ما سه نفر، یک شناسنامه داریم!!!

30 بهمن 1393 ساعت 11:18 ق.ظ


اینجا تهران، دفتر خدمات الکنرونیک،ساعت یازده صبح روز پنج شنبه، پرنده ی گولو دارد تلاش میکند تا به افسر گذرنامه ثابت کند که خودش است و درهمین راستا باید با خوانهای  زیر دست و پنجه نرم کند:


- شناسنامه مال کیه؟

- پاسپورت منقضی شده مال کیه؟

- کارت ملی مال خودته؟

- عکس ات رو کی گرفتی؟

- کارت شناسایی دیگه ای داری؟

- چرا عکس گواهینامه ات واضح نیست؟

- کارت پرسنلی ات مورد تایید محل کارت هست؟


بعله، افسر گذرنامه طی یک اقدام بی سابقه معتقد است که:


- شناسنامه مال یک نفر است.

- پاسپورت منقضی مال نفر دوم است.

- کارت ملی مربوط به نفر دوم است.

- گواهینامه مربوط به نفر اول است.

- کارت پرسنلی و عکس 6*4 ارائه شده مربوط به نفر دوم است( اینرا بعد کلی بررسی با ذره بین اذعان کرد)

- هیچ کدام از اینها من که بطور کاملا فیزیکی روبرویش ایستاده ام ، نیستم!!!! 


و من، با مانتوی و مقنعه ی فرم ، بدون آرایش غلیظ، ایستاده ام اینجا و به این فکر میکنم که چطور توانسته ام سالها این همه هویت را  پنهان کنم؟ 



 تاریخ عکسهای مدارک: شناسنامه 1378- کارت ملی 1380- گواهینامه 1391- کارت پرسنلی 1392- پاسپورت منقضی 1389 - عکس 6*4 پنج شنبه ی گذشته!


آیا نوشت: آیا اینکه مشخصات هویتی درج شده در تمامی مدارک یکی هستند، هیچ اعتباری بهشان نمی دهد؟


قهرمان، دوغ، مستی

29 بهمن 1393 ساعت 01:48 ب.ظ


رسیده بودم جلوی پاساژ پایتخت، زنگ زدم بهش و اشک تعارف را کنار گذاشت، آهسته از توی پارک سر خوردم توی کوچه ی دامن افشار و از سوپرمارکت برای خودم دوغ گازدار و برای مامانه دستمال مرطوب و برای لاله آویشن خریدم. نیم ساعت  بعد نشسته بودم پشت میز کارم، پست کوتاهی نوشته بودم، دو ماگ گنده دوغ نوشیده بودم و حالا روحم را گرفته بودم کف دستم، شب تولدم فوت کردمش توی رنگ سبز، چهارم فروردین نشاندمش زیر سایه ی پرچم سرخ، دوازده اردی بهشت هلش دادم سمت رگه های نقره ای لابه لای سنگ های تیره... روحم شنگن ندارد، پراگ راهش نمی دهند، روحم امن نیست، تایلند نمی رود. عیب ندارد. روح من است، دوستش دارم. با کم و بیش زندگی ام ساخته، کنارم مانده، حتی با اینکه این چند وقته روزهای خوبی برایمان نبوده. امروز دید که آرزو کردم مرد باشم. جواب شنید که: گلها مرد ندارند... پری پریا گلپریا... توی ده سال گذشته روزهای زنانه ی خوبی داشته ایم،منکر نیستم، ولی مرد بودن بهتر نبود؟ درد کمتری نداشت؟ بگذرم،چه فرقی دارد، حواسم باشد روحم گم نشود... فوت... فوت... فوت... اوج بگیر، گم نشو...

قهرمان وجود ندارد

29 بهمن 1393 ساعت 11:18 ق.ظ



مرخصی ساعتی رد کردم و رفتم میدان ونک، آقاهه آمد و ماشینش را بردیم صافکاری سمت شیخ بهایی و صد و بیست تومن هزینه ی یک لحظه چک نکردن آیینه بغل را دادم... تنها بودم. همکارم خواست همراهم بیاید که نخواستم. با خودم لج کرده ام؟ نه فکر نمی کنم. فقط دوست ندارم آدم دیگری جور تنهایی مرا بکشد. مرد بودن آرام آرام رخنه کرده توی زندگی ام. از بنزین زدن از پنچری گرفتن از قسط دادن از آخرین نفر بودن... با خودم می گویم بس کن گولو، ادای آدمهای لوس را درنیار، مگر مردم چکار می کنند؟ مگر تنهایی بنزین نمی زنند؟ مجبور بشوند پنچر نمی گیرند؟ قسط نمی دهند؟ تو که می دانی دردت این چیزها نیست چرا انقدر نک و نال میکنی؟ و باز جواب میدهم :میدانم، همه ی اینها را خوب میدانم. ولی نازک شده ام ،آخر چند وقت است هیچ کسی امن بغلم نکرده، همه انتظار دارند من قوی باشم و لوس نشوم. لوس بودن چه عیبی دارد اگر باعث شود من بغض نکنم؟ اگر حقی از آدم دیگری ضایع نکند؟ اگر اینهمه خودم را بی پناه حس نکنم؟چه عیبی دارد؟ چه مزیتی در این استقلال مردانه و قلدر و قدر بودن هست؟ من فقط میخواهم در ازای هر ده بار خشونت های قایمکی این دنیا، یک بار ترد باشم، یک بار نوازش شوم، یک بار زنانه باشم... من زیاده خواه هستم؟ نمی دانم ، نمی دانم، نمی دانم، منگ پشت چراغ قرمز سئول تلفنم زنگ میزند؛ صدای تو مرهم است، دواست، دوای همه دردهایم، مزه ی زندگی، عطر ادویه...



پ.ن: گاهی حتی اگر از سنگ هم باشی ، خسته می شوی...


برای تو نوشت: دلم میخواست فرار کنم توی پاگرد آن ساختمان آجر سه سانتی زرد، منِ گنجشک باران خورده را پیدا کنی، چادرت را بکشی روی سرم. از دست دنیا قایم شوم.



این نوشته خجالتم داد، من خیلی خورد و خردم.  

"این"

29 بهمن 1393 ساعت 08:05 ق.ظ


هر چه بگویی قبول. راستش حتی لازم نیست بگویی. خودم می دانم. می دانم بودی و دیدی و نپسندیدی وگرنه چرا منکه دنده عقب ام حرف ندارد باید نبینمش و بکوبم بهش؟

میفهمم. میفهمم و شرمنده ام...


***

اشک آمده پشت چشمهایم، میخواهم بگویم می ترسم تنها با آن آقاهه بروم صافکاری، می ترسم ولی چاره ای نیست. می خواهم بگویم که متنفرم از اینهمه نر بودن، میخواهم زن باشم. بغضم را که قورت میدهم می بینم نوشته : ته زندگی همه مون شیرینه... حلوا میدن...

هیچی نمی گویم.


***

خسته ام پسرجان، بیمار و خسته ام. ولی هنوز امیدم به توست. هنوز از ناامنی فرار میکنم توی بغل خودت. هنوز ته نق نق هایم منتظر نوازش تو هستم. من دختر خوبی نبودم، قبول، تو  که پسر خوبی هستی بیا و ضمیر اشاره به نزدیک من باش. بیا اصلا مرجع همه ی ضمائر من باش. من فرق جنس خوب با جنس نامرغوب را می دانم ، بیا تو خودت قلب مرا بردار بگیر توی مشتت، لبهایت را بگذار رویش و بگو : آرام باش ، کپتان صحبت می کند، آرام باش... بگو تا همه ی زندگی ام حُسن تصادف باشد، بگو تا پرنده شوم، در هوای تو بپرم...



درست در همین لحظه

27 بهمن 1393 ساعت 06:58 ب.ظ

پسرک امروز حرف صاد را خوانده و دارد دیکته می نویسد. میگوید مامان برای کلمه ی "فصل" بنویسم فصل تابستان گرم است؟ جواب می شنود که :نه، بنویس امسال زمستان برف نیامد!

قدیسی در خانه

26 بهمن 1393 ساعت 08:29 ق.ظ


زنگ زد گفت امشب زودتر بیا خونه، گفتم چرا؟ گفت خب ولنتاینه، گفته ام حنا و مامانش هم بیان دورهمی شیرینی بخوریم! رفتم خونه دیدم یه تاپ قرمز پوشیده ، گردنبند مهره های چوبی رنگی حنا رو هم انداخته گردنش... حالا امروز هرچی فکر می کنم می بینم نمی تونم بگم دیروز کادو ولنتاین نگرفته ام...



آخرشب داشت به حنا که توی بغلش لم داده بود و شیر کاکائو میخورد، میگفت که امروز روز دوستی و خوشحالی بود...

یک مشاوره ی حرفه ای

26 بهمن 1393 ساعت 08:20 ق.ظ


حالم چندان خوش نیست، ازش میخوام که بهم بگه چکار باید بکنم، میگه نمی دونم. بعد می ریم دراز میکشیم کف آشپزخونه تا براش درددل کنم که میگه: الان که فکر می کنم می بینم بهتره قبل از هر کاری سیبیل ات رو بزنی و ابروهاتو اصلاح کنی!!!

زنجیر منو بافتی؟

26 بهمن 1393 ساعت 06:46 ق.ظ


پرنده ی گولو شما را به بازدید از این سایت خوب دعوت میکند

بگو باوشه

25 بهمن 1393 ساعت 11:19 ق.ظ


دلم شکلات میخواد

داماد داره با واکرش میاد

25 بهمن 1393 ساعت 09:19 ق.ظ


همیشه فکر میکردم  قراره حنا به همسر من بگه عمو، ولی با بررسی سن  چند تا خواستگار اخیر به این نتیجه رسیدم که یحتمل مامانم هم بهش بگه عمو!!!



پ.ن: ولنتاین برای ما جوکه ولی برای آقای خواستگار که با سنت ولنتین عکس دونفری دارند خاطره است!!!

جابربن هیجان!

25 بهمن 1393 ساعت 08:55 ق.ظ


خواستم بگم که کل عملکرد امسال که توی پست قبل نوشتم، در قیاس با پروژه ی جابربن حیان، هیچ محسوب میشه!!!




دوست داشتن تو شگون دارد

21 بهمن 1393 ساعت 11:35 ق.ظ


حالا که حالم بهتره، حالا که می دونم اینبار وقتی غم بیاد سراغم نمیتونه خیلی داغونم کنه، حالا که آسمون کمی سخی شده و بارون باریده...

حالا می تونم بشینم و از اسفند 92 تا الان رو نرم  و آروم بخونم و سی و یک سالگی رو مثل یه ماگ چایی شیرین مزمزه کنم. 


امسال ...سال اسب...

سی و یک رو به سی و دو رسوندم

 توی این راه خیلی خندیدم

 خیلی گریه کردم

با دوستام سفر رفتم و لذت سفر غیرتنهایی رو چشیدم

 خواستگارهای جورواجور داشتم و توی چالش های عاطفی کمرنگ و پررنگ افتادم

 برای اولین بار توی عمرم معتکف شدم و لذت بی نظیری بردم

وزنم رو متعادل کردم

 کلاس رقص رفتم

 رقصیدم

 عبادات شیرین تری کردم 

 سعی کردم نماز قضا نداشته باشم و نمازهایی که قضا شدن رو به امون خدا ول نکردم و خوندم

نماز غفیله و چند تا نماز خوب رو شروع کردم 

 به زیارت شاه عبدالعظیم بردنم

به مرور نسبت به خواننده هام و کامنتهاشون رفتار بهتری پیش گرفتم

 این لیست رو هر از چند گاه از نظر گذروندم

بهترین دوستم باردار شد

عاشق شدم

بازار روز رفتم 

 یادگیری زبان فرانسه رو شروع کردم

پایان نامه ام رو به سرمنزل دفاع رسوندم(هنوز قورباغه ی دفاع برای قورت دادن باقیه)

کنکور دکتری ثبت نام کردم

کلاس اول دبستان رو دوباره خوندم

بهتر یاد گرفتم که خودم رو دوست داشته باشم

لاتاری آمریکا قبول نشدم

امامزاده رفتم

توی غم عاشورا سهیم شدم

توی محل کار به هیچی نرسیدم جز فهمیدن اینکه من دوستان خوب و محل کار بدی دارم

از نظر مالی بحمدالله دچار مشکل نشدم و برکت توی زندگی ام کم نبود

ده روز اول ذی الحجه رو خواست که بتونم روزه بگیرم

تئاتر رفتم

سینما نرفتم

متوجه شدم راه درازی تا آدم خوب شدن دارم

از اینکه توکلم کمه خجالت کشیدم

سرسبزی و هوای مرطوب شمال رو با همه وجودم قدر دونستم

کتاب آشپزی خریدم و با اینکه اصلن نخوندمش ولی بودنش بالای کمدم بهم حس خوبی داد

ارتباطم رو با دوستای دبیرستان بیشتر کردم

خیلی حس بی پناهی و تنهایی داشته ام

خیلی وقتا از ترس گریه کردم

رابطه ام با خدا کش و قوس خیلی زیادی داشت

رابطه ام با دوستان کم سن و سالم خیلی خوبتر شد(پسرک،حنا،مهشید)

شبدر چهاربرگ پیدا کردم

خیلی مزار رفتم و حسابی لذت بردم

یه مسافرت عالی رو برنامه ریزی کردم

نعمت دوست خوب رو بیشتر درک کردم

خیلی غیبت کردم،خیلی نق نق کردم

از اینکه خودم باشم کمتر ترسیدم

... .....

خلاصه که بحمدالله سال اسب برام خوبی بوده ، راضی ام. این پست رو هم باید تو اسفند می نوشتم شاید، ولی خب حسش اومد و نوشتم... برم سراغ ویش لیست تولد و خدایا هزار مرتبه شکرت... همیشه شکرت...




عکس نوشت: سال 94 سال بزه! ما هر سال عروسک شگون اون سال رو میذاریم سر سفره ی هفت سین، امسال اما من مته به خشخاش گذاشته ام و میخوام حتمن بز سر سفره مون هم سابقه ی شگونیت! داشته باشه و هم چینی باشه! فلذا این حقیر پس از تحقیق و تفحص بسیار رسیدم به این موجود دوست داشتنی که از بین پنج بز تصویر شده در عکس شاد ترین و خوشبخت ترینه! یه همچین گولوی غیر خرافاتی هستم من! (اینا شگون های بازی های آسیایی 2010 گوانجو هستن) قرمزه خیلی بچه ست، سیاهه سربه هواست و داره پشت سر رو نگاه میکنه، سبزه چشاش غمگینه، زرده زرده!!!(دلیل رو داشتین؟) تازه زیادی هم مثالیه! آبیه امّا قشنگ سرخوش و آروم و شنگوله! همین خوبه. همین یمن سفره ی امسال میشه. هوریاااااااااااااااااا



امسال ... سال اسب... نتاختم اما جفتک هم بهم نخورد...

( تعداد کل: 26 )
   1       2       3    >>