اولین روز

30 شهریور 1394 ساعت 01:30 ب.ظ

دو تا آقا و سه تا خانم. پنج نفریم. هیچ کدوم نگران مرخصی ها نیستن. هیچ کدوم نباید حواسشون باشه که مبادا مدیرشون دل آزرده بشه از ادامه تحصیلشون. قراره چهار پنج سال آینده اینا بشن همکلاسی های من. یه سرپرست پدافند غیرعامل یه ارگان دولتی مخوف، یه رئیس کارگزینی یه سازمان بزرگ پرطمطراق، هیئت علمی یکی از دانشگاهها ، مسئول منابع انسانی یکی از شرکت های تابعه وزارت نیرو.......و من! سی و دوساله، مجرد، بی مقاله، بی تالیفات، بی سمت، مدیرم هم معتقده که رشته ارشدم به کارم مربوط نیست و ارتقا لازم ندارم...


در نظر اول دکتری واقعاً عجیبه. حتی اساتید بهت احترام میذارن. بعد میترسی. همه پیشینه ی خیلی خوبی دارن. باید بخونی، بخونی ، بخونی... ساعت هفت و نیم از دانشگاه میایی بیرون و آسمون رو نگاه میکنی: کمکم میکنی نه؟ خیلی بهت نیاز دارم. برای درک نعمتت بهت نیاز دارم. صدای اذان توی گوشهات میپیچه...صدتا شکر که امروز هم روزه ات بودم...

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.