X
تبلیغات
رایتل

فرسودگی

7 مهر 1394 ساعت 08:06 ب.ظ

امروز هفتم مهر، پانزده ذی الحجه، بیست و نه سپتامبر. ساعت هشت و یک دقیقه شب است. من پشت میزم در شرکت نشسته ام و نمی توانم تصمیم بگیرم که به چه فکر کنم یا فکر نکنم. دیگر مهم نیست که چه کارها و چه بیگاریها  کشیده ام. مدیرم جواب زحمتهایم را خوب داده: فابل ارزیابی عملکرد تابستان جلو رویم باز است و من کمترین امتیازکسب شده در  مدیریت را دارم. تف به ذاتت آقای مدیر. همین.مریم مجدلیه هم اگر بودم امروز به انتهای سنگسار هویتم رسیدم.




پ.ن:آقاجان من خودم میدانم بی عرضه ام . لازم نیست  به رویم بیاوری.من فقط میخواستم و میخواهم نان حلال ببرم خانه و می بینم که قیمت نانم از حرمت تن و جانم گران تر شده است. لعنت به فقر و ترس. من هم زنم و دلم غنج می رود برای خانه ای که خانمش باشم، اما گیر کرده ام توی این هزارتوی متعفن و نه مردی هست که بگوید گولو نترس من هستم و نه رویش را دارم که در سی و سه سالگی دستم را جلوی پدرم دراز کنم. 

نظرات (1)
8 مهر 1394 ساعت 09:05 ق.ظ
سلام جان من.
اون تفی که به ذات مدیرت نثار کردی ، به دلم چسبید...
من شاید زیاد نفهمم و ندانم چه می کشی از دست این مدیر ولی بارها خواستم این تف رو بفرستم و روم نشد!!!
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.