به حرمت همه ی شکستنی ها

31 شهریور 1394 ساعت 06:01 ب.ظ

امسال شد سه سال. آقای مدیر سه سال است که شما روز عرفه ی من را به اشکهای بی اراده مزین کرده ای. سه سال است که تقاص کوتاه قدی و قد کوتاه خود را از خرد کردن شخصیت کارمندهایت میگیری. درست تر بگویم، سه سال اش را من شاهدم و سی سالش را دیگران. تا امروز دلم نیامده بود نفرینت کنم، اما امروز دیدم تو کوچک تر و پست تر از آنی که بخواهم نفرینت کنم. تو چهارپایه هستی، من پایم را روی تو و همه ی حرفها و اعتقادات پوچ ات گذاشتم ، دستهای مدیر منابع انسانی واقعی، خدای بی مثل و مانند را گرفتم و رشد کردم. من امسال به لطف او دارم توی راهی قدم بر میدارم که تو حتی جرات امتحانش را هم نداری. حالا بتاز. خوب بتاز، که تازیدن تو هم مهلتی دارد. بتاز و بیشتر فراموش کن که بنده های توانمند سواری نمی گیرند و سواری نمی دهند. بنده های خوب پرواز میکنند. بتاز و فراموش کن که آدمی با چهارپاها و چهارپایه ها فرق دارد...

+

تو به بدترین وجه باعث رشد اطرافیانت می شوی ... دیدن پریدن و رفتن کارمندهایت گوارای وجود...

آدمها گرما خورده اند، می سوزانند

31 شهریور 1394 ساعت 04:55 ب.ظ


معتقد نیستم که خیرخواه و نیک کردار هستم. اتفاقاً خرده شیشه های اساسی دارم و  از خودم پنهان نیست که گاهی حسادت هم میکنم و از اتفاق های بدی که برای دشمن هایم بیفتد حتی خوشحال هم شده ام. ولی می دانم که پلید نیستم، فاسد نیستم، مال مردم خور نیستم و دارم تلاش میکنم که دروغگو و هتاک و ناشکر هم نباشم... سرجمع آدمی هستم که دوست دارم بهتر باشد...


نمی دانم چرا پاراگراف بالا را نوشتم. شاید بخاطر اینکه از صبح هی دارم رفتارهای خانم همکار و آقای مدیر را توی ذهنم حلاجی میکنم. شاید هنوز بغض دارم که بخاطر نافرمانی همکارم ، من توبیخ شده ام. شاید هم احساس حماقت گریبانم را گرفته که فهمیده ام کل این چهار سال میتوانسته ام زیر یوغ سفسطه های مدیرم نروم و به علمم اعتماد کنم و بگویم که راهبردهایش اشتباه است و نگذارم بگوید که خانم شعار نده. بله. امروز بالاخره ایستادم و آرام و مطمئن گفتم که استراتژی های توسعه منابع انسانی را نمی توان بدون اطلاع از استراتژی مدیریت و کل شرکت نوشت. امروز کوتاه نیامدم و دیدم که مدیرم فرق شعار و شعور را متوجه شد هرچند که اذعان نکرد...


حرفهایم گنگ هستند. مثل خودم. شاید تب هم دارند. رک که بخواهم بگویم این است که بت مدیر در برابرم شکسته ست، نمیدانم تهش چه خواهد شد. عزیزی گفت که دکتری هدیه خدا به من است و او هدیه بی گارانتی نمیدهد. من شاخه ی خوشبخت بید هستم. خودم را به نسیم توکل می سپارم...


امروز ترویه است. آقا امروز تصمیمش را گرفت. بهتر بگویم امروز تصمیمش را عملی کرد. رفت سمت مقتل... از امروز قدمهایم را حواس جمع بردارم. آدمها یکهویی  اهل سپاه عمر بن سعد نمی شوند. همین قدمهایی که بی هوا برمیدارم. همین قدم های ناچیز کوچک، مباد که راهم را به بیراهه بکشانند...مباد...

اولین روز

30 شهریور 1394 ساعت 01:30 ب.ظ

دو تا آقا و سه تا خانم. پنج نفریم. هیچ کدوم نگران مرخصی ها نیستن. هیچ کدوم نباید حواسشون باشه که مبادا مدیرشون دل آزرده بشه از ادامه تحصیلشون. قراره چهار پنج سال آینده اینا بشن همکلاسی های من. یه سرپرست پدافند غیرعامل یه ارگان دولتی مخوف، یه رئیس کارگزینی یه سازمان بزرگ پرطمطراق، هیئت علمی یکی از دانشگاهها ، مسئول منابع انسانی یکی از شرکت های تابعه وزارت نیرو.......و من! سی و دوساله، مجرد، بی مقاله، بی تالیفات، بی سمت، مدیرم هم معتقده که رشته ارشدم به کارم مربوط نیست و ارتقا لازم ندارم...


در نظر اول دکتری واقعاً عجیبه. حتی اساتید بهت احترام میذارن. بعد میترسی. همه پیشینه ی خیلی خوبی دارن. باید بخونی، بخونی ، بخونی... ساعت هفت و نیم از دانشگاه میایی بیرون و آسمون رو نگاه میکنی: کمکم میکنی نه؟ خیلی بهت نیاز دارم. برای درک نعمتت بهت نیاز دارم. صدای اذان توی گوشهات میپیچه...صدتا شکر که امروز هم روزه ات بودم...

جهان را چو باران به بایستگی

29 شهریور 1394 ساعت 12:43 ب.ظ


می روم که اولین روز  مقطع دکتری را با پیشانی داغ و گونه ای تبدار همراه با نوای فین فین شروع کنم...



بارالها! به سوی تو آمده ام تا دریابی ام، در این بی سر و سامان بازار دنیا. به سوی تو آمده ام تا از تو مدد جویم؛ یاری طلبم و بخواهم که مرا به خود وامگذاری؛ که من پوچم بی تو!
اکنون که در آستانه شروع ماه مهر هستم و  مقطع جدیدی پیش رویم است، از تو می خواهم مرا یاری کنی تا در مسیری گام بردارم که مروّج علم و آیین تو باشم.
یاری ام کن تا همواره در آموختن، حریص باشم و در ترویج آموخته هایم، سخی.
یاری ام ده تا بیاموزم آنچه را تو می پسندی و دوری جویم از آنچه ناپسند توست.
کمکم کن قلم که در دست می گیرم، به یاد تو باشم و آنچه می نگارم، مورد رضای تو باشد. بر صفحه تاریک دلم با قلم الهی ات نقشی بزن که تا زنده ام، به اینکه موجودی مفید فایده در هستی بی پایانت بوده ام، به خود ببالم.
در این ماه مهر، از مهر بی کران خویش باز هم به من ببخش و این آغازِ دوباره را برایم آغازی مبارک رقم بزن.
به لطف و کرمت، یا ارحم الراحمین!

مُدارای ماه

29 شهریور 1394 ساعت 10:19 ق.ظ


دیروز رفتم دانشگاه، همان دانشگاه ارشد. صبح نمیدانستم ولی احتمالاً دیروز آخرین بار بود که اسم دانشجوی دانشگاه فلان شهر غریب را یدک می کشیدم. تا به خود بیایم فرم تسویه حساب دستم بود و امضا پشت امضا... راستی چرا من به این شهر سبز و مهربان نام غریب داده بودم؟ غریب نبود، بوی بهارنارنج و جنگل های بارانی میداد و هرگز مرا آزار نداده بود. غریب شهری بود تویش لیسانس گرفته بودم و ناراحتی غدد اشکی و افسردگی و هزار مرض دیگر. غریب شهری بود که هنوز از شنیدن اسمش پر می شوم از تنفر و آرزوی مرگ... بگذریم، چندتایی امضا ماند که به لطف خدا و مرام حامد همکلاسی ، امروز انجام می شود و تمام... پنجاه و هفت واحد با معدل 17.01 و اینجانب این بار جدی جدی کارشناس ارشد شدم.

موقع برگشت چشمم به بوته ی موز همسایه افتاد، سخاوت قسمت زیبایی از خلقت است...



پ.ن: در نمازخانه ی قهوه خانه بین راهی نماز مغرب و عشا و واعدنا را خواندم. صدای رود با نور مهتاب نماز شکسته ام را مثل عسل ناب شیرین کردند.

از درخواست من ،دانستن تو حال مرا

24 شهریور 1394 ساعت 04:27 ب.ظ


امروز که  همه چیز خوب و حتی عالی ست و امنیت کلمه ی دوری به نظر نمی رسد، خدا را هزار مرتبه شکر و شکر و شکر میگویم و آرزو میکنم حالا  که  ماه خانه خدا شروع شده، هیچ بنده ای با دهان روزه و غیر روزه از ترس ظلم نخواند: بس است ، بس است، بس است از درخواست من ، دانستن تو حال مرا...


پ.ن: هر چقدر ترس از خدا با امید و امنیت  گره خورده و ترس از بنده  بوی گند ذلت  میدهد.

او شفیع پیروانش و وارث دانش نیایش است

23 شهریور 1394 ساعت 09:29 ق.ظ


- کلاس امروز را هم نرفتم، حتی زنگ نزدم بپرسم تشکیل میشود یا نه. همکارم ارشد حقوق و جزا تهران جنوب قبول شده است. از ته دلم خوشحال شدم. آن یکی همکار گفت: دیگه الان هرکی کنکور ثبت نام کنه قبوله! کمی کدر شدم. باید جواب میدادم که خب پس چرا خودت ثبت نام نمی کنی؟ البته بعدتر فکر کردم گیرم روزی کلاً کنکور را بردارند، آیا از ارزش تحصیل من کم خواهد شد؟ نه. شخصیت اصلی آدم در کلام و اعمالش است. مدرک مثل روغن جلاست، ماهیت کلام آدم را تغییر نمیدهد، نهایتاً کمی براق تر و خوش جلوه تر کند. مهم تحصیلات است. تحصیلات یعنی باسوادی*


- امروز سی و دوسال و شش ماه دارم. امروز نیم تولدم است . از اینکه به دنیا آمده ام ، زنده مانده ام، بالغ شده ام و راحتی و سختی های زندگی را چشیده ام راضی هستم. صادقانه که فکر میکنم می بینم بحمدلله در این سن شناخت خوبی از خودم دارم و خدایی هم هست که بغلم میکند و کتف های عریضی دارد و بسیار قوی و خوشبوست. آیا همین برای رضایتم از زندگی کافی نیست؟ گمان میکنم در اکثر اوقات هست.


- امروز روز شهادت امام نهم هم هست. صدایش میکنند امام جواد(ع)  و اسمش را خیلی وقتها مسخره کرده ایم.  نرفته ایم معنای اسمش را ببینیم. جواد یعنی سخی، یعنی بخشنده. معنای اسمش را دوست دارم و دلگیر می شوم که موقع رفتن از دنیا فقط بیست و پنج سالش بوده.


- فردا اول روز ماه حج است. دوست دارم دهه اول را روزه بگیرم. خداجان لطفاً شما هم بخواه.دلم نماز موسی هم می خواهد. می شود این را هم در طالعم بنویسی؟


- خواهرک بالاخره ثبت نام کرد! یعنی هر چه از دردسرهای این پروژه ی عظیم بگویم کم است. مهر امسال در خانه دوتا دانشجو داریم ان شاالله.


- اجازه  بدهید فرزندانتان به موقع بزرگ شوند. بگذارید یاد بگیرند فرم پر کنند و اطلاعات شخصی شان را بدانند. وگرنه  روزی می رسد که بچه بیچاره مجبور می شود طی یک دوره فشرده یک عالمه کار اداری یاد بگیرد و هی هم سرکوفت بی عرضگی بخورد. شعار نیست ها. دیده ام که  می گویم.


- پرنده گولو کفش و دفتر و قلم و تراش ندارد. از شرکت و با لباس فرم به دانشگاه می رود و گرنه مانتو و شال و کلاه هم نداشت! صد البته جا دارد که یاد و خاطره  ی  آن یار سفر کرده را هم گرامی بداریم چرا که زمستان در پیش است و حرامی در پس...


- در خانه مامانه داریم. خانه قبله اش را پیدا کرد.


*سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد (یونسکو UNESCO) تعریف زیر را داده‌است : باسوادی توانایی شناخت٬ درک٬ تفسیر٬ ساخت، برقراری ارتباط و محاسبه در استفاده از مواد چاپ‌شده و نوشته‌شده مربوط به زمینه‌های گوناگون است. باسوادی زنجیره آموزشی را که توانایی رسیدن به اهداف، توسعهٔ دانش و پتانسیل، و شرکت کامل در جامعه‌ای بزرگتر را برای یک فرد فراهم می‌کند، دربر دارد.


?And who shall I say is calling

22 شهریور 1394 ساعت 03:01 ب.ظ


- اولین روز دکتری را با پیچاندن شروع کردم . امیدوارم کلاسها واقعاً تشکیل نشوند. مدیرم  شمشیرِ عدم سازش را از رو بسته و از هیچ اقدامی در جهت استرس دادن به من فروگذار نمیکند. خدایا امیدم به توست...


- به نظرم خدا دنیا را ساخته که بچه ها از ته دل بخندند. وقتی شانس یارم باشد و  بچه ای چشمانش برق بزند از شادی و لبانش به خنده بازشود ، انگار که به هدف خلقتم رسیده باشم کیف میکنم. من از این موجودات خاص و ریز و رک خوشم میاید خیلی.


- چه خوب که در دسترس بقیه نیستم. کلماتم سابیده شده اند و پوستم نازک. من کی اینهمه خسته شدم؟ انگار مست تغزل بوده ام و کسی داد کشیده enough.


- حوصله نوشتن ندارم ولی حالم خوب است. یعنی امیدم کم نیست و چشمانم به فرداها دل بسته اند.


زنجیرها مدام مرا پند می دهند

18 شهریور 1394 ساعت 10:04 ق.ظ


امروز نوبت من بود که نان بخرم. با خودم گفتم بربری، تافتون یا سنگک؟ و جلوی سنگک پزی ترمز کردم. مغازه کناری طباخی بود. عطر کله پاچه برای چند ثانیه مستم کرد و یادم آمد نیمه شب از گرسنگی چند بار بیدار شده ام. رفتم داخل و دو پرس بناگوش و یک پرس زبان خریدم و بعد سه تا نان سنگک و شاد راه افتادم سمت شرکت. اگر بگویم توی ذهنم ده بار آبلیمو را چکاندم توی ترید و مزه ی دارچین و نان تازه را تجسم کردم، دروغ نگفته ام. ضبط ماشین داشت با صدای کمی ویزویز میکرد. صدایش را بلند کردم و یکی میخواند" این الطالب بدم المقتول بکربلا؟" تپش قلبم نامنظم شد. پارسال چقدر با این جمله گریه کرده بودم. آنقدر که آخرش صدایم کردند و قدمگاهشان را بوسیدم... رفتم توی خیال... خدایا نخواه کاری کنم که برکت زندگی ام را کم کند، دعاهایم را حبس کند و دلم را کدر... یک آن چراغی در سرم روشن شد. امروز 18 شهریور بود! دحوالارض! همانجور که توی ترافیک بودم تاریخ را چک کردم. بله. امروز همان روزی بود که روزه اش برابر هفتاد سال روزه و احیای شبش صد سال عبادت را برابری میکرد. من شبش را از دست داده بودم. و با کمال خجالت، نماز صبحش را. ولی خداهه ی مهربانم دوستم داشت، آنقدر که دلش طاقت نمیاورد اگر صبحانه ام را بخورم و بعد ملتفت شوم و اشکم سرازیر شود... خداهه دوستم داشت... 


بوی سنگک تازه و عطر کله پاچه همچنان دلبری میکردند، آب دهانم را قورت دادم و گفتم:  Challenge Accepted!!! و کامم شیرین شد.



لاک پشتانه به دنبال تو می آیم

18 شهریور 1394 ساعت 09:20 ق.ظ


چه روزهای شلوغ و بی معنایی را می گذرانم. انگار هیچ چیز سر جای خودش نیست. کار میکنم، کار میکنم، کار میکنم و مدیرم آخر سر با چند کلمه ی نیشدار خستگی را به تنم ماندگار میکند.سرعت زندگی زیاد نشده؟من وقت و تمرکز کم دارم و خوشحالم که حداقل اینجا هیچ کس تفتیشم نمیکند که کجایی. این روزها مدام بدخلق هستم.

فردای آن یکشنبه ی گند نرفتم کلاس یونگ که اینهمه دوستش دارم. از چند هفته قبل اسمم را توی تیم طناب کشی نوشته بودند و مسابقه افتاده بود به دوشنبه و گفته بودم که نمیام و کلاس دارم و فکر هم نکرده بودم که بنده ی عاجز کجا و برنامه ریزی برای حتی یک ساعت بعدش کجا. رفتم مسابقه. نیم در زمین و نیم در برهوت ناباوری. آخرین وعده ی غذایم صبحانه ی یکشنبه صبح بود و من همچنان نه جسم و نه روانم از کرختی بیرون نیامده بودند. داور سوت کشید. من همه ی خشمم را توی دستهایم جمع کردم. یک بار ، دو بار، من هزار بار سر همه جیغ کشیدم و مچهایم همه فریاد بودند. تیم ما برد. من برای تیم شرکت انتخاب شدم. هنوز خواب بودم. بین من و دنیا مرزی از پوچی کشیده بودند. تلفنم زنگ زد. بابا آمده بود خانه. دیشبش من روی فرش بالا آورده بودم و خانه را گند گرفته بود و حالا بابا رسیده بود خانه. انتظار داشتم مواخذه بشوم. بابا گفت: پرستوی من کجایی بابا؟

در راه برگشت خبر رسید که پدر دوست مشترکی فوت شده است. من منتظر چه بودم؟ مرگ خیلی نزدیک بود. خیلی. تصمیم گرفتم با مسائل بهتر کنار بیایم... تصمیم گرفتم از خودم و از همه بگذرم... یادم آمد قرار نیست دنیا جای امن و آرامی برای بنده باشد...


نیمه شب که از خانه ی متوفی برمی گشتم باران بارید...


تو با چراغ آمده بودی

16 شهریور 1394 ساعت 10:36 ق.ظ

دیشب سختی را گذراندم. حالم بد بود. بد واقعی. آنقدر که ترسیدم برایم اتفاقی بیفتد. دستهایم به شدت می لرزیدند و گلویم خشک شده بود. هیچ کس نبود که ببردم بیمارستان. نگران آقا نبودم. منی که نفسم با احتمال بیماری آقا می گرفت نگرانش نبودم. فوقش فشارش باز میرفت بالا و می بردنش بیمارستان. نگران دوستم هم نبودم. او دنیای من بود اما من جایگاه یکّه ای نزدش نداشتم. همسرش را داشت و می توانست بغلش کند. و برای امروز هم دوستانی هستند که دورش را بگیرند. نگران خودم بودم. نگران بودم که در سی و سه سالگی تنها گوشه ی تختم مچاله شده بودم و حتی نای گریه نداشتم. نماز نخواندم. هیچ کاری نکردم. هر کدامشان زنگ زدند سرشان جیغ کشیدم و دلم خواست توی صورتشان بالا بیاورم. 
اما امروز بهترم. مرگ نیست که درمان نداشته باشد. هنوز قلبم مثل گنجشگ هراسانی میتپد. هنوز باور نمیکنم بیدارم. اما لحظاتی هم هست که می فهمم همه اینها خواهد گذشت. باز هم زمان- این دوست و دشمن وفادار- مرهم زخمم شد. 
حالا اولین بار است که در این وبلاگ مینویسم و خیلی هم سخت نیست که وبلاگم از دسترس خواننده هایم بیرون است. مگر نه اینکه من نوشتن را دوست دارم؟ مگر نه اینکه علیرغم چرندهای بقیه، من همیشه حرف راست و حس درستم را نوشته ام؟ و مگر نه اینکه اگر بنویسم، دیگران خواهند فهمید که رسم دوستی و محبت و معرف را کسانی برایم به جا آورده اند که روزی گمان میکردم اگر از پا بیفتم، دستم را خواهند گرفت؟ من حق نمک را بجا میاورم و وبلاگم را حذف میکنم تا نه دروغ گفته باشم و نه نمکدانی را در عیان شکسته باشم.

به نزد چون تو بی‌حسی چه دانایی چه نادانی

به دست چون تو نامردی چه نرم آهن چه روهینا

چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب

چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا

تنهایی من سرش شلوغ است

14 شهریور 1394 ساعت 09:23 ق.ظ

- مامانه اینا اومدن و رفتن، این بار ده روز ، مامانه قول داد برای روز اول کلاسهام بیاد و خودش از زیر قرآن ردم کنه.

- داشتم برای برای پسرک و حنا دفتر باب اسفنجی میخریدم که فکر کردم خب که چی؟ کی گفته خوبیت نداره ؟ بعد برای خودم یه دونه دفتر هشتاد برگ پاتریک برداشتم. 

- بالاخره روزی که ازش می ترسیدم رسید: تمیز کردن کمد لباسها.
تاپ هایی که از بس پوشیده ام نمور و کهنه شده اند، تاپ هایی که هنوز مارکشون بهشون وصله، شلوارک های کهنه، شلوارک های نو، تی شرت و بلوز و دامن های قدیمی و جدید و خاطرات و خاطرات و خاطرات... خداحافظی از لباسهای پوشیده نشده سخته. اونقدر سخت که نشستم جلوی کپه ی ردکردنی ها و گریه کردم.

- اینجا کسی هست با این موسسات ترجمه به انگلیسی کار کرده باشه؟ باید یه متن /مفاله رو به انگلیسی ترجمه کنم و نه وقت دارم نه حوصله و نه مترجم خوبی محسوب میشم.

- در مدیریتی که هیچ کدوم از کارکنانش تحصیلات اداری یا منابع انسانی ندارند، چطور میشه از یه نفر که دکتری منابع انسانی قبول شده حمایت کرد؟ مدیرم برگه ی انتخاب واحدم رو دید و گفت: خانم گولوئیان  برای مرخصی هات فکری کرده ای؟ 

- لاله تو اگه نبودی من چکار میکردم؟ 

- نیومدی آقا. شاید بعداً اونقدری رشد کنم که بفهمم چرا نیومدی. ولی فعلاً یه گربه نشسته توی گلوم و چنگال های بلندش رو فرو میکنه توی تارهای صوتی ام... نیومدی، نیومدی، نیومدی...

- حرف زدن باهات بهم آرامش و دلنگرانی تواماً میده. من به ضرب و زور اون سالها رو فراموش کرده ام و تو نقطه ی روشن سالهای تاریک هستی. همیشه میدونستم که باید با اون روزها مواجه بشم و حالا حس میکنم خیلی خوش شانسم. وجود نازنینت داره دستم رو میگیره که یادم نره دیگه اون دختر ترسو نیستم. نباید بترسم.نباید بترسم.

- گفتم ترس؟  احمقانه ست ولی  واقعا از واحد روش های کمی ( با اسم پر طمطراق تجزیه و تحلیل مدلهای کمی در تصمیم گیری های مدیریت) میترسم!

- داشتیم به حنا پرچم ایران رو با نقاشی یاد میدادیم که دفترچه نقاشی اش رو از افقی به عمودی برگردوند و گفت: نخیرم این پرچم ایران نیست، پرچم ایتالیاست! هیچی دیگه! به قول شاعر: من و مملی و بابای شوما، هر شب میریم ایتالیا!

- سی و هشت روز مونده، تا شروع ماه محرم فقط سی و هشت روز مونده.  ایمانم که بیشتر نشده، اعمالم هم که هیچی. ولی یادم نرفته که پارسال بهم چقدر لطف داشتی. به نظرت میتونم ازت خواهش کنم که منو از برکت روزهایی که دارن میان، از دحوالارض  و  روزهای عزیز معلومات، تولد ابراهیمت  و  نماز موسای عزیزکرده، عید غدیر و موعد مباهله بی نصیبم نذاری؟ کمکم میکنی سال نو رو با لباس اعمال  مقبول شروع کنم؟ بغلم میکنی که توی عزای دردونه هات با قیافه ی مناسب شرکت کنم؟

- چکار کنم همش به یادت نباشم؟ منی که از همه می گذرم و سر خدا منت میذارم که بنویسه توی بستانکاری های اون دنیام، منی که توی خفه کردن خلقتم چیره دست شده ام، منی که بلد بودم با نداشتن ها کنار بیام، بگو چرا نمیتونم یادت نباشم؟ بگو چرا اسمت داره مثل یه شب پره ی  سمج توی تاریکی ذهنم میگرده؟ بگو چرا یاد نمی گیرم نگاهم رو از درخت باغ دیگران بدزدم و دل به باغچه ی  خشک زندگی ام بدوزم؟

- همه چیز بهترتر میشه. مطمئنم. برای همین میگم ان شاالله.

پ.ن: تا حالا ازدواج موفق دیده اید؟ چجوری بوده؟
( تعداد کل: 19 )
   1       2    >>