خواهد آمد «العطش»‌ها را جواب از نیزه‌ها

27 مهر 1394 ساعت 02:47 ب.ظ


همش وقت کم میارم و وقتی وقت دارم انرژی ندارم. روزها سوار هایلوکس هستند انگار، من دارم پیاده دنبالشون می دوم. توی دلم یه امید شیرین هست: بالاخره خودمو می رسونم ، به درسها و به کارها و به همه چی. توی دلم الحمدالله و ان شاالله دارم...


امتحان تولیمو دادم. دانشگاه قبول نکرد که آیلتس و تافل اکسپایر شده ام به این معنا نیست که مهارت های انگلیسی رو از دست داده ام! منم رفتم جوریدم ببینم ارزونترین امتحان زبان مورد قبول  دانشگاههای ایران چیه و  خلاصه که یکی از دغدغه های امتحان جامع کم شد. نمی دونم من انگلیسی ام خوب شده یا امتحانه خیلی راحت بود. به همه تقلب رسوندم!  


اوّل و سوم محرم رو خواست که روزه باشم. اول رو به یاد زکریای راضی و سوم رو به عشق یوسف . دلم می خواد که بشه و بخواد که سال دیگه رو نه روز روزه باشم: به عشق یحیا و یوسف و حریر و ابریشمی که محرم به نامش گره خورده... روزه رو دوست دارم، علی الخصوص وقتی میبینم که نمازهام دارن قضا نمیشن، روزه میانبر من  به بغل دوست پسره ست.


میدون هفت تیر چقدر قشنگه. دستفروشها و مغازه ها توی نور کم رمق پاییز چه خوبن! اینو دیروز متوجه شدم که داشتم میرفتم دانشگاه. آخرین باری که شهر رو توی یه روز کاری دیدم آقا کنارم  بودن. آخرین بار یک سال پیش بود...


با دکتری هم خوبم بحمدالله. با هم می سازیم! ولی با کارم خوب نیستم. یعنی با مدیرم خوب نیستم. عین تام و جری برای من و برای همه کارمنداش تله میذاره. دوستش ندارم. همین جمله ی کودکانه تمام توصیفیه که میشه ازش کرد. دوستش ندارم.


میگن وقتی کاروان به حلب رسید،سر امام حسین رو  روی اون سنگ گذاشتند. حالا مردم میرن به زیارت سنگ. منم دلم میخواد برم. دلم میخواد مسیر تاریخ رو پیاده برم. دلم میخواد کمتر از سنگ نباشم...


 سرش رو روی سنگ گذاشتن و سنگ عزیز شد. عمرش رو برای اسلام گذاشت و انصاف نیست که اینهمه عناد دور و برم هست. دلم خوشحال نیست، حس میکنم دینی که انتخاب کرده ام نه اینیه که مداح ها و دسته ها براش می کوبن، نه اونیه که دیگران تو سرش میزنن. دین من گم شده انگار. اسلام انقده توسری زن و توسری خور نیست به گمونم. نمیدونم چیه، ولی این که میبینم نیست.


دوستم رفت مشهد. پیام داد که میایی بریم و زود برگردیم. نرفتم.تولیمو داشتم. اون رفت و برگشت ، من نرفتم و هنوز گیرکرده ام. تولیمو بهونه ی خوبی بود نه؟ اگر امتحان هم نداشتم میرفتم؟ می طلبید؟ انقده اعتبار داشتم که عین دوستم ظرف یکساعت از تصمیمم حتی بلیطم هم جور بشه؟ نمیدونم.نمیدونم .نمیدونم.


قلمم خشک شده. بیشتر فکر میکنم ، کمتر مینویسم. راحتی اینجا خوبه ولی باعث شده هی کمتر و کمتر به نوشتن فکر کنم. چند روز قبل کانال تلگرام ساختم برای گولو. بعداً فکر کردم احمقانه ست. نمی دونم برگردم یا نه. شاید باید اسم حنا رو یه چی دیگه بنویسم که حداقل دوستهای خواهرم بهش گیر ندن. یا حتی اسم خودمو عوض کنم. من اگه گولو نباشم چی باشم؟


پست خوبی نشد. ولی عیب نداره.همه چی بهترتر میشه ان شاالله. منم کم کم برم سر کلاس...


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.