لاک پشتانه به دنبال تو می آیم

18 شهریور 1394 ساعت 09:20 ق.ظ


چه روزهای شلوغ و بی معنایی را می گذرانم. انگار هیچ چیز سر جای خودش نیست. کار میکنم، کار میکنم، کار میکنم و مدیرم آخر سر با چند کلمه ی نیشدار خستگی را به تنم ماندگار میکند.سرعت زندگی زیاد نشده؟من وقت و تمرکز کم دارم و خوشحالم که حداقل اینجا هیچ کس تفتیشم نمیکند که کجایی. این روزها مدام بدخلق هستم.

فردای آن یکشنبه ی گند نرفتم کلاس یونگ که اینهمه دوستش دارم. از چند هفته قبل اسمم را توی تیم طناب کشی نوشته بودند و مسابقه افتاده بود به دوشنبه و گفته بودم که نمیام و کلاس دارم و فکر هم نکرده بودم که بنده ی عاجز کجا و برنامه ریزی برای حتی یک ساعت بعدش کجا. رفتم مسابقه. نیم در زمین و نیم در برهوت ناباوری. آخرین وعده ی غذایم صبحانه ی یکشنبه صبح بود و من همچنان نه جسم و نه روانم از کرختی بیرون نیامده بودند. داور سوت کشید. من همه ی خشمم را توی دستهایم جمع کردم. یک بار ، دو بار، من هزار بار سر همه جیغ کشیدم و مچهایم همه فریاد بودند. تیم ما برد. من برای تیم شرکت انتخاب شدم. هنوز خواب بودم. بین من و دنیا مرزی از پوچی کشیده بودند. تلفنم زنگ زد. بابا آمده بود خانه. دیشبش من روی فرش بالا آورده بودم و خانه را گند گرفته بود و حالا بابا رسیده بود خانه. انتظار داشتم مواخذه بشوم. بابا گفت: پرستوی من کجایی بابا؟

در راه برگشت خبر رسید که پدر دوست مشترکی فوت شده است. من منتظر چه بودم؟ مرگ خیلی نزدیک بود. خیلی. تصمیم گرفتم با مسائل بهتر کنار بیایم... تصمیم گرفتم از خودم و از همه بگذرم... یادم آمد قرار نیست دنیا جای امن و آرامی برای بنده باشد...


نیمه شب که از خانه ی متوفی برمی گشتم باران بارید...


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.