ماه انگور، فصل شراب

31 فروردین 1394 ساعت 12:36 ب.ظ

ماهت شروع شده، تو مگر خورشید هستی که ماه داری؟ تو که گرمایت نمی سوزاند، که نورت کور نمی کند،  که هیچکس شبیه ات نیست،  تو یکّه و بی همتا، مثل طعم شیر مادر، مثل بوی گلوی نوزاد، تو  که همه ی آرزوی منی در یک قامت... نه. خورشید هنر کند فانوس درِ خانه ات باشد...

ماهت شروع شده، ماراتون معشوق ها، روزهای روزه، شب های آرزو، چشم هایی که دنبال تو می گردند... و تو ... تو که برای همه وقت داری، برای همه حرف داری، توی دستهای قنوت همه شکلات میگذاری.... من کوچکم، بدنم را با لقمه های نادرست تنبل کرده ام، روحم از هزار کردار ناپسند زخمی شده، مرا اگر با شب زنده داری و روزه و دعا و تضرع بسنجی باید بروم ته صف، آن دورها، جایی که طاقت از دوری تاق و نفس  نـ  فــ ـس میشود.

 خورشیدم ، من پای ایمانم لنگ است و هیچ دونده ای با ویلچیر، امید خط پایان را نمی پرورد، مگر اینکه بداند یک نفر، یک خورشید، یک آغوش ، پشت خط پایان منتظرش نشسته، دستهایش را باز کرده و مامن همانجاست...همه خلقت همانجاست...

الغرض، این روزها تپش های قلبم یا من ارجوه میخوانند، بزرگی کن،مرا به سینه ات فشار بده، من نمی خواهم جوابی برای این الرجبیون ات داشته باشم.  به جایش مرا سخت به سینه ات فشار بده و امیدم را ناامید نکن که بپرسی کجایند و بدانی که یکی شان، یکی کمینه شان، چسبیده به آغوشت، نفس هایش را با ضرباهنگ صدای تو هماهنگ میکند... مرا از خودم حفظ کن که می ترسم از هر آنچه که ... حتی گفتنش سختم است، مرا از سینه ات جدا نکن... همین.


عکس نوشت:رحمت تو در ندارد که بگویم درهای رحمتت باز است، در یعنی من خلقتم را در مقابل مهر تو قفل نکنم، نورت شاه کلید عشق است، حالیا این قلب من و این سخاوت تو...

 

پ.ن: قلم من تاب توصیف قد تو را که ندارد. کلمات منقطعم را به لطف ممتدت ببخش...



معشوق ها؟ هستید؟ روزه دارها؟ معتکف ها؟ نمازخوان ها؟ مهربان ها؟ توی غزل عاشقی تان مرا هم یاد میکنید؟






مجاز می باشم

26 فروردین 1394 ساعت 08:24 ب.ظ

همین دیگه! زیاده عرضی نیست.



نگاهت می کنم ...نگاهت می کنم و مست به خواب می روم ...

25 فروردین 1394 ساعت 02:03 ب.ظ


 فکر کرده ای حالا که تکلیفم با سفر معلوم نیست، تکلیفم با تو هم نامعلوم خواهد شد؟ فکر کردی چمدانی که بعد از کربلا گوشه ی اتاق در انتظار لباسهای سفید نشسته است را خالی می کنم؟ یا دیگر دلم از خواندن مناسک و دعاها غنج نمیرود؟ گمان کردی حالا که می خواستم شب تولدش در خانه ات باشم، پیشانی بگذارم به رکن یمانی و حالا نشده، از آغوشت دست میکشم؟

نه عزیزم، نه نور چشمم، من زبان حکمتت را خوب بلد نیستم ولی آنقدر میفهمم که این یعنی میخواهی مثل همیشه نعمت بهترتری به من بدهی، می فهمم بی دلیل نخواسته ای که اینجا باشم و همین اعتمادم به دستهایت است که باعث شده این طور امن و رام  و آرام باشم...

آرام جانک من، ای ایستاده در انتهای همه ی راه ها، ای شیرینی اولین نفس و ای آرامش آخرینش، در نیمه رجب به خانه ات راهم میدهی؟ مرا باز معتکف آغوشت میکنی؟

آخرین سوال آقای خواستگار

23 فروردین 1394 ساعت 04:42 ب.ظ


چهارشنبه ی گذشته، درست قبل از  خداحافظی اجازه خواست که سوالی که ذهنش را مشغول کرده بوده بپرسد و سوال این بود: 

حنا دختر خودتونه نه؟



و این گونه من روز مادر را با دل خوش به خودم تبریک گفتم!

حج - آری یا نه

23 فروردین 1394 ساعت 03:03 ب.ظ

نمی دانم باید این نوشته را چطور  شروع کنم. حتمن همه در جریان اتفاقی که در فرودگاه جده برای دو نفر از هموطن های ما افتاده است هستید. اتفاق بسیار ناگواری است و باعث می شود آدم خیلی ناراحت بشود. راستش میخواهم توی این نوشته فقط بلند بلند فکر کنم و جنبه های مختلف این ماجرا را تا جایی که عقلم می رسد توی ذهنم مرتب کنم و لاغیر.


جنبه ی اول : حقایق


- ماموران عرب هرگز رفتار دوستانه ای با ما نداشته اند.

- رفتار بد با هتک حرمت خیلی فرق دارد.

- در تمام دنیا هتک حرمت جرم حساب میشود.

- مسافران ایرانی در اکثر موارد با خطوط هواپیمایی همکاری درست انجام نمی دهند و جنس های ممنوع با خودشان حمل میکنند. بهمین دلیل  و به دلایل گاهاً سیاسی ،بازرسی از ایرانی ها همیشه بیشتر و شدیدتر است.

- گزینه ی بالا اصلا بهانه ی خوبی برای تفتیش بدنی در غیر از اتاقی که مخصوص تفتیش است، نیست.

- سازمان حج و زیارت مسئول تامین امنیت مسافران حج و عتبات است.

- کاش والدین این بچه ها میدانستند که تفتیش کودک زیر 18 سال باید در حضور والدین باشد. کاش مدیر کاروان میدانست.




جنبه دوم : واکنش ها


- عده ای می گویند حج باید تحریم شود.

- عده ای می گویند حج نباید تحریم شود.

- عده ای جوک می سازند.

- مسئولان واکنش های سلیقه ای  نشان میدهند.

- ارگان های بین المللی سوت میزنند.


جنبه سوم:  پیامدها


- جامعه دچار تنش های مختلف شده است.

- هیچ کس به فکر آسیب روانی وارد شده به این دو نفر و خانواده شان نیست.

- سایت های خبری مدام اخبار جدیدی می نویسند که صحت و سقمشان معلوم نیست.

- عده ای فرصت گیر آورده اند و عقاید مسلمان و سفر حج را مسخره میکنند و از هیچ توهینی ابا ندارند. کمترین توهینشان حقتان بود است.

- آن هایی که می گویند حج باید تحریم شود عمدتاً مخاطب سفر حج نیستند و از دل آنهایی که ثبت نام کرده اند و همین روزها منتظر اعزام بودند،خبر ندارند.

- آنهایی که قصد حج داشته اند نگرانند، چون این سفر را دوست دارند، برایش برنامه ریزی کرده اند، شاید عمرشان آنقدری قد ندهد که بعداً به این سفر بروند، از طرفی نگران خانواده و امنیتشان هستند و  بهشان برخورده که ماموران با هموطنانشان اینطور رفتار کرده اند ولی اگر انصراف بدهند پنجاه درصد هزینه بعنوان جریمه کسر می شود و سازمان حج و زیارت هم تا امروز هیچی اعلام نکرده است.

- جوکهایی که توی فضاهای مجازی منتشر می شود، خنده دار نیست، گریه دار است. باور کنید گریه دار است. آدم از هتک حرمت ناموسش جوک نمی سازد. جوری رفتار میشود که آدم فکر کند مشکل فقط آدمهایی هستند که به حج می روند.

- یک عده اعراب و اسلام را قاطی کرده اند و سیاست و رفتار اعراب را به اسلام نسبت می دهند.

- شاید این مسئله باعث بشود که والدین با بچه هایشان صحبت کنند و موقعیت های حساس را به آنها یاد بدهند.  خطر نه تنها در سفر که در زندگی روزمره هم خیلی دور نیست و هیچ کس از آگاهی ضرر نکرده. به بچه هایتان حقوق مسافر و اقدامات امنیتی را قبل از اینکه دیر بشود یاد بدهید.


***


یادش بخیر کلاسی داشتم با مهندس درگی، صحبت از بازاریابی و بازارسازی بود. گفت می دانید هدف نهایی آدم از خرید ، از آموختن، از زندگی چیست؟ جوابها مختلف بود و جواب مهندس درگی این بود : لذت! بله، همین کلمه ی سه حرفی ساده بنیان همه ی ایدوئولوژی های بازار است. جنسی را تولید کن که زودتر مشتری را به لذت برساند.


 حالا مگر نه اینکه سفر یعنی لذت؟ یعنی سبک شدن؟ یعنی رفع خستگی و نگرانی و تمدد اعصاب؟ خب آیا درک اینکه هر آدمی سلیقه ای دارد و برحسب سلیقه اش به سفر می رود اینهمه سخت است؟ اینکه منِ نوعی  لذتم از سفر کربلا دقیقاً همان اندازه ای ست که شمای نوعی از سفر فرانسه می برید، عجیب است؟ چرا بعضی ها فکر میکنند حجاج به دنبال خدا به سفر حج میروند که راحت می گویند خدا همینجاست نرو! چرا اگر همین آدمها برای دیدن معابد به هند سفر کنند باکلاس شمرده شده و کسی نقدشان نمی کند؟ چرا اگر کسی برود پراگ کسی کاری به نیتش ندارد ولی کافی ست بگویی قصد حج دارم که همه شروع کنند به نصیحت که پول به شکم اعراب نریز و حج خودنمایی است و حجاج یا کوته فکرند یا برای مسائل دنیوی به حج میروند. اصلن بروند. مگر مردم برای مسائل اخروی میروند اروپا؟ 


من معتقدم حالا که سازمان حج و زیارت جواب قابل قبولی نمیدهد، اگر کسانی که مخاطب این سفر هستند، ثبت نام کرده اند، فیش حج دارند و ... خودشان اقدام کنند و همگی این سفر را تحریم کنند، بهترین عکس العمل اجتماعی است.(و صد البته میدانم که این آرزوی محال است). اقدامات سیاسی اش هم که بر عهده ی دولت است که چقدر سر خم کند یا از حرمت شهروندش دفاع کند.



***


بگذریم، دیگر حوصله ی نوشتن ندارم. راستش یک نفر توی یک سایت کامنت گذاشته بود که بچه ی دبیرستانی جایش مدرسه است نه حج ، حالا که بچه تان را برده اید حج، حقتان است که بلا سرتان بیاید! همین باعث شد صبرم تمام شود و نوشتم.


The Hug

23 فروردین 1394 ساعت 01:29 ب.ظ


شب قبل از دفاع مضطرب بودم،خیلی، تمام روز را از شدت استرس به زور خوابیده بودم و حتی دیگر خوابم هم نمیبرد. فکر اینکه فردا باید فولدری که شش سال قبل باز شده را ببندم، لرز به تنم می انداخت. نشسته بودم روی کاناپه و زل زده بودم به قفس توکی و کوکو که آرام خوابیده بودند.خواهرک-که فقط هجده سال دارد- نمیدانم برای چه از اتاقش بیرون آمد، از قیافه ام چیزی خواند و بی صدا رفت سراغ تلویزیون، یک DVD را توی Player سراند و گفت: این حالت رو بهتر میکنه و برگشت توی اتاقش...

و من باز توی دنیای محبوبم، سرزمین انیمیشن، غرق شدم و در لذت اینکه خواهرکم، که هرگز بجز "بچه" ندیده بودمش، بزرگ شده، علیرغم بی توجهی های دائمش، من را، ما را، روحیه هامان را میشناسد و مراقبمان است. خواهرکم در شب پیش از دفاع، مرا به روشی که بلد بود بغل کرد...



توصیه نوشت:  Big Hero 6 انیمیشن معرکه ای ست. از دستش ندهید.

(لینک عکس با کیفیت بالا)


برچسب‌ها: گولو و خانواده

برای دفاع از این یکی حمله آماده نبودم

23 فروردین 1394 ساعت 12:05 ب.ظ
زنگ زد که بپرسه اوضاع و احوال چطوره و وقتی فهمید از کدوم جناح بهم حمله شده، گفت: ای بابا! بازم خدا حاجتتو کجوله مستجاب کرد، بجای دیابت نوع یک، اسهال نوع یک گرفتی!!!
.
.
.
.
.
.
بله، بنده، پرنده ی گولو، دیروز 22 فروردین، راس ساعت 13 با کسب نمره ی 18 از 18 از پایان نامه ام دفاع نموده و کارشناس ارشد رشته MBA اعلام شدم.

امنیت بهشت از وجود مادر است

21 فروردین 1394 ساعت 10:24 ق.ظ



اگر گره ی زندگی ، خسته ات کرد و افتادی به نفس نفس ....

اگر ماندی میان ِ یک درماندگی عجیب و پرسیدی از خودت : از کجا خورده ام که اینچنین زخمی ام؟

برگرد خانه ... خانه.... خانه...

دستان مادرت ، محل سجده است به فتوای تمام مراجع

 اذان به افق مادر است این حوالی ....

اگر اول وقت اجابتش نکردی ، قضایش را بجا آور...




پ.ن:کارت تبریک گولوهه

خواهر من هم مادر است

20 فروردین 1394 ساعت 11:39 ب.ظ

خدای بزرگ،خدای مهربان،خدای مهیب... سلام

خداجان من غلط کردم گفتم راضی هستیم به رضای تو، من شکر خوردم فکر کردم تاب می آورم. معشوق عزیزم میشنوی؟ صدایش را میشنوی؟به عرش می رسد؟ خواهرم دارد ازش تست قند می گیرد. جیغهایش را می شنوی؟ من دیگه ممیخام مَریس باسَم، من خسته سُدَم، قول میدم دیگه غذا بخورم. قول میدم دیگه دختر خوبی باسَم.دیگه آمپول نزن مامان.


 خدای بخشنده ی من می دانی گلوکومتر چیست؟ نگو که سوزنش کوچک است، نگو باریک است،من خودم امتحان کرده ام. اولش درد چندانی ندارد،آدم میگوید وای چه راحت چه ساده،اما فردایش نوک انگشت یک درد خفیف خر دارد. دردی که گنگ است اما هست...


مهربانم بلدی بشماری؟ تا هشت؟ می دانی سرانگشتان یک بچه ی چهارساله چه قدری است؟ می بینی نوک انگشتان دردانه ام روزی هشت بار سوراخ می شود؟ میدانی گیج ۳۲ که میگویند درد ندارد گاهی چقدر موذیانه پوست را اذیت میکند؟می بینی بازوهای نورچشمم روزی چهاربار سوراخ میشود؟


انسولین چی؟ می دانی وقت تزریق بازوی آدم اول داغ میشود و بعد جایش میسوزد؟می دانی باید بعد از تزریق سرنگ را تا ده ثانیه توی بازو نگه داشت؟


خدایا منِ حقیر پرگناه،منِ قدرنشناسِ نمکدان شکن، گلایه ندارم، همه ی دردها و کبودی ها و دردسرها را هرروز دارم میبینم و خب بازهم جز وجودت نازنینت مفری ندارم. عرضی داشتم ای نزدیک تر از رگ گردن ؛ راستش را بخواهی خجالت میکشم که نوک انگشتانم کبود و دردناک نیست،خجالت میکشم بازوهایم و رانهایم و دور نافم خالی از نقطه های ریز و قرمز جای تزریق است خجالت میکشم خانه ی لاله شیرینی بخورم. خداجان، ای که پناه منی، التماست میکنم در جوابم نه نگو، اما و اگر نیار، لطفاً  به حق این شب عزیز، به حرمت دختر پیامبرت، مرا به دیابت نوع یک مبتلا کن، من از حنا خجالت میکشم...


الهی آمن...



پ.ن: معذرت میخواهم که پستم شیرین نیست.کم آوردم. نماز خواندم آرام نشدم. درد و دل کردم آرام نشدم.گریه کردم آرام نشدم.لاجرم نوشتم...خدا بزرگ است، حواسش هست،من کوچکم و بی طاقت،گاهی احساس عنان روحم را در دست میگیرد.

که صد تومن میخریدنش، نمی دادمش...

19 فروردین 1394 ساعت 03:14 ب.ظ


کتونی نایکی ام یادتونه؟ همون که خیلی با وسواس خریدم. همون که قشنگ بود،AirMax بود، سرمه ای بود، باهاش رفته بودم کربلا، شده بود کل کتونی... دزد بردش! همین!

به موسی شدنش می ارزد

18 فروردین 1394 ساعت 04:32 ب.ظ


دارم می نویسم که ننویسم. درستش اینه که بگم دارم وبلاگ مینویسم که SMS ننویسم. انتظار پست پربار و خوشگل و اینا هم از خودم ندارم. برای همینم کامنتها رو میبندم که خواننده ها هم به زحمت نیفتن. چه کاریه.والله!


یادم باشه مودب باشم. وقتی بچه که بودم حرف زشت میزدم مامانه فلفل قرمز میریخت رو زبونم. افاقه ای نکرد جز اینکه  پای سس فلفل به سبد غذایی ام باز شد. دیشب اما یکی گفت خوب نیست دهانی که به مدح خدا باز میشه هر حرفی بزنه. آب شدم از خجالت. اندازه ی همه فلفل های عالم سوختم.قد همه برفهای قطب آب شدم.


مادر همکار ارمنی فوت شده، بین علمای ذکور اختلاف نظر هست که چی بپوشیم؟ گل ببریم یا شیرینی؟ خرما ببریم یا حلوا؟ صلوات بفرستیم یا فاتحه؟ بین این همه عناصر ذکور این منم که ورمیدارم زنگ میزنم خلیفه گری ارامنه و میپرسم رفتار درست در سوگواری ارامنه ی محترم چطوره. حالا هی برای خانوما جوک بسازید!


عکس پستم رو دوست دارم. خانمه داره سوره عم یتسائلون می خونه. میگن هر کی یک سال تمام  هر روز این سوره رو بخونه حتمن میره حج. من حج دوست دارم. دوست دارم بشینم خونه رو نگاه کنم و همهمه ی آدمها رو مثل لالائی گوش کنم و دلم غنج بره که بین من و خونه، شیشه ی تلویزیون نیست.


امسال روز وفات حضرت فاطمه کنار مزار پسرش بودم. آخر امسال باز سالروز وفاتشونه. روز تولدمه. کجا خواهم بود؟


این بیت رو دوست دارم. خیلی. پرژین توی وبلاگش نوشته بود. پرژینم دوست دارم.خیلی. هی منتظر شدم به یه بهونه اینجا بنویسمش. بهونه پیش نیومد. بی بهونه مینویسم؛


من نشستم بروی می بخری برگردی

ترسم این است مسلمان شده باشی جایی


اضطراب دارم ، اضطراب دارم ، اضطراب دارم. بهم حمله شد! ان شاالله بی دردسر دفاع کنم این فوق لیسانس بره پی کارش.


پارسال نوشتم خونه اونجاست که مامان اونجاست، پریروز مامانه پرسید روز مادر برای لاله چی میخری؟ امسال بنویسم خونه اونجاست که مامانه یا لاله اونجان.


از بس آمار تلفات توی شرکتمون و شرکت های تابعه بالا رفت امسال، که جلوی دوازده تا از ساختمانهای شرکت گوسفند  قربونی کردن و دادن خیریه. دستشون درد نکنه. ان شاالله دیگه اتفاقی برامون پیش نیاد.


ضبط عثمان بیگ خراب شده، خودم تو ماشین می خونم! میرسم خونه هم صدام گرفته هم گلوم خشک شده. ولی خیلی باحاله. 


همسر دوستم با ناجوانمردانه ترین روش ازش جدا شده. آی آدمهایی که قصد جدایی دارید، تو رو خدا از همسرتون جدا بشید نه از انصافتون.



حالا درسته اضطراب دارم، حالا درسته کمی می ترسم، درسته بهم بر میخوره اگه نشه، ولی شما خودت بگو یعنی خزانه ات انقد خالیه؟ نه واقعاً انقد؟




مافیای نرخ اسپند

18 فروردین 1394 ساعت 11:47 ق.ظ


توی رختخواب غلت میزنم و خوابم سبک میشه، روی لبم یه لبخنده کهنه مونده، انگار داشته ام خواب پسرای ننه دریا رو میدیده ام... مست خواب، کتف هایی یادم میاد که عرضشون و ارزششون دلم رو غنج می بره. مهم نیست چقدر دور، مهم نیست چقدر بعید، چقدر گنگ، تو شمس الشموس من، ماه من و خورشید من، کندوی من و عسل من، تو جهان منی...

( تعداد کل: 27 )
   1       2       3    >>