شما کجا و من و چادر شبانی من

31 مرداد 1394 ساعت 05:17 ب.ظ


 نگاهشان کردم و باور مثل چایی نبات کامم را شیرین کرد. خانم  همین پنجشنبه ای که گذشت مرا خواستند و همه نفس هایم الحمدالله شد.


بندهاى بندگى

29 مرداد 1394 ساعت 09:34 ق.ظ
فکر میکردم نشود و فکر میکردم اگر به فرض محال هم شد،اولین نفر به مامانه یا لاله یا آقا خبر خواهم داد. ولى خب مچ خودم را وقتى گرفتم که  نگاهم را از سایت سازمان سنجش گرفتم و برگشتم رو به همکارم و  با صدایی بشدت لرزان گفتم:مینا؟ مینا من دکترى قبول شده ام...


LA NUIT

28 مرداد 1394 ساعت 04:05 ب.ظ

متن زیر به ادامه مطلب انتقال یافت

 


ادامه مطلب ...

با سی سال اختلاف ، تقریباً هم سن محسوب میشویم

27 مرداد 1394 ساعت 07:51 ق.ظ


 خانمچه وسط بازی سرش را آورد جلو و دم گوشم گفت: اگه جیش داشتی به من بگو تا برات جایزه بخرم!!!

برچسب‌ها: گولو و خانمچه

می گوید زن و مرد باید هم تکنولوژی باشند!!!

25 مرداد 1394 ساعت 02:44 ب.ظ

پسرک عقیده دارد من باید با مردی ازدواج کنم  که:
- علم دار باشد.
- بچه دوست باشد.
- خاطره تعریف کن باشد.

برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله

من به " طلبیدن " عقیده دارم

25 مرداد 1394 ساعت 09:10 ق.ظ

سلام.

تولدتان مبارک خانم. می شود برای تولدتان به سیاق همیشه ننویسم؟ می شود اجازه بخواهم تا بگویم؟ با شما نوشتنم نمی آید. دلم میخواهد بنشینم گوشه ای از خانه تان، بگویم و بگویم و بگویم. خانم طاقتم خیلی کم شده و قلبم ناتوان. می شود مرا بطلبید؟


پ.ن.1:برای بهتر شناختن کریمه اهل بیت، دیدمان را کمی فراتر از ازدواج نکردن و تبریک روزدختر! ببریم.


پ.ن.2: امروز یک شنبه اول ماه ذی القعده ست و نماز زیبایی دارد که در ادامه مطلب نوشته ام و  التماس دعا دارم.

 
ادامه مطلب ...

اسکان عشایر

19 مرداد 1394 ساعت 12:55 ب.ظ


-          باز من تصمیم گرفتم برنزه کنم و باز هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید! خدایی یهو دیدین تگرگ و کولاک شد بدونین من می خواسته ام دیپ تن کنم!

-          خوشحال نیستم که  محله ی نوشتن و وبلاگستان خلوت شده و همه به جاهای دیگه کوچ کرده اند ولی حقیقت اینه که فضای اینستاگرام یه جوریه که من میترسم و همچنان وبلاگم  و کلماتم رو ترجیح میدم . من یه بلاگرم نه یه فوتو بلاگر.

-          یه آگهی توی سایت دیوار دیدم  نوشته بود خوکچه هندی در حد نو!

-          امروز بازم دوشنبه ست، هوریا کلاس دارم!

-          حنا از پیارسال تا همین امروز توی هر مناسبتی اعم از عید و شب یلدا و تولد و هویجوری و باقی از ما فقط یه چیز خواسته :حباب ساز! توی خونه خودشون و خونه ی ما و ماشین بابا و ماشین خودشون و عثمان بیک لاشه های انواع حباب سازهای باطری خوv و حلقه ای و شمشیری و استوانه ای و کاسه ای و غیره رو میشه پیدا کرد. اون وقت تصور کنید  آدم چه حالی میشه وقتی  این عکس ( گرفته شده در جشن گابریک) رو ببینه؟

-          زنده باد سفر!

-          ناراحت بودم که دوباره وزنم زیاد شده. به مامانه گفتم مامینو از شکمم متنفرم. نیم ساعت بعدش داشتم یه ظرف قارچ رو از مکروویو در میاوردم که ظرف برگشت روم. الان به تاول بزرگ و دردناکی که روی شکممه نگاه میکنم و آه میکشم.



 توضیح عکس نوشت: بکگراند سیستم من در شرکت و یا آداب معاشرت مبتدی برای وقتی رو به دیوار کار میکنی و همه وظیفه خودشون می دونن که مانیتورت رو چک کنن!


توضیح عنوان: یه عالمه فکر و دغدغه و حس توی سرم موج سواری میکنن. مثل عشایری که از قضا یه عالمه بز و گوسفند و اسب هم همراهشونه. دارم سعی میکنم با نوشتن اسکانشون بدم!

مامانم تا شنید از خوشحالی جیغ زد که دیدین گفتم اشکال از بچه های من نبود!!!!

18 مرداد 1394 ساعت 03:37 ب.ظ


روز سومی که اومدن خونه مون من رفتم کربلا، وقتی برگشتم دیدم بابام یه کاسه رو پر از پنبه کرده و گذاشته گوشه قفسشون و بسیار هم متعجبه که اینا چرا تخم نمیکنن! بخاطر گل روی بابا رفتم براشون لونه خریدم. بعد توی اینترنت خوندم که باید جاشون گرم باشه و غذاشون فراوون؛ تخم کتان و ارزن مرغوب براشون خریدم. از میوه خوششون نمی اومد،سفارش دادم دونه ی تشویقی گرون تومنی از مالزی براشون آوردن. همچنان خبری نبود. بابام دیگه خسته شد ولی حالا من بودم که ول نمیکردم. هر روز با حنا رفتیم از پارک براشون برگ اکالیپتوس کندیم تا محیط طبیعی استرالیا رو شبیه سازی کنیم. هیچ. سرچ کردم دیدم عطر اکالیپتوس های استرالیا خیلی قوی تره. از داروخانه اسپری اکالیپتوس خریدم و هر روز اسپری کردم به کف قفس. بازم هیچ. مولتی ویتامین تو آبشون قاطی کردم. پنبه دانه برای توی لونه خریدم. صبح به صبح هویج و کاهو و سفیده تخم مرغ براشون رنده کردم. هیچ هیچ هیچ.فقط کجوله نگاهم میکردن. شبا پا میشدم چکشون میکردم .این اواخر جای خوابشون رو هم جدا کرده بودن. کم کم داشتم به این فکر میکردم یا ببرمشون مشاوره یا مرکز ناباروری رویان که کاشف به عمل اومد که بعله! کوکو و توکی جفتشون نر هستن!!! 

همیشه تو دستم یه گل رُز دارم

17 مرداد 1394 ساعت 12:23 ب.ظ


- دلم یک حیوان خانگی واقعی میخواهد. یک حیوان که با دیدنم نترسد و مردم هم با دیدنش نترسند. بتوانم بغلش کنم. هی به سایت دیوار سر میزنم و دلم برای طوطی های سرلاکی غنج می رود.  ولی میدانم هیچ موجودی حاضر نیست منتظر صاحبی باشد که ساعت شش بعدازظهر به خانه بر میگردد. گولو حیوان واقع بینی است.


- حنا طی یک اقدام خودجوش تصمیم گرفته وقتی بزرگ شد "خاله لاله" بشود. بابت این انتخاب کیف کردم.گفته بودم خودم در سن حنا قصد داشتم وقتی بزرگ شدم پلنگ بشوم؟


- در عین قوّت مثل بال پروانه ترد و شکننده شده ام. چیزی کم دارم لابد. ویتامینی برای جسم یا انگیزه ای برای روح. نمیتوانم ناشکر باشم چون در عین تردی و شکنندگی ، چیزی از درون مثل  بتون مثل فولاد قوّت بی نظیری بهم میبخشد.


- این کتاب را میخوانم و بسیار لذت می برم. کمی باعث شرمندگی ام است که بیشتر از سی سال از اولین انتشار این کتاب می گذرد و من تازه کشفش کرده ام، ولی خب تجربه نشان داده سی سال تاخیر بهتر از سی و یک سال تاخیر است!


- بی صبرانه منتظر دوشنبه ها هستم و کلاسی که می روم.یک عمر فکر میکردم کلاسهای خودشناسی برای خنگ هاست.فکر میکردم خواندن کتابها کافی ست.یک عمر اشتباه میکرده ام گویا.


- شبدر کاشتم.خشک شد. گریه کردم.


- از چندده روز قبل که تصادف کردم ، چیزی در من تغییر کرد. عثمان بیگ به لطف آقای همکار بدون رنگ از این تصادف درآمد. من امّا نه.برای پنهان کردنم نیاز به رنگ دارم و این روزها مشاطه ی خوبی نیستم.


- روز خبرنگار مبارک!


- دلم یک دنیا لوسیون و شامپو میخواهد. دلم میخواهد پوستم که جدیداً سر ناسازگاری گذاشته، خوب شود، موهایم قبل از اینکه طاقتم تاق شود بلند شوند و پروژه ی دندانپزشکی هم بدون هزینه های گزاف و ترس تمام بشود. دلم میخواهد یکی بجای من پایان نامه ام را ویرایش نهایی کند و برود دانشنامه ی این فوق لیسانس کذایی که بیش از قصه ی حسین کرد شبستری طول کشید را بگیرد و تمام.


- عنوان تواماً  برگرفته از این متن و این آهنگ است.


- حواستلان هست آقا؟ اینهمه گفتم که از شما نگویم. من دستم به دعاست و چشمم به در. شما چه؟ 

گلپریا، آی حنا

17 مرداد 1394 ساعت 09:28 ق.ظ


فقط برای دیدن همین خنده، همین لحظه، همین ذوق تو، حاضرم هزار بار بمیرم و زنده شوم.

یک کهکشان عشق با دندان های شیری

14 مرداد 1394 ساعت 11:27 ق.ظ


شاپرکم دیروز برای اولین بار رفته به مهدکودک،گریه و  بدعنقی نکرده، سر کلاس پیش دبستانی نشسته و چهار ساعت تمام نوجول* یاد گرفته و در تمام این مدت قندخونش نرمال بوده.

مرد آرزوها

12 مرداد 1394 ساعت 11:39 ق.ظ



منم مثل همه دخترا فکر میکردم یه روزی یه مردی که ازقضا اسمش مردآرزوهاست میاد و دستم رو میگیره و خوشبختم میکنه. من از  این مرد چیز زیادی نمیدونستم، جز اینکه گاهی کیانو ریوز بود و گاهی فرانس پسر دکتر ارنست و گاهی ریچارد موزر و حتی گاهی عباس جدیدی!  فقط میدونستم قراره بیاد و منو تبدیل به خوشبخت ترین زن دنیا بکنه...


خب لازم به توضیح نیست که اینطور نشد. بیست تا بیست و پنج سالگی ام به آزمون و خطا بین خواستگارها گذشت. فهمیدم هر مرد مهربونی لزوماَ همسر خوبی نیست و سیستم آدمها خیلی ازم پیشرفته تره :اونا بلد بودن چیزی رو نشون بدن که بنفعشونه نه چیزی که واقعاً بودن!


این وسط مسط ها هم به یه معضلی برخوردم به اسم معیار!  راستش من معیار به معنای اختصاصی نداشتم، فوقش میگفتم از خانواده خوبی باشه و فقیر نباشه و زشت نباشه و این حرفها. یعنی حقیقتش اصلاً راجع به این چیزا فکر نکرده بودم و این تا زمانی بود که یه آقای خیلی پولدار و  خیلی خوشگل و خیلی خانواده دار بعد از یک سال و نیم دوستی، وقتی بحث ازدواج پیش اومد خیلی جدی فرمودن که : زن باید نارنگی چینی بلد بَیِه! بهتره در مورد شوک وارده بهم هیچی نگم. فقط همینو بدونین که توی این مدت ایشون هییییچ عملی مبنی بر سوء استفاده انجام نداده بودن که حداقل ته دلم بگم گول خوردم و متاسفانه واقعاً معیارشون این بود!!!


و اینجا بود که  شروع کردم  به تهیه یه لیست معیار. و این بار معیارهام حسابی بودن. حداقل هر کسی توی اون دوره لیستم رو میدید بسیار مشعوف میشد و درخواست یه کپی برای خودش یا دخترای دم بخت فامیلشون میکرد. و خواستگار بود که خط میخورد و درصد تطابقش با لیست استخراج میشد و قس علی هذه... لیست معیارم خیلی کامل و خوب بود. اونقدر کامل که به هیچ دردم نخورد. آخه قرار نبود کسی رو استخدام کنم،  یا بهتر بگم: من داشتم برای پوزیشنی استخدام میکردم که هنوز شرح شغلش معلوم نبود...  یعنی نمیدونستم از همسرم چی میخوام.  فقط معیار داشتم. معیارهای عمومی و عالی . در حالی که هنوز نمیدونستم خودم کی هستم! نمیدونستم آرزوهام چی اند. نمیدونستم خوشبختی برای من دقیقاً یعنی چی! و این خطر بزرگی بود که از بیخ گوشم گذشت:توی اون دوره میتونستم با بهترین مرد دنیا ازدواج کنم و ازدواجم رو  بخاطر همین نادونی به گند بکشم.


و حالا سی و دو سال دارم. هنوز ازدواج نکرده ام و خدا رو هزار مرتبه شکر هرگز از رد کردن آدمهایی که به هر عنوانی اومدن توی زندگی ام پشیمون نیستم. حالا میدونم قرار نیست  مردآرزوهام زارپی بیاد تو زندگی ام. میدونم که بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که اول خودم و بعد آرزوهام رو خوب بشناسم. بعد برای آرزوهام زمان تعیین کنم تا آرزوها تبدیل به هدف بشن.بعد شروع کنم نرم نرم به مسیری که فکر میکنم درسته ادامه بدم. درسته که نمیدونم مرد آرزوهام کجاست ولی میدونم کیه : اون مردیه که خط زندگی اش با خط اصلی زندگی ام اختلاف عمده نداره و اهدافش در تضاد با اهداف من نیستن... فکر می کنم حالا که میدونم کامل نیستم، حالا که راه کمالم رو سعی میکنم بشناسم و توش قدم بردارم، حالا که به خوبی و ناخوبی خودم واقفم، حالا از هر زمان دیگه ای توی زندگی ام خوشبخت ترم...


***

از تو می پرسند نوشت: الان یادم افتاد  اون دوست عزیز یه معیار دیگه ام داشت: آشپزی! ازم پرسید املت با روغن جامد خوب میشه یا مایع... و جواب صحیح کره بود!

توضیح نوشت: دوست عزیز همچنان مجردن. اینطور که معلومه طی این سالها هیچ دختری منطبق بر معیاراشون پیدا نکرده اند. پارسال زنگ زدن گفتن که مامانشون گفته اون گولو بودااا اون دختر خوبی بود! و اینگونه دلم آی خنک شد، آی خنک شد....


حقیقت نوشت: واقعاً فکر کردین همچین پست وزینی رو نوشته ام که صرفاً پز خودشناسی ام رو بدم؟ خیر! نوشتم که تهش بگم من مردآرزوهامو پیدا کردم!

ایناهاش!  

و ایناهاش!

هیشکی جز اینو نمی خوام. دیگه از من گفتن بود. بعد از اینش با شما! برید برام بیارینش! معیارشم هر چی باشه قبوله!



( تعداد کل: 16 )
   1       2    >>