X
تبلیغات
رایتل

بوسیدن زمینی که شما روی آن راه رفته باشی

7 شهریور 1394 ساعت 08:51 ب.ظ

ساعت دوازده و ربع میرسم خونه، میوه ها رو می ذارم روی میز غذاخوری، یه تی شرت می پوشم و شروع میکنم... اول ظرفها. نه اول کابینت زیر ظرفشویی: حشره کش ها و گالن مایع ظرفشویی و پودر لباسشوئی و نرم کننده و گازپاک کن و سطل ماست خالی و ظرف نون خشک و بسته صابون بدبوئه که بابا اشتباهی خریده بود و صابون بنفش خوشبوها و رنگ یدک کابینت ها و یه عالمه ظرف یه بار مصرف...  مامان شما چقدر حال داری! نگاه کن چقدر سطل ماست Seven! وای  که این فوم گازپاک کن رو هنوز باز نکرده! این یکی رو بخاطر این چند قطره مایع تهش نگه داشته. با دیدن این همه اسپری و وسایل نصفه نیمه هم خنده ام میگیره و هم حرصم، یه نایلون گنده میارم و اوووووف! راحت شدم! همه رو پرت میکنم اون تو... کابینت چقدر خلوت شد... آخیشششش...

ساعت دو شده: نوبت ظرفهاست. می رم لپ تاپ رو از اتاق میارم و کتاب دوم هری پاتر رو Play  میکنم و با خیال راحت و همچین سرحوصله اول سینک چپی رو  پر آب داغ میکنم و توش مایع ظرفشویی میریزم. بعد ظرفها کثیفها رو توی سینک راست آب می کشم و سُر میدم توی سینک چپ و با خیال راحت دونه دونه کف میزنم و میچینم روی سینی سینک و مامان هم نیست که بگه گولو کف بازی نکن ظرف بشور!

ساعت چهار و یخچال: آخ جون چه فرصت طلایی گیرم اومده! در یخچالو باز میکنم و یه صندلی میذارم جلوش و همه وسایل رو خالی میکنم روی کابینت ها و میز ناهارخوری و با یه شیشه رایت  و یه دستمال می افتم به جون یخچال. بعد قسمت لذت بخش کار می رسه: دور انداختن تمام  شیشه های نصفه نیمه ی سس و ادویه و ترشی و بطری های آب و نوشابه و آبمیوه و شستن قفسه ها و خشک کردنشون با دستمال های میکروفایبری که مامانه ته کشو قایم کرده بود و به به که چه یخچال تمیزی...
 
ساعت هفت یعنی وقت تمیز کردن هال : من نمی دونم  خانواده ی من غذا می خورن یا به فرش غذا میدن؟ همه جا آشغاله که! کاش یکی بود این مبلها رو جا به جا میکرد حداقل. اه از دست بابا. جلو تلویزیون غذا می خوره هیچ، زیر مبلش هم همیشه خرده نون و خوراکی می ریزه!... همین جور عصبی تو دلم گلایه می کنم و دسته جاروبرقی رو می کشم رو فرشها که یهو جارو برقی میگه : قولوپ و نفسش میگیره!!! خرطومی اش رو درمیارم و معاینه میکنم، اون ته مه ها یه چیزی هست.برم سیخ بیارم ببینم چیه.اوم. آها.دهه!! اه! چرا در نمیاد! آها. دراومد! اینکه کاغذ و خرده نونه! نگاه کن تو رو خدا! سر یه ذره آشغال چهل دقیقه معطل شدم!

ساعت نه شده، خونه چقدر تمیزه. فقط کاش یکی بود گردگیری هم میکرد و و چایی رو دم میذاشت و یه غذایی هم سفارش میداد و تا غذا بیاد منو میبرد حموم  که نوچ و نامرتب نباشم... کاش یکی بود... یکی نیست... یکی که هر روز وسایل صبحانه منو جمع میکنه، ناهار میذاره ، نمازش رو می ره مسجد، وقتی برگشت ظرفهای نهار رو همراه برنامه رادیو  میشوره و بعدش  کتاب میخونه  و بعد لباسهای کثیف رو از اتاقها جمع میکنه، میشوره و  وقتی خشک شدن می ذاره تو کمدهامون، یکی که خونه رو گردگیری میکنه و برای مرغهای عشق هویج و کاهو رنده میکنه و گاهی حنا رو نگه می داره و عصرونه و شام درست میکنه و نماز مغرب و عشاش اول وقته و برای اومدن من غذا رو گرم میکنه و موقع سریال ها خوراکی میذاره روی میز، اون یکی نیست. رفته مسافرت. رفته استراحت. رفته جنگل رو که خیلی دوست داره ببینه،... اون برای چهار روز رفته و من ، دختر سی و دو ساله اش، جلوی در حموم  نشسته ام و دارم زار زار گریه میکنم. گریه میکنم. گریه میکنم... گریه میکنم چون دلم برای زنی تنگ شده که وقتی همسن من بود، دو تا بچه ی شیطون و شرور و مریض* و یه شوهر همیشه در سفر و  یه شغل تمام وقت داشت... مامانه، الهی قربونت برم که  فقط یه روز ادای شما رو در آورده ام و الان از خستگی نا ندارم. مامانه، فرشته ی زندگیم، چکار میکردی که همیشه غذامون مرتب بود و لباسامون تمیز، همیشه عین گل بودی و بوی بهشت میدادی. مامانه کاش اینجا بودی که دستاتو غرق بوسه کنم... ماما ... ماما... ماما... 

نظرات (52)
7 شهریور 1394 ساعت 02:10 ب.ظ
سایه پرخیر و برکتشون بر سرتون مستدام باد.آمین
پاسخ:
سلام
الهی هزار آمن
7 شهریور 1394 ساعت 02:14 ب.ظ
خدا مادرت رو سالم و شاد و عزیز و عاقبت بهخیر نگه داره گولو جان.
پاسخ:
سلام
الهی هزار آمن
7 شهریور 1394 ساعت 02:14 ب.ظ
سلام عزیزم.
چقدر درکت میکنم؛خیلــــــــــــــــــــــی.
یه دفه مامانم رفته بود سفر دوروزه و من کلی غصه خوردم!
یه تجدید قوایی میکنن و برمیگردن؛قوی باش!
پاسخ:
سلام
دیشب یهو حس کردم چقدر کوچیکم!
بعد دیدم مامانم هم همسن من که بوده حتمن خیلی وقتا حس میکرده خسته است و دلش میخواد تنها باشه و درست همون موقع به نظر من چقدر بزرگ و چقدر قوی بود
بی خبر بزرگ شدم
7 شهریور 1394 ساعت 02:15 ب.ظ
سلام گولوی عزیز
ان شالله همیشه سلامت باشن. یه خواهشی دارم . میشه لطفا روزهایی هم که هستن یه حوری برنامه ریزی کنی و کمکشون کنی. مامان ها هیچ وقت نمیگن خسته شدن، هیچ وقت منت نمیذارن،.... کاش بارشون رو وقتی سلامت هستن کم کنیم......
میدونم که گرفتی اصل مطلب رو گولوی مهربون
پاسخ:
سلام

چشم
7 شهریور 1394 ساعت 02:30 ب.ظ
سلام گولو...
من زندگی بدون مامانمو اصلا نمیتونم تصور کنم....
من دوتا برادر نوجوون دارم نمیدونم مامانم چطور مدیریت میکنه که خونه شبیه خط مقدم نمیشه...
پاسخ:
سلام
تصور نکن
ان شاالله تا سالهای سال کنار هم خواهید بود
7 شهریور 1394 ساعت 02:33 ب.ظ
واقعا چطوری می تونن؟ چرا ما از سر کار میایم ریقمون در میاد؟ تازه هنوز بچه هم ندارم؟ یه خط درمیون شام درست می کنم. هفته ای یه بار لباس می شورم. همیشه خدا هم خونم پر گرد و خاکه. چطوری می تونننننن؟
پاسخ:
سلام
دقیقاً
7 شهریور 1394 ساعت 02:36 ب.ظ
سلام.
تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکش آزرده گزند مباد....سلامت باشن و در کنار شما باشن تا همیشه.
پاسخ:
سلام ممنونم
الهی آمن
7 شهریور 1394 ساعت 02:38 ب.ظ
خوشبختی ای بزرگتر از این هست؟ مامان باشه، بابا باشه، اجی و داداش. همه باشن. خوشبختی ینی اینکه همه باشن. همه باشن و جای خالی توخونه نباشه. خوشبختیت هزارساله بشه گولو
پاسخ:
سلام
نه واقعا نیست
الهی آمن
7 شهریور 1394 ساعت 02:44 ب.ظ
سلام. گریه ام گرفت گولو و موندم چی بگم. فقط میگم دست مریرزاد به تو و همه ی مامان های عاشق بچه ها و خانواده شون! الهی همیشه از نعمت سلامتی برخوردار باشند
پاسخ:
سلام
چرا گریه سوفی جان؟
عزیزم ...
7 شهریور 1394 ساعت 03:14 ب.ظ
Mamaneye man, un yekie man 7 sale rafte behesht o man inja ro zamin har lahze boghz daram
پاسخ:
سلام
آخ مریم
چقدر سخت
این جالی خالی هیچ وقت عادی نمیشه
جاش تو بهشت امن باشه
7 شهریور 1394 ساعت 03:16 ب.ظ
خدا حفظش کنه گولو.روزایی که میومدم خونه و مامان مدرسه بود از دم در گریه ام میومد. همه اسباب و وسایل داد میزدن مامان خونه نیست
پاسخ:
سلام
وای دقیقا همین طوره
خونه نور نداره
7 شهریور 1394 ساعت 03:18 ب.ظ
سلام گولو جان ..
الهی همیشه سالم باشن ..
.
"بابا عاشق مامانه ست کمکش نیست" رو دوست داشتم .. خیلی ..
پاسخ:
سلام
خب این چیزیه که ما توی زندگی باباهه و مامانه دیده ایم.باباهه بلد نیست کمک درست و حسابی مامان باشه توی خیلی موارد. ولی راستش توی خیلی جاها قوت قلبه و میشه روش حساب کرد.
7 شهریور 1394 ساعت 03:30 ب.ظ
باریکلا دختر خوب .
من هیچ وقت خودمو با مامانم مقایسه نمیکنم چون بعدش دپرس میشم هروقت فکرمیکنم تو فلان سن من چکارکردم مامانم چه کارکرده میبینم دربرابر شرایط مسیولیت ها وفعالیتهای مامانم عملا من هیچ کاری انجام نمیدم
جنگل به مامان شما خوش بگزره باطراوت وتازه تر برگردن ببینن گل دختر دلش تنگ شده حسابی دخترک رالوس کنن ناز کنن تاحال هردوتون خوبه خوب بشه
پاسخ:
سلام
ممنونم
7 شهریور 1394 ساعت 03:30 ب.ظ
سلام ، خدا مامانت رو هزار سال برات نگه داره ،میگم مامان برگردن از حجم دورریختنی ها شاکی نمیشن
مامان من که هر وقت یه چیزی رو بخوان و نباشه میگن :باز این انار اومد اینجا کدبانو شد !!!
پاسخ:
سلام
نه بابا
ولی دوباره جمع میکنه
تازه مامان و خاله هام همیشه در حال سبک کردن قایمکی کمدها و کابینت های ماندا هستن
مادربزرگم استاد بزرگ جمع کردنه!!!
7 شهریور 1394 ساعت 03:38 ب.ظ
الهی که سایه مادرت همیشه بالا سرت باشه
با تن سالم و سلامتی
پاسخ:
سلام
الهی هزار آمن
7 شهریور 1394 ساعت 03:44 ب.ظ
من همون شخص مورد نظر صبح میباشم

راستش باید بگم من بیشتر فکر میکنم در مصاحبه موفق

نیستن....نحوه نگارش شما نشون میده که مطالعتون

بالاست
پاسخ:
سلام
مرسی بخاطر کامنتت
حس کرده بودم خواهرهمسرت و من داری مقایسه میکنی
توی این چیزا شرایط هر ادمی با دیگری فرق داره.
7 شهریور 1394 ساعت 03:49 ب.ظ
سلام
١-از اول شروع کنم یعنى قبولى دکترا رو بهت تبریک بگم گولو جان
٢-فردا راهى مشهد هستم یادمه وقتى پارسال داشتى مى رفتى من ازت براى کنکور دخترم التماس دعا داشتم . امسال من نایب الزیارت مى شم و همون جا از امام رضا مى خوام که بطلبت
٣- خوش به حال مامانت که یک همچین دختر قدرشناسى داره و خوش به حال تو که یک همچین مامان نازنینى دارى
پ.ن : شماره ى ١ و ٢ رو تو پست قبل هم برات کامنت گذاشتم ولى هر چى کد رو مى زدم پیغام خطا مى داد امیدوارم این یکى ارسال بشه
پاسخ:
سلام
خیلی ممنونم ماندانا جان
زیارتت بسیار قبول
الهی همیشه دعاهای مستجاب برای هم ببریم سفر
التماس دعا دارم ماندانا.

میدونی ؟من همیشه توی کارهای غیر خانگی کمک مامان هستم، هر از چند گاهی که با هیولای کارهای خونه مواجه میشم کم میارم
7 شهریور 1394 ساعت 04:24 ب.ظ
سلام
ایشالا همیشه سالم باشند و جمعتون جمع. من نمیدونم واقعا این مامانا چیکار میکردند و میکنند، این همه انرژی از کجا میاد.
مامانای الان که خیلی ناز نازیند با اینکه سرکار هم نمیرند بعضیاشون به هیچ کار نمیرسن هیچی همیشه یا خستند یا مریضند یا ...
قربون مامانای قدیم
پاسخ:
سلام
آخ گفتی
قربون مامانای قدیم
7 شهریور 1394 ساعت 04:47 ب.ظ
سلام. ای وای پایا الان در حین آشپزی از نوع سمبلیزاسیون خوندم و دلم خواست بشینم گریه کنم ولی خو الان مامانه میاد میگه اووووه انگار قراره مهمونی هفت دولت بده که نشسته به گریه
مامانها قهرمانند ، الهی که همشون سلامت باشن
پاسخ:
سلام
دقیقا
مامانا قهرمانن
7 شهریور 1394 ساعت 05:24 ب.ظ
خسته نباشی خانم دکتر عزیز، خدا همه ی مامانها رو سلامت نگه داره الهی
پاسخ:
سلام
ممنونم
الهی آمن
7 شهریور 1394 ساعت 05:58 ب.ظ
پرنده جان سلام و خسته نباشی
این گریه ها خیلی خوبه ...گریه های یک آدم فهیم که معنی شغل 24/7 را خیلی خوب می فهمه.
خوشحال باش که مامینوی مهربونت برای خودش رفته سفر. خیلی از مامینو ها نمی توانند برای خودشون برن سفر و خیالشون هم راحت باشه که یک پرنده آبی ضامن ثابت همه چی پشت سرشون هست. خیلی از مامینو ها دخترشون می گذاره می ره و مجبوره تنها بشینه و گریه کنه که چرا.
اما تا می تونی از فرصت استفاده کن و با چیزهای به درد نخور تسویه حساب کن
راستی چرا Loony؟
پاسخ:
سلام
هی کامشین جان
برای خودش نرفته که
من برای خودم موندم
باقی همه با هم رفتن
این چند روزه حسابهای زیادی رو بستم

آخه با حساب دو دو تا چارتا باید حسابی دیوانه باشی که یه همچین سمتی رو توی زندگی قبول کنی
7 شهریور 1394 ساعت 06:43 ب.ظ
اون ترجمه خیلى عالى بود
پاسخ:
سلام
به دل منم خیلی نشست
7 شهریور 1394 ساعت 09:23 ب.ظ
امان از دست مامانها با این ظروف پلاستیکی جمع کردنشان. البته نباید بهشان خرده گرفت. یک عمر یاد گرفتند که «هرچیزی به خار آید یک روز به کار آید». حتی اگر ظرف ماست سون باشد.
پاسخ:
سلام
آخه کابینت های ما دارن رسمن خارزار میشن!!!
8 شهریور 1394 ساعت 01:32 ق.ظ
گولوهه قالبت پریده!
پاسخ:
سلام
گمان نکنم
8 شهریور 1394 ساعت 03:10 ب.ظ
نکته سنجی و قدرشناسی شما خیلی خوبه
و خیلی خوبه که خیلی از حس ها و تجربه هات رو می نویسی.
مادر بودن تجربه و اتفاق عجیبیه. انگار کوهی از انرژی و انگیزه به آدم می دن.
من هم هنوز تجربه ش نکردم و از روبه رو شدن باهاش می ترسم!
پاسخ:
سلام
بسیار ممنونم
من دوست دارم این رو تجربه کنم
8 شهریور 1394 ساعت 04:50 ب.ظ
گولوی عزیزم،خودت هم که مامان بشی در آن واحد خواهی تونست چند کارو یه جا انجام بدی و حواست به همه ی افراد خونه باشه و این ربطی به سن و سال نداره،
پاسخ:
سلام
جادوی مادر شدن!
چه حرف خوبی زدی آیلین
8 شهریور 1394 ساعت 05:37 ب.ظ
خسته نباشی گولو جان
مامان ها همه فرشته هستند.
انشالله که مادرت همیشه سالم و سرزنده باشه.
پاسخ:
سلام
الهی آمن
دقیقا همینطوره
8 شهریور 1394 ساعت 05:42 ب.ظ
من مادر ازین پیستت لذت بردم
خدا مادر را سایه سرتان داشته باشد
واقعا مادر ها خدا بانوی خانه هستند
پاسخ:
سلام
قدم رنجه کردی خانم
انقدر دلم برای نوشتنت تنگه که نگو
خودت یه دونه از اون مامانهای بسیار تکدانه و یکدانه هستی
9 شهریور 1394 ساعت 08:49 ق.ظ
سلام گولو خانم. میشه گفت نسل مامانهای ما با ماها فرق داشتند و واقعا تو خونه و برای کار خونه زحمت میکشیدند. مثلا من یادمه که اون موقع همیشه رب گوجه و ابلیمو مربا خیار شور و چیزای این جوری رو همیشه خود مامانم درست میکرد در صورتی که امروز تقریبا اکثرا این چیزا به صورت اماده خریداری میشن. یا ده ها وسایل موجود تو اشپزخونه که پخت و پز رو راحت تر و متنوع تر کرده. کسی منکر زحمت مامانها نیست. اما مسئله اونجایی پیچ میخوره که مامانه شخصیتی داشته باشه که کلیه کارهایی که کرده رو از زمان به دنیا اومدن و نوع تغذیه و نوع لباسهای مثلا گرون تومنی که میخریده رو تا جهاز داده شده توسط خودش رو از نوع بهترین در دنیا بدونه و ایضا خودش رو بهترین مادر دنیا در همه موارد و دائم اینا رو به رخ بکشه. طوری که دیگه حس انزجار از شنیدنشون به ادم دست بده و کلیه زحمت هایی که کشیده و کارهایی که کرده برای ادم لوث بشه. راستش من اگ بچه ام رو به دنیا اوردم یا براش لباس مناسب و وسایل بازی و چیزای دیگه متنوع میخرم بیشتر برای دل خودمه. این جوری راضی ترم. فرداها هرگز منتی سر بچه ام ندارم که اره من اینو برات خریدم اونو خریدم. فلان مدرسه گذاشتمت فلان غذا ها رو دادم خوردی. اگه این کار ها رو میکنم برای اینه که باید بکنم رد خور هم نداره. منتی هم نیست. واقعا تحمل مادرهایی که از هر ده جمله اشون نصفش یاد اوری خاطرات گذشته و زحمت هایی هست که کشیدن و اصلا چیزی فراتر از معمول دیگر مادران نبوده و برای تلاشهایی که کردن الان ما رو سرزنش میکنن خیلی سخته. چقدر من باید بشنوم که وقتی بچه بودم برام لباس مارک مادرکر میخریدند در حالی که اصلا اصلا یادم نیست و اگه چیت هم تنم میکردن متوجه نمیشدم و والله راضی تر بودم الان که این همه منت سرم نباشه.
پاسخ:
سلام ماهک جان
چقدر نادوست داشتنی!
کاشکی یکی بهشون بگه اینکار چقدر ادم رو کدر میکنه
9 شهریور 1394 ساعت 09:08 ق.ظ
آی گفتی گولو. اصلا میدونی چیه مامانا فرق دارن. با اینکه من الان مامان هستم اما بازهم نمیتونم اونجوری باشم. کم میارم خسته میشم. مامان های نسل ما یه چیز دیگه ان. قربونشون برم
پاسخ:
سلام
یه روزی هم بچه ات راجع به خودت اینو میگه
خوش بحال مامان بودنت
9 شهریور 1394 ساعت 09:12 ق.ظ
گولو جان
من برات از طریق قسمت تماس با من یک پیغام فرستادم و امیدوارم همین امروز فرصت کنی چک کنی
پاسخ:
سلام
اون شهر سرد بود نه؟
اون جاده
اون دانشگاه؟
تو خودشی؟
من فقط یه گمشده از اونجا دارم
فقط یکی
ماه رمضون ها اون مجری رو میبینم
بگو خودتی
بگو اسمت رضوان نیست
بگو اسمت رو.
9 شهریور 1394 ساعت 09:29 ق.ظ
سلام گولو جانی
آخ از بغل مامانا
هزار بهار زنده باشن
پاسخ:
سلام خانم گل
الهی آمن
9 شهریور 1394 ساعت 09:31 ق.ظ
اوهووووم
پاسخ:
ای وای
ایمیل لطفا
یا شماره تلفن
من دستام از ذوق دارن می لرزن
9 شهریور 1394 ساعت 10:40 ق.ظ
کاملا درکت میکنم .مامانا فرشته ان .همه کارا را میکنن وای به وقتی که مریض باشی جونشونم واست میدن .عاشقتم مامانی.
باباهام که تنبل...
پاسخ:
سلام
دقیقا
باباها با روزنامه و چایی سرو میشن کلا
9 شهریور 1394 ساعت 10:52 ق.ظ
به به چه خانمی چه چیزی
دسته گل و تمیز
جای مامان مهربونت هم سبز
پاسخ:
سلام
اصن انقده تمیز شدم خودم تعجب کردم1
اخه من همیشه توی کارهای خریدنی و اشغال بردنی و تاسیساتی و شستن سرویس بهداشتی کمک هستم! یعنی این کارا کلا با منه!
9 شهریور 1394 ساعت 11:08 ق.ظ
گولو جان مرسی
دل مون برای مامان مون تنگ شدهااا
پاسخ:
سلام
الهی هم دلتنگی ها با عسل وصال تموم بشه
9 شهریور 1394 ساعت 11:32 ق.ظ
سلام
خسته نباشی عزیزم.
فقط ماهمان برگردن تغییرات رو ببینن دلخور نمیشن؟مثلا اون کابینت ها که خلوت شدن؟
پاسخ:
سلام
نه
میدونن من دستم برسه همه جا رو خلوت میکنم
9 شهریور 1394 ساعت 12:12 ب.ظ
خدا همه مامانه ها رو برامون حفظ کنه
بودنشون نعمته خدا رو برامون تمام میکنه
زیر سایشون جون میگیریم و نباشن ناراحت و کسل میشیم
خدا به دل اونایی که مامانه هاشون رفتن از پیششون صبر بده
روح ماماناشونم قرین رحمت قرار بده
پاسخ:
سلام
الهی امن
فکر نمیکنم هیچ مامانی کاملا بره!
همیشه همین نزدیکی ها بال بال میزنن برای بچه هاشون
9 شهریور 1394 ساعت 12:22 ب.ظ
سلام. من شخصا آدم تنبلی هستم. اما از وقتی مامان شدم خیلی وقتها واقعا بر تنبلی غلبه می کنم. مثلا صبح ها که می خوام برم سر کار باید دخترمو ببرم بذارم خونه عمش. وقتی از خونه میرم بیرون کیف خودم، کیف لب تابم، کیف کوچولوی دخترم و البته خود دخترمو که 14 کیلوئه باید بغل کنم و ببرم چون خوابه و دلم نمیاد بیدارش کنم. ظهرها هم که میرم دنبالش باز هم همینه، خواب ظهرشه و من دلم نمیاد بیدارش کنم. و جالبه که این قضیه هر روز 2بار تکرار میشه و من اصلا ناراحت یا خسته نمیشم. تازه گاهی باید سر راه یه خریدی برای خونه بکنم و اون هم دستمه.
عشق به بچه در درون مادر مثل یه چشمه دایمی می جوشه. بذار خودت بچه دار شی، تجربه خواهی کرد.
پاسخ:
سلام
مامانها معرکه اند
به نظرم تانک و ایرباس و جیپ و جرثقیل رو از رو استقامت مامانا ساختن
9 شهریور 1394 ساعت 12:24 ب.ظ
گولو جونم، دختر خوبم، منم یه مامانم با یه بچه کامل و یه حبه انگور تو راه، کار تمام وقت دارم، بابای بچه ها هم مثل بابای گولو، هست و نیست!
خونه ما هم میای؟؟؟؟؟؟ لااقل دخترکم رو ببر یه خورده دختر بودن یادش بده، یه کمکی برسون دیگه ...
پاسخ:
سلام
وای حبه داری!!!!
مبارکه
میام! ولی بلد نیستم دختر بودن یاد بدم ها
9 شهریور 1394 ساعت 12:44 ب.ظ
عشق باباهه موتورمامانه را راه می انداخت . خودش به اندازه یک دنیا کمک بوده ....
پاسخ:
سلام
نمیدونم
نمیتونم با این اطمینان بگم
9 شهریور 1394 ساعت 03:44 ب.ظ
من مامان نیستم ولی پنج شمبه هام همه اش این ریختیه ! آیکون یک توتوی پنشمبه ندار! :))))
پاسخ:
سلام
ای جونم پنشمبه ای خودم!!!!
9 شهریور 1394 ساعت 07:29 ب.ظ
الهی سالم وسلامت بالای سر همه شما باشن مامان عزیز تون سایه شون مستدام
پاسخ:
سلام
ممنونم
الهی آمن
9 شهریور 1394 ساعت 07:37 ب.ظ
تبریک منو هم پذیرا باش با کلی شاد باش

ان شالله همیشه موفقیت به استقبال شما بیاد و روز بروز شاهد پیشرفت های کاری و تحصیلی و خانوادگی شما باشیم

واسه منم دعا کن پاییز امسال خوش یمن باشه و منم راهی دانشگاه بشم
پاسخ:
سلام
خیلی ممنونم شکوفه جان
الهی قدمهات روبه خیر و مسیرت رو به موفقیت باشه
10 شهریور 1394 ساعت 01:12 ق.ظ
سلام گولو ،
خدا ایشالا تا همیشه مامان رو برات حفظ کنن
من مامانم اینجا بود خونم مثل دسته گل بود، مثل فرفره همه چیرو ردیف میکرد ، الان کلی کار میبره تا من چیزارو اونجوری کنم
پاسخ:
سلام
الهی آمن
چجوری همه کار رو خیلی خوب بلدن!!!
10 شهریور 1394 ساعت 07:56 ق.ظ
سلام صبحت بخیر عزیزکم
پاسخ:
سلام
نمیشه جواب این "عزیزکم" رو نوشت نه؟
نمیشه
من تشنه ی گفتنم ، ساعتها و ساعتها
همین شنونده ی خوب بودن تو منو وراج کرد
10 شهریور 1394 ساعت 08:05 ق.ظ
مادر ها خیلی ماهن
ولی گاهی این ماه بودنشون کار میده دست آدم
مثل من که بین مادرم و همسرم قرار گرفتم
نمی تونم قید زندگی و همسرم رو بزنم به خاطر مشکلاتی که توی همه زندگی ها هست ولی از اون طرف مامان قید منو زده و میگه تا وقتی همسر این مرد هستی دختر من نیستی اصلا منو به حساب نمیاره و میگه دختری به این نام ندارم
همه تلاشم رو میکنم که بی احترامی نکنم و حرمت مادری رو حفظ کنم
خداوند همه مامان ها رو در پناه خودش حفظ کنه
پاسخ:
سلام
چقدر سخت
کاش درک کنن که نباید ادم رو بین دو تا انتخاب قرار بدن
الهی امن
10 شهریور 1394 ساعت 09:51 ق.ظ
سلام
جای مادر سبز و خرم.
راستش یک بار من یک سفر پنج روزه کاری بدون پسرک و آقای اردیبهشتی رفتم و وقتی برگشتم منتظر یک بغل دلتنگی و یک عالم ذوق و شوق بودم که بدجوری تو ذوقم خورد
چه قدر حیف که دختر ندارم
پاسخ:
سلام
یادمه!
تو باید دختردار بشی خانم اردی بهشتی
نه بخاطر سفر
باید دختر دار بشی چون حیفه یه دختر به دستت تربیت نشه.
10 شهریور 1394 ساعت 11:43 ق.ظ
سلام گولو. خوبی؟
من به واسطه خواندن وبلاگت یه چیزی یاد گرفتم که خواستم ازت تشکر کنم.

اولا که خوانندت شده بودم، گاهی که پستی میگذاشتی مخصوصا پست های درد و دل وارانه، یا توی دلم راهکار میدادم و یا گاهی و فقط گاهی مینویشتم. بعد میدیدم که دلخور میشی یا جواب برخی کامنت ها رو میخوندم میدیدم دلخور شدی. خوب من هم به تو حق میدادم و هم به کامنت گذار.
بعد فهمیدم این فرهنگ اشتباهه. این که هی احساس میکنیم باید نظر بدیم! راستش این نوع فرهنگ چیزی هست که در مدارس بهمون یاد دادن و برای همین ایران شمول هست!! اینکه تا یکی درد و دل میکنه، تندی راهکار میدیم.

خلاصه اینکه آره، این فرهنگ اشتباهه. نمیدونم از چه موقعی درونم این فرهنگ اصلاح شد. اما چند وقت پیش که یه پست درد و دل گذاشته بودی، فقط میخواستم برات یه قلب بفرستم. و نه هیچ راهکاری!!!!!!!!!!! که نویسنده مطلب خودش هزارباره راهکارها رو بررسی کرده....

همونجا بود فهمیدم درست شدم یا بهتره بگم بهتر شدم :)

مدیون تو هستم. خواستم ازت تشکر کنم و عذرخواهی کنم بابت دفعاتی که با نابخردی و بنابه فرهنگ اشتباه، راهکار میدادم و رنجوندمت
پاسخ:
سلام ریحانه
ممنونم
من این کامنت رو خیلی دوست دارم
خیلی
10 شهریور 1394 ساعت 12:19 ب.ظ
سلاااام گولوی جانی جانی
چقدر دلم برات تنگ شده بود
میدونی گولو جونم این حس انگار برای همه است.
برای تولد امام رضا مامان 2روزی رفتن مشهد، من این دو روز رو رفتم خونشون که خواهری شبها تنها نباشه و خیال مامان راحت باشه...
مامان یخچال و فریزرش رو پر کرده بود، خونشو برق انداخته بود، همه چیز هم برامون مهیا کرده بود، من از دوشنبه شب تا پنجشنبه ظهر اونجا بودم و فقط میخواستم خونه رو همونجور که بهم تحویل داده بود بهش تحویل بدم و باید کنار اینها ناز خواهری رو که دلش برای مامانش تنگ شده و پسرکم که مثل من نمیتونه خونه بی مامانی رو تحمل کنه میکشیدم، مردم از خستگی!
در و دیوار خونه بهم فشار میاره وقتی مامانم توش نیست، همیشه همینطور بوده، تو تمام سالهای مدرسه عاشق پنجشنبه ها بودم چون کلید نمیبردم و موقع خونه اومدن زنگ میزدم مامان درو باز میکرد و خونه بوی غذا و تمیزی میداد.
خدا سایه همه پدر و مادرها رو بالای سر بچه هاشون حفظ کنه انشاءالله.
و کمک کنه بتونیم کاری کنیم بچه های ما هم 20-30 سال دیگه راجع به ما اینطور اسطوره ای حرف بزنن، یعنی میشه...
پاسخ:
سلام
وقتی مامان خونه نیست انگار اسمون خورشیدش نیست و شب ماهش
یه کهکشان خالیه خونه بی مامان
10 شهریور 1394 ساعت 12:23 ب.ظ
سلام گولو جان
بعد از خوندن این متن نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم. راستشو بخوای منم یه جورایی مثل مامان شمام نه اونقدر مهربون ولی با یه شغل تمام وقت و یه پسر خیلی شیطون و یه دختر ضعیف و بابایی که کمک نمی کنه و تمام تلاشمو می کنم که همه چیزشون ردیف باشه اینا رو گفتم که بگم برای من در مقام یه مادر هیچی ارزشمند تر و باشکوه تر از داشتن بچه ای که قدر زحماتم رو بدونه و بهم عشق بورزه و فرد موفق و مفیدی برای جامعه باشه. فکر می کنم مامان شما به شما خیلی افتخار می کنه. اینهمه فهم و درک و شعور و مهربانی احسنت داره.
راستی قبولی دکترات هم هزار بار مبارک باشه. لیاقتشو داره گولوجان
پاسخ:
سلام لاله
وقتی بزرگ بشن درک میکنن مادرشون فرشته بوده
اونم نه فرشته ی عادی
فرشته ی بال دار!!!
خیلی ممنونم لاله جان
10 شهریور 1394 ساعت 05:28 ب.ظ
سلام،
قربونت برم که حرفات یا اشکمو درمیاره یا کلا میرم توو فکر
واقعا چطوری میشه آخه؟؟؟ من اصلا نمیرسونم اونهمه کار رو انجام بدم.. مثل امروز. یکی از روزایی که چندین ساله مامان بازنشست شده و من با غرغر کاراشو انجام میدم...
قربونت برم گولو که یه چیزایی رو یادآوری کردی.. قربون مامانای مهربون برم.
پاسخ:
سلام فرفری
ا چرا گریه
خدا مامانا رو برامون نگه داره
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.