X
تبلیغات
رایتل

دلم از حلقه ی آن خانه مبادا محروم

4 مهر 1394 ساعت 01:03 ب.ظ

 

فاطمه و صاد و حسنا و آقای همکار (به اسم کوچک آقای همکار عادت ندارم). چهار  نفر خواننده دارم. در حقیقت پنج نفر: همیشه یادم میرود خودم را حساب کنم. امروز توی وبلاگی که به جای پرنده ی گولو کاشته ام، یک متن نوشتم. بخاطر اینکه باز شروع کرده اند توی وبلاگ این و آن صمیمانه جویای حال من بشوند و هر روز سه چهار پیغام بدهند که کجایی. من دوست دارم بهم توجه شود و دوست دارم موقع ضعف یا غم نازم را بکشند. ولی این توجه و نازکشی را از خواننده هایم دوست ندارم. درست یا غلط به من حس حقارت می دهد. الغرض، امروز آنجا نوشتم و دیدم که توی سه هفته ی گذشته 31508 نفر بازدید کننده داشته ام ... همین.

فهمیدم که راحت و آسوده نوشتن برایم خیلی خیلی مهم تر از آمار وبلاگ است. از دانستن این موضوع حس خوبی دارم.

 

توی این چند روز متوجه شدم که دامنه ی مسئله ی ساده ی ازدواج نکردن بسیار گسترده تر از افق محدود دید من است. من یک زنم. کارمند هستم. دانشجو هستم. خانه مستقل ندارم. اتاقم کوچکترین اتاق خانه است چون از ساعت شش صبح تا هفت شب بیرون از خانه هستم. لوازم کمی دارم چون طی دوازده سال گذشته سایه ی کمرنگی به نام "ایشالا میری خونه خودت میخری" روی زندگی ام بوده و یکبار هم احتمال غریب به اتفاقِ مهاجرت، وزن متعلقاتم را به بیست و سه کیلو رسانده ست. ازدواج نکرده ام و شریک جنسی هم ندارم. خب اینها خیلی واضح بود نه؟ تا همین چند روز قبل فکر میکردم با این واضحات میتوانم مسائلی مثل چرا از دست مامان حرص میخورم که تخته برش سبزی و گوشت را قاطی میکند و یا چرا تلویزیون همیشه روشن است یا حتی چرا هیشکی نظر منو نمی پرسه را توضیح بدهم. چند روز قبل اما وجهه ای از این زندگی را دیدم که عامدانه یا ناآگاهانه مخفی مانده بود: زنی که همسر/ شریک زندگی / دوست پسر/ پارتنر دارد میتواند وقت کلافگی و بغض بپرد توی بغل این همسر/ شریک زندگی / دوست پسر/ پارتنر و حرفهایش شنیده شود، نوازش بشود، بوسیده بشود، از نظر جنسی و عاطفی ارضا بشود و بعد حس خیلی بهترتری به اوضاع داشته باشد. من در تمام سالهای گذشته از این مسئله محروم بوده ام و دانستنش مرا شگفت زده کرده است. من حالا دلم میخواهد از خدا بپرسم چرا مرا سالم آفریدی؟ این سالم بودن مرا اذیت میکند چون پاسخ مناسبی از محیط اطرافم نمی گیرم. میل به همسر داشتن، خانه داشتن، فرزند داشتن مرا اذیت میکند و تو مقصری خدای عالم و عادل. من دوست دارم درگیر مشکلات یک زن متاهل/ متعهد باشم و به مردی تکیه و اعتماد داشته باشم. من دلم نمی خواهد از من تعریف کنند و بگویند از خیلی از مردهای شرکت محل کارم مردترم.

 

آدمها توی حج مرده اند و من غمگینم. جسدها روی هم تلنبار شده اند و این صحنه را دیده ام و غمگینم. آدمهایی که مخاطب سفر حج نیستند برای حج و حجاج جوک می سازند و غمگین تر می شوم. با این همه می دانم که حد غمگین شدن من زیاد است،  آنقدر غمگین می شوم که آسیب میبینم. این درست نیست. نباید بگذارم زلزله و سیل و حوادث دیگر مرا خُرد کنند، غمگین شدن برای همنوعان خوب است، در هم شکستن بد.

 

نوشته ای ا خواندم. در نگاه اول چقدر خوب نوشته است. ولی اگر نگاه دومی به متن بیندازیم متوجه می شویم که سوگیری اش حمایت از آزادی عقاید نیست، برائت از خیل فحاش ها و تمسخرکننده هاست. هر کجا از افرادی که به حج مشرف شده اند نوشته ست، اضافه کرده که به نظرش سفرحج ساده لوحی ست. این جور حمایت را دوست ندارم. انگار بر سر گوسفندی دست بکشند و بگویند اوخی. عقیده ی مذهبی انسان هایی که به دیگران آسیب نمی زنند نیاز به اوخی ندارد. می دانم که حجاج سالها منتظر می مانند تا به این سفر بروند. می دانم که وقت ثبت نام از این اتفاقات خبر نداشته اند. می دانم که اگر انصراف بدهند پولشان رسمن به باد میرود و عمرشان و شماتت همسایه های همیشه در صحنه آزارشان خواهد داد. کاش با این اوصاف مدیریت نابسامان حج، سازمان حج و زیارت کاری کند. به نظرم مشکلاتی که پیش آمده آنقدر  مهم هست که دولت تکانی به خودش بدهد و به شعار و خطابه و محکوم کردن از پشت تریبون بسنده نکند.


پ.ن: نویسنده ی آن متن را انقدری می شناسم که بتوانم ادعا کنم آدم خوبی است و هرگز ندیده ام که به کسی عامدانه انگ بزند و حداقل تکلیفش با خودش معلوم است. ولی به هر حال بدم نمیاید بدانم اگر آدمها در جشن گوجه فرنگى اسپانیا هم کشته شوند باز همین موضع را مى گیریم؟ یا اگر بجاى حج تمتع ده سال منتظر فایل مهاجرتشان باشند باز احمقند؟ یا هر از چند وقت که کشتی مهاجرین غیرقانونی دچار سانحه میشود بازهم عقاید انها نشانه گرفته میشود؟

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.