X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

حالا که دلم گرفته، باران کافی ست

10 شهریور 1394 ساعت 01:53 ب.ظ

- مامانه از شمال زنگ میزد تا احوال مرغ عشق ها رو بپرسه. آخرش قسمم داد که  زود یه جفت برای مرغ عشق زرده بخرم، آخه عروس خانم فقط به مرغ عشق سبزه محل می داد و زرده همش تنها مونده بود. منم که گوش به فرمان، یهو دیدم رفته ام بازار پرندگان ته اتوبان آزادگان...  نتیجه اش تو عکس معلومه!

- ثبت نام هم با همه حواشی اش بحمدالله انجام شد و ان شاالله مدارک هم خرده خرده جور میشن و پس چرا من انقده کرختم؟ مگه و یرزقه من حیث لا یحتسب نشد؟ مگه لطف خدا رو که عین معجزه ست ندیدم؟ پس چرا همش دارم چکه چکه اشک می ریزم؟ این روزها حالم از خود گداصفت بی عرضه ام بهم میخوره.

- مامانه اومدن و با دیدن خونه حسابی شگفت زده شدن! گفتن گولو  دیگه خیالم راحته که از عهده ی یه خونه برمیای و درست لحظه ای که خوشحال و خرامان منتظر این بودم که ازم تشکر کنن، گفتن: دست لاله جون درد نکنه!!! فک کن!  با تعجب گفتم چی؟!!! گفتن خب دست لاله جون درد نکنه که از وقتی باهاش دوست شده ای هم رفتارت خیلی خوب شده هم عاقل تر شده ای و هم کارهای خونه رو مثل یه خانوم یاد گرفته ای... بعله! اینم از این!

- فکر می کنید پاراگراف بالا به همونجا ختم شد؟ نخیر! تا پاسی از شب مامان هر بار کابینتی رو باز میکردن، یا چیزی تو یخچال میذاشتن یا چشمشون به بوفه و میزهای تمیز می افتاد دوباره به شدت از لاله جونشون تشکر میکردن!!!

- روزهای خوشی رو نمی گذرونم و خیلی متعجبم. اشکام انقده راحت می چکن . صدام همش دماغوئه! از طرفی وقتی فکر میکنم می بینم همه چی الحمدالله عالی و مرتبه. نمی فهمم چی شده. هیچ نمی فهمم. اشک و بغض توی جاهای نامناسب منو خفت میکنن و بعد هی مجبورم معذرت بخوام.

- با خودم کلنجار می رم تا بنویسم. که یک نفر پیدام کرده و از سه چیز منو شناخته: اول  عشق باباهه به مامانه و برچسب"بابا عاشق مامانه ست کمکش نیست" دوم از شباهت حنا و من . سوم از نوشته های بیست و سوم اسفند.

- رضوان اولین برخورد جدی من با خداهه بود. اینو بعدترها، وقتی رضوان رو  از دست داده بودم فهمیدم. معاشرت با اون اثری در من گذاشت که دیگه نتونستم از زندگی عادی ام لذت ببرم. من اولین لذت های بندگی  رو به کمک رضوان چشیدم و حالا بعد از یازده سال وقتی که پیدام کرد فهمیدم که چقدر در تمام این سالها جاش تو زندگی ام خالی بوده...

- براش از لاله  و آیدا حرف زدم و همه رو میدونست. در حقیقت خواننده ی وبلاگ هاشون بوده و از این طریق منو پیدا کرده. یه لحظه پر شدم  از غرور. اینکه رضوان هم اونا رو می پسنده برام یه حس چایی و نباتی خوب داشت.

- نخ تسبیح این پاراگراف پاره شده: بوی گلو، پدر، سادات، قیام، زهرا میتونه، ها، سلام بر ابراهیم، هیچ هیچ هیچ...

- برام نوشته :
می دونی وقتی تو اون وبلاگ پیدات کردم ، وقتی مناجات هات رو خوندم ازذهنم گذشت که من فقط یکی رو میشناختم که به سبک "شبان " با خدا حرف میزنه. 
و من چقدر دلم میخواد گوسپند باشم. گوسپند باشم، گوسپند باشم... 
نظرات (27)
10 شهریور 1394 ساعت 01:58 ب.ظ
سلام گولو جان
میبینم که هی مجردا رو متاهل میکنی و برای خودت قصر میسازی در بهشت
چشمت روشن مامانه اومدن....
الان شما به سندرم شادلوق دان هوار چکماخ دچار شدی
خوبه که دوستت رو پیدا کردی برات خوشحالم
پاسخ:
سلام
بعله بالاخره امر خیره و دست صواب!!!!
ما کلا اینجور سندرم ها رو کهنه کرده ایم!!!

منم برای خودم خوشحالم سحر
10 شهریور 1394 ساعت 02:50 ب.ظ
پاسخ:
سلام سلام
سهیلای گل خودم
10 شهریور 1394 ساعت 02:51 ب.ظ
سلاااااااااااااام گولویی
مبارکه ماشا.... چه خوشگل و خوشرنگ هم هستن پرنده ها
خانوم دکتر کیف و کفش برای اول مهر خریدی؟
دست لاله جون درد نکنه
من پریشبا وسط دیدن شهر موشها هم گریه کردم
پیدا کردن یه دوست خیلی لذت بخشه برای هم بمونید به امید خدا
پاسخ:
سلام
به ردیف میرن میشینن رو لبه کابینت!
البته از وقتی مامانه اومده دیگه ازاد سازی در فضای خونه نداریم

الهی امن که همه عزیزا برای هم بمونن

برای اول مهر فقط یه دونه ماژیک مومی خریده بودم که اونم حنا برداشت
10 شهریور 1394 ساعت 03:30 ب.ظ
سلام خانم دکتر گولو گولوئیان
اوووووه بعد این 6 تا تو پرنده خوشگل رو تو چه قفسی جا می دی ؟ بعدشم چشمت روشن . دست لاله جان هم درد نکنه .
و از همه مهمتر می تونی یک کم بیشتر از خانم رضوان برامون حرف بزنی و یا اگه وبلاگ دارن ادرس اون وبلاگ رو می تونی به ما هم بدی .
پاسخ:
سلام
چوبکاری می فرمائید
سه تا قفس دارن
یکی از قفس ها خیلی بزرگه و برای نگهداری کاسکو میشه استفاده کرد
روزهای اول همه شون توی همون قفس بودن
ولی الان جفت جفت جدا هستن

رضوان هم به وقتش
فعلا همش مال خودمه
یازده سال حرف نزده دارم براش
یازده سال تو دلم باهاش حرف زدم
10 شهریور 1394 ساعت 03:36 ب.ظ
سلام
تشکر مامان از لاله منو یاد بابام انداخت که وقتایی که خیلی میخواست از مامانم تشکرکنه وسر به سرش هم بذاره میگفت دستت ننم درد نکنه با این عروس اوردنش!
به مامانت حسودیم شد اینکه عشق شوهر ادم به ادم انقدری باشه که ملاک شناسایی بشه به نظرم خیلی حسودی داره!
اینم برای خودت.اگه گریه ت میاد گریه کن به خودت سخت نگیر ودنبال دلیلش نگرد .به خودت حق بده گولوی عزیز
پاسخ:
سلام
راستش خودمم یه جورایی کیف کردم
رضوان به یادم اورد که عشق بابا به مامان عادی نیست و ستودنیه.
بااین همه یادت باشه عشق کافی نیست خیلی وقتا مامان از حجم کارها خسته میشدن و بابا بلد نبود باری از دوششون برداره. الان البته همه چی خوبه. تازه انگار دارم نت های سمفونی این دوتا رو درک میکنم.
10 شهریور 1394 ساعت 03:58 ب.ظ
سلام گولو.
خوشحالم که دوستتو پیدا کردی.حس خوبیه!
و خوشحالم که اون مرغ عشقه رو از تنهایی درآوردی.
روزهای گریه های بی دلیل میگذره ؛مثل همه چیزای دیگه.
برای اینکه انرژی مثبت بیشتری بگیری به نظرم مجله موفقیت رو بخون.
پاسخ:
سلام
حس خیلی خوبه
مزغ عشق نه تنها از تنهایی دراومده بلکه در ازدحام پنج تا مرغ دیگه خیلی هم خوشحاله
مجله موفقیت رو دوست ندارم راستش. به نظرم یه جوریه
10 شهریور 1394 ساعت 04:16 ب.ظ
سلام علیکم .این جفت شدن ها مبارک..یه چیزی من هروقت همه چیز خوبه بخصوص کارایی که فکرش رو هم نمیکردم و با لطف بی پایان خدا درست شدن گریه ام میگیره و یه سوال فضولانه رضوان تو فقط لیلی باش رو پیدا کردی من خیلی بفکرشم فقط میخوام بدونم حالش خوبه
پاسخ:
سلام
ممنونم
نه اون رضوان نیست
10 شهریور 1394 ساعت 04:22 ب.ظ
خب بالاخره دخترمون داره میره مهد کودک، اگر ماژیک مومی لازم شد و نداشت شما پاسخگو خواهی بود آیا؟ ببوسش حنای رنگین کمونی رو
پاسخ:
سلام
مرسی مهفام جان
حرف حق زدی و جای بحث نداره
10 شهریور 1394 ساعت 04:52 ب.ظ
سلام. این مرغ عشق را دونه ای چند خریدی؟
پاسخ:
سلام
زرده و سبزه که اول از همه خریدم رو دونه ای سی و پنج تومن از گیشا
سبز کم رنگ دومی رو بیست و پنج از سولقون
ابی ها و یه سبز رو دونه ای دوازده تومن از بازار پرنده
10 شهریور 1394 ساعت 06:03 ب.ظ
آقاااااااااا ما حسودیمون شد! نمیگم به چی که آبروم بره. همینقدر بدونین که حسودیم شد!
پاسخ:
سلام
من متن رو دوباره خوندم
هیچ جاش حسودی نداره
10 شهریور 1394 ساعت 06:34 ب.ظ
کاش منم می‌تونستم بشینم و یه دل سیر گریه کنم. ولی نمیاد. نمیشه :)
پاسخ:
سلام
اخ اخ
بدتر از بغض دردالود ،بغض گیرکرده ست
میدونی دلم برات تنگ شده؟
کم مینویسی و من هی یاد روزی می افتم که باید میدیدمت و جلسه و اه لعنت به این بدشانسی
10 شهریور 1394 ساعت 06:46 ب.ظ
پرنده جان
آخه ببعی آبی نداریم که!
اینقدر خون به دل ما نکن و یک ریزه بخند تا دنیا بهت بخنده خانم خوشگله.
در ضمن برو خیابان منوچهری، یک سر به مغازه تک کیف بزن، یک کیف خوشگل برای سال تحصیلی جدیدت بگیر و شاد شو. این تکنیک همیشگی منه. این تابستانی شاد نشدم چرا که ته جیبم سوراخ شده بود و از پسش بر نیامدم. تک چرم هم بد نیست.
قشنگ وقتی رفتی تو مغازه یک نفس عمیق بکش، چشمت را ببند و کارت بکش! قول می دهم دوباره گولوی افسانه ها بشی
پاسخ:
سلام
کامشین
وقتی روی نظرات اسکرول میکنم و میرسم به کامنتی که با پرنده جان شروع میشه ،میدونم لازم نیست اسم نویسنده رو چک کنم تا بدونم که کامشین اومده خونه ام
بیست و یکم کلاسها شروع میشن و من تنها چیزی که خریده ام ماژیک مومی و کارت متروست!
راست میگی دلم یه کیف میخواد
برم ببینم چه میشه
البته باید تا سر برج صبر کنم
10 شهریور 1394 ساعت 06:55 ب.ظ
این هورمونها علاوه بر یورش ماهانه در طی سال هم چندتا یورش تو موقعیتهای ناب دارن، وقتی همه چی درسته اما خوشی تو دل جاش درست نیست،،، انگار دارن مانورقدرت میدن
خدا کمک کنه ناشکریش رو نکنیم
موفق باشی خانم دکتر عزیز
پاسخ:
سلام
نه کار هورمونها نبود
دغدغه زیاد و استرس کار و موارد دیگه دست به دست هم داده بودن به مهر تا خانه منو کنن خراب!
ممنونم
10 شهریور 1394 ساعت 09:46 ب.ظ
خدا جون می دونم که حواست به همه افریده هات هست همان طوری که گولو رو واسطه کردی تا یک پرنده کوچولو رو از تنهایی در بیاری . لطفا خواهش می کنم یک فکری هم به حال تنهایی بندگان تنهات بکن . ممنونم خدا جون پیشاپیش از لطف و رحمتت ممنونم
پاسخ:
سلام
الهی صد و بیست تا آمن
10 شهریور 1394 ساعت 10:16 ب.ظ
گولوی عزیز سلام، رسیدن مادر مهربانت بخیر، آدمهایی مثل شما که دلرحم و مهربانند غصه های دیگران رو به خودشان منتقل می کنند که کم‌کم باعث کرختی و افسردگی میشه، بهتره یک کم هم به فکر شاد کردن خودت باشی، برای دل خودت هم یه کارهایی انجام بده و راستی از بادرنجبویه غافل نشو دم کن و بخور بدمزست، ولی معجزه می کنه اینجوری اول مهر با نشاط کلاسهات رو شروع می کنی ایشالا
پاسخ:
سلام
نسیم جان بحمدالله درددل کردم و زنجموره و الان بهترم
بادرنجبویه تا حالا نخورم ولی حتمن امتحان میکنم
مرسی
10 شهریور 1394 ساعت 10:48 ب.ظ
چشمتون روشن!
پاسخ:
سلام
خیلی ممنونم آفرین جان
10 شهریور 1394 ساعت 11:25 ب.ظ
سلام. وای این جفتا رو ، ایشالا خوشبخت بشن میگم تا چند وقت دیگه کادو میتونی پرنده بدی
با تعریفات چقد دوست دارم زودتر یه پست بنویسی درباره رضوان
پاسخ:
سلام
نه بابا همشون کم توان هستن
زندگی خواهر برادری دارن رسمن
رضوان رو حالا حالاها برای خودم قایم میکنم
11 شهریور 1394 ساعت 01:04 ق.ظ
یه روزایی فکر میکنم گریه هم لازمه خیلی لازمه یعنی تنها حرکتیه که جواب میده
خدالاله جون رابرای شما وشمارابرای لاله جون حفظ کنه ایشون واقعا دنیارا زیباترکردن خیلی مهمه که یه ادمی عادی معمولی اینقدر خوبه واینقدر راحت خوبی رانشر میده شایدبرای شما که دوستشون هستین عادی باشه ولی واقعا خاصه ماکه فقط روایتهارامیخونیم هم خوشحال میشیم ازجریان خوبی
پاسخ:
سلام
گاهی ادم کلافه ست و خودش هم نمیدونه چرا
اینجور مواقع بهتره بره خونه ی لاله اش و انقد جیر جیر کنه و همه وقایع رو با صدای بلند همراه با فین فین مرور کنه که یهو خودشم بفهمه دلش از کجا پره
برای من که دوستش هستم حتی همین که باور کنم واقعا دوستش هم باور کردنی نیست هنوز
11 شهریور 1394 ساعت 02:43 ق.ظ
پیدا کردن یه دوستِ عزیزِ قدیمی، لزوما حس خوبی از آب در نمیاد. گیریم که ذوقِ یافتنِ مجدد، کمی هیجان زده مان کند.گاهی حتی کسی که قبلا نفسش مرهم بوده، در بازیابی مجدد چنان زل میزند در چشمانمان که گویی از سیاره ای دیگر است...
درضمن حس بازگشت ِ مهربانی به خانه، اونقدر حس مطبوعیه که شاید فراموش کردی روزی این حس را در فرزندت بر خواهی انگیخت( میدانم که میدانی دیر نیست)
لمبده در تختی که روتختی اش، سلیقه ی مهربانی ات بوده، ورق زدن کتابی که با صلحت میجنگد و اشک بر چشمانت میآورد. موسیقی پرایزنر که به باغ اسرار دعوتت کرده. پسته هایی که برای وضعیت ویژه تو، دانه میشود و....اینها تصاویریست که شاید ١١ سال دیگر معنی خود را بر روحت جاری میکند. گیریم که بوی عطر جانانه ای در تئاتری که تابت را بی تاب کرد را هم از یاد برده باشی...
پاسخ:
سلام
بازگشت به دوستی که کال تموم شده زیباست
وقتی میبینی چقدر اثر از خودت بجا گذاشته ای و میگی که چه تاثیری گرفته ای
11 شهریور 1394 ساعت 09:15 ق.ظ
چقد اینا نازن .... سلامت باشن همیشه و لبریز از عشق .
و تو هم شاد باشی و پر از حس زندگی...
پاسخ:
سلام
مرسی عزیزم
11 شهریور 1394 ساعت 09:55 ق.ظ
سلام

پیدا کردن دوست گم شده خیلی شیرینه

من یه دوست گم شده دارم....
انگار بعد ازدواجش خواست گم بشه

گاهی وقتا خوابش رو میبینم

راسی دانشجو بودن ... اونم دکتری... روز اول
خییلیییییییییی هیجاااان دارهههه
آدرناللللللللللین
روز اول رو پیشاپیش تبریک میگم خانم دکتر عزیززززز ومهربون

پاسخ:
سلام
بیشتر ترس داره
من هنوز نمیدونم دکتری چند واحده! و روایت های مختلفی هست
یادم رفت از فراش دانشگاه بپرسم!
از این روشهای کمی هم خیلی میترسم
11 شهریور 1394 ساعت 10:23 ق.ظ
سلام گولو جان
چند وقتی سفر بودم و با موبایل می خوندمت اما نمیشد کامنت بگذارم. یه عالم حرف داشتم که بزنم. اول اینکه اونقدر از خبر قبولی ات خوشحال شدم که انگار خواهر نداشته خودم قبول شده باشه. انشالا همیشه پله های ترقی رو دو تا یکی کنی.
دوم که چه قشنگ از مامانه نوشتی. دلم مامانم رو خواست. تازگی دیدمش ولی دیدار بعدی رفت تا یه ماه دیگه. حتما که تو قدر همجواری با مامانه رو می دونی.
بعد هم واسه خودت و خانواده و دوستات اسپند دود کن، آدم ها حتی از روی محبت هم همدیگه رو چشم می زنند. شاید غم این روزهات از همین باشه. دست خودت رو بگیر ببر چیتگر دو دور که پارک رو رکاب بزنی همه غم هات رو باد می بره بعدش هم خودت رو به یه کافه گلاسه دوبل مهمون کن که همه کالری های سوخته برگردن سر جاشون
همیشه دلخوش باشی انشالا
پاسخ:
سلام
اسپند هم چیز خوبیه
مرسی که گفتی
سیستم دویدن و رکابیدن و دوبل زدن عالی بود
11 شهریور 1394 ساعت 02:06 ب.ظ
وای چقدر مرغ عشق چقدر خوشگلن ... منم اینروزا دلگیرم و گریووون .... نمیدونم چمه ...
پاسخ:
سلام
پاییز بشه همه چی خوب میشه
بگیم ان شاالله
11 شهریور 1394 ساعت 08:56 ب.ظ
گولو ما هم یه جفت مرغ عشق داریم که اعتقادی به بقای نسل ندارن ظاهرا!
پاسخ:
سلام
اینا چرا روشن فکر شدن جدیدا
12 شهریور 1394 ساعت 03:19 ب.ظ
سلام گولو
فقط خواستم بگم این گریه ها گاهی لازمه برای تطهیر روح و پوست اندازی برای یک شروع تازه و زیبا.
چه گریه بی دلیل باشه چه از روی فشار کار و استرس.
چشمت روشن مامانت برگشت و خونه ی باب دلش بهش آرامش داد، اونم به خاطر وجود تو و کارهایی که براش کردی.
دست لاله جون هم درد نکنه.
پاسخ:
سلام رزا
خیلی از محبتت ممنونم
12 شهریور 1394 ساعت 05:06 ب.ظ
گولو خانم دکتر عزیز برام دعا کن اینقدر نا امیدو غمگینم که به هر طنابی چنگ میزنم فقط به ذهنم رسید که تو خیلی خوبی و همیشه تو هر پستت یه اسمی از خدا میبری یه دعایی مینویسی برای منم دعا کن ترا خدا هر طور که بلدی برام دعا کنhttp://listday.blogsky.com
پاسخ:
سلام
برات دعا میکنم چون خدا دعای ما رو از دهن همدیگه خیلی دوست داره
و ازت میخوام برای همه ی ما دعا کنی
الهی آمن به همه دعاهای خیر
14 شهریور 1394 ساعت 11:14 ق.ظ
گولو گولو.... من دلم میخواد اینجا پشت میزم تو محل کار، های های بزنم زیر گریه
به خاطر اینکه خیلی وقتا مناجات های مث " شبان" تورو خوندم و دلم قیری ویری رفت برای خداهه ولی اینو هیچ وقت بهت نگفته بودم،هیچ وقت کامنتی برات نذاشته بودم که چقدر دارم حال میکنم با این مناجاتهای شبان گونه

برام دعا میکنی؟
پاسخ:
سلام الی
بیا بغلم
بیا برای هم و برای همه دعا کنیم.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.