X
تبلیغات
رایتل

بگو کَذٰلِکَ‌

23 مهر 1394 ساعت 10:02 ق.ظ
 

مهربانکم، برای خساست با همچون منی دیر به صرافت افتاده ای که سالهاست از بسیط بودن رحمتت و وسیع بودن محبتت خبر دارم، دیر شده دُرد شرابم، مستی مرا از من و تو را از تن گرفته، حالا بی مهابا میخواهمت جان شیرین .بی مهابا، که بگویی کذالک و بندبندم از عشق همچون توئی به  لرزه بیفتد. امشب دلم میخواهد سرم را تکیه بدهم به خیال بودنت، بگذارم اشکهایی که اینهمه وقت دربند چشمهای عاقرم بوده اند جاری شوند و تو  قصه ی پدری را بگویی که قبل از حسین برای حسین گریست... امشب بگو باران ببارد...
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.