X
تبلیغات
رایتل

Cupid Making His Arch

30 تیر 1394 ساعت 11:45 ق.ظ

و تو ماهی هستی که من در پناه مهرت موسی را از سامری ها بازشناختم و فریب نان و نام را فراموش کردم...

شاپرکم با سرانگشتان نوچ

29 تیر 1394 ساعت 11:53 ق.ظ


دردانه ات را ببری رستوران و قبل از غذا دستهایش را بشوری و تست قند بگیری و منتظر باشی قندش بین 90 تا 120 باشد که یکهو دستگاه جیغ بکشد و نتیجه High  باشد که یعنی قند بالای 500 و الزام بستری فوری و  نفهمی چطوری رستوران تا عثمان را بیگ را دویده ای که بچه را برسانید بیمارستان و تلفنت زنگ بزند و مادر بچه بگوید: برگرد! قندش نرماله، توی فاصله ی شستن دست و گرفتن تست پوست یه آب نبات رو باز کرده!!!

معجزه ی تبدیل کردن آنچه می کنی به آنچه به آن ایمان داری

23 تیر 1394 ساعت 03:02 ب.ظ


سلام


بیست و هفتم هم گذشت. موتورم رسمن افتاده به روغن سوزی! دیشب سه بار گلاب به روتون بالا آوردم. معده ام بسیار تنبل شده. روحم هم که سنگین و رخوتناک داره از رمضان میگذره. دلم رو به این خوش کرده ام که ان شاالله برداشت هام از این ماه قراره آروم آروم و نرم نرم بیاد تو زندگی جلوه پیدا کنه. به مهربانی خدا امیدوار نباشم چه کنم؟


جایی خوندم  که "ناخنک به حرام، رسیدن به حلال را به تاخیر می اندازد". این جمله بسیار رفته رو مخم. در حقیقت غمگینم کرده. هی توی تاریخ زندگی ام دنبال ناخونک هام هستم. خدا نخواد هیچ بنده ای پشیمون باشه.


هدیه دادن به نمازگزارهای ماه رمضان در شرکت برام باعث خیر شد و چهارجلد کتاب خریدم. سری سلوک ابرار از انتشارات یازهرا. کاش میشد برای همه تون این سری رو بخرم. انقده ساده اند، انقده روان و زیبا نوشته شده اند. خلاصه خیلی کیفور هستم از خوندن این کتابها.


از دیروز همش به فکر میومیو هستم.


نه گفتن هنوز سخته. خیلی سخت. منت نمیذارم ها.نه به جان عزیز خودت.فقط میگم ببین چقدر سخته که دارم سالهای عمرم رو میشمارم ببینم در طولانی ترین حالت چقدر مونده. سختمه آقا جان.


مذاکرات به توافق رسید ! خدا رو شکر. ان شاالله اوضاع کشور بهتر بشه.


گاهی خواننده ها میان و درخواست کمک برای بنده هایی میکنن که الان دچار مشکل هستند. من به همه اعتماد دارم ولی نمیتونم براشون پست بنویسم و شماره حساب معرفی کنم. من میتونم خودم فقط از طرف خودم در حد توانم کمک کنم و کامنت های درخواست رو تایید کنم که بقیه ببینند. 


انگار بیست ساله که کوالای خاله رو ندیده ام. جان دل ، انار بهشتی من، یک ماهه شدی. با عزت و شادی صد ساله بشی عزیزک ترد من.


زنگ زدم یک ماهگی تُردک خاله رو تبریک بگم، مامانش می گفت وای حس میکنم از همه دوستام دور افتاده ام و این جریان سالها ادامه خواهد داشت. گفتم خب من حاضرم فندقک رو نگه دارم تا تو دوستات رو ببینی که جواب شنیدم دوستم توئی دیوانه!!!!  ته قلبم از خوشی یه گرمای مطبوع پیچید.  


یک هفته مونده. همش یک هفته. دنیا رو بخرم کادو کنم بفرستم در اون بهشتی که خونه ی تو توست.



عکس نوشت: آن بالا دارند عیدی ها را بسته بندی میکنند.

آری! آری! میل دارم!

22 تیر 1394 ساعت 11:23 ق.ظ


دیشب فرشته ی دندان برای افتادن چهارمین دندان شیری پسرک یک عروسک اسپایدرمن هدیه آورد و پسرک بعد از صرف چند دقیقه جهت شناسائی فانکشن های اسباب بازی مربوطه در حالی که به سمت اتاقش میرفت، گفت: خب اسپایدرمن میل داری بیشتر راجع به خودت بدونی؟

برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله

تنهایی انسان نخستین

21 تیر 1394 ساعت 12:14 ب.ظ

سلام

بلاگ اسکای ظاهرش را تغییر داده و من لینک گذاشتن عکس را پیدا نمیکنم. بدون عکس نوشته هایم الکن می مانند.


اعتکاف خوب بود. می پرسند اعتکاف رجب بهتر است یا اعتکاف رمضان؟ من جواب میدهم مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا رو؟


حنا خواب خوشی دیده بود، بیدار شد و گفت مامانو خواب دیدم تولد حضرت بود. مادرش پرسید کدوم حضرت؟ جواب شنید: حضرت عالی!!!


گفتم یادم میرود دوستم داری. گفتی خودم ریماندرت میشم و تپش های قلبم نوای ویبرافون میدهند.


زهرا می گفت گولو میخندی امّا ته نی نی چشمهایت یک غم بزرگ هست. زهرا راست می گفت. من کسی،حسی، چیزی را گم کرده ام.


سحر گفت حاجتهایمان را بنویسیم وشب 25 ماه رمضان بگذاریم لای قرآن همانجا که آیه 25 سوره شورا هست. من به دعای خیر اعتقاد دارم. دیشب نوشتم و اسمهای شما و خیلی های دیگر هی توی ذهنم جرقه میزد. آخرش که لیست را خواندم از اینکه کلمه ی "من" اینهمه تکرار شده باشد خجالت کشیدم. لیست را اصلاح کردم و تویش اضافه کردم که خدایا مرا اصلاح کن.


گولو یک دختر خیلی معمولی است. معمولی و ترسو.همیشه می ترسد که اینجا بهتر، مومن تر، مهربان تر یا زیباتر از خود واقعی اش به نظر بیاید. گولو در دنیای واقعی دوست پررنگ یا پیگیری نیست و از خیلی از دوستهایش شرمنده ست.


حنا را بردم هایپراستار و خریدهای خیلی خیلی دم دستی کردیم. هزینه اش زیاد شد. خدایا به مال مردم برکت بده و اوضاع اقتصادی مان را خوب کن. من نگران گرانی هستم، نگران گرانی نان.


نمیدانم از افتادن در سراشیبی  میانسالی ست یا از رخوت تابستان، امّا امسال بعد از افطار جان ندارم. قرآن نخوانده ام الاقلیلا و از مستحبات نگویم بهتر است که هیچ و هیچ و هیچ... ماه رمضان گذشت و روحم یک دل سیر از خوان نعمت صاحبخانه افطار نکرد.


دروغ گفتم، میدانم که از سراشیبی و این چیزها نیست. من حال این را دارم که با دهان روزه حنا را ببرم خرید و بعد پارک ارم و بعد رستوران. منتها بحث اعمال که میشود لنگ میزنم. خودم حالیم هست که خدا را و بندگی را آنجور که باید دوست ندارم. همش در کلام است.دوست داشتن باید در عمل باشد. خدا مرا اول صبح و سر ظهر صدا میکند و دم غروب. من چهار عصر و یازده شب جواب میدهم! صبحها که هیچ. گاهی جواب یادم میرود حتی. نشد.اینجوری نمی شود. از نماز اول وقت باید شروع کنم . بگویم ان شاالله.


من شما را به هزار نام خواندم. من شما را نه آنجور که شایسته است که آنطور که بلدم خواندم. حالا پر از ترس و امیدم. حرفهایم تکراری شده و حس هایم هنوز نیشترهای تازه اند.


نه گفتن سخت است. میفهمی؟ موقع نه گفتن ها دستم را بگیر. جوری که ملتفت باشم که ملتفتم هستی.


خانم همسایه اعتکاف عصر روز دوم سر صحبت را باز کرد و دیدم  در همین دو روز اسم  و رسمم را حسابی جوریده ست، از زمین گفت و از زمان و آخرش رساند به خواهرزاده ی چهل ساله اش  که  خانه و ماشین دارد و زن ندارد. خانم همسایه اعتکاف دیروز زنگ زد و خواست که با خواهرش و دخترش بیایند خانه و خانواده ی مرا ببیند( گفت بیاییم یه سر به خونه زندگی تون بزنیم)خانم همسایه اعتکاف دلیلی ندید که حتی اسم دامادبالقوه را به من بگوید؛ فقط نگران این بود که چرا من در راهپیمایی روز قدس شرکت نکردم.


خانم همسایه اعتکاف را محترمانه رد کردم. دلیلم چیزی نبود جز اینکه سفارش کرد حتمن حتمن حتمن جلوی خواهرش چادر سر کنم و اگر از من خواستند که با هم بیرون برویم ، چادر مشکی ام دم دست باشد.


من از هیچ کس دلگیر نیستم. فقط خیلی دلتنگم.


نوشتن بدون عکس را تحمل کردم. اما نوشتن بدون امکان لینک گذاشتن برایم خیلی سخت است. مدام دارم کلماتم را عوض میکنم که نیاز به لینک کردن نداشته باشم.


فرصت مهربانی را دریابیم


من شهید ابراهیم هادی را تازه شناخته ام و خیلی ازشان خوشم آمده.


پ.ن: به لطف یکی از خواننده ها یاد گرفتم با قابلیت html پنل مدیریت لینک بگذارم.سخت ا ست ولی کارم را راه می اندازد. ممنون

سفیر صاحبخانه

20 تیر 1394 ساعت 10:19 ق.ظ


انتظار هر اتفاقی را داشتم بجز اینکه روزی زیر تابوت یک شهید بروم

خواهش دستان من امشب زلیخایــی تر است

16 تیر 1394 ساعت 12:24 ب.ظ


برای رضایتمندانه زیستن دو راه هست:

یا در قلب کسی جای داشته باشیم

و یا در دعاهایش



تاتی تاتی

15 تیر 1394 ساعت 10:59 ق.ظ

توی اینترنت گشتم برای یه حدیث خوشگل از حضرت علی تا آذین پست امروزم کنم، یکی بود با مضمون اینکه " هرگز امید کسی که شما تنها امیدش هستید را ناامید نکنید". خوشم آمد. گفتم آها همینو رو به دوست پسره مینویسم. عکسش را هم پیدا کرده بودم؛ یک کایاک تنها. بعد نمیدانم چی شد که روی آرشیو کلیک کردم و پارسال همین موقع را خواندم و این یک سال مثل یک فیلم خیلی کوتاه از جلوی چشمانم رد شد. پارسال این موقع بین بد و خوب آونگ تر بودم، ترسوتر و تنهاتر بودم، کلافه بودم و توی گرگ و میش تردید گیر کرده بودم. حالا بحمدالله همه چیز بهتر است، من هم تلاش میکنم بهترتر باشم و باور دارم کسی هست که هوایم را دارد... قبل ترها میگفتم نشسته ست توی دستهای دوست پسری اش، اما با این همه عشق و لطف،با این همه مهربانی و دلنگرانی، دستهای همسری باید همچین دستهایی باشد، آغوشش چنان آغوشی...


پ.ن: حدیثی که توی عکس در گوشه ی ضریح حضرت علی (ع) نوشته ام یعنی هرکه بچه ای دارد با او بچگی کند، مثل شما که تمام این سالها دستم را گرفته اید و پا به پای من تاتی تاتی می کنید و حواستان هست مبادا دستم از دستتان رها شود و زمین بخورم. من شما را تازه تر و بیشتر دوست دارم. لطفاً کمک کنید تا سربلندتر دوستتان داشته باشم.


این شبها و روزهانوشت: برای هم دعا کنیم، شاید  استجابت  خواسته ی دوستی منتظر یک آمن از دهان ما باشد.

این دفعه کابوسها اینو ببینن میترسن!

13 تیر 1394 ساعت 11:51 ق.ظ


مشاور: حنا جان شبها قبل خواب سه بار سرتو به چپ و راست تکون بده تا کابوس ها پیدات نکنن. 


حنا: چرا به جاش پاهامو تکون ندم؟


مشاور: چون کابوسها از چشمها میان توی خواب آدم.


و حنا بمحض رسیدن به خونه یه خودکار ورداشته و کف پاهاش دو تا چشم گنده کشیده !

لالائی های دوستانه

13 تیر 1394 ساعت 10:55 ق.ظ

از کامنتها و پیغامهایی که بخاطر کابوس حنا برام نوشتید خیلی ممنونم. شماها آدم رو با طناب های رنگی رنگی به شادی گره میزنید... 

مستی شراب از برکت نان

11 تیر 1394 ساعت 12:58 ق.ظ


چقدر دلم میخواد می شد که کنارت بشینم با دوتا ماگ پر چایی، برات یه تکه موس کاپوچینو بذارم توی پیش دستی و بی تکلف و راحت، انگار که با برادر یا معشوق قدیمی، باهات درد و دل کنم. شما درک می کنی، می دونی از چی کدرم و به چیا امید دارم، مگه نه؟ کاشکی می شد سرم رو بذارم روی پات. بخوابم. بی هیچ فکری. فقط بخوابم. و وقتی بیدار بشم ببینم هنوز هم هستی. ببینم اینا خواب نبوده. کاشکی...








پ.ن: پدربزرگی که گفت:«خدایا! من او (حسن) را دوست می‌دارم، تو نیز او را دوست بدار»

دلم، چغوک سرگشته

10 تیر 1394 ساعت 11:18 ق.ظ


نشسته روی صندلی سبزچمنی و سرشو انداخته پایین، سعی میکنم نرم کننده ی بیشتری بزنم تا مبادا موهاش کشیده بشن و دردش بیاد و جیغ بکشه. برس گیر میکنه توی یه طره موی گوریده و کشیده میشه. انتظار دارم صدای جیغش رو بشنوم ولی ساکته. خیلی ساکت. سرشو بلند میکنم و میبینم قطره های درشت اشک پشت سر هم دارن از چشمهای گرد و براقش می چکن.

-  خاله فدات بشه حنا، چی شده؟

* پایا من نمیخوام دیگه بخوابم. من می ترسم بخوابم.

- چرا قربونت برم؟

* آخه می ترسم خواب وحشتناک ببینم.


و اشکها همچنان می چکند، اشک هایی که هر کدومشون یه خنجر به قلب منن. نور دو چشمم شبها کابوس میبینه. حاضرم خودم رو فدا و فنا کنم که آسیبی بهش نرسه. حاضرم بمیرم که تب نکنه. ولی خواب؟ خدایا من چجوری توی خواب حفظش کنم؟ بچه اکم ترسیده. اونقدر که گریه میکنه. که حاضر نیست بخوابه. چطور  بهش بگم کابوس میتونه از عوارض انسولین و دیابت باشه؟ حاضرم همه ی کابوس گیرهای دنیا رو بچینم دورش تا آروم بخوابه. به تمام لباسهاش شبق سنجاق کرده ایم. شبها توی بغل مامانش میخوابه. دیشب من رفتم خونشون کنارش خوابیدم. مادرش تا صبح کنارش بیدار بود و آیت الکرسی میخوند. یکی بیاد به من بگه این کارا فایده داره. یکی به من بگه درمان کابوس چیه. من تحمل رنج حنا رو ندارم. یکی که پیش خدا آبرو و اعتبار داره برای حنای من دعا کنه لطفاً... 

( تعداد کل: 15 )
   1       2    >>