تربچه نقلی باغچه ی زندگی ام

30 خرداد 1394 ساعت 02:22 ب.ظ


قربونت برم خاله، کی میشه اون گردن لق ات رو بتونی نگه داری، کی میشه بیفتی به قان و قون، خاله گولو رو با لباس فرم نشناسی و گریه کنی، بعداً با لباس بیرون نشناسی و بازم گریه کنی، بخوای دندون دربیاری چونه ات تف تفی باشه، برات خوراکی غیر ارگانیک بخرم و اون مامان ارگانیک تر و تمیزت رو حرص بدم، آخ عسسسسل من، کی میشه تاتی تاتی کنی و من بپرم بغلت کنم بچرخونمت و دنیا دنیا بخندیم...


خاله جان قربون اون قدمهات برم، ببین دوستم بخاطر تولد تو برام چی نوشته

خوردن و آشامیدن روزه دار عبادت است!

30 خرداد 1394 ساعت 10:11 ق.ظ


بحمدالله ماه رمضون هم رسید. امسال خیلی منتظرش بودم. خیلی. خوشبختانه روزه گرفتن برام اصلا سخت نیست.فکر می کنم بخشی اش بخاطر این باشه که طی سال موفق شدم هر ماه چهارپنج روز رو روزه بگیرم. 


یادتونه گفتم میخوام هر شب سوره احزاب بخونم؟ خب نتونستم! به آیه ی بیست که میرسم دیگه رسمن خوابم. باید برنامه ریزی بهتری انجام بدم. یه گزینه ی خوب هم دارم. روزی یه صفحه انتخابی از قرآن رو میخونم و از معنی اش  نوت بر میدارم. خدا کنه بتونم. آمن


بعد از نماز میگم اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام و بغضم میگیره.


به لطف خواهرک مجبوریم قبل از اذان برنامه ی ماه عسل ببینیم یا صداشو بشنویم. مهمونهای روز پنج شنبه نظرم رو جلب کردند. واقعاً شما حاضرید با مردی که برای اثبات عشق از طبقه دوم خودشو پرت کته، ازدواج کنید؟ بعد این باید موضوع یه برنامه تلویزیونی بشه؟ طرح تشویقی ازدواجه مثلاً؟توی این جامعه که جوونا همه جای زندگی شون لقه، فقط کافیه عشقشون ثابت بشه؟  آخه اینم معیاره میدن دست مردم؟ خواهرک پرسید آجی اگه کسی آدمو واقعاً دوست داشته باشه راستکی می پره؟ خب من جواب این بچه رو چی بدم؟ بعد پونزده سالگی وقت ازدواجه دختره؟ د همین کارا رو میکنید که خانمی که قبل بیست سالگی ازدواج کرده توی سی سالگی یا افسرده میشه یا ... لااله الاالله. تازه بشخصه از مجری برنامه هم خوشم نمیاد! یه جوریه!


سر افطار پرخوری میکنم و معده ام قهر میکنه و زارپ همه چیو پس میده. هنوز مدیریت گوارشم رو بلد نیستم و میخواستم دنیا رو تغییر بدم. خدایا شکرت!


پرنده ی گولو به جنبه های جدیدی از شخصیت خود پی برده است!: وقتی گرسنه اش باشد یهویی گریه میکند!


عکس رو دیدید؟ دوستم، خواننده ی همین جا، رفته پیاده روی در حمایت از درمان دیابت، دوستم حامی حنا بوده. مرسی مریم. نمیدونم چجوری تشکر کنم. سپردمت به مهربون ترین supporting type جهان.


I just love the way you make me feel
Every time you come around you breathe life into my soul
And I promise that
I’ll try throughout the year
To keep your spirit alive
In my heart it never dies
Oh Ramadan!

Thank you 

چو یوسف ملک مصر عشق گیرد، کسی کو صبر کرد در چاه روزه

27 خرداد 1394 ساعت 03:00 ب.ظ



نشسته ام توی سبدی از حصیر و حصار، تا گلوگاه در نیلِ مشکلات و دغدغه ها احاطه ام، سبد تعلقاتم بسیار سنگین تر از حد تصورم است، اینطور اگر پیش برود تا غرق شدن دقایقی بیشتر راه نیست...  از خودم از جهانم خسته ام، بی تاب می شوم،دستانم را بلند میکنم تا مگر دستگیری پیدا شود... این کیسه ها چیست که از سبد آویزان شده و مرا به سقوط نزدیک میکند؟ چه کسی اینها را به زندگی من وصل کرده؟ چه کسی تا این اندازه بدخواه من است؟


کیسه ی اول را باز میکنم، بوی گند بیرون میزند: اینکه منم. من در حال تن پروری، من در حال پرخوری، ببین چقدر شکمم را پر از غذا کرده ام،چقدر سنگین شده ام ، دارم میخوابم،دارم بی اینکه نمازم را بخوانم میخوابم... نه! من نمی خواهم این باشم، من نمیخواهم دیگر پرخوری کنم، به زحمت گره کیسه را شل میکنم، کیسه رها میشود...


کیسه ی دوم صدای جیرینگ جیرینگ میدهد : باز منم که حقوقم را گرفته ام، سهم فقرا را سهل انگارانه کنار نمیگذارم، صدقه نمیدهم ، نعمت های خدا را تک خوری میکنم و هیچ باکیم نیست... گره این کیسه را هم با چنگ و دندان باز میکنم و به خودم قول میدهم که یادم نرود که در تمامی نعمتهایی که به من ارزانی می شود، سهمی برای دیگران مستتر است. قول میدهم سهم دیگران را نادیده نگیرم...


انگار نور امید بر سبدم تابیده، نیل دیگر وحشتناک نیست، کیسه ها را یک به یک و به زحمت باز میکنم، من های غرق دروغ، من های غیبت کن،من های پر از شهوت، در ازای جسمی گرسنه و تشنه و دستانی خسته و خون آلود سبدم را ترک میکنند...با خودم زمزمه میکنم کمک کن ، کمک کن، من از بوی گند از رخوت از خودم خسته ام...


برای لحظه ای متوجه می شوم از تلاطم های وحشیانه ای نیل خبری نیست، به اطرافم نگاه میکنم، نیل فرسنگها پایین تر از من و سبدم در جریان است...  من کی اوج گرفتم؟ من کی پرواز کردم؟ من که کاری نکردم، فقط  سعی کردم پرخوری و شهوت و غیبت و تهمت را کنار بگذارم... من که حتی خیال پرواز هم در مخیله ام نمی گنجید کجا و این آسمان کجا؟...


و حالا این دستهای توست که دستهای منتظرم را گرفته، این عطر توست که توی مشامم پیچیده و خاطرات تمام گندها را پاک کرده، این توئی که سرم را به سینه ات فشار میدهی و میگویی: گلپرم، هر عمل تو برای خودت است غیر از روزه که برای من است و خودم پاداشش را به تو خواهم داد... و من که از ذوق دوباره رسیدن به قدر آغوشت تمام الرمض های جهان را گوارا میبینم...



رسیدن ماه رمضان مبارکمان باشد، برایتان بالونهای رنگی و آسمان بلند آبی و سبد های امن و سبک آرزو میکنم



توصیه ی گولوچه ای: حالا که به لطف اینترنت همه چیز در دسترس است، سری به وبسایت مرجع تقلیدمان بزنیم، یکبار دیگر احکام روزه را بخوانیم که خدای نکرده بعدها بخاطر ناآگاهی های کوچک ، خطا نکرده باشیم. راستش من خودم نمیدانستم که تزریق آمپول تقویتی و سرم از نظر مرجع تقلیدم روزه را باطل نمیکند.

مامان؟ کجایی مامان؟ من برگشتم، کمی دیر ، اما برگشتم

26 خرداد 1394 ساعت 11:56 ق.ظ


برای اولین بار ،دلم میخواهد ، و خیلی هم میخواهد، که امروز بروم میدان بهارستان، فریاد بزنم که از شما ممنونم که امروز میتوانم دست حنا را بگیرم و روی زمین کشور خودم راه بروم.

فرازی از مکاتبات دو همکار

25 خرداد 1394 ساعت 08:20 ق.ظ


 نامه ی اول از طرف آقای پیگیریان :


با سلام

آقای مدیر شعبه ی فلان قریه عزیز با زبون خوش میگم

اون دستگاه کارمندشمار شعبه فلان قریه رو پس بدین

و گرنه .....

به  آقای مذکوریان در واحد انبار میگم بزنه تو حساب شعبه شما هههههههه

 

ترو خدا  خواهش میکنم

عجب اشتباهی کردم با شما همکاری کردم 


***

پاسخ نامه از طرف آقای مدیر شعبه :


جناب مستطاب اجل افخم اعظم،آقای پیگیریان(زید عزه)؛

ولکن گردن ما از مو باریکتر خواهد بود.

علیرغم قوانین جاریه و ساریه بر این دفتر معظم، الساعه به کلیه قشون تحت امر فرمان می‌دهیم لاشه دستگاه موصوف را تحت‌الحفظ به مرکز ارسال و راپرت وقایع را گزارش نمایند.

سرپاس مذکوریان درب و تخته ساختمان را به انضمام شیرآلات آن به حساب صالحات این دنیا و باقیات آن دنیای ما متصل فرمودند. فقره کارمندشمار  که قابلی ندارد.

زیاده جسارت و همکاری آن جناب، مزید شعف و سعادت است.

 

فلان قریه، بیست و یکم شعبان‌المعظم یکهزار و چهارصد و سی و شش

شارع صدوق کاشی ۴

احمد

***


 محرم و صفر اسلام ، و این دو همکار آیین مکاتبات اداری را...

.

.

.

.

زنده نگه داشته اند



قابل ذکر است جناب آقای پیگیریان که نامه اول را مرقوم داشته اند، خود از فصحای حاضرجواب علم و ادب می باشند، منتها از آنجاییکه آقای مدیر شعبه سنواتی چند را به تحصیلات حوزی پرداخته اند، فلذا هر گونه ادعای رقابت کتبی با ایشان حکم خودزنی دارد!!!

بهشت پیچیده در پتو

24 خرداد 1394 ساعت 09:01 ق.ظ

گولو پرنده ی بی سر

23 خرداد 1394 ساعت 12:16 ب.ظ



سلام

 مصاحبه ها هم خوب و کجدار و مریز تموم شدند، بعد از این منم و دکتری و مرحمت خداهه (الان فکر کردم دیدم قبل از این هم همین بوده خو!)


خانم اردیبهشتی جواب تست DSI (پرسشنامه تمایزیافتگی خود)رو برام فرستاد. بیشترین امتیازم در خرده مقیاس جایگاه من بوده. یه حس نرم و خوبی داشت که دیدم تست تایید کرده که توانائی ها و عقایدم رو بطور مشخص و معین می شناسم و می تونم ازشون پیروی کنم. 


دندون 6 فک پایین راست شکست! درسته که روت کانال شده بود، درسته که روکش نشده بود، ولی خیلی دلخور شدم از شکستنش. فصل جدیدی از داستانهای گولو و دندانپزشکی در راهه!


اومدم پداگوژیک بشم، به حنا گفتم ببین دندونامو مسواک نکرده ام  و این دندونم شکسته و دهنم رو تا جایی که میتونستم باز کردم تا عمق فاجعه رو ببینه. برخلاف تصورم یه نگاه خیلی خیلی عادی به دندونم انداخت و گفت" اشکالی نداره اینا دندون های شیرین هستن، بعداً جاش یکی دیگه درمیاد!!!" (البته در حقیقت گفت:اسکالی نداره اینا دندون های سیرین هستن، بعداً جاس یکی درمیاد)


دوست دارید حرص بخورید؟ دوست دارید دق کنید؟ دوست دارید در حد خودکشی از جامعه تون ناامید بشید؟ برید قسمت تبادل نظر نی نی سایت رو بخونید! 


هفته ی گذشته دو تا از وعده های غذایی ام رو بیرون خوردم: یکی یه شام توی رستوران ژوانی و اون یکی یه  نصفه ساندویچ هایدا توی سالن انتظار بیمارستان شهید رجائی. نقطه ی عطف هر دو وعده این بود که از خوشمزه ترین غذاهای زندگی ام بودن. خدایا شکرت که دوست و خنده رو آفریدی.


سه هفته ای هست که آخر هفته ها در خدمت خانواده هستم. صبحانه، شستن ظرفها، انیمیشن دیدن با بابا و حنا، بازی و حموم رفتن با حنا، گپ و گفت با مامانه، خنده و شیطنت با خواهربزرگه. آخر هفته ها وایبر و واتس آپ و لاین و تلگرام تعطیله.


به لینکها یه سر و سامون دادم و دروغ چرا مقدم همه بلاگفایی هایی که به بلاگ اسکای پیوسته اند رو گرامی داشتم!!!


همه ی اینا رو نوشتم که توی ذهنم مقدمه چینی کنم و بگم حالم یه جوریه. البته بد نیست. خوب هم. یه جور نرم و له و شیرین. مثل انبه. کلی تماس بی پاسخ دارم. کلی قرار نرفته. کلی کار اداری. ولی هیچی. می دونم دوستام دلخورن که عملاً هستم و نیستم، ولی بلد نیستم نقش بازی کنم. من، گولو گولوئیان، در حاضر، هستم و نیستم. اگر جواب تلفن تون رو ندادم، اگر پیغاماتون بی پاسخه، اگر کلا کمرنگم، بخاطر این نیست که مشکلی با کسی دارم. نه . من فقط یه کم زیادی ارومم و دوست دارم دور و برم خلوت باشه. همین.


پ.ن: هر کدوم از این پاراگراف ها یه پست طولانیه ولی کوتاه نوشته شده اند چون حال توضیح ندارم.!


عنوان برگرفته از اینجاست


مهم ترین نوشته، همان است که نوشته نمی شود. کاملاً با تو موافقم ، امروز روز مناسبی بود.

خنکی هندوانه با طعم شیرین صدای تو چقدر می چسبد

18 خرداد 1394 ساعت 03:57 ب.ظ


از صبح دارم سعی می کنم بنویسم. نمی شه. نوشتنم نمیاد. من پر از گفتنم نه نوشتن، باید که بشینی روبروم، با نگاهم قابت کنم، برات حرف بزنم حرف بزنم حرف بزنم، بشنوی، بخندی، بگی واویلا...


مصاحبه های مختلف رو میرم و هیچ حسی نیست، دلم میخواد قبول بشم. بگو ان شاءالله. دکتری مثل یه بارداری ناخواسته بود برام. انتظارشو نداشتم ولی اگر بچه ام سقط بشه بسیـــــــــــــــــار غصه خواهم خورد.


چرا نمازهای صبحم قضا میشن؟ دارم چه کار اشتباهی میکنم؟ کلافه شده ام. خیلی کلافه.


عکس بچگی هام که توش پیراهن تنمه رو نشون حنا دادم. یه کم نگاش کرد و گفت: این پیرهنم کجاس؟


وقتی تازه استخدام شده بودم ،همکار خدماتی درگیر شوهردادن دخترش بود، امروز شیرینی تولد نوه اش رو خوردیم... عمر چقدر راحت و زود می گذره...


موهام رو تیره کردم، همیشه موهای مجعد تیره به نظرم زنانه تر بوده.


تعطیلات مهمون داشتیم؛ خواهرم و حنا. چهار روز تمام موندند خونه ی ما. چقدر لذت بخشه صبح ها با گرمای دو تا دست کوچولو بیدار بشی که داره با تقلا خودشو میکشونه زیر پتوت. 


دستای باباهه رو میگیرم نوک انگشتاشو بوس میکنم. باباهه داشت بخاطر  رفاه ما کار میکرد که دستش آسیب دید، خدا خیلی رحم کرد که همه چیز به خیر گذشت.دستای باباهه رو میگیرم نوک انگشتاشو بوس میکنم و باباهه چشماش براق میشه، اشکای من میچکه رو دستاش... خدایا مراقب باباها باش، مراقب مردهایی که کار میکنن باش...


بحث سر مهربانی مشکوک عمه ها بود، آقای همکار سخن نغز گفتند: کی گفته عمه ها بَدند؟ خواهر بزرگه ی من انقده بچه های خواهر کوچیکه ام رو دوست داره که نگو..... ما هم نگفتیم!!!


بلاگفا دوست بدی شد. آدم با خطاها و باگ ها کنار میاد ولی دوستی ما و بلاگفا یه موضوعیتی داشت که متاسفانه الان از بین رفته. من دوست داشتم دوستام بیان بلاگ اسکای، ولی دوست نداشتم اینجوری بیان. نمی تونم خبیث باشم و شادی کنم. از معذب بودنشون توی نوشتن ناراحتم.


دیگه نمیدونم چی بنویسم. یه کم کرختم

من پایه ام، تو چی؟

17 خرداد 1394 ساعت 11:14 ق.ظ


امروز چه کار خوبی انجام دادی؟


من به یه پژوهشگر کمک کردم که بتونه پایان نامه اش رو با اطلاعات واقعی تکمیل کنه.


تو هم حاضری این کار رو انجام بدی؟


بیا اینجا


بعداًنوشت: از کمک تک تک تون ممنونم، تعداد پرسشنامه ها به حد نصاب رسید.شما برای یه نفر، یه روز خوب و شاد و موفق ساختید.

برچسب‌ها: We rise by lifting others

و من به فاصله ی عراق و شام فکر میکنم که سبز خواهد بود

13 خرداد 1394 ساعت 01:29 ق.ظ

وبلاگ محبوبم را میخوانم؛ در سالگرد تولدت نوشته:


حضرت علی (ع) میفرمایند: چون قائم ما قیام کند کینه از دلهای آدمیان رخت بر می بندد، چنانکه حیوانات وحشی با هم در صلح و صفا زندگی کنند. تا آنجا که اگر زنی پیاده فاصله میان عراق و شام را طی و با خود طلا و نقره حمل کند با امنیت از روی سبزه ها عبور خواهد کرد و از هیچ موجودی نمی هراسد.


توی ذهنم مسیر بین سوریه و عراق را می جورم، به نظرم  فقط کویر باشد. توی گوگل میزنم "عراق و شام" و کلیک میکنم روی عکسها... سبز نیست، کویر هم نیست، قرمز است، خیلی قرمز. دا*عش غوغا کرده، بدن ها مثل اینکه از لای دندانهای وحشی ترین حیوانات بیرون کشیده شده باشند، آدمها انگار مورد اصابت تلخ ترین کینه ها باشند، عکس هیچ زنی نیست، زنها لابد حتی ارزش عکسبرداری نداشته اند...

باز فاصله ی عراق و شام را تصور میکنم... این بار سبز، این بار امن و یکهو دلم از حجم تنهایی ات می گیرد... چقدر از نیکی و سلام دور افتاده ایم... خوب نشده ایم و  چقدر کار خوبان را سخت تر کرده ایم...هنر که کنیم می گوییم منتظر ظهورت هستیم و تمام! بخاطرت جلوی ظلم که نمی ایستیم  هیچ ، حتی حاضر نیستیم چراغ قرمز را رد نکنیم...


راستی امشب شمع های کیک تولدت را چه کسی روشن میکند؟




برچسب‌ها: تولدت مبارک

ساسای سیزده خردادی

12 خرداد 1394 ساعت 01:15 ب.ظ


توی نگاه اول یه عکس عادیه، توی نگاههای بعدی شاید ترکیب کوله پشتی و کیف کمی غریب باشه، ولی در کل عکسی نیست که آدم رو خیلی درگیر کنه؛ یه زنه که داره میخنده.همین.


برای من اما یه عکس عادی نیست، حتی یه عکس نیست، یه قصه ست، قصه ای که گرچه چهار سال اولش رو ندیده ام ولی توی سی و دو سال باقی، لحظه به لحظه سهیم بوده ام...


اون زن توئی ساناز. داری می خندی و مثل همه ی وقتهایی که از ته دل می خندی چشمات یه خط باریک شده اند.من اما میدونم که توی نی نی اون چشمها زنی نشسته که کمتر از ده روزه متوجه شده که دخترچه ی شیطون و بدقلق و غذانخور چهارساله اش مبتلا به دیابت نوع یک شده، زنی که توی کوله پشتی اش انسولین و دستگاه تست و آمپول گلوکاگون و لباس بچه و ملافه و قاشق و چنگال و دفترچه بیمه و دستمال کاغذی و کارت شناسایی و پرونده پزشکی داره. زنی که هر لحظه آماده ست اگه حال دخترش بد شد بره بیمارستان... زنی که از چهارشنبه سوری 93 این اولین باره که داره از خونه به مقصدی غیر از بیمارستان میاد بیرون و در مقابل درخواست منی که عکاس هستم ، خنده رو دریغ نکرده...


ساناز، دلم میخواد خیلی حرفها بزنم، از سالهای جنگ و دعوای بچگی، از سرتقی و یکدندگی و لجبازیامون، از خنده و اداها و حرفامون، از سالی که رفتی دانشگاه و من تازه جای خالی ات رو توی همه جای زندگی ام حس کردم، ساناز حرفم زیاده ولی تو توی این چند ماه اخیر کاری کرده ای که همه ی این حرفها کمرنگ شده اند... تو یهو توی نظر من یه مادرمثالی شدی... حنا رو از DKA شدن نجات دادی، شبها بیدار موندی و وقتی همه میگفتن ان شالله تشخیص اشتباه بوده باشه با چشمهای سرخ و پف کرده نشستی دیابت رو سرچ کردی. ساناز تو چجوری انقده قوی شدی آجی؟ چجوری این همه غم و شوک و شب بیداری و دردسر رو تاب آوردی تا الان حنا بگه من یه دیابتیک خوشحالم...آجی چجوری توی اون شرایط حتی یه بار سرت رو نگرفتی رو به آسمون و از خدا نپرسیدی چرا من؟ چرا حنا؟ چطوری همش میگفتی و میگى من راضی ام، من خدا رو شکر می کنم... یهویی این همه ایمان رو از کجا آوردی آجی؟ من برای همین یه کارت میتونم تا ابد بنویسم و اشک درست مثل همین الان تو چشام گوله بشه و بچکه... آجی تو معجزه ای... توی همه ی این سالها معجزه بوده ای...



فردا تولدته، گفتی برای تولدت کادو نمی خوای، اصرار که کردم گفتی کرم ضد آفتاب میخوای. قربونت برم آجی. قربونت برم که مثل آفتابی خودت. قربونت برم که اگه همه ی دنیا رو برات بخریم بازم جبران کارات نیست. آجی تو بهترین خواهر بزرگ دنیا، بهترین مامان حنای دنیا و د بهترین ساناز ساکن واحد شماره 9 هستی... الان و تا همیشه...



تولدت مبارک



پ.ن: من بلد نبودم به ساناز بگم آجی،خواهر کوچیکه وقتی زبون باز کرد یادم داد



برچسب‌ها: The behtarin Sanaz

آیینه دار صورت پیغمبر

9 خرداد 1394 ساعت 04:17 ب.ظ


و توی یه همچین روزی، قلپی از بغل خدا سر خوردی توی بغل بابا، و فصل عاشقی لیلا شروع شد...

( تعداد کل: 17 )
   1       2    >>