LA NUIT

28 مرداد 1394 ساعت 04:05 ب.ظ

متن زیر به ادامه مطلب انتقال یافت

 

 

زانو زده بودم جلوی ساک برزنتی و لباسهایم را تا میکردم. کجا را داشتم؟ هنوز لباسهای سفر قبلی را مرتب نکرده بودم. کجا را داشتم؟ گونه هایم می سوخت.اشکهای امروزم شورتر بودندیا پوستم نازک تر؟ باید شلوار برمیداشتم یا شلوارک؟ تاپ یا پیراهن آستین بلند؟ کجا را داشتم؟ ساک خالی بود، من خالی تر. کجا خودم را جا گذاشتم؟ کنار مرغی که قربانی نشد؟ کنار هیپوتیروئیدی که بنای ناسازگاری با ریسمان زندگی ام برداشته؟ مگر با کام خشک چند بار میتوان گفت الحمدالله؟ بروم کلاس که نروم خانه.که نروم بین آدمهایی که عاشقشان هستم و ازشان متنفرم. دوشنبه ها حتمن نمازم را توی شرکت بخوانم که مجبور نشوم در ساعت استراحت کلاس بروم توی  سالن بدنسازی موسسه و خودم را نبینم که باز هی دارم بیشتر چاق می شوم و دلم نمیخواهد بالا بیاورم جز همه زندگی ام را. کجا را دارم بروم؟ من کجا را دارم خدا؟ کجای قصه تقصیر من بود که اینطور زانو زده ام و حتی کلمات دهانم را خراش میدهند؟ ایستاده بودم جلوی آیینه و شیشه های عطر چیده شده بودند روی میز توالت. در شش ضلعی اش را برداشتم و نفس کشیدم... دمت گرم ایوسن لورن. چه عطری...شب... عین همین دنیا که خیلی شب است و آقایی هم هست که  مثل همین عطر گرم است و حمایت میکند تا نپرسی کجا را داری. دمت گرم ایوسن لورن که بوی تو خاطره های سخت را سهل میکند. من دلگیرم.من دلگیرم و دلم نه سفر میخواهد نه رستوران نه استخر نه هیچی. اندازه ی آدمی که جلوی سی و نه هم کلاسی هفت پشت غریبه و استادش میزند زیر گریه دلگیرم و دلم میخواهد یک عالمه پارچه داشته باشم تا با دست جرشان بدهم یا کلنگ بردارم دیواری را خراب کنم یا موهایم را از ته بتراشم. یک نفر در من مدام جیغ میکشد و برایم مهم نیست که کلماتم را انگار با تف بهم چسبانده اند و ماشین آقای همکار هیچ وقت خدا بنزین ندارد و عثمان خراب است و صبا توی آن بیمارستان گند که بابا را تویش به صلابه کشیده بودند  بستری است و همه جرات دارند بروند ملاقات و من عین سگ میترسم و فقط هر روز شارژ ده تومنی برایش میفرستم تا پول جای نبودنهایم را پر کند و چرا وای نمی ایستم توی روی همه آنهایی که به خودشان اجازه دادند و می دهند که حرف مفت بزنند و من هنوز نبخشیده ام و نمی خواهم ببخشم و آدم حق دارد عصبانی بشود و من نیاز به کمک ندارم فقط اگر لطف کنند و دهنشان را ببندند و این زندگی من را ول کند و من از فقر متنفرم خدا! میفهمی؟ متنفرم. من از تنهایی و فقر و نیش زدن و استیصال متنفرم! گندت بزنند زندگى. لعنت



پ.ن: بین ابتلا به درد و فشردن دکمه ی انتشار، فاصله ی قابل توجهی هست.