X
تبلیغات
رایتل

مُدارای ماه

29 شهریور 1394 ساعت 10:19 ق.ظ


دیروز رفتم دانشگاه، همان دانشگاه ارشد. صبح نمیدانستم ولی احتمالاً دیروز آخرین بار بود که اسم دانشجوی دانشگاه فلان شهر غریب را یدک می کشیدم. تا به خود بیایم فرم تسویه حساب دستم بود و امضا پشت امضا... راستی چرا من به این شهر سبز و مهربان نام غریب داده بودم؟ غریب نبود، بوی بهارنارنج و جنگل های بارانی میداد و هرگز مرا آزار نداده بود. غریب شهری بود تویش لیسانس گرفته بودم و ناراحتی غدد اشکی و افسردگی و هزار مرض دیگر. غریب شهری بود که هنوز از شنیدن اسمش پر می شوم از تنفر و آرزوی مرگ... بگذریم، چندتایی امضا ماند که به لطف خدا و مرام حامد همکلاسی ، امروز انجام می شود و تمام... پنجاه و هفت واحد با معدل 17.01 و اینجانب این بار جدی جدی کارشناس ارشد شدم.

موقع برگشت چشمم به بوته ی موز همسایه افتاد، سخاوت قسمت زیبایی از خلقت است...



پ.ن: در نمازخانه ی قهوه خانه بین راهی نماز مغرب و عشا و واعدنا را خواندم. صدای رود با نور مهتاب نماز شکسته ام را مثل عسل ناب شیرین کردند.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.