X
تبلیغات
رایتل

روز روشن، چراغ زنبوری

28 مهر 1394 ساعت 01:25 ب.ظ

به لطف مدیرم و اضطرابی که سر مرخصی گرفتن سر آدم هوار میکند، وقتی از شرکت میزنم بیرون که فقط نیم ساعت تا شروع کلاسهایم مانده است. خب بدیهی است که نه وقت میکنم نیم نگاهی به اطراف بیاندازم و نه از مسیر چیزی میفهمم ، میرسم سر خیابان دانشگاه و بدو بدو تا جایی که تابلو نشود که دارم می دوم، تند قدم برمیدارم که شرمنده ی استاد و همکلاسی ها نشوم...

صد قدم مانده به دانشگاه یک مدرسه هست. یک مدرسه ی کوچک  که از نقاشی های روی دیوارها دبستان بودنش را می شود راحت حدس زد.  هر هفته وقتی نفس زنان از جلوی مدرسه رد میشوم و میروم سمت دانشگاه، چشمم می افتد به خوراکی های پخش و پلا روی زمین: پسته های مغزکرده و لواشک های لقمه شده، میوه های تکه شده و دانه های بیسکوئیت سالم و دست نخورده. من چقدر از دست بچه های این مدرسه حرص خورده باشم خوب است؟ توی این دور و زمانه ی وانفسا این بچه های نسل جدید چقدر بی مبالات شده اند. ببین چقدر نعمت روی زمین ریخته، انگار کورند! حیف آن همه زحمت که مادرهایشان برای این سرتق های بی توجه و سربه هوا می کشند تا مبادا دردانه هایشان زحمت پوست کردن میوه یا تکه کردن لواشک را بکشند. چه تربیت کردنی شد این!!!

از بیست و یک شهریور می روم دانشگاه، هر هفته دو روز. شلخته که حساب کنم می شود تقریباً ده بار. من ده بار از دست این بچه هایی که دو ساعتی قبل از رسیدن من تعطیل شده بودند حرص خورده بودم و توی دلم به پرد و مادرشان بد وبیراه گفته بودم که بچه ها را ننر بار میاورند. دیروز اما توی راه بودم که خبر رسید کلاس نیم ساعت دیرتر تشکیل خواهد شد از آن طرف شانسم زد و یک تاکسی مستقیم رساندم سر خیابان دانشگاه. چه لذتی داشت از پایین خیابان نرم نرمک قدم برداشتن و از هوای پاییز لذت بردن. رفتم آن طرف خیابان که آفتابگیر بود. چه لذتی داشت عجله نداشتن... رسیدم به مدرسه. مطمئن بودم باز جلوی درش پر است از خوراکی هایی که روی زمین افتاده اند. رفتم به پیشواز حرص و نگاهم را سراندم روی تابلوی مدرسه که همیشه از زیرش رد شده بودم و هیچ وقت نخوانده بودمش. شک نداشتم که رویش نوشته است دبستان غیرانتفاعی فلان...

نوشته بود مرکز آموزش نابینایان...

باور نکردم. رفتم جلو. درست میخواندم. کلمات جلو چشمانم شروع کردند به رقصیدن و زانوهایم وا دادند. نشستم روی لبه ی باغچه،  پای شمشاد کم جانی یک کپه ی کوچک پفک ریخته بود. انگار کسی آمده باشد رد شود و پایش گیر کرده باشد به لبه ی کوتاه باغچه، بسته ی پفکش از دستش رها شده باشد. چشمانم را بستم و داغی اشک روی گونه هایم دوید. نمیخواستم مغزپسته ها و لواشکها و بیسکوئیت هایی را ببینم که حالا همه شان قصه داشتند. میخواستم گریه کنم. فقط میخواستم گریه کنم. نشسته بودم کنار خیابان، با لباس فرم و کیف رسمی و عینک، عین عزیزمرده ها، عین آدمهایی که می فهمند کور بوده اند و کور خواهند ماند گریه میکردم و گریه میکردم و گریه کردم...

گریه کردم؛ اول برای خودم، بعد برای تمام تابلوهایی که نخوانده قضاوتشان کرده بودم  و بعد برای بچه های نابینا و به اینجا که رسید حنا آمد جلوی چشمم و نفسم رفت. اگر ، فقط اگر بچه ای نابینا باشد و دیابت بگیرد چی؟ با آن سرانگشتهای دردناک چه کند؟ کجا را بخواند؟ مگر می شود زیبایی های دنیا را با بریل درد بشناسد؟ گلویم سوخت. خدا را قسم دادم به شیر مادر و رگ گردن که هیچ بچه ای را با این دوتا درد نخواهد...


پ.ن:قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَى وَقَدْ کُنتُ بَصِیرًا 
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.