یادم رفت عنوان بنویسم

5 مرداد 1394 ساعت 12:59 ب.ظ


- کبوتر قلبم آنقدر خودش را به قفس سینه ام کوباند که نفسش رفت، بغ کرد کنج ریه هایم و نفسم گرفت. در این طهران مهمان کُش روزش تاریک کجا را داشتم جز امامزاده ؟ جایی که آدمها امن و آرام دراز کشیده اند تا ابدالاباد. بعد من بودم و صدای جیغ جیغ طوطی های سبز و مورچه های درشت مشکی که هر کدام یک دانه گندم گرفته بودند پشتشان. به مورچه ها ارزن دادم، به طوطی ها گوش و به آرامش امامزاده دل...

 

- درست است که تو حسن تعلیل تمام غیبتهای جهانی، امّا فراموشم نمی شود که غیبتت غیرموجه بود. توجیه نکن. حلاوت بازگشتت، شوکران نبودنت را توجیه نمیکند. تلخم بود و باز یادم آمد که دردهای دنیا را جز تنهایی کشیدن راهی نیست. میش هم در گله می زاید امّا تنها.

 

- دیروز اولین جلسه از دوره ای بود که اسمش یادم نیست. چیزی طرفهای سفرقهرمانی/ آرکیتایپ شناسی/ خودشناسی به روش یونگ. خوشم آمد. گیرم که هیچ کلاسی قرار نیست معجزه کند برای هیچ کس.امّا خوشم آمد.

 

- حنا را بردیم اولین تئاتر زندگی اش. وسط تئاتر تا به خود بجنبیم دوید رفت روی سن و با ادعای اینکه آقای گربه نقشش را خوب بازی نمیکند، شروع کرد به اجرای تیاتر!!!

 

- یک پیشنهاد ترجمه کتاب گرفتم. وقتش شده شاید.

 

- آخرین گزینه ی لیست خواسته های تولدم دیروز برآورده شد. موتورسواری معرکه ست. مرسی!

 

- آقای همکار ضبط عثمان بیگ را تعمیر کرد. حالا که به سکوت عادت کرده ام، کمی با هم غریب شده ایم. نمی توانم تمام وقت آهنگ گوش کنم. کمی سکوت، کمی کتاب صوتی، کمی سخنرانی، کمی هم شش و هشت.

 

- پشت چراغ قرمز آهنگ دختر حمید طالب زاده را گوش میکردم که دیدم عجب با اسم گلنار خوش قافیه می شود:

یکی یدونه گلنار

 چراغ خونه گلنار

 گلابتونه گلنار

 ماه آسمونه گلنار

 کوه نمک گلنار

بلا کلک گلنار

مثل انار شیرینه

این دخترک گلنار


- خلاصه وقت مرا خوش آمد! و شروع کردم به خواندن در وصف گلنار که دیدم سرنشینهای ماشین کناری از خنده غش کرده اند، بعله پاک یادم رفته بود که شیشه های ماشین پایین هستند.

 

 

- قصه ی خاله سوسکه را با کلی آب و تاب برای حنا تعریف کردم. تهش گفت: چه مسخره! موش که با سوسک عروسی نمیکنه. موش با موش عروسی میکنه!

 

- قبل تر ها شوخی مان با لاله این بود که توی راه خانه میگفتیم زنگ بزنیم تا ما برسیم آقای سگ قلیان را چاق کند یا چایی دم بگذارد. از قضا چند روز پیش در راه بودیم و وقت تنگ که لاله برحسب عادت گفت "بگیم آقای سگ مزغها رو بذاره روی گاز تا برسیم" سکوت نیمه سنگینی ماشین را گرفت که پسرک درآمد که: با توجه به اینکه هم مرغها و هم آقای سگ مرده اند خواسته ی بیراهی هم نیست!

 

- خوشی یعنی اینکه خوانده باشی دوستت قصد سفر عشق دارد و از دلت گذشته باشد خداجان ... و فردا صبح ببینی دوست پیغام داده که دلم میخواست تو هم در این سفر همراهم بودی. خوشی یعنی همین و نه بیشتر و نه کمتر... دوست جان اگر دیدی امکانش و حالش هست به من خبر بده. بلکه هم قسمت بوده یک افطار مهمان خانه ی خوبان باشیم.

 

- خداجان صلاح ندانستی که توی این سن مادر باشم و هوسش هم دارد میگذرد، میشود حداقل کاری کنی چند سالی زودتر یائسه شوم؟ توی واحد اختلاف سلیقه ی دمائی با همکار دارم و توی این ظهر دل انگیز مردادی یک شال پشمی به خودم پیچیده ام. نمی گویم اسپیلت را خاموش کنند ولی دمای 18 آن هم کل روز کمی سرد نیست؟

 

 



چهارم مرداد نوشت :عزیزم، طلای ناب، عمه شدنت مبارک.





نظرات (32)
6 مرداد 1394 ساعت 12:58 ب.ظ
سلام
چرا هوسش دارد میگذرد؟ شما هنوز وقت داری
من دوست دارم خبر ازدواج شما رابشنوم.
پاسخ:
سلام
خب منطقی که فکر میکنم میبینم مسئولیت سنگینی است و من با خاله بودن راحت ترم.
به وقت ربط مستقیم ندارد. من هم نگفتم نمیخواهم ازدواج کنم. گفتم شاید دیگر بچه دار نشوم. شما لطف داری فرزانه جان
6 مرداد 1394 ساعت 01:01 ب.ظ
سلام. ترجمه ی کتاب وای چقدر خوب چرا حنا دوست نداشت خاله سوسکه با موش ازدواج کنه، آخه من خود خاله سوسکم
حنا رفت رو سن جدی جدی!!
فک کنم این کلاسهای سفر زندگی خوب باشن،اگر کلاسهای دکتر شیری هست که ظاهرا مرجع تقلیدش غیر یونگ دبی فورد (کسره کجاست؟) من کتابهاشو گرفتم ولی هی دو صفحه خوندم هی ول کردم، کلاس بهتره
چرا سرده هیجده واسه کل روز، اون گرگرفته شما خوبی دنت وری. بوس (بوسای اینجا بیریخته مستحضرید که !)
پاسخ:
سلام
دوست داشتن اصلا مطرح نبود کاملا لامارکی با قضیه برخورد کرد.
خیلی جدی رفت روی سن میکروفون رو از بازیگر نقش گربه گرفت و شروع کرد نقش گربه رو بازی کردن

نه دکتر شیری نیست. رسمن یونگه
هر بوسی در مقام مقایسه با شما بیریخته خانم جان
6 مرداد 1394 ساعت 01:13 ب.ظ
سلام قارتال جان....(همون گولو)
خوبی؟
ایول به حنا....
خوش به حالت که امام زاده داری لاقل.من که دل بی صاحبم هیچ جا آرام نمیگیرد....
پسرک لاله چه باحاله....
دوستای خوبی هم داری...من در کل زندگی ام نداشتم ....مشکل هم از من بوده....
سفرهای زندگی؟شیب؟بام؟
من هم به شدت سرمایی ام شبا با ژاکت میخابم
پاسخ:
به به سلام
میبینم که دوست مشترک داریم
مزار رو امتحان کن
و امامزاده های خلوت

سحر من از بابت دوست خیلی خوش شانس بودم
6 مرداد 1394 ساعت 01:40 ب.ظ
گولوی عزیز
ما هم حال تو رو داریم من و همکارم از سرما تک تک سلولامون فریز شدن نوک انگشت و بینی هامون هم .فکر کن توی هوای شرجی کولر با دمای 16
پاسخ:
سلام
خب بی انصافیه دیگه
تابستون یعنی هوا نسبت به زمستون گرم تر باشه
اینا یه جوری کولر میزنن کانهو زمهریر
6 مرداد 1394 ساعت 01:43 ب.ظ
از شدت سرما سلام یادم رفت
سلام
پاسخ:
سلام سلام
6 مرداد 1394 ساعت 02:18 ب.ظ
بابت معرفی آهنگ خیلی خیلی ممنون کلی از شنیدنش لذت بردم آخه خودم دو تادختر دارم توی خونواده همسر که خیلیم پسر دوست هستند.ولی دختر ها هر جا باشند جای خودشون رو باز میکنند.
پاسخ:
سلام
دختر نعمته
من همیشه از خدا میخواستم که بهم پنج تا دختر بده
هنوزم میخوام
خانواده ی من دختردوست هستن
برعکس خانواده ی پدری ام عاشق پسرن
عمه ام هنوز میگه بمیرم برای برادرم که وارث نداره
6 مرداد 1394 ساعت 02:34 ب.ظ
خوش به حالت بابت دوستات...
پاسخ:
سلام
خوش بحال من
6 مرداد 1394 ساعت 04:07 ب.ظ
ویوا حنا


این چرا دو نقطه دی رو مینویسه پوزخند؟ آدم حس بیشوری بهش دست میده !

این = بلاگ اسکای
پاسخ:
سلام
جاهای دیگه می نویسه نیشخند
در حالی که به نظر من نوشخنده

اینجا هم حس بیشوری نداشته باشیم صدجای دیگه داریم نازنین!!!
بیا صبونه ببرمت کافه
یوهاهاهاها
6 مرداد 1394 ساعت 04:29 ب.ظ


بریم بریم اومدم!
پاسخ:
و از قدیم گفته اند تعارف اومد نیومد داره
سریع بگو کی؟
6 مرداد 1394 ساعت 04:36 ب.ظ
سلام
چه خاله ای بشی برای گلنار گولویی
خب بچه درست میگه، مارو بگو که یه عمر قبول میکردیم قصاب و بقال برن خواستگاری خاله سوسکه و از ازدواجش با موشه هم کلی کیف میکردیم.
این پستت رو دوست داشتم، خیلیییی
راستی من دختر بدی بودم که جواب کامنت پست قبلیمو نداده بودی؟
پاسخ:
سلام مهفام
نگو که ثبت نشده!
گاهی اینجوری میشه
من یه عالمه جواب میدم
بعد ثبت نمیشه
منم متوجه نمیشم
عزیزکم من هیچ کامنتی رو بی پاسخ نمیذارم
به نظرم این حداقل کاریه که میتونم برای خواننده ای که زحمت میکشه و کامنت میذاره بکنم
الان چک کردم
مهفام یه خروار جواب داده بودم!
برم دوباره بنویسمش
6 مرداد 1394 ساعت 05:09 ب.ظ
سلام بر گولوی قصه گوی من.بچسب به ترجمه که عالمی داره.ای جان حنا که خودش یه پا اکتوره.من به دلیل سینوزیت با تمام سرد کننده ها مشکل دارم.پشتبندش هم سردرد شدید.درکت میکنم.
پاسخ:
سلام
سهیلا جان شما که میدونی
امان از کاهلی و تنبلی
6 مرداد 1394 ساعت 05:12 ب.ظ
سلام
شعر طالب زاده با مژگان هم همخونی داره!
پاسخ:
سلام
به به بله
6 مرداد 1394 ساعت 06:14 ب.ظ
یه شب!
پاسخ:
شب بریم صبونه بخوریم؟
خو بریم!
والله
6 مرداد 1394 ساعت 07:02 ب.ظ
گولویی به خدا فکر کردم حرف بدی زدم که ازم ناراحت شدی، بعد دوباره فکر کردم شاید فراموش کردی بعد برای اینکه تکیفم با خودم روشن شه و ذهنمو نجورم که چی گفتم که گولو جانی ناراحت شده تصمیم گرفتم ازت بپرسم.
از این آیکون بوس خوشم نمیاد، یه بوس کوچولو از کنج لپ گولو
پاسخ:
سلام
چه خوب که گفتی مهفام
وگرنه می موند ته دلت منم ملتفت نمیشدم
این بهترین کار ممکن تو روابطه که اگر چیزی برامون سوال شد بپرسیم
بوسشاول برای من بامزه بود
بعدا دیدم چقدر لبه همش@@@
6 مرداد 1394 ساعت 11:01 ب.ظ
سلام،
بچه ... من اصلا دوست ندارم! یعنی شوهر با بچه، با هم دوست ندارم. اگه فقط من و بچه بودیم، شاید قابل تحمل تر بود. بچه بیاد، بزرگ بشه، مدرسه بره (اه اَه)، دانشگاه بره، ازدواج کنه...... اووووووه! فکر کردن بهش هم خسته ام میکنه
من فکر میکنم اینکه کسی به فکر بچه داشتن میوفته به این برمیگرده که تو خودش احساس استقلال میکنه. میتونه نه تنها از پس خودش، بلکه از پس کس دیگه ای هم بر بیاد.
پاسخ:
سلام
من بچه دوست دارم
ولی معقول که فکر میکنم میبینم یه خورده زیادی سخته
دقیقا سر همینم شک دارم که ایا اصلن من میتونم از پس خودم بربیام؟
7 مرداد 1394 ساعت 01:29 ق.ظ
لشما جزو خاله های خودخواه هستی عزیزم ناراحت نشیا چون همونقدر که خاله شدن برای شما شیرینه برای خواهراتونم شیرین چون خودم هم تواین جایگاهم اینقدر خواهرم ازبچه های من تعریف میکنه واینقدر این پسرا خاله اشون رادوست دارن واقعا بزرگترین ارزومه که خاله بشم چون خاله خوب یه نعمت داشتم ودارم میدونم تو این دنیای سخت هرقدر خاله خوب. زیاد باشه کمه ازخواهرات دریغ نکن
این همکارتون با پالتو میاد سرکار اخه دمای مناسب حدود20_21شاید لباسش نامناسبه نمیدونه هوا یخ میشه
عمه جان خوبن خیلی وقت بود یادی ازشون نمیکردین انشاالله سلامت باشن تو جواب نظرات دیدم ازایشون نقل کردین
پاسخ:
سلام
خب یه مسئله ی کوچیکی این وسط هست. شما ازدواج کرده ای . من ازدواج نکرده ام و این مسئله توی برنامه ی کوتاه مدتم هم نیست برای همینم اگه بچه دار بشم خواهرام اصلا خوشحال نمیشن!
به همین دلیل بهتره من این نعمت رو از خواهرام دریغ کنم فعلا!

عمه هم خوبن بحمدالله.من اخرین بار سال 88 دیدمشون
7 مرداد 1394 ساعت 10:07 ق.ظ
کتاب برای ترجمه شروع خوبیست.
حداقل بهتر از خیلی پایان هاست!
پاسخ:
سلام
زنگ زدم
جواب ندادی
7 مرداد 1394 ساعت 01:51 ب.ظ
می دونی گولو، بنظر من جدی ازدواج و بچه دار شدن مال سن پایین ئه، که آدم هنوز سر نترس داره، والا ما با این سن و سال و اینهمه ویزدم ای که تو چشمامونه، عمرن بتونیم این استرس ها رو تحمل کنیم! اصن استرس برای سن بالا خوب نیست LOL
پاسخ:
سلام
راستش منم یه همچین حسی دارم
7 مرداد 1394 ساعت 01:53 ب.ظ
پی اس: چقدر بچه های الان منطقی و عملگرا شدن! :-)))) امید من به اینهاست!

چقدر اعتماد بنفس حنا و مدل فکر کردن پسرک رو دوست داشتم
پاسخ:
سلام
امید ما هم!
چقدر قشنگ دلیل و منطق دارن
منم کیف میکنم
7 مرداد 1394 ساعت 03:37 ب.ظ
میدونی!
با خودم فک کردم شاید صبونه خوردن توشب، به اندازه ی صبونه خوردن تو صب،
غیر ممکن نباشه!

میشه یه مدل شام سبک، با چایی! :)))))))))))))))
پاسخ:
سلام
حرف حق!
خبر بده بریم
جدی میگم
7 مرداد 1394 ساعت 06:25 ب.ظ
سلام گولوی عزیزم.
خیلی دوستت دارم!
وقتی میام اینجا حس خوبی دارم!
مرسی
امیدوارم همیشه ی همیشه بنویسی، از خوشیات و روزهای خوبت...و امیدوارم فقط خوشی و روز خوب داشته باشی.
دوستت دارم زیادِ زیاذ
پاسخ:
سلام مژگان عزیز

خیلی از اینهمه حس عالی ممنونم
7 مرداد 1394 ساعت 08:36 ب.ظ
Oعزیزم چون دختر مومن و خداشناسی هستی بهت میگم هیچوقت حتی بشوخی هم بخدا اینجوری نگو،چون یایسگی زودرس اثرات بسیار جبران ناپذیری دارد،اینو از دیدگاه یک بزشک داری میشنوی،عین این حکایتو یکی از دوستان داشت و همیشه از پریود ناراضی بود،بعد بناگهان دچار بیماری شد که در ٣٦سالگی رحم وتخمدانشو در اوردن و میدونی که باعث میشه زن دچار پیری زودرس بشه و الان دوستم در معرض پوکی استخونه، که البته چون خودشم پزشکه حسابی داره مداوا میکنه،،،،،تو خیلی حیفی برای اینهمه عوارض،چون عزیزمی بهت گفتم ببخشین دخالت کردم
پاسخ:
سلام
چشم
8 مرداد 1394 ساعت 09:45 ق.ظ
سلام..
اومدم بنویسم اوه عمه ت رو از 88 ندیده ای.
دیدم اووووووووووووووه بر من که از 78!!!!!!!!!!ندیده ام تک عمه ام را.
چرا؟
چون تمام چشمهایش دست است. و تمام دستهایش حسابگری.
اینکه چه فرشی داری.دستبافت است؟
اینکه برادرش چگونه جهیزیه ای داده..
اگرچه مادرم دوستش میدارد و میگوید خواهرشوهر خوبی ست.
اما عمه خوبی؟..

حالا که ازدواج کرده ام.حالا که جهیزیه ام خیلی خوب بود به حمد الهی.
حالا که درشهرشان ساکنم..
هنوز ندیده امش.

پس پرنده بر من ببخش که از 6 سال ندیدن ایشان توسط تو متعجب شدم اول.
جوالدوز محکمی بر خود زدم...
پاسخ:
سلام
والله خودم که نوشتم یهو به فکر فرو رفتم
بعد دیدم نه تنها ندیده ام بلکه متاسفانه دلتنگش هم نیستم
هنوز جای نیشاش درد میکنه
8 مرداد 1394 ساعت 11:35 ق.ظ
گولو جان ، یه روشی رو دارن جدیدا امتحان میکنن که به جای سرنگ از برچسب های خاص برای دیابتی ها استفاده میشه، یه تحقیق بکن ببین میشه برای حنا کوچولو استفاده کنین که نخواد تزریق کنه؟ البته مطمئنا تو ایران نباید وارد شده باشه
پاسخ:
سلام
چقدر عالی
چشم
9 مرداد 1394 ساعت 09:56 ق.ظ
مرسی عزیز دلم
پاسخ:
جوووووووووونم
10 مرداد 1394 ساعت 09:17 ق.ظ
سلام گولوی عزیز ..
شاید بیشتر اوقات خاموش و گاهی روشن ولی همیشه نوشته هاتونو میخونم و اعتراف میکنم گاهاً بعضی جملاتش برام ثقیل هست هضمش و زمان میبره تا درست و کامل متوجه بشم و گاهی هم متوجه نشده رد میشم ...
پریشب خوب شما رو میدیدم ...
خواب دیدم که دارین عروس میشین و اینجا هم آدرس و مکان مراسم نامزدی رو نوشته بودین تا خواننده هاتونم بیان مراسم ...
لباس نامزدیتون ، بلند سنگ کاری شده رنگ فیروزه ای یا شاید هم کله غازی متمایل به فیروزه ای بود ...
شما استرس لباس داشتین و از دست آرایشگر عصبی بودین که چرا اینقدر ناخن هاتونو کش میده ...
لبخند روی لبهاتون قسمت بولد خوابم بود ولی نمیدونم من اون وسط چیکار میکردم که همه جا همراهتون بودم و ناظر ... البته شما منو نمیدیدن ... مثلآً در نقش راوی زندگی گولو خانوم حضور نامحسوس داشتم ...
شاد باشی ... اتفاقات خوبی در راهه ... اینو حسم بهم میگه ...
پاسخ:
سلام
خیلی لطف داری عزیزم
چه خواب قشنگی
ممنونم
من این رنگ رو دوست دارم
مرسی از این حس قشنگ که لبخند به لبم اورد
10 مرداد 1394 ساعت 09:38 ق.ظ
سلام
این سلام از کامنت پست قبلیم جا افتاده بود شرمنده خیلی
سلام
گاهی یه جمله هایی تو نوشته هات هست که اونقدر لطیف و عمیقند که نا خودآگاه روشون مکث میکنم لبخند میزنم و چند بار میخونمشون.
پاسخ:
سلام به روی ماهت
دشمنت شرمنده
خیلی لطف داری
10 مرداد 1394 ساعت 12:22 ب.ظ
سلام حالاکه حرف بچه هست،منم بگم دیروز فهمیدم مامان شدم،
برام دعاکن عزیزم
پاسخ:
سلام
به به
مبارکه
10 مرداد 1394 ساعت 12:35 ب.ظ
سلام
با اجازه من زیر این پستت تولد حنا رو تبریک میگم، ایشالا تنش همیشه سلامت باشه و عاقبت به خیر بشه و مامان باباش و تو و ماه مان و بابا محمود و خواهرک شاهد موفقیتهاش باشید. از طرف من هم ببوسش حنای جیگر رو
پاسخ:
سلام مردادی خودم
تولد تو هم پیشاپیش مبارک
10 مرداد 1394 ساعت 02:31 ب.ظ
سلام پریای عزیز
انقدر با ذوق توی وبلاگت از حنا و حس قشنگی که نسبت بهش داری می نویسی که آدم دلش می خواد!
البته من 5 ماه دیگه صبر کنم رسما خاله می شم و می تونم احساستو درک کنم:)
با هدی که صحبت می کردم پیشنهاد داد یه روز دور همی شما و سارا بیاین بریم خونش!من استقبال کردم شما رو نمی دونم...
پاسخ:
سلام نازنین جان
بسیار موافقم
خاله شدنت مبارک
10 مرداد 1394 ساعت 05:38 ب.ظ
تولد حنا کوچولو خیلی مبارک. 10 مرداد تولد دختر منم هست. حنای تو 5 سالش شد و باران من 3 سالش
پاسخ:
سلام
ای جون
گل سه ساله
تولدش مبارک
11 مرداد 1394 ساعت 12:59 ب.ظ
درسته اون پست بالا تمایل به نظر نداره ولی به عنوان یک خواننده خاموش قدیمی و پیگیر! دلم خواست هر طور شده تبریک بگم!

تولد حنا برای همتون مبارک باشه
پاسخ:
سلام سلام
خیلی ممنونم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.