X
تبلیغات
رایتل

در میان جماعت کِشتی

14 مهر 1394 ساعت 12:41 ب.ظ


روزها شده اند دانه های شن، از لای انگشتانم سر میخورند و تمام می شوند. خیال روزهای خوب را می بافم و حالم ناگاه بهتر  می شود.توی روزهای فردا همه دوستانم هستند، آقا هست، حنا هست، مامینو هست، توی روزهای خوب فردا حتی شاید من مامان باشم.


دو دانه ماگ برایم رسید. از شهر شعر و غزل. فرستنده اش خوب است. نیوشای من است. توی نی نی چشمهایش شراب کهنه دارد. فکر میکنم توی ماگم آب حتی سکرآور باشد. 


آقا سرحال نیست. این را میفهمم. با من که حرف می زند صدایش مثل همیشه است اما وحشیانه های دل من دست به عصا شده اند. خدایا  حواست باشدها. منِ گرسنه را نشاندی پای سفره ی کم نظیرت و سعی کردم حرام لقمه نباشم. موئی از سر صاحبخانه اش کم بشود من می دانم و عرش و فرش ات. گفتم که نگوئی نگفته بودم. مگر نه اینکه ما باهم سنگهایمان را واکنده ایم و قول و قرارهایمان را گذاشته ایم؟ حالا توئی و حرمت این خوان.


خواهرک دانشجو شده. گرچه هنوز نه حساب خرج را دارد و نه دخل و نه مسیرها را درست و درمان بلد است. ولی رسمن دانشجو شده. عاقبتش را خیر کن ای خیرخواه عالم. ما این بچه را زیادی خانگی بار آوردیم. دستش را توی این جامعه و در هر قدم بگیر لطفاً.


فردا عقد دخترخاله ی بیست و دو ساله ام است. دیشب دعوتمان کردند. البته ما را که نه رسمن . مامانه را و باباهه را. به روی مامانه آوردم که سالها همه حرفهای بچه هایش را به خواهرها گفت و آنها هم در عیان و خفا ما را کوبیدند و حالا خاله کوچیکه دختر شوهر می دهد و دو روز قبل دعوت میکند و انتظار دارد مادرم بکوبد برود تبریز. البته شاید واقعاً انتظار هم ندارد. من سر از کار فامیل درنمیاورم. مادر من فامیل محور بود و ما نوه های بزرگ؛ همه فامیل مادری وظیفه شرعی شان میدانستند که ما را ارشاد کنند. خاله کوچیکه اما مثل ببر ماده مدافع حق و ناحق بچه هایش بود و نتیجه اش این شد که پسرش  عملاً چهار سال لیسانس را خانه ما گذراند و یمین و یسار ما را نقد کرد، دخترهایش هم بهمچنین! و ما همیشه باید ساکت بودیم چون آنها مهمان بودند. ولی نمیدانم چرا وقتی میرفتیم تبریز هم باز آنها سوار بودند و ما خر صاحبخانه!


به عقد دخترخاله دو جور حس دارم: خوشحالم که خوشحال باشد و نگران که نکند بعد از این هم مامان اجازه بدهد که خاله زاده ها اوستای ما بشوند که بیچاره گولو که شوهر نکرده. راستش خیلی دلم میخواهد یکبار، فقط یکبار مامانم مثل خاله شود و بکوبد توی دهان خاله زاده ها. صد البته محال بودن آرزویم  مسلم است.


معلوم بود دو تا پاراگراف بالا را با حرص نوشته ام؟ خودم هم شرمنده ام از این حسم. کاشکی وقتی من نوجوان بودم مامانه حواس جمع تر بودند و فکر نمیکردند همه مثل خودشان  خواهرزاده ها را از بچه هایشان بیشتر دوست دارند. خاله ام آدم بدی نیست. حرمت امامزاده را متولی اش نگه میدارد و مادرم از ما پیش خواهرش درددل می کرد و خب... بگذریم.


شهریور گذشت و کسی موهای  گندمزار را شانه نکرد. نگاه به نق نق هایم نکن. موهبت خودت است و هر کاری عشقت بکشی می توانی بکنی.حتی اگر سرسخت ترین سنبله ی کشتزار خلقت باشم، باز به اشارتی سرم خم خواهد شد و دانه های رسیده ی اشک خواهند چکید...  نق نق هایم را جدی نگیر، اگر برای تو ناز نکنم دق میکنم ...


رفتم تیاتر و همه معروف های ایران نذر تیاتر داشتند. از کیمیایی پشمالو گرفته تا آذرنگ با آن دهان خوش فرمش... تمام زنهای تیاتر همسن من بودند و من آدمهای معروف را خوب نمی شناسم، برای همین برایم فرقی ندارد چه کسی بغل دستم نشسته باشد و صدای فین فین هایم را بشنود. من یک آدم گل درشت هستم!


پ.ن: 

آب 

اگر از سر نگذشته باشد

کشتی نوح

نخواهد رسید


توضیح عکس: یک نفر تصمیم گرفته من شبیه بزکوهی باشم! با سرتقی بروم توک خطرناک پرتگاه و در لحظه ی آخر بجای افتادن با یک حرکت بپرم روی صخره ی پهن و علف بخورم و بگویم بععععععععععع. کاشکی من یک بز کوهی باشم. کاشکی بپرم.



بعداً نوشت: مامان نرفتند عقد دخترخاله. بدجنسانه خوشحالم. حوصله حاشیه ندارم.

برچسب‌ها: Benim de düşlerim vardı anne
نظرات (1)
14 آبان 1394 ساعت 10:11 ق.ظ
من اون شب اونجا بودم . همون شبی که کیمیایی اومده بود. بغض کردم اما فین فین نه .... بجاش تمام مدتی که برمیگشتیم و با دوستم که خبرنگار بود و باید نقدی بر این نمایش آماده میکرد میحرفیدم زار زار گریه میکردم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.