشتر درک میکند. معنای عزاداری را می پرسد و چشمهای سرخ مامانه برایش بی معنا نیست. پارسال شعر میخواند بی آنکه بفهمد، امسال نرم نرمک درک کرده ما امام داریم و به امام ما ظلم شده است و ما منتظر نواده ی خلفش هستیم. امسال مشکی نپوشید ولی دلیل سیاه پوش بودنمان را پرسید و تهش، وقتی که عزاداری های تلویزیون و نوحه های مامانه و آهنگ های عثمان بیگ و  دسته ی تاسوعا و قربانی را حسابی عارضه یابی کرد، نشست و یک نقاشی کشید .اسمش را گذاشت "امام با بچه اش بازی میکند". حنا مومن به مهربانی امام است و چه کسی شک دارد که این بهترین نوع ایمان است؟ برای درک جنگ و ظلم سالها وقت هست، شاید حتی قرنها و شاید حتی در عصر حنا ، انتظار آن قدرها هم با منتَظَر گره نخورده باشد...



پی نوشت: حنا در شام غریبان رو به سقاخانه ای که برایش ساخته ام آرزو میکند.

As the story goes

3 آبان 1394 ساعت 01:22 ب.ظ


در مقتل مقرم خواندم که ده نفر بر بدن آقا اسب تاختند. خواندم که بعد از عاشورا نعل اسبهایشان را مردم بعنوان یُمن و شگون بر سر خانه زدند. با اینکه می دانم  خوش یمنی نعل اسب یک افسانه ی قدیمی بریتانیایی ست ولی با این همه دلم چرکین شد. من یُمن و شگون دوست دارم ولی دیگر نعل را دوست ندارم و بالای در خانه ی آرزوهایم  هیچ نعلی نکوبیده ام و حالا ذره ای  ، فقط ذره ای،  سعی میکنم حال عزیزی را درک کنم که تا پایان عمر  هر بار میخواست آب بنوشد بغض میکرد...

خزانی که هست و بهاری که نیست ...

3 آبان 1394 ساعت 11:01 ق.ظ


هر روز و هرسال 

روضه به روضه

مداح ها 
تو را در هیئت ها سر می برند
و تو هنوز زنده ای 


گذشت. امسال هم گذشت. بدخلقی کردم. کلافه شدم. زار زدم. مقتل خواندم. از فردا که با خودش دنیا و هم و غمش را یدک می کشید متنفر شدم. گریه کردم. و گذشت... دست خالی تر از همیشه، امروز باز نشسته ام پشت میز و .... و هیچ... عزاداری های من ابتر و بی حاصلند...


خدایا من عاشقم اما رسم عاشقی بلد نیستم. انگار بین و من خورشید پرده ای هست که حجاب روشنائی دلم می شود. هر از گاهی، محرمی، رجبی، ذی الحجه ای، دحوالعرضی و رمضانی نسیمی می فرستی، پرده برای لحظاتی کنار می رود و بعد دوباره تاریکی و کدورت. به چه نام بخوانمت که بدانی مضطر شده ام؟ باور کن گنگ ام: قرآن را می نوشم و شراب را تلاوت می کنم، نمیدانم مامن یقین کجاست و کدام راه مال است. تکلیفم را به رحمتت روشن کن خداجان. بلاتکلیفی از بدتکلیفی سخت تر است.


به جان آقا نق زدم، به جان فاطمه و به جان لاله... هستند موجوداتی که خوش ندارند آدم دل به چراغ هدایت و کشتی نجات بدهد. هر کاری میکنند که بلیط آدم بسوزد و صبح روز یازدهم به حسرت چشم باز کند. مثل من، که امروز پشیمان ترم از اهالی کوفه، بدبخت ترم از بادیه نشین های شام... خدایا آخر چرا من انقدر راحت خرِ نجواهای ریز نظرتنگ می شوم و فریادهای عزیزان را نمی شنوم که : آیا اینجا کسی هست که من نجاتش بدهم؟


من! من هستم! من جا ماندم آقا! من در کنار علقمه، من در کنار گودی قبرمانند کوچکی در کنار خیمه ها، من در عصایی که پسری به آن تکیه داده و از خیمه بیرون آمده تا درخواست پدرش بی جواب نماند، من در فریاد خواهری که مسلمانی می طلبد تا جان دادن برادر را کوتاه کند به سر بریدن، من در نعل اسبهایی که می تازند جا مانده ام آقا. مرا ببر. جسارت نشود، خودم میدانم  که من کجا و کشتی نوح شفاعتت کجا، شما فقط مرا ببر، من از توفان تقویم، از فرداهای فراموشی میترسم... مرا ببر...


قربانی را تقدیم دسته ی حضرت ابوالفضل کردیم. درشت و زیبا و قدبلند، باباهه صبح تحویلش گرفته بود و برده بود شرکتش با شامپو تمیز عین دسته گل شسته بودش . باباهه در پیشکش قربانی تاسوعا هابیل را یادم میاورد ؛ بهترین و فربه ترین و سالم ترین... خدایا قربانی ما را بپذیر...


هر سال مداح دسته میگفت : آقای گولوئیان از فلان جا میان فقط برای تقدیم قربانی، برای خودشون و سلامتی خانواده شون پنج بار بلند بگید "یا ابوالفضل" و هر سال مامان به بابا اشاره میکردند که چرا اولش نگفت برای سلامتی و فرج آقا امام زمان... امسال مامان به بابا کاری نداشتند ، مداح گفت  نوه ی آقای گولوئیان، جگرگوشه ی آقای گولوئیان مریضه، به حرمت بیمار دشت کربلا، به حرمت طفل های بنی هاشم...  و دستی که پرچم سرخ یا قمر بنی هاشم رو به صورت حنا می مالید و یا ابوالفضل های زنجیرزنها و من صدای ضجه های مادرم رو میشناسم... امسال مامان به بابا کاری نداشتند ...


مقتل لهوف را خواندم و مقرم و راس الحسین را، بغضم باز پلاستیکی شده بود و نمیشکست، سه بار در دو روز پریدم توی حمام و غسل کردم تا بلکه فرجی بشود. نشد یا شد؟ نمیدانم. در روزی که در عزایش خراشیدن صورت و  مشت کوبیدن بر سینه گناهی ندارد، آیا گریستن و فقط گریستن حاجت درستی برای من بود؟




گریه ام گرفته، بعدتر مینویسم.


بعداً نوشت: آمدم بنویسم گوشی ام آلارم اذان داد. گفتم این متن را بنویسم و بروم. یکی توی سرم گفت خاک بر سرت که ادعایت به عرش می رسد ولی برای نماز( همان نمازی که آقا برایش شهید شدند) ناز میکنی. خاک بر سرت که 24 ساعت از عاشورا نگذشته و تو مثل شاعری هستی که در مدح عاشورا شعر میگویی ولی راهت را از آقا جدا میکنی. از همین کوتاهی ها میترسیدم و دارد سرم میاید. خدایا من را از شر خودم حفظ کن.