حبس در قاب ایجس بازوهایش

30 اردیبهشت 1394 ساعت 03:48 ب.ظ


نوشتنم نمیاد. بی بلاگفا اینجا شده عین گورستان های متروک، فقط فرقش اینه که من از مزارهای متروک خوشم میاد و از اینجا نه! 


برای مصاحبه ها مقاله میخونم و امیدوارم. تهش یه چی میشه خو. خوبی اش اینه که یکی هست بجای من نگرانم باشه. من میشینم توى بغلش و بازی رو تماشا میکنم. امنم.


موزیکال باب اسفنجی رو دریابید. کاملا خالتور، کاملا ایرانیزه و کاملا مفرح.


دکتر مهربان و قرتی به مامانه گفته برای گرفتگی زانو باید روزى نیم ساعت حرکات موزون بکنه. ترکیب این توصیه،جمله ی بالایی و روح مشارکت خانوادگی در گولوئیان ها اینه که پریروز باباهه وسط خونه یه چی طرفهای سماع می رقصید و میگفت : مکعبیاش بیان وسط!!!


لذت یعنی با صدای قربون صدقه ی مامانه بیدار بشی. منظورم خودم نیست ها! نه. من خیلی وقته از سن ننری این مدلی ام برای مامانه گذشته. منظورم توکی و کوکو ست. مامان هر روز براشون آواز میخونه و نوچ میکشه. اونا هم براش دُقُل دُقُل میکنن و پرهاشون رو پف میدن. آخرین باری که آواز خوندن مامانه رو شنیدم هنوز بچه ی ته تغاری خانواده بودم.


یه وقتی هم هست که آدم میخواد بچه اش رو بغل کنه و ظاهراً هم همه چی مرتب و جوره، ولی یهو  که خوب  نگاه میکنه میبینه توی بغلش یه شیر آتش نشانیه...ایمان هم باید یه همچین  چیزی باشه. نمیذاره از حسرت چیزی که نداری آتیش بگیری ولی لزوماً اثری از گرمای خواسته ات توش نمیبینی.


پاراگراف بالا مبهمه. مثل حس اینروزای من به جهان. بچه ها رو توی گروپ های وایبر میخندونم و توی آینه که نگاه میکنم زنی رو میبینم که انگار ساعتها اوخشامای محبوبش رو خونده...


تا حالا دعای جوشن صغیر رو خونده اید؟ یه بار ترجمه اش رو بخونید. مثل پتو می مونه. 


ایجس چیست؟

Moony in Me

27 اردیبهشت 1394 ساعت 04:20 ب.ظ


- صفحه های دوستای بلاگفایی رو باز میکنم و با خودم خیال می بافم که الان چی نوشته اند...خیال می بافم... بلاگفا خرابه... دوستام هیچی ننوشته اند...


مادر شدن بهترین اتفاق دنیاست.


- این هفته مصاحبه ها شروع میشن. اضطراب دارم.


- حنا اومد وایستاد جلو روم و گفت پایا میخوای برات حرکات موضوع بکنم؟


- همین روزاست که ابروهام جلوی دیدم رو بگیرن.


- رفتم خیابون سنائی و برای اولین بار دلم نخواست بچه داشتم؛ حنا رو همراهم  داشتم و دنیا مال من بود.


- شعور من به اکثر نوشته های کامشین نمیرسه  ولی از صبح این پی نوشت  رو میخونم و دلم تازه میشه. 


- همه چی خوبه. تونستم سه روز گذشته رو روزه بگیرم و کنار خانواده و خدا و دوستان باشم.همه چی خوبه.الحمدالله.


- نوشته بودی "بیا تلگرام تا اینترنتت رو تموم کنم" پیغامتو ندیده بودم. حالا دارم می سوزم از حسرت که قرار بود چیا بگی و من به غفلت از دست داده ام. امان امان امان از لحظه ی غفلت. چند بار بیا کنارم های اون خوب بی همتا رو نادیده گرفته ام؟ قراره چقدر سوزدل و حسرت نصیبم بشه؟



توضیح عکس و عنوان

اگه یه روز بفهمه مدرسه ای در کار نبوده

27 اردیبهشت 1394 ساعت 01:19 ب.ظ


* حنا چرا داری گریه می کنی؟ 

- آخه دلم نمی خواست از خونه ی خاله لاله برگردیم. میخواستم با پسرک بازی کنم.

* ولی پسرک باید بخوابه چون فردا باید برسه مدرسه. شما هم وقتی بری مدرسه باید شبا زود بخوابی.

- من نمی خوام شبا زود بخوابم.

* اون موقع تو مدرسه هی خوابت می گیره.

- من نمی خوام برم مدرسه. 

* اون وقت بی سواد می مونی.

- من میخوام بی سواد بمونم.

* اگه نری مدرسه دیگه دوستای خوب و مهربون و کوچولو پیدا نمیکنی.

- من نمی خوام دوستای خوب و مهربون و کوچولو پیدا کنم.

* باشه. ولی بهتره بدونی من و خاله لاله تو مدرسه با هم آشنا شدیم و بعد دوست شدیم.


چند لحظه سکوت ...



- برای مدرسه رفتن باید ساعت چند بخوابم؟

به شبی فکر کن که نه ماه دارد ، نه خورشید ، تو را دارد ...

21 اردیبهشت 1394 ساعت 04:17 ب.ظ

دستهایم را حلقه میکنم دور بالش بغلی ام و صورتم را فشار میدهم تویش... و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد... ترسیده ام باز، تا به خودم آمدم دیدم سر ستون بلندی ایستاده ام، نه قدرت پرواز دارم و نه توان پایین آمدن، باز ترسیده ام... مثل همه وقتهایی که می ترسیدم و کسی نبود... می ترسیدم و دستم به نور نمی رسید... می ترسیدم و پشتم به هیچ بود... می ترسیدم و سرد بود... بعد تو آمدی... و من یاد گرفتم از همه و از خودم به تو پناه ببرم، دستهایت را دورم حلقه کردی که نگاهم به عرض کتفهای موسی وارت بود... من که در نبودت شبان دردهایم شده بودم وقتی به خودم آمدم که گوسپندانه به لالائی تپش قلبت دل سپرده بودم و این توحید بود...

گهگاه گمت می کردم، صدایت می زدم، صلا می دادی و من هراسان می شدم. صدایت از دور میامد. من ناتوان و رنجور بودم. تنم از ضعف جسم و روحم از کسر ایمانم می لرزید. زانو زدم .گریستم. گفتم من می بازم. نورت بر من تابید. گفتی محبوبکم نترس، من از تو به قدر خودت میخواهم و به ضعفت واقفم، خجالت نکش و از من به قدر خودم بخواه که بی تردید من بخشنده ترین مهربان عالمم و این عدل بود...

دانسته بودم که هستی و فقط توئی که ماندگار منی. دانسته بودم که جز تو مفری ندارم و راه آغوشت را بلد نبودم. تو داغ بودی و بسیار روشن. من یخ کرده بودم و چشمهایم به تاریکی عادت کرده بود. گفتم من شب پره ی خلقتم، فرق لامپ و آتش و خورشید را نمی دانم... اگر گم بشوم چه؟ اگر بسوزم چه؟ نوای ققنوس در جهانم پیچید، برایم از دیگران قصه گفتی، دیگرانی که گم نشده بودند و راه خانه ات را بهترتر بلد بودند. گفتی عزیزکم راهنمای خوب بسیار است تو فقط یادت نرود که راه نزد من یکی ست و نبوت همین بود.

حالا خیالم راحت تر شده بود و سرم سبک. گاهی مست لامپ های دنیا مى شدم و گهگاه به خودم میامدم ، مدتها بود که قصه ها را فراموش کرده بودم ، ترسیدم خورشید را گم کنم. توی دلم گفتم آنها که راه بلد بودند از ما نبودند، من ساده و عادی ام، من هی گم می شوم، تا میایم دستم را توی دست روایتت سفت کنم گرسنه ام می شود و تا سیر میشوم قضای حاجت دارم و بعد خواب مرا می رباید... بیدار میشدم و دستهایم از راه تو دور افتاده بودند و باز بسیار سردم بود... گفتم ای که نگفته های مرا می دانی، ای که از مادرم مهربانتری... دستهایم یخ کرده و باز تو بودی که دور من و جهانم پتویی از نور کشیدی و حالا من امن بودم و راه روشن... و امامت جز این نبود...

حالا راه را کجدار و مریز شناخته ام... حالا مزه ی نورت را چشیده ام، گرمایت را توی رگهایم حس کرده ام و مى دانم تا کجاها بخشنده ای و همین جسورم کرده است... زیاده تر از خلقتم را میخواهم و کمتر از سخاوتت... میخواهم به آغوشت برگردم... باز بنده ی بغلی ات باشم و دیگر نه نور میخواهم نه گرما ... شب پره ای وجودم را به خورشیدت بشارت بده و دیگر هیچ... بخواه که از تو خودت را بخواهم... عاشقم کن و به وصالم برسان و نامش را معاد بگذار...


عکس نوشت: 15 رجب امسال،من، ایستاده بر آخرین پله های مناره ی سمت راست مسجد خانم زینب(س)...


خوان سوم: کشته شدن ولتری ها به دست گولو

19 اردیبهشت 1394 ساعت 12:29 ب.ظ

میدونم باید اینا رو داشته باشم/ تهیه کنم:

- توکل خیلی خیلی زیاد
- شناسنامه و کارت ملی
- رزومه کاری
- رزومه پژوهشی
- اصل لیسانس و ریزنمرات
- اصل فوق لیسانس و ریزنمرات
- توصیه نامه از استادهای فوق لیسانس
- مدارک دوره های بین المللی

نمی دونم دیگه چی لازمم میشه!!! شما می دونید؟


رقیب تازه نفس

16 اردیبهشت 1394 ساعت 12:52 ب.ظ


تابستان پارسال بود به گمانم و ما مست رخوت شهریوری داشتیم خاطرات مشترک کودکی هایمان را شخم میزدیم که یکی که یادم نمیاید کداممان بود یادی از اسم فامیل کرد و نیم ساعت بعد چارچنگولی افتاده بودیم روی برگه هایمان و بحث میکردیم که ریواس پلو غذا است یا نه و آیا آشپزخانه اشیاء محسوب می شود و قس علی هذه...


آن روزها ما حواسمان به پسرکی که غرق در لگوهایش قهرمان پروری می کرد، نبود اما حالا چند روزی ست حریف قدری برایمان پیدا شده که به فیلی و فیروزه ای و امثالهم راضی نیست و یکهو سر و کله ی فسفری و این قرتی بازی ها را به مراسم آیینی اسم فامیلمان باز کرده...


بله، پسرک دارد زیرجلکی بزرگ می شود و همین روزهاست که با دوستهایش بنشیند و از دوره همی های مامانه و خاله ها بگوید...


عکس نوشت: و ما دیشب متوجه شدیم که "جلالی" رنگی ست بین پسته ای و جگری.

نگارخانه ای به وسعت تهران

16 اردیبهشت 1394 ساعت 10:53 ق.ظ
این روزا دیگه توی عثمان تنها نیستم، کلود مونه از دم پارکینگ سوار میشه، ونگوگ تو اتوبان منتظره، ایوان آیوازوفسکی رو توی خروجی بزرگراه می بینم ... این روزها همه اینجا جمعن، پیتر بروگل و میشا و رنه مارگریت و رنوآر و آنتوان بلاچارد... این روزها تهران شهری شده که دوستش دارم...
برچسب‌ها: لینکم نمیاد

گشتم نبود، نگرد نیست

16 اردیبهشت 1394 ساعت 08:18 ق.ظ

نه توی درایوها، نه هاردهای اکسترنال، نه فلش ها و نه ایمیل ها
فایل شماره ثبت نام لاتاری آمریکای امسالم هیچ جا نیست!

پ.ن: جواب لاتاری 2016 رو از اینجا چک کنید.


بعدانوشت: خب با کمک دوستان و لینک فراموشی شماره فایل ، به این امر مهم رسیدیم که امسالم در مام وطن موندگاریم!!!

در حواشی وبگردی

15 اردیبهشت 1394 ساعت 03:56 ب.ظ

تو روبرومی ماه ِ کامل

15 اردیبهشت 1394 ساعت 01:32 ب.ظ


نشسته ام با وسواس سوره های عمل ام داود با صدای شیخ السدیس را جدا میکنم و می ریزم توی یک فولدر مجزا. در گوشم میخوانند که اگر این قرآن را برای کوه میفرستادم تحملش را نداشت... به زمختی کوهها فکر میکنم و به آیه های ترد و ململی که ته همه شان گفته ای من نرم و مهربانم... من نادانم نه؟ کوه میفهمد تو چه گفته ای، من هیچ...

***
 حشر تمام می شود و سوره ی بعدی ممتحنه نیست، یک نفر می خواند " تو روبرومی ماهِ کامل..." کسی قلبم را توی مشت می گیرد و اشک راهش را پیدا میکند... تو روبرومی، تو همیشه روبرومی، من همیشه نابینا بوده ام، کاش سنگ بودم ، کاش کوه بودم، من نادانم... برای دیدنت از پله های مناره بالا می روم، به آسمان نگاه میکنم، غافل از اینکه تو روبروی منی، از ازل، تا ابد...
***

من تقریباً برگشته ام.

دالّی موشه

15 اردیبهشت 1394 ساعت 12:22 ب.ظ

سلام
خوبید؟
منم خوبم.
خواستم قبل از اینکه پست های شیرین بنویسم از دست گسی این پست خلاص بشوم.

قبول دارم، پستم گنگ و کلافه بود. چرایش هم برای خودم واضح بود : نوشته بودم با عثمان تصادف کرده ام و یک خواننده کامنت گذاشته بود که : " اِ اونی که سر خیابون پیامبر با یه پراید تصادف کرده بود و لباس فرم داشت و دمپایی! پاش بود تو بودی؟ ما دیدیمت!"

ننوشته بود خدا را شکر که آسیب فقط مالی بود، ننوشته بود که شک کردم تو باشی، ننوشته بود که رویم نشد بیایم سلام کنم ، حتی ننوشته بود که به نظرم تو مقصر بودی یا حقت بود یا حتی نیامده آشنایی بدهد یا هر چی... فقط نوشته بود : دالّی، من وقتی دیدمت که تو حواست نبود. یعنی پشت این "دالّی" هیچ چیز نیست.هیچی و یک گزاره خبری بی معناست.

بلاگرها آدمند، من آدمم. جسم دارم، پس لباس می پوشم. در غرب تهران زندگی میکنم، پس در خیابانهای این ناحیه بیشتر دیده می شوم! هویت دارم و یک اسم و یک فامیل در اوراق هویتی ام نوشته شده. گاهی از سرکار که میایم مادرم می گوید (مادر هم دارم بحمدالله) : "گولو بی زحمت منو برسون مطب دندون پزشکم" من تنبلی ام میاید لباس فرمم را عوض کنم ولی کفشهایم را درمیاورم و اینها را که راحتند پا میکنم( تازه از شما پنهان مارکشان هم Crocs نیست)بعد مامانه را می رسانم و یک هویی هوای لاله به سرم می زند و می پیچم توی فرعی که راهم را عوض کنم و بروم خانه اش و خب عثمان دیگری میپیچد جلویم و تصادف میکنم...

بلاگرها آدمند، با تمام فانکشن های طبیعی یک آدم، پس خیلی عجیب یا عیب نیست اگر شما به اسمشان به خودشان به اقوامشان  یا به کافه های محبوبشان بربخورید و بلاگرها هم این را می دانند. اصلاً لذتش به همین است که بدانی وبلاگی که می خوانی را آدمی مینویسد که مثل تو درگیر همین زندگی ست، و هر چقدر نوشته های بلاگر معمول تر و ملموس تر باشد این لذت عمیق تر است...

و نقطه ی اوج نوشتن همینجاست، روح بلاگر در برابر خواننده عریان است، خواننده از حس و سلیقه و چالش ها و دلخوشی های او خبر دارد و همین باعث می شود که فراموش کند که جسم بلاگر هنوز لباس بر تن دارد و اینجا آغاز تنش های ناخواسته ست ( با خواسته ها کاری نداریم)

مدیریت این تعارض کار سختی نیست. اگر بلاگری با اسم مستعار مینویسد حواسمان باشد لابد دلیلی دارد، پس اگر او را در جمعی غیر مجازی ملاقات کردیم اگر جزو جمع بودیم به بلاگش اشاره نکنیم و اجازه بدهیم خودش در این رابطه تصمیم بگیرد و اگر جزو جمع نبودیم فردایش نیاییم به رخ بکشیم که ما خداگونه تو را دیدیم و تو بنده وار ما را ندیدی. باور بفرمائید امنیت اجتماعی فاکتور بسیار مهمی در تمامی هرم های جهان است. و همین حرف را اگر به تمامی گزینه های پشت قبل تعمیم دهیم می بینیم چقدر خودمان( بله همین خود باکلاس و فهیممان) در مناسیت ها و موقعیت های مختلف بی شعور بوده ایم و در عین حال چقدر مراقب و معقول بودن راحت است. و اگر بعد از این حرفی زدیم و کامنتی نوشتیم مبنی بر همین برخوردها قبلش فکر کنیم که در ازای این حرفی که میزنم و اطلاعاتی که میدهم یا درخواست می کنم، شخصیت خودم و امنیت دیگری را متحمل چه هزینه ای می کنم؟



حرف برای گفتن بسیار است ولی از قدیم گفته اند: در خانه اگر کَس است...

چالش کریستف کلمب

9 اردیبهشت 1394 ساعت 02:56 ب.ظ

اگه یه بلاگر از یه خاطره نوشت که توش به یه مثلاً رستوران اشاره شده بود و شما زارپی اومدین براش نوشتین که : من هم همون موقع  همونجا بودم، ببینم تو اون روسری قرمزه بودی یا اون شلوار آبیه؟ به شما نمی گن جان برنان، میگن بیشعور اجتماعی.

اگر یه بلاگر با اسم مستعار می نویسه و شما از هزار راه مختلف اسمشو حدس می زنین و میان براش می نویسین که : اسمت فولانه نه؟ به شما نمی گن کیم اونگ یونگ، میگن بیشعور اجتماعی.

اگه یه بلاگر اسم شهرشو ننوشته و شما از فرط قدرت لایزال جی پی اس خدادادی تون تونستید حدس بزنید ساکن کدوم شهره ،  به شما نمی گن آناکسیماندروس، میگن بیشعور اجتماعی.

اگه یه بلاگر رو توی شبکه های اجتماعی با اسم حقیقی اش ببینید و بیایید در مورد وبلاگی که با اسم مجازی داره افاضه فضل کنید،  به شما نمی گن علی رضائیان، میگن بیشعور اجتماعی.

اگه بلاگری حرفی به شما زد و شما هم سریع یا کند برید در امر خطیر گذاردن خبر کف دست باقی بلاگرها و دوستا اهتمام بورزید، به شما نمی گن جولین آسانژ، میگن بیشعور اجتماعی.

اگه بلاگری حرفی نوشت یا ننوشت و شما برید از لینکها و دوستاش پرس و جو کنید، به شما نمیگن آدم مهربون و Caring، میگن بیشعور اجتماعی.

اگه بلاگری گاهی از همسایه هاش ، چیدمان خونه اش یا هرچی نوشت ولی اسمی از آدرس خونه نبرد و شما کشف کردید که ساکن قلعه مرغی یا زعفرانیه ست، به شما نمی گن کریستف کلمب، میگن بیشعور اجتماعی.

و در پایان اینکه صد البته هستن نخبه هایی که نه تنها به  موارد بالا اکتفا نمیکنن، بلکه میرن پروفایل دوستان و بستگان بلاگرها رو توی شبکه های اجتماعی می جورن یا بدتر اینکه ادشون میکنن، به اینا هم نمیگن سفیر صلح یونیسف، حتی نمیگن بی شعور اجتماعی، به نظر من یکی که باس به اینا فقط گفت :خاک تو سرت!





پ.ن: یه وقتی یکی میاد میگه فلانی من مثلا پدرتو میشناسم آدم خوبیه، یا مثلاً فکر کنم شما توی فلان تور گردشگری همسفر ما بودی، یا اینکه گمان کنم خونه ات فلان جاست منم همسایه تون هستم و... این ادبیات فرق داره با اینکه کسی بیاد صرفاً بگه که دالّی!!!! من شناختمت!!! . خب که چی؟ شناختی که شناختی. بهت جایزه بدم؟ در حقیقت این کار یه بلاگر رو سوق میده رو به مبهم نوشتن، به ننوشتن، به رمزدار نوشتن، به دوری کردن از خواننده...
( تعداد کل: 22 )
   1       2    >>