فکر کنم پیش تو باشد

13 مهر 1394 ساعت 10:07 ق.ظ


می دانی صبحهایی که با من حرف میزنی، چقدر گلپرترم؟ می دانی چقدر نعمت بزرگی است که حرفهایم را گوش میدهی؟ می گویم و می گویم و می گویم... از خلقتم و از خدای بی انصاف و غصه های تاق و جفتم و خوابهایم و دلتنگی ها و شبهایی که سرم را فرو می کنم توی بالشهایم و نمازهایی که با وضو قضا می کنم و درسهایی که سخت است و سختی هایی که درس است و تو، تو که مبصر آن خدای بصیر هستی، چشم و چراغ خلقت و نور این دوتا نخطه ای که به راهت مانده... می دانی گفتن از تو برای تو چقدر شیرین و تلخ است؟ توی این دنیای خر چقدر شیرینم که شانس دیدن روی ماه تو را داشته ام، توی این دنیای خر چقدر تلخم که خرمای بر نخیلی و دست من عجیب کوتاه است... بگذریم... کوتاهی دستم بر سر عمر دنیا که ان شاالله بی برکت باشد؛ من بی دلیل به معاد و زندگی پس از این خلقت الکن اعتقاد ندارم...



صبحها بیدار می شوم می روم توی بالکن، رو به جنوب وان یکاد میخوانم... خاک جنوب حتی از بعید هم دامن گیر است...

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.