X
تبلیغات
رایتل

تو با چراغ آمده بودی

16 شهریور 1394 ساعت 10:36 ق.ظ

دیشب سختی را گذراندم. حالم بد بود. بد واقعی. آنقدر که ترسیدم برایم اتفاقی بیفتد. دستهایم به شدت می لرزیدند و گلویم خشک شده بود. هیچ کس نبود که ببردم بیمارستان. نگران آقا نبودم. منی که نفسم با احتمال بیماری آقا می گرفت نگرانش نبودم. فوقش فشارش باز میرفت بالا و می بردنش بیمارستان. نگران دوستم هم نبودم. او دنیای من بود اما من جایگاه یکّه ای نزدش نداشتم. همسرش را داشت و می توانست بغلش کند. و برای امروز هم دوستانی هستند که دورش را بگیرند. نگران خودم بودم. نگران بودم که در سی و سه سالگی تنها گوشه ی تختم مچاله شده بودم و حتی نای گریه نداشتم. نماز نخواندم. هیچ کاری نکردم. هر کدامشان زنگ زدند سرشان جیغ کشیدم و دلم خواست توی صورتشان بالا بیاورم. 
اما امروز بهترم. مرگ نیست که درمان نداشته باشد. هنوز قلبم مثل گنجشگ هراسانی میتپد. هنوز باور نمیکنم بیدارم. اما لحظاتی هم هست که می فهمم همه اینها خواهد گذشت. باز هم زمان- این دوست و دشمن وفادار- مرهم زخمم شد. 
حالا اولین بار است که در این وبلاگ مینویسم و خیلی هم سخت نیست که وبلاگم از دسترس خواننده هایم بیرون است. مگر نه اینکه من نوشتن را دوست دارم؟ مگر نه اینکه علیرغم چرندهای بقیه، من همیشه حرف راست و حس درستم را نوشته ام؟ و مگر نه اینکه اگر بنویسم، دیگران خواهند فهمید که رسم دوستی و محبت و معرف را کسانی برایم به جا آورده اند که روزی گمان میکردم اگر از پا بیفتم، دستم را خواهند گرفت؟ من حق نمک را بجا میاورم و وبلاگم را حذف میکنم تا نه دروغ گفته باشم و نه نمکدانی را در عیان شکسته باشم.

به نزد چون تو بی‌حسی چه دانایی چه نادانی

به دست چون تو نامردی چه نرم آهن چه روهینا

چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب

چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.