X
تبلیغات
رایتل

درک آغوش نگاه تو ادب می طلبد

29 مهر 1394 ساعت 11:51 ق.ظ


رسیده بودیم کربلا، ظهر بود. وسایلمان را به هزار زحمت و دردسر بردیم توی اتاقمان، اتاق من و دونفر خانم دیگر. باقی دنیال ناهار بودند یا چک کردن آب حمام که غسل کنند و بیایند دستبوس...آخ... گفتم دستبوس؟...


کبوتری بودم که توی انباری گیر کرده باشد، این قلبم مثل پتک میکوبید به قفسه سینه ام، از نجف سیر و ناسیر بودم، از امام اول ترسیده بودم و نطقم باز نشده بود... کل سفر اسیر بودم...اسیری که حالارسیده بود کربلا... آرمانشهر باباهه و ارض موعود مامانه... ساک سفرم را پرت کردم کنج اتاق و در جواب سوال هم اتاقی گفتم: هر تختی به من بدید فرقی نداره و دویدم...


نه اینکه نگفته باشند، نه. مامانه از قبل تر ها التماس دعا گفته بودند. برای خیلی ها. برای سپیدبختی و مال حلال و پیشرفت در زندگی و ایمان زیاد. اما این روز آخر، همین روزی که باید می نشستم کنار دستشان و مشق عشق یاد میگرفتم و رسم ادب، حتی نشده بود درست ببینمشان؛  حنا و زندگی را در بیمارستان جا گذاشته بودیم.دیابت تازه در خانه مان را یاد گرفته بود... توی همان فرصت کم مامانه فقط یک سفارش داشتند: گولوجان، حلالت نمیکنم اگر به کربلا برسی و لحظه ای را تلف غذا خوردن و حمام رفتن و استراحت کردن کنی، حلالت نمیکنم اگر غبار راه به سر و تشنگی بر لب نروی برای عرض ادب، حلالت نمیکنم...


 فرزند خلف مادرم بودم به خیالم. وضو گرفته بودم و به سمتی هروله میکردم که گفته بودند رو به حرم است... حالم را حتی خودم نمیفهمیدم. انگار کن با کسی قرار داشته باشم و هنوز باورم نشده باشد.انگار کن  در کلیسا را به شوخی کوبیده باشم و مسیح خانه باشد. رسیده بودم به حرم مسیح کربلا... رسیده بودم به حرم عموی امنیت ها... به عرض کتف و طول عشق... رسیده بودم به مساحت بهشت... و بعد چشمم افتاد به گنبدت و فهمیدم چرا غبارآلود و چرا لب تشنه... 


من همانجا تمام شدم و زنی جای مرا گرفت که دیگر نه هرگز سیراب می شود و نه هرگز ناامید... حالا اگر بمیرم هم خاطره ات را توی نفسهایم دارم، ای که نامت را باید زیر قبه ی خانه ی برادرت به احترام گفت  و به اشتیاق اجابت شد...



ادامه ندارد. امسال هیچ متنی در من نطقه نمی بندد. امسال من پر از حسرتم فقط. نرمی کف پاهایم هزار بار صفا و مروه ی دو برادر را فریاد میزند.



برایت نوشت: می بینی؟ دیگر نمیتوانم روان بنویسم. دیگر نمی توانم کلماتم را دور اسم زیبای تو بچینم و از جلوه ى نام خوشگلت کیف کنم.ولی خب چه فرقی دارد اگر نتوانم از تو بگویم، اگر کلماتم عقیم شوند و الکن، چه فرقی دارد اصلا اگر آسمان به زمین بیاید یا نیاید؟ من سهمم را از مَشک  تو گرفته ام مُشک ختن... حالا خوشا من و خوشا استسقای  عشق تو و هر آنچه به روی ماهت به نام عزیزت به نسل بی نظریت بسته باشد. الهی و هزار الهی که عمرم و هر نفسم نذر خدمت به نام و نشانت باشد آقای جوانمردها...



عکس نوشت: دورت را آب گرفته ست...


نظرات (4)
10 آبان 1394 ساعت 10:35 ب.ظ
با این پستت بغض کردم گریه کردم ... ناراحت شدم . چقدر خوب مینویسی گولو جان . امیدوارم هر تصمیمی که گرفتی به صلاحت باشه و به آرامش و شادی و هر چی که دلت میخواد برسی ...
بیشترین چیزی که آتیشم زد جمله ی آخرت بود . دورت را آب گرفته !
12 آبان 1394 ساعت 06:34 ب.ظ
گولو جان تو بینظیری خیلی قشنگ مینویسی چن وقت نبودی خیلی ناراحت بودم الان یدفه دیدم بازم نوشتی . انشالله خدای مهربون حاجتت رو براورده کنه
13 آبان 1394 ساعت 12:29 ب.ظ
چه قشنگ روضه میخونی
ثواب اشکهایی که پای پستت بی وقفه میریزند تقدیم به قمر بنی هاشم و نذر شفای حنا
انشاالله
19 آبان 1394 ساعت 09:57 ق.ظ
اشک و اشک و اشک ، این پستت منو تکون داد ، گولوی جان دعا کن روزی من هم سفر کربلا باشه ' گولوی عزیز امسال اولین بار بود که هیئت انصارالعباس رفتم با سخنرانی میثم علی نیا ، به معنی واقعی کلمه حال کردم با صحبتهاش گوله گوله اشک بود و آه و ناله . حالا میخوام برای اربعین سخنرانی این عزیزو از دست ندم از عمق جان و با آرامش عزاداری میکنه ، نصیبت بشه همه حالهای خوب . خواننده خاموشت
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.