زیر سم اسب بالدار

18 مهر 1394 ساعت 12:32 ب.ظ
نشسته ام لبه ی یه فرش خیلی بزرگ، خیلی خیلی بزرگ. نشسته ام روی لبه اش و پاهام آویزونه بیرون، اطرافم تاریکه، از افتادن میترسم ولی بلد نیستم خودمو بکشونم وسط فرش. توی سرم پر از صدای آدمهاست، یکی از هراس افتادن میگه و دیگری از بی معنا بودن نشستن ام، یکی فکر میکنه احمقم و دیگری انتظار داره خیلی راحت بایستم و به سمت جای امن که لابد وسط گُل فرشه قدم بردارم. هیچ کس عملاً کمکی نمیکنه و من هم تقریبا به هیشکی بیشتر از دیگری اعتماد ندارم. مدتها بیرون فرش بوده ام، مدتی هم وسط مسط ها، حالا چند صباحی هست که حاشیه نشین هستم. نمی دونم چه کنم. نمی دونم چه کنم. نمی دونم چه کنم.



نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.